دل نوشته های سیمین گلی

 




نوشته شده در شنبه یکم مهر 1391ساعت 18:25 توسط سیمین |

لینک های شما در آرشیو پیوند های روزانه ثبت شده به آنجا سر بزنید.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 22:35 توسط سیمین |

بعد از شنیدن این خبر خوب احساس می کنم دنیا یه رنگ دیگه شده آسمون به روم لبخند می زنه زمین زیر پام
 
هموار شده و خورشید نورشو بیشتر کرده و درختان شادابتر شده اند و انگار من هم حسابی تغییر کرده ام که به

دنیا اینجوری نیگاه می کنم شقایق همچنان کنارم ایستاده و شاد بودنونو با هم تقسیم می کنیم هر دو در یه

دانشگاه پذیرفته شدیم و بینمون فاصله نیفتاده فقط همچنان نگران مادرم هستم با شنیدن چنین خبری نکنه

دگرگون احوال بشه و من چه کار کنم طاقت نمی آورم شقایق این دفعه به دادم رسیدو گفت مونا بسه بریم تو ما

هنوز تو کوچه ایم به خودم اومدم دیدم وای راست می گه من چقدر حواس پرتم پس سریع از محیط کوچه دور

شدیم و برگشتیم داخل حالا هر دو نشسته ایم و منتظر اومدن مامان چه جوری بهش بگم خیلی منتظر بود و من

خیلی بهش امیدواری نمی دادم که اگر خدای نکرده قبول نشدم براش ضد حال نشه و ناراحت بشه پس حالا

موندم که چه جوری بگم شقایقم کنارمه و اون هم حال منو درک می کنه یه آن یاد خودش افتادم راستی شقایق

خانوادت چی پدر و مادرت می دونند سرشو تکون داد بله چون اونا هم همراهیم می کردند تا من بتونم ببینم

خوش به حالت حالا من چه کار کنم منظورم مامانمه نکنه یه وقت حالش بد بشه می شناسمش چون همش

دلنگران بود و خیلی پرس و جو می کرد شقایق گفت خالا غصه نخور دوتایی یه جوری می گیم که از حال نره با

این حرفش دلم محکم شد که خداروشکر باز شقایق هست و تنها نیستم تمام این انتظارها به پایان رسید و

صدای پای مامان شنیده می شه نفس تو سینم حبس شد قلبم از یه ثانیه شمارم تندتر می زنه خودم دارم پس

می افتم چه برسه مامان وقتی درو باز کرد خداییش کم بود که از حال برم فقط دیدن روی ماهش انرژیه تحلیل

رفتمو برگردوند سرجاشو محکم نشسته بودم مامان گویی به دلش افتاده بود چون چشماش گرد شده این موقع

صبح شقایق رو در اینجا می بینه هرچند سعی می کنه نگاه متعجبشو قایم کنه ولی هم من وهم شقایق متوجه

ی نگاه متعجبانه اش شدیم پاشدم و رفتم پیش مامانم دستاش  یخ کرده حالا نمی دونم به خاطر کار زیاده یا

افت فشار هنوز که نشنیده اینجوری ترسیده وای که بشنوه لابد پیش بینیم از آب در اومد و ... شقایقم بلند شد و

منو همراهی کرد اون یکی دست مامانمو گرفت و دعوت به نشستنش کرد مامان همچنان نیگامون می کرد و

حرفی نمی زد لحن صدامو شادتر کردم و سعی کردم تا با زبان راحت تر بهش بگم مامان نگران نباش شقایق برای

 خبر خوش این موقع اینجاست مامان که تا الان بی حرف شده بود آب دهنشو قورت دادو با لحنی یواش گفت

مامان بگو دارم می میرم این خبر خوش چیه خودمو لوس کردمو مامان خواهش سعی کن آرامش خودتو حفظ کنی

این خبر خیلی خوبه همونی که مدتها منتظرش بودی و تک تک ثانیه هارو می شمردی یادته! مامان که تا چند

ثانیه پیش از حالت نرمال خارج شده بود رنگش برگشت سرجاشو گفت مامان من به خدا نگرانم بگو چیه یه آن

صداش بلند شد تازه یادش اومد چون من به نکته ی خوبی اشاره کرده بودم فوری گرفتو گفت نکنه مامان برای ...

نذاشتم حرفشو تا ته بره آره مامان نتیجه ی کنکورو اعلام کردن مامان دستی رو قفسه ی سینش گذاشتو نفس

بلندی کشیدو گفت حالا بگو دخترم چی شده شقایق این دفعه از موقعیت استفاده کردو گفت مونا پزشکی قبول

شده مامان یه آن شوکه شد ولی از حال نرفت من که سرجام خشکیده بودم و شقایق پرید برای مامان آب قند

درست کردو مامان رنگش عالی شد و از خوشحالی اشک شوق روی صورت مثل ماهش جاری شد و هر سه

همراهیش کردیم و اشکهای شوق روی گونه هامون می لغزید و تازه وقتی در مورد رتبمم شنید بیشتر شادی از

خودش نشون داد خلاصه یه روز خیلی خوبی داشتیم بار سنگینیه این زندگیه سخت امروز روی زمین گذاشته

شده و مامان احساس سبکبال بودن داشت و هر بار چشش به من و شقایق برخورد می کرد هر دومونو از

خوشحالی تنگ بغلش می چسبوندو می گفت شما دوتا سرفرازم کردید و نمی دونم با چه زبانی ازتون تشکر کنم

که رو سفیدم کردید امیدوارم همیشه و همه جاهمچنان موفق و پیروزو سربلند باشید این دعای من برای همیشه

بدرقۀ ادامۀ راه پیشرفتتون باشه و هر دومونو غرق بوسه کردو برامون یه ناهار مفصل اونچه که از توان مادیمون بر

می اومد درست کرد من هم چون می دونستم مامان شاید نتونه از پس کارای بالا بر بیاد کمکش کردم که

خرابکاری نکنه آخه شنیدن این خبر باعثه افت کاریش می شه و غذای اونارو خوب در دست تهیه نبینه نمی خوام

با بددهنی اونا مواجه بشه پس با شقایق به کمکش شتافتیم تا هر چه زودتر کاراش روبه راه بشه بلاخره تا

نزدیکای ظهر تونستیم تمام کارا رو راست و ریست کنیم و هنوزم اونا چیزی نمی دونند که اگه بفهمند نمی دونم 

چه کارقراره با ما داشته باشند شایدم براشون مهم نباشه خلاصه تا اونروز صبر می کنم تا ببینم سرنوشت چی

برام خواسته حالا هم مدرسه برامون کلی جشن و تدارک دیده و خانوم بهمنی مدیرۀ مدرسمون از ذوق کلی 

بغلمون گرفت هم باعث سر افرازی مدرسش شدیم و هم اسم مدرسش تو منطقه به عنوان یه دبیرستان خوب

یاد بشه و حالا تعداد متقاضی در این دبیرستان زیاد شده منو شقایقم از خوشحالی فقط می خندیم و تبسم به

لبیم از جشنی که دبیرستان برای این موفقیت برامون گرفته بود بلاخره به اتمام رسید و برگشتیم خونه پدر و مادر

 شقایق در این جشن حضور نداشتند می دونم اون به خاطر من نذاشته تا اونا هم باشند عجب دختر کار درستیه

 موندم چه کار کنم تا جبران این همه محبتاشو بکنم تا یه مسیری هم مسیر بودیم از اون جا به بعد راهمون

 از هم جدا شد یک لحظه دم در خونه قلبم از حرکت ایستاد چون آقا پیمانو دم در ایستاده دیدم تا نگاش به من

افتاد بی درنگ به سمتم اومد و سلامی بلندو بالا که نشون می ده خیلی خوشحاله و من هم البته ناگفته نماند

خیلی خیلی خوشحالم بیش از حد حالا اون هم لبخند به لب می بینم اون هم شنیده و اومده تا بهم تبریک بگه

خانوم گل کاشتی این موفقیت رو بهتون تبریک می گم و کلی حرفای امیدوار کننده بهم زد که این پسر با تمام

افراد توی اون خونه فرق داره همیشه به من لطف و محبت داشته و من هم اولش خجالت می کشیدم چی بهش

بگم فقط به همین جمله بسنده کردم ممنون شما لطف داری و همینو گفتم سرم رو زیر انداختم اونم فهمید که من

خجالت می کشم خیلی واینستاد ولی یه کادویی دستم دادو رفت یعنی با دیدن این هدیه بیش از حد خجالت

کشیدم طوری که عرق روی پیشونیم نشت و تمامی بدنم گر گفت حتی نتونستم بپرسم برای چی یا حتی

تشکری کنم فوری سوار ماشینش شد و رفت دستگیرۀ در و نمی دیدم که باز کنم و برم داخل هنوز تو شوک

اساسی به سر می بردم....

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 13:53 توسط سیمین |

چی دارم می بینم شقایقم زخمی شده در حقیقت باورم نمی شد که دارم این ریختی می

بینمش به زور جلوی اشکامو نگه داشتم نمی خوام شاهد از دست دادن روحیش باشم پس به

زور بغضمو پنهان کردم و صدامو صاف ، اما چنان خوش روحیه بودش که با دیدن این بگو بخندش

از شوکه بودن در اومدم و شدم مثل خودش دستای همیشه گرمشو به سمتم دراز کرد و

هنوزم دستامو ول نکرده و نمی زاره از کنارش جنب بخورم و این چنین خوشحالیشو نشونم می

ده از اولین روز مدرسه پرسید و همه رو براش با آب و تاب گفتم و با جون و دل گوش می داد

پدرو ومادرشم هر دو به ما زل زده و از این که دخترشون از دیدن من این چنین تغییر حالت داده و

از دلتنگی در اومده اونا هم با سکوت به حرفای ردوبدل شده میون ما دوتا گوش می دادند کم

کم این اتاق شلوغ شد و تقریباً کل فامیلاش اینجا جمع شدن تا به حال تو جمع فامیلی قرار

نگرفتم جزء مواردی که نیوشا اینا مهمون داشته باشند که اونجا مجبورم چنان کار کنم که لذتی

از دیدن این همه فامیل نداشته باشم ولی حالا قضیه فرق می کرد و گویی کنار اقوامی قرار

گرفتم که با من خیلی خیلی خوبن و بهم احترام می زارن و منم شدم مثل بقیه آدما که انگار

خانواده ای دارم و تو دنیا تک نیستم  اونروز یه روز به یادماندنی برای من بود درسته

بهترین دوستم در بیمارستان بستری بود ولی با دیدن یه جمع دوست داشتنی که توش احساس

کمبود داشتن بهم دست نمی داد و مثل بقیه بودن می بودم یه حس جالبی برای من داشت که

بدونم هنوز آدمایی هستند که می تونند محبت لبحند و حتی عشقو تو قلبمون بکارن و از آدما

نباید فاصله گرفت چون همه که مثل هم نیستند و همین باعث شد تا بدونم که تو جامعه آدمای

خوبم پیدا می شن تمام راه بعد از دور شدن از شقایقم بدین افکار پناه برده بودم و با یه تبسم

برگشتم خونه دقیقاً با نگاههای متعجبانۀ مادرم روبرو شدم نه اون به روم آورد و نه من چیزی از

این لبخند براش گفتم  و بعد از چند روزی استراحت کردن بالاخره پاش به مدرسه رسید ومنم

توی درسایی که تو کلاس نبود کمکش کردم تا عقب افتادگیهاشو جبران کنه و خوبم پیش می

رفت ما همچنان تو درسا رقیب وتو بیرون رفیق آخه خصلت ما اینجوریه! همۀ دبیرا انگار بقیه رو

ول کرده بودن و ما دو تا کانون توجهشون بودیم و حتی این دبیرا هم دارن سعی می کنند به ما

دوتا برای رسیدن به هدفامون کمکمون کنند کاری کردیم که این رقابت حتی به بقیۀ دوستانم

کشیده بشه و تقریباً یه جو درسی در مدرسه به پا شده و رقابتا تنگاتنگ شده مدیرۀ دبیرستانم

حتی در این راه خیلی بهمون یاری می رسوند تمامی هدفش اینه که ما توی کنکور نتیجه بگیریم

واسم مدرسشون خوب در بره و برای اسم و رسم مدرسه هم که شده یاریمون می کردن البته

ناگفته نماند که ما از خودمون خیلی مایه گذاشتیم تا نتیجۀ خوبی بگیریم  با هر بار گرفتن کارنامه

هامون و درخشان بودن نمراتمون همچنان لبخندو روی لبان خانوادهامون وحتی مدیر ومعلمامون

نقش می بست و این نشون می ده که ازمون راضین. اونروز که باید می اومد واومد همون روزی

که من همش به خاطرش از خواب وخوراک افتاده بودم تا نتیجشو ببینم استرس همۀوجودم

روگرفته بود پاهام داشت از حرکت می ایستاد و گرپ گرپ قلبم تمام توانایهامو داره ازم می گیرد

که خودم رو روی صندلی کنکور یافتم دل به آیات قرآن که داشت از بلندگو پخش می شد سپردم

مامانم که داشت از زیر آیینه و قرآن ردم می کرد بهم یاداوری کرد که دلبندم وجود خدارو

فراموش نکن تا اونم بهم کمک کنه آخه میگن وقتی دلت شور می زنه یادش کنی کمکت می کنه

الا بذکرالله تطمین القلوب همانا دلها به یاد خدا آروم می گردد که با خوندن این آیه آرامش رفته

بهم باز گشت ودل ناارومم اروم شد و قلبم از تلاطم در اومد امیدوارم شقایقم به آرامش برسه و

خرابکاری نکنه همون موقع برای شقایقم دعا کردم تا خدا هم به اون کمک کنه و از اون همه

دلشورگی دست برداره و بتونه موفق بشه با دست بر دعا برداشتن براش روی صندلی نشستم

برگه های سئوالات روبرومه و یه آن تمام اون افکار منفیو دور ریختم و با اعتماد بنفس بالا به

سئولات پاسخ می دادم .بلاخره زمان به پایان رسیدو پام به خونه باز شد مامانمو منقلب یافتم نگو

اونم همش دلنگرانم بوده ودل تو دلش نبوده و دستش به کارای بالا که هرروزه رو دوشش

سنگینی می کرده نمی رسه تا منو ببینه که چه طور امتحانی دادم منم بهش گفتم مامان بد نبود

گفت دخترم شقایق چی گفتم با هم که صحبت می کردیم اونم بد نداده مامان از رنگ روم فهمید

که روز بسیار سختی رو گذروندم برای همین با یه شربت خنک ازم استقبال کرد یادم رفته بود

امروزم که نیوشا هم کنکور داشته مامان  متوجه شد و فوراً به نگاه منتظرم پاسخ داد آره دخترم

نیوشا هم اومده ولی زیاد سرحال نبود حالا نفهمیدم ناراحتیش از بد دادنه یا یه چیزه دیگه ایه! با

این که زیاد ازش خوشم نمی اومد براش دعا کردم که خدا کنه اونم خوب داده باشه وقبول بشه

چون سرنوشتمونو رقم میزنه اخه مامانم می گه برای اونایی که بهتون بدی می کنند دعا کن

چون اثرش بر می گرده به خودت البته نمی دونم برای خودم دعا کردم یا برای اون که خودم هم

نفهمیدم بیشتر از این خودم رو درگیر نکردم که منظورم چی بوده همین که شربتو خوردم

خستگیم در رفت منتظر نتیجۀ کنکور بودم تا ببینم که چیکار کردم  درسته زمان استراحته و دیگه

استرس زمان امتحان و خوندن کتابا تموم شده و آزاد و رها برای خودم ول می گردم و گاه

موهامو جلوی باد می گیرمو تا یه تابی به موهام بخوره اما هنوزم یاد جواب کنکور که می افتم

اون خوشیهارو رو به پایان می بینم و دلشورگی رو جاش! درسته احساسم خوبه می گه بهم

نترس دلنگران نباش ولی مگه می شه دست خودم نیست خدایا چی می بینم شقایق پشت دره

اومده پیش من اونم مثل من دلشوره اومده سراغش وچون دیگه تنهایی هزارتا فکرو خیال می

افته به جون آدمی حالا اومده  پیشم تا از حرصو جوشاش کم بشه  منم از اون بدتر بودم ولی

برای اینکه کمی از اون نگرانیامون کم شه شروع به حرف زدن و یاد بچه ها و کلاسا کردیم 

اونقدر صحبتامون گل گرفته  زمان از دستم در رفت و گرسنگی خودشو نشون دادبهمون می گه

بسه چقدر حرف وقته ناهاره   ای دل غافل که فراموش کردم غذا درست کنم و هر دو زدیم به

خنده شقایق متوجه شد که خجالت کشیدم فوری گفت املت می خوریم البته خودم درست می

کنم پرید پیازی علم کردو گوجه ها توش و دوتا تخم مرغ تنگشو زدیم به بدن و خیلی هم بهمون

مزه داد داشتم از دستپختش می گفتم وبه باد شوخی گرفته بودمش که در باز شد و مامان

اومد تو گفت به به میبینم که خیلی خوشین خدارو شکر سلام دخترم خوب کردی اومدی دختر

منم تنهاست تنها امیدش توهستی دستت درد نکنه که به یادشیو میای پیشش به خدااینقدر

خوشحال می شم وقتی میبینمت وخداروشکر می کنم چون دختر گلی مثل تو رو سر راهه

دخترم قرار داده این دوستیتونو تا پایان عمر با هم داشته باشید که هیچی دوستیه دورۀ بچگی

نمیشه ساده بی آلایش وبه دور از هر گونه فیس وافاده که شکر خدا تو دختر گلم نداری  منم

خوشحال می شم که تورو اینجا می بینم وقتی اینجا نیستی انگار یه گمشده ای دارم من که هم

سن سالت نیستم اینو می گم چه برسه دخترم که همیشه وهمه جا باهات بوده واگه تورو یه

لحظه نبینه چه حالی داره اونقدرحرفای مادرم دلنشین بود که برق شادی تو چشمای شقایق

می دیدم که چه طوری و چگونه از روی علاقه  ومهر به حرفای مامانم دل بسته حتی تنفسشم

نمیشنوم که مبادابا هر نفسش کلمه ای از حرفای مادرم رو نشنوه اونم خوب به حرفای مامانم

گوش میده وجای خوشحالیم داره که اونقدر ما رو دوست داره خدایا بازم هزاران مرتبه شکرت را

به جا می اورم که اینقدر منو مورد لطف ومرحمتت  قرار می دی امیدوارم  بنده ای خوب

وشایسته ای باشم و همیشه و همه جاشکرت رو به جای بیارم بعد از حرفایی که توش بوی

نصیحت می دادتا میون ما دوتا همیشه این دوستی پابرجا بمونه و هیچ وقت کدورت و کینه به ما

نزدیک نشه می دونم این آرزوی قلبیه مادرمه نه اون هر دوی ما هم همینو از خدا می خواهیم تا

این دوستی مداوم باشه بین راه خراب نشه حالادیگه باید برای درست کردن شام میرفت تا غر

نشنوه منم با شقایق توی اتاق نشستیم و به ادامۀ حرفامون پرداختیم بعدش رفتیم بیرون تا

هوایی تازه کنیم توی کوچه هم سکوت برقرار بود انگار که محیط بیرون هم با سکوت تنهایی

دست به یکی کرده تا ما هم از این محیط فراری باشیم و برگردیم خونه هامون ولی ما دو تا به

راهمون ادامه می دادیم دیوار سکوت چنان محکمه که حتی صدای گامهامون تو کوچه

میپیچیدچون خالی از آدما و حتی این ماشینا می بود پارک محله که همش از برو بچه ها پر بود

خالی از کودکان پر شرو شوره نمی دونم شاید اینقدر ما تو مشغلۀ جواب کنکور غرق بودیم که

نمی دونیم شاید تعطیلیه و مردم رفتند به جایی آخه وقتی تقی به توقی می خوره و اسم

تعطیلی می آد همه می زنند بیرون شایدم امروز از اون روزاست که از شقایق پرسیدم من که

زمان از دستم در رفته امروز تعطیلیه شقایق پرسید چطور گفتم مگه متوجه نشدی چیقدر همه

جا تو سکوت فرو رفته و پارکم که همیشه شلوغ بوده ازش خبری نیست شقایق ای بابا تو هم

که همش دنبال شلوغی می گردی از بس تو تنهایی میشینی همش انتظار داری که وقتی

بیرون می ای اونجارو پر ازدحام ببینی نه بابا چون ازبس مردم پارک می آن امروزو استراحت می

کنند تا از دست این بچه هاشون کمی روی آرامشو ببینند اونا نمی دونند این دوست من عادت

نداره تا بیرون رو تو آرامش ببینه بعدشم خندیدو گفت که چی بگم از دست تو منم خندیدم من یه

چیزی گفتم تو جوش نزن گفت باشه باشه و بازم خندید البته منم همراش خندیدم تا نا آرامیه

وجودمو یه جوری پنهانش کنم بعد از راه رفتن روی صندلیه پارک نشستیم تا کمی خستگی در

کنیم دور استخر چرخیدن حسابی از نفس انداخته بودم شقایقم همینطور چون اونم نفس نفس

می زد بعد از کلی گشتو گزار به ساعت نیگاه کردم وقت رفتنه البته شقایقم کمی عجله داشت

آخه عمش اینا شام مهمونشون بودن پس بین راه از هم جدا شدیم و منم به تنهایی راه افتادم

سرم پایینو داشتم به آسفالتای چسبیده به کف خیابونو تماشا می کردم وتوی این فکرا بودم اگه

آسفالت نبود وبارون می اومد چی می شد  یه لحظه تصور چنین فکری تنم لرزید یهو از فکر بچه

بازی ای که تو ذهنم نقش بسته بود خندم گرفت که چه فکرایی تو مغز من میآد یه آن ترمزی

جلوی پام زده شد خدایا کیه که با چهرۀ دوست داشتنی اقا پیمان مواجه شدم و ترسو از خودم

دور کردم با اون ماشین شاسی بلندش و عینک آفتابی بسیار شیکی هم به چشش زده جلوم

ظاهر شد از ماشینش پیاده شد گفت شما اینجا چی کار می کنی و با مزاح گفت چیزی گم کردید

که اینقدر سرتون پایینه! منم خندیدم و چیزی نگفتم فقط تو کف تیپ زدنش بودم به به عجب تیپی

زده آقا و به خودشم رسیده بوی ادکلنش تمام فضای کوچه رو پر کرده  اون همیشه با من

خوش رفتاره و هنوزم کاری که اونروز به خاطر آسیبی که به ساق پام وارد شده بود و اون

اونقدر با تمامی وجودش واز ته دلش برام انجام داده بود یادم نمی ره و همیشه با یه احترام

خاصی باهاش رفتار می کنم البته هر وقت می بینمش دست خودم نیست ضربان قلبم مثل

عقربه های ساعت تند تند می زنه و دست و پامو گم می کنم اما بازم جلوی خودمو می گرفتم تا

جلوش سوتی و یا خرابکاری نکنم اون جوون بسیار خوبیه توی قیافش مهربونی از خودگذشتگی

موج می زنه من از نیگاهش اونو می فهمم و منو تا دم در رسوند خودش رفت موندم پس چرا

خونۀ خالش نرفت گفتم شاید اینجا کاری داشته تا منو دیده خواسته که برسوندم  خلاصه به اتاق

پناه اوردم و تنهایی داشت دیونم می کردحوصلم سر رفت تفریحی ای هم که نداشتم امروز

خیلی حسه خوندن نداشتم و پیش مامان رفتم تا اگه کاری داشت کمکش کنم خوب شد رفتم

چون کوه کار رو سرش هوار شده منم دستی به کارای تلنبار شدش رسوندم وخوشحالش کردم

شب شده بود و اونا شامشونو خوردن مامان رفت تا میز شامشونو جمع کنه و ظرفاشونو بشوره

منم به رختخواب پناه بردم تا استراحتی داشته باشم آسمون توی دل تابستون از بودن نور

ستارگانش داره رقص و پایکوبی راه می اندازه  آخه از چشمک ستارگانش لذت می بره و ذوق

می کنه که اون بالا تنها نیست لااقل این ستارگانم همدم تنهاییهاشندکه می شه گفت از ابی

بودن فاصله گرفته  چشام سنگین شد وبه عالم رویا رفتم تا دیگه این همه فکرمو خسته نکنم و

دنیای خواب خودش عالمی داره و دیگه چیزی نفهمیدم حتی اومدن مامانمو متوجه نشدم من که

از نفس گرم مامانم متوجۀ حضور پاکش میشم ولی متوجه نشدم صبح زود هنوز به هشت

نرسیده بود زنگ خونه به صدا در اومد اول فکر کردم شاید خواب می بینم که نه انگار که خواب

نیست واقعاً کسی داره در مارو میزنه با چشمای خوابالوده و صورت نشسته دم در دویدم رفتم

تا ببینم کیه که این موقع صبح داره در می زنه حتماً هرکسی هست با خواب صبح مخالفه یا

اتفاقی افتاده خدا کنه فقط خیر باشه پاهام پیش نمی رفت تا درو باز کنم باورم نمیشد کسی که

با این همه سماجت در می زد شقایقه عجیب بود که این موقع صبح اینجا چیکار می کنه یه لحظه

ضزبان قلبم کم شدو نزدیک بود وایسه آخه چه خبر شده  و از ترس نزدیکه غالب تهی کنم و لی

وقتی به چهرۀ شقایق نیگاه می کنم و شادی تو وجودش بالا وپایین می ره از کلامش سلامی

که خارج شد وسلامی که باهاش کلی شادی و خبرای خوب اورده بود پس نشون می ده خبرای

شادی بخشه اما چیه جون به لبب کرد که چی شده اونم این پاو اون پا می کرد لابد مونده که چه

جوری بگه تا به حال اینجوری ندیده بودمش نگرانی پشت نگرانی آزارم می داد مجبور شدم اولین

بار سرش فریاد بزنم بگو تورو خدا دیونم کردی شقایق با لحن آروم تری گفت باشه می گم اول

قول بده عکس العملی نشون ندی اونوقت می گم من که در چنین شرایطی نباید از حال خوبی

برخوردار باشم به زور قول دادم که اصلاً هر چی تو بگی باشه فقط زود بگو که دارم می میرم

یالاه بگو به خدا خواهش می کنم قلبم داره از کاسۀ دلم در می آد اونم با کمال آرامش می گفت

منم باشم به این حالت دچار میشم تو دختر چیکار کردی بهت تبریک می گم رتبۀ دوم کنکورو به

خودت اختصاص دادی بازم تبریک و پرید یه عالمه ماچم کرد منم مثل مجسمه وایساده و هیچ

عکسالعملی نشون ندادم در واقع شوکه شدم فقط شقایق خیلی کارا می کرد تا نشون بده

چقدر از این موفقیتت خوشحالم منم راست راستی گیج بودم   اینو می دونم که فقط شقایقو به

حالت دوران داره تو آسمون پرواز می کنه گویی از حال نرمال خارج شدم ناگهان سرم گیج رفت

نزدیک بود کف آسفالت ولو شم شقایق گرفتم و صورتشو نزدیکم اورد چی شد تو که قول دادی

البته بهت حق می دم منم بودم دچار چنین حالتی می شدم و دستمو گرفت و روی سکوی دم 

درنشوندم گفت بابا مونا خودتو جمع کن به خودت بیا و یه جیغ کوچیکی که خوشحالیه درونمو

نشون می داد به سر دادم و کمی آرومتر شدم و این بار راست راستی بهتر شدم و ناگهان سرم

رو چرخوندم سمتش پس خودت چی اون گفت منم چهارم  تا شنیدم چنان از خوشحالی بالا و

پایین می پریدم که اگه شقایق جلومو نمی گرفت ممکن بود به گوش اونا برسه و اونوقت کارم

تمومه و جلوی دهنمو گرفت و کمکم کرد که بشینم و از شورو هیجان درونیم کمی کاسته شد و

به علامت سئوال نشسته در ذهنم پاسخی از جانبش بشنوم  راستی شقایق چه جوری

فهمیدی؟ مگه قرار نیست جوابارو هفتۀ دیگه بدن گفتش آره می دونم ولی رتبه های برتر زودتر

اعلام می شن 

نوشته شده در شنبه نهم دی 1391ساعت 17:2 توسط سیمین |

بعد از خوش گذشتن در کنار شقایق و برگشتن به محیط گرم و البته امن خونه و دیدن روی همیشه باز و پر

 لبخند مادر شب تونستم سر راحت زمین بزارم و به عالم خواب سفری داشته باشم البته قبل هر خوابی

 طبق عادتم با دعا و دست بلند کردن به سوی آسمونا و از خداجونم تشکر کردن تن به خواب می دهم

 وگرنه خوابای پریشون می بینم خدایا به داشتن چنین مادری شکرت رو به جا می آرم شکر شکر شکر و

دستانم را  به سمتش بلند کردم آسمونم مثل دل من شاد بود از رقص نور ستارگانش معلومه که اون بالاها

هم جشن شورو شادی براست و اونا همه خوش و خرمند خوابم گرفت وقتی با دنیایی از آرامش می

 خوابم فردا با نشاط و انگیزه و یه عالمه شادی از این خفتگی و کسلی دست بر می دارم و یه روز پر

 ز آرامشو شروع می کنم چشمام که رو به فردا باز شد دنیا بنظرم قشنگ اومدو آسمون آبی و شفاف

 درختان با نسیمی که نوازششون می ده و به رقص در آمده اند تمام این ها باعث آرامش و آسایشم می

شن هر چند مامان نبود منم تکو تنها صبحانه رو که برام آماده شده رو می خوردم هنوز اولین لقمه از گلوم

پایین نرفته که در به صدا در اومد شقایق بود نون تازه گرفته دستشم خامه ومربا اومده تا صبحانه رو در کنا

ر من بخوره و این لبخند زیبارو که روی لباش مثل شبنم روی گل می درخشید چنان جون گرفتم که از

 خوشحالی پریدم بغلش و یه عالمه ماچش کردم و حالا اون با لحن دلنشینش می گفت معذرت می خوام

 همش اینجام ولی چیکار کنم که دوریتو نمی تونم تحمل کنم که بهت عادت کردم پس اومدم پیشت

 وارداتاق شدیم چشش که به سفره افتاد فهمید که تازه داشتم ناشتایی می خوردم وای مونا خدا صدامو

شنفته با تعجب پرسیدم برای چی این حرفو می زنی عزیزم آخه سفرتون پهنه و هنوز صبحانه نخوردی که در

 کنارت باشم پس به موقع رسیدم  خامه که مدتهاست لب نزدم حالا روبرومه و داره چشمک می زنه چقدم

 مزه داد آخه ما درامدی نداریم که هرچیزیرو بتونیم تهیه کنیم خوردن بعضی چیزها از سفرۀما پر کشیده و

رفته و اینه که ذوق کردم با شقایق گفتیمو خندیدیم ناشتایی بهمون مزه داد که وقتی به خودمون اومدیم هر

 چی سر سفره بود خورده بودیم  و مامتوجه نشدیم بعد از تمیز کردن خونه وشستن ظرفا با شقایق زبان

 خوندیم  حالا هم که وقت ناهاره مامان از قبل گفته امروز خیلی کار دارم تولد نیوشاست و کلی مهمون

دارند برای همینه که سرم شلوغه ناهار دیر می آم غذاتونو بخورید شقایق با دونستن این که اونا مهمون

 دارن ازم خواست بریم کمک مامان تا خسته نشه دلم نمی خواست که شقایق همراهم بیاد آخه نمی

 خوام دوباره اونا حرفای ناجور بزنند ولی اصرارش بلاخره باعث راضی شدنم شد از جا بلند شدم و تا هرچه

زودتردستی به کارای بالابرسونیم مامان تا مارو دید گفت اینجا چی کار می کنی گفتیم برای چی اومدیم

خیلی خوشحال شد ژله و سالادارو درست کردیم وتوی پختن غذاهای جورواجور که برای تولد نیوشا در نظر

 گرفته بود کمکش کردیم شقایق  همچین کار می کرد یاد خونشون و طرز زندگیشون که افتادم به تفاوت

 بین آدما ذهنم رو در گیر کردم که این چه دختریه واون چه دختری واقعاً عجیب دختریه با اون وضعی که داره

 این همه افتاده خاکی خانوم مهربون هرچی بگم کمه ک  یهو مامانم صدام کرد گفت راستی مونا سس

 سالاد اوندفعه خیلی خوشمزه بود همش تعریف می کردند زحمت بکش درستش کن دخترم ومنم گوش به

 فرمان اجرا کردم تا خوشحالش کنم نمی دونم چقدر طول کشید فقط اینو می دونم که هوا رو به تاریکی

رفته مهمونا کم کم داره پیداشون می شه همه کادو به دست خوش به حال نیوشا  این همه کادو می گیره

 البته برای مزاح می گم خودم از این فکر مسخره که تو ذهنم اومد خندم گرفت میز رو با کمک شقایق چیدم

 اول تنقلات برای پذیرایی چیدیم تا بعد برای شام تولد نیوشا از پله ها اومد پایین پیراهن بسیار قشنگی به

تن کرده بود پیراهن درست وحسابی موهاش وآرایشش بسیار شیک بود مثل همیشه از خود راضی چنان با

 فیسو افاده از کنارم رد شد که انگار از دماغ فیل افتاده که اینقدر نازو ادا در می آره مهمونا تقریباًهمه اومده

 بودند وپارمیدا هم با نیوشا وارد شد اونم مرتب و شیک واز همیشه هم بیشتر خودشو گرفته بود یهو یکی

 بهم سلام کرد آقاپیمان بود  ازهمیشه خوبو مهربون تر به نظر می اومد منم سلامشو بی پاسخ نذاشتم

 بهم گفت عجب میزی چیدی با سلیقه و قشنگ منم گفتم مرسی نظر لطفتونه واز کنارش رد شدم

شقایقم متوجه شده و شنید که آقا پیمان چی گفتهاونم گفت چه مرد خوبیه این آقا پیمان که با اونا

کلاًزمین تا اسمون فرق می کنه خندیدمو چیزی نگفتم شربت به دست وارد سالن شدم آهنگ های شاد

 وبزن وبرقص نیوشا پارمیدا و بقیه وسط بودن و میرقصیدند و خوش وخرم وشاد بودند پوران خانوم هم با اون

صورت آرایش کرده خیلی تو چشم بود آقاسیامک هم کت وشلوار اون وسطا راه می رفت و با مهمونا خوش

 وبش می کرد آقاپیمان خیلی نمی رقصید اون زیاد از رقصیدن خوشش نمی اومد به باباش رفته با این که

پدرش خیلی کم می اومد اینجا ولی مرد خوبیه پس به باباش رفته مهمونا همش در حال پذیزایی بودند و از

 خوردو خوراکای رنگارنگ می خوردند وکیف می کردند میز شام چیده شد و شقایق تمام این لحظه ها در

 کنارم بود یکی از مهمونا پرسید راستی پوران جون خدمتکار جدید اوردی پوران خانومم گفت نه بابا اون

دوسته اون دختر هست که داره پذیرایی می کنه و اومده اینجا کمک انگار آب یخ ریختن روم از این حرف از

 خجالت نمیدونستم تا چیکار کنم شقایق با اون خندۀ قشنگش از کنارم رد شد بدون هیچ ناراحتی ای یهو

نیگام به آقا پیمانم افتاد اون سرخ وعصبانی شده ولی هیچکاری نکرد فقط تمام میهمونی تو خودش بود

امشبم تموم شد تمام خونه تو سکوت فرو رفته بود این همه بزن وبرقص حالا دیگه ازش خبری نیست و

سکوت جاش اومده بود منو مامانو شقایق آشپز خونه رو تمیز کردیم تا کارا تموم شد نیمۀ شب شد و بیچاره

 شقایقم به خاطر من تو دردسر افتاده و اون که از خونه زندگیش معلوم بود که تو نازو نعمت غرق بوده حالا

 باید طعم تلخ تحقیرو بچشه آخه دوستی با منم اینقدر ارزش داشته که این همه بار توهین که هرلحظه

 بهش فکر می کنم رو شونه هام سنگینی می کنه ویه بغض دردناک می خواد بیاد تمامی وجودمو تسخیر

کنه اما جلوشو می گیرم تا راهش به این زودیها سراغم نیاد که تبدیل به اشک می شه و نمی خوام ضعف

نشون شقایقم با رفتار خوبش جلوی عصبانیتم رو در قبال اونا می گیره و به قول معروف کار دست خودم ندم

 ومامانمو آواره نکنم می دونم اون دلش برای مامانم می سوزه حتی بیشتر برای خود من که با اونا درگیری

 درست نکنم وای که عجب دختریه که همش فکر منو به خودش مشغول می کنه تمام تنهاییهام به فکر

شقایق و مامانم هستم که اگه اون دوتا رو نداشتم سرنوشت من الآن معلوم نبود که تو کدوم یتیم خونه

 داشتم بالا و پایین می رفتم که خدا می دونه بازم توی اون تاریکیه شب که چشم چشمو نمی دید دست

 شکرانه به خاطر داشتن چنین موهبت هایی بالا بردم اونو با تمام وجودم صداش کردم ومی دونم که اونم

 صدامو می شنوه بازم تنهایی اومد سراغم که تنها پناهگاهم رختخوابی رو یافتم که توش بهترین زمان

زندگی هر انسانی توشه یعنی استراحت کردن که اگه نبودش آرامش وآسایش از خونه ها پر می کشید و

می رفت و جاش یه اعصاب درب داغون می اومد با بودن  این آرامش هنوزم اعصابا خرابه وای به روزی که

نبود انوقت چه به حال آدمیزاد می اومد بالاخره بعد از این افکار درهم وبرهم خواب به چشام اومد که وقتی

 بلند شدم صدای اذون به گوش می رسید هوای طرب انگیز صبحگاهی به روم لبخند زد و با همت بیشتر

 بلند شدم و نماز صبحمو خوندم و کمی دراز کشیدم  در باز بود وهوای دلپذیر بیرون صورت مچاله شدۀ منو

 باز کرد و پریدم از جام تا بشورم دست وصورتم جرات نکردم به آیینه نیگا کنم چون می دونم به خاطر خواب

 زیاد پف آلوده صبحانه آماده بود خدا عمر مامانم بده که همیشه زحمت آماده کردن صبحانه با اونه اما چه

 عرض کنم صبحونه یا ظهرونه که خودمم نمی دونم چی بگم فقط اینو می دونم که خیلی گرسنه هستم

 وبدون توجه به فکرم فوری سرم رو پایین انداختم و ناشتایی رو زدم به رگ مامان بازم کارش زیاده که هنوز

 نیومده اخه دیشب خیلی مهمون داشتن و با این که کمکش کردیم ولی هنوز خیلی کار داشته توی یخچال

 نیگا کردم که چی داریم خدارو شکر تخم مرغ داشتیم و برای ناهار نیمرو می خوریم خدا وکیلی حال

 نداشتم تا ناهاری دست وپا کنم زدم بیون تا هوای تازه بیافته به جونم ودل گرفته ام باز شه اما انگار نه چون

 اونقدر آفتابش داغ بود همون تو خونه بمونم برام بهتره توی تنهایی هزار تا فکر می آد سراغم گاهی چیزای

 خوب وگاه چیزای بد که به من یاد دادن که به چیزای خوب فکر کنم تا از دنیایی که درونش دارم روز وشب

 طی می کنم کیف کنم و نهایت استفاده رو ببرم وگرنه فکرای بد آدمو گوشه گیر می کنه و با آدما فاصله

می گیرم که به قول مادرم آدم اگه تو خودش باشه همش مریض می شه وتو دلت بارون غم میشینه و

اشکات از صورتت جاری می شه درسته گریه بر هر درد بی درمان دواست اما نه هر گریه وناله ای روزا از پی

 هم می رفتن و بوی مهر با تمام گرفتگیهایش که می گن پاییز دلو غمگین می کنه وهمش ابر غم می آد

 سراغت اما برای من مثل همیشه سراسر نشاطه چون تنهاییهامو کتابام برام پر می کنند مخصوصاً الآن که

 تنهایی بیشتر ازارم میده چون شقایقم نیست رفته شمال با اینکه خیلی ازم خواست تا باهاش برم اماقبول

 نکردم چون بهانۀ مامانو داشتم و خداییشم روم نمی شد چون فکر می کردم وبال گردنشونم خلاصه شرم و

 خجالت نذاشت تا در این سفر همراهش باشم با این که با من خیلی خوش رفتارن اما روم نشد کتابامو

جلد کردم هنوز یه چند روزی تا مهر مونده اما من بوشو از آخرای مردادم احساس می کنم  مهرم اومد و

کیف به دست خودم رو تو کوچه رسوندم تا به مدرسه که چه عرض کنم دبیرستان برم در باز بود و مثل

 سالای پیش شلوغ وحیاط با موج فریاد بچه ها مثل دریا طوفانی بود و چیزی جز صدای جدی و سراسر

 خشن مدیره که همه رو به بستن صف دعوت می کرد که یهو این همهمه به خاموشی کشیده شد انگار

 که مدیره آب دستش گرفته و توی آتیش ریخته تا این آتیشای شعله ورکشیده خاموش شوند تاحدودی هم

 موفق شداز این فکرم خندم گرفت هنوز شقایق نیومده می گم یه گمشده ای دارم ای خدا منو مرگ بده

 که شقایقمو فراموش کرده بودم نمی دونم جو مدرسه بود که منو از یادش غافل کرد باورم نمی شه چرا نیو

مده گفتم شاید مثل اولین باری که دیدمش وسط سال اومده و باهاش آشنا شدم شایدم اینجوری

 بشه ولی یه دلشورگی به جونم افتاد از نبودش  دل تو دلم نبود یک به یک کلاسارو گذروندم بدون شقایقم

 بدو بدو رفتم خونه تا ناهارمو بخورم و برم خونشون وببینم که چه خبره مامان از حالتم فهمید که منقلبم تا

گفتم گفت برو دوست این جاها به درد می خوره اونم دوستی مثل شقایق از جام پریدم مانتو وروسری به

سر زدم بیرون نفهمیدم که چه جوری خودمو به در خونشون رسوندم طاهره خانوم درو برام باز کرد رنگش چه

 پریده هول شدم پرسیدم چیزی شده و برام جریانو تا ته گفت اونقدر ناراحت شدم با این که تمرین کرده بودم

 تا به اندک چیزی اشکام در نیاد ولی مگه این اندک چیز بود گریه کردم بله شقایق جونم در راه برگشت تو

جاده تصاذف کرده پدرو مادرش چیزیشون نشده اما شقایقم زخمی شده و گوشۀ بیمارستانه بدو بدو به

خونه اومدم و ماجرا رو به مادرم گفتمو به سمت بیمارستانی که شقایق بستری بود حرکت کردم مامان می

 خواست بیاد اما چون کاراش می موند گفتم نیاد بهتره شیرینی به دست از پله های بیمارستان بالا رفتم

 اولین باریه چنین جایی رو می بینم از استرس داشتم می مردم  قلبم تند تند می زد چون جای دلهره آوریه

 اما من نباید این دلهره رو راه بدم که بشه تمام وجودم وگرنه از آرزوهام فاصله می گیرم وهدفم گم می شه

 ودلم نمیخواد این حالت دیگه بیاد سراغم به اتاقی ک شقایق توش بود نزدیکتر شدم که تا منو دید از

خوشحالی داشت پر در می آورد

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 16:37 توسط سیمین |

  خدایا ازت ممنونم که از هر نعمتی به دور بودم نعمت یه دوست خوب که بهم دادی از ته دل تورو شکر می

 گویم که فراموشم نکردی و توی این دنیا رهام نکردی! دوستی که بی منت با من یه راهی رو هم قدم می

 شه که معلوم نیست بتونه به اون موفقیتهای لازمه برسه یا در اون بن بست واپسین لحظات می مونه تا

مدتی نگرانش بودم ولی وقتی تبسم رو در لباش دیدم کمی از اون دلهرگی دست برداشتم و آرومتر

 شدم. مدیرۀ مدرسه خانوم عباسی تا کارنامه هامونو دید گفت پس با دو تا دختر درسخون مواجه ام

 امیدوارم که تا پایان هم همینقدر زرنگ و درسخون باشید و ذوقی کرد از دیدن ما دوتا ولی خب بیش از این

 چیزی نگفت شاید می خواست ما دوتا پررو نشیم ....بعد از طی کردن مراحل نام نویسی از مدرسه زدیم

 بیرون آفتاب همه جارو داغ کرده تابستون با تمامی گرمایی که داشت دیگه به آخراش کم کم داره نزدیک

 می شه درست از رنگ قهوه ایه بعضی از برگهای درختان این احساس بهم دست داده ولی با این حال الآن خیلی گرم و سوزنده !

شقایق منو از عالمی که نشون می ده بازم در درونم سفر می کنم خارجم کرد و یهو  بی هوا چنین سخنی

 که انتظار نداشتم شنیدم البته نه حرف نامربوطی بزنه این که ازم این چنین درخواستی داشته اینه که

 یهو موندم مونا: یادت باشه تو هیچ وقت خونۀ ما نیومدی حواست باشه! برای همینه که می گم موندم آخه

 نمی دونم چی بهش بگم مامان تا شنید فوری جای من که دنبال جوابی می گشتم بهش پاسخ داد دخترم

 هر وقت شما بخواین مونا می آد پیشت گمان کنم هیچ حرفی نداشته باشه تازه از خداشم هست

 مگه نه مامان و روشو کرد سمتم چرا دخترم هیچ حرفی نمی زنی بگو باشه! منم که حرفی ندارم زبونم

بالاخره بعد از کمی مکث کردن به حرف در اومدم و گفتۀ مامانمو تأیید کردم :باشه شقایق هروقت بخوای

 می آم فوری با یه لبخند که نشون می ده چقدر خوشحاله گفت باشه پس امروز! تا اومدم یه حرفی بزنم د

 نشد تو گفتی هروقت من بگم منم امروزو می گم  مامانم آیی واییمو که دید رو کرد بهمو گفت آره مونا  

من کاری ندارم می تونی همراه شقایق جون بری ومنم راست راستی از خدام بود بی رودروایسی قبول

 کردم هرچند اولش کمی شک داشتم ولی الآن خیلی خیلی خوشحالم از این که برنامم جور و می

 رم شقایق چنان خوشحال شده که بالا و پایین می پرید آخ جون مونا داره می آد مامان شقایق مینو خانوم

 که تا الآن با مامانم حسابی گرم سخن بود فوراً لبخندی زد از اینکه می دید دخترش تا این حد شاد شده و

 حالا هر دومون از خوشحالی فریاد می زدیم که ماشین رو هوا بود شقایقم دستامو گرفت و نمی ذاشت تا

 این دستا ازش جدا بشن گویی من دارم در می رم یا مبادا پشیمون شم تا این حد دلش می خواست و

 الکی نگفته و واقعاً از ته دلش خواسته پس منم شادمانیمو از این که دارم می رم به همگی نشون دادم

 مامانو تا دم در خونه رسوندیم. وای چه خونه ای حتی از خونۀ نیوشا به اون از خودراضی ای که خیال می

 کنه هیچ کس بهتر از اونا روی زمین وجود نداره فقط اونا هستند که پول دارند و چشماشو به روی بقیۀ آدما

 بسته چون چشم نداره بهتر از خودشونو ببینه ولی نه، بیا ببین از شما پولدارترم پیدا می شه فقط کمی

 چشماتو باز کن و به دوروبرت نیگاه کن همچین از دست نیوشا عصبانیم حتی برای خوش بودن و لحظه ای

 آرامش داشتن بازم یادش می کنم و البته بهم ریخته هم می شم وقتی بهش می اندیشم حالا باید از این

 افکار که همیشه و همه جا همراهمه و گاهی باعث آزارم می شن دست

 بکشم و نیم نگاهی به همه جا داشته باشم و خاطرش برام همیشه باقی بمونه دستی به گلا که کف

 حیاطو پوشونده کشیدم گلای مخملی که گویی اینجا رو با یه عالمه پارچۀ مخمل پوشیده شده وفرشی از

 مخملای رنگین پهن شده و صحنه ای دیدنی و باورنکردنیه درختم تکو توک لابلای این گلا دیده می شه که

 حتی همینا هم که من هرروزه

 می بینم در چنین جایی که جزء صفا نمی بینی بازم دیدنیه و انگار تابه حال ندیدم پس همینه نام شقایق

 براش انتخاب کردن چون واقعا همانند این گلا صفا داره و مثل گل می مونه.  وارد خونه شدیم از هرچی

 وسایل بگی در این خونه دیده می شه مبلا فرشای ابریشم که چشمام گرد شد باورم نمی شه یه همچین

 جایی اومده باشم پس چرا شقایق جلوی اونا یه رفتاری می کنه که زندگی بهتر از اونا نداره عجب دختریه

 تا این حد افتاده و خاکی از پله ها بالارفتم اتاقش بالاست آخه خونشون دوبلکسه درست مثل نیوشا اینا

 اتاقی که واردش شدم چنان خوش رنگو جذابه که احساس آرامش داشتن و دنیا رو بی غم داشتن بهم

 دست می داد حتی شقایق چنان با من که از سطح مادی بدی برخوردارم  برخورد داره که با بقیه که

 مثل خودشون از شأن و مقام بالاتری برخوردارن همون رفتارو با من داره هرچند دیدن زندگیش از نزدیک تا

 این حد تحت تأثیرم قرار داده که مجبورم با اونامقایسش کنم  و تو لاک خجالت فرو روم بیشتر به خاطر

 رفتارای زشت نیوشا و مامانش که نسبت بهش داشتن

 خجالت کشیدم طوری که اشک دورچشمانم حلقه زد البته خیلی مراقب بودم شقایقسر در نیاره و کمی

 این قسمتش برام سخت اومد ولی با این حال تونستم چون چیزی نپریسید آخه در چنین مواردی که افکارم

 درگیره یه سری مسائل می شه ازم می پرسه تا ببینه چیه که باعث آزار دادن دوستش می شه ولی الآن

 که حرفی نزد. شقایق همه کار می کرد تا بهم خوش بگذره یه چند

 تایی کتابم بهم هدیه داد تا در مواقع بیکاری نیگاهی بهشون بندازم حقیقتاً کتابای مورد علاقمه با این که

 هنوز مباحث داخلشو نخوندم ولی اسم کتاب رو دیدم یه حس خوبی بهم دست دادیاد اون کتابایی افتادم که یه زمونی آقا پیمان بهم داده و چقدم خونده بودم که حتی خط به خطشم بلدم حالا شقایق این لطفو بهم داشته و ... طاهره خانوم همون

 خانومی که به شقایق کمی آشپزی یاد می ده و در واقع همکار مادرمم هست یعنی هر دو شغلاشون یکیه  الآن پشت دره در که باز شد وارد شد چنان با عزت و احترام

 باهاش رفتار می کرد که یاد برخوردای اونا با ما افتادم از دیدن این صحنه کلی دلم گرفت ولی جلوی شقایق

 بازم بروز ندادم تا یه روز که اومدم پیشش براش بدخاطره بشه پس توداربازی در اوردم و حرفی نزدم طاهره خانوم

 سینی شربتارو روی میز گذاشت و رفت دوباره ما دوتا تنها شدیم و شقایق با جون و دل هر کاری می کرد

 تا به من خوش بگذره انواع وسایلی که مناسب این سن باشه برام می اورد تا حسابی سرگرم باشم و

 حوصلم سر نره گاهی هم بهم کامپیوتر یاد می داد تا دستانم با این تکنولوژی آشنا بشه و کارکردن باهاشو

 یاد بگیرم خیلی خوب بهم یاد می داد ومنم علاقه نشون می دادم این بهترین فرصته چشام خسته شد و

 حالا وقت استراحت کردنه و خاموشش کرد  امروز در حقیقت یه روز به یاد ماندنیه هم این که با شقایق

 قراره در یک دبیرستان باشیم هم این که الآن مهمون خونشم چقدم خوش می گذره دور از محیط خونه

 گمان می کردم کمی برام سخت باشه ولی اومدن به اینجا بدک نیست تا بدونم بودن در یه محیط دیگه

 سخت نمی باشد البته اگه مثل شقایق اینا باشند بعد از چندین ساعت تنهایی مینو خانومم پیشمون اومد

 و رفتارایی داره که مامانم با من داره و خیلی مهربون و دوست داشتنیه و با دخترش دوست و خیلی جوره

 طاهره خانوم برای ناهار صدامون کرد میزو خیلی شیک چیده و غذای مورد علاقمو می دیدم روی میز گذاشته شده چشام گرد شد می دونم این

 کار شقایقه به طاهره خانوم گفته تا این غذارو درست کنه هنوز تو کار شقایق موندم که نمی دونم چی بگم

 دهنم بسته شده تا به حال این همه خوبی ندیده بودم راست راستی نکنه دارم احساس کمبود می کنم

 حالا دوباره باید بگذرم برگردم به حالو هوای این خونه پدر شقایق مثل همیشه خوش برخورد ظاهر شد و

 حتی جلو پام بلند شد در حدی که از خجالت آب شدم و تقریباْ هول. ولی خب باید مراقب رفتارم

 باشم در هرصورت بعد از کلی بودن در خونشون رفتنی باید رفت و از شقایقم جدا شدم البته تا دم در

 رسوندنم بعد از دور رفتنشونو می دیدم چنان شرمنده شدم از بس هوامو داشت و کاری کرد که تو دفتر

 ذهنم تا ابد زنده بمونه محاله پاکش کنم. مامان چنان از دیدنم شادمان شده که وصفش نمی شه کرد

 تا مدتی در آغوشش پناهم داد و چنان اشک شوق می ریخت که انگار مدتهاست سفر رفتم و ازم دور بوده و حالا داره بعد

 از مدتها می بیندم راست راستی دلش تنگ شده همچین به خونه رسیده و بند بندشو تمیز کرده که وقتی

 اومدم کار نداشته باشم محبت مادرونشو حتی در نبودم  از رسیدگی کردن به این خونه داره نشونم می ده

 و اینه که اشک به چشام نزدیک شد و قطره قطرش صورتمو نوازش می داد و از حال طبیعی بودن در اومدم

 آخه مامانم واقعا نشون می ده دوری من براش سخته و به من وابسته شده ناگفته نماند هر دومون نسبت

 به هم دیگه اینجوری هستیم خلاصه کلی با هم دیگه حرف زدیم و کاملاً به حرفام توجه داشت و یه

 جاهایی که لازم می بود ابراز احساست می کرد و هیجان و شوقو در وجودش می دیدم وحس می کردم.و

 دلم می خواست تا صبح یه بند براش بگم برای چنی مامانی که به حرفای دخترش توجه داره ولی خب

 زمان خواب رسیده.....

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 17:50 توسط سیمین |

 

  دستام به کار نمی رفت حرف نیوشا آتیش زد به جونم اونم به شقایق که توی خانوادۀ

 درست حسابی بزرگ و تربیت شده و از این که داره خورد می شه  چنین داغون شدم

 برای همینه افکارم درگیر شده و حال ناخوشی دارم یه آن جارو رو از دستش گرفتم و

 هر کاری کرد تا پس بگیره نمی ذاشتم اما این بار اون پیروز شد و در حین این کشو

 واکشا گفت نباید به خاطر حرفای ناشایست اونا این قدر حالت ناجور بشه آره می

 دونم به خاطر منه اما دوست ندارم دوستم با این رنج زندگی کنه که کسی متوجۀ

 مشکلاتش نشه من اینجام و تا آخرشم در کنارتم هر چی که حرفای نامربوط بشنوم

 تورو رها نمی کنم اینو تو سرت فرو کن که من! شقایق مونارو برای همیشه و همه جا

در کنارش خواهد داشت پس بی خودی سعی نکن که منو از خودت دور کنی تا با زبان

 اینو اون تحقیر نشم لحنش این بار آرومتر شد عزیز دلم بیا این کاری که شروع کردیم

 حالا نصفه ونیمه هست تمومش کنیم وگرنه به مامانت گیر می دن تو که اینو نمی

 خوای پس بیا به رفتو روبمون ادامه بدیم و شروع کرد به جمع کردن برگایی که کف

 حیاط ول شده و باد داره جابه جا شون می کنه تا بیشتر همه جا پخش نشده  بدوام

 کمکش با حرفای شقایق جون گرفتم و آروم شدم و تا پایان تمیز شدن حیاط هر دومون

 پا به پای هم جلو رفتیم تا که بالاخره تموم شد چقدر کمرشکنه هم من و هم مونا

 هردومون کمرامون صاف نمی شد در این حین صدای خندۀ شقایقم بلند شد تا به

 خودم اومدم آخ آخ تمام مانتو وروسریم از فراونی خاک به کثیفی کشیده شده هر

 دومون واقعاً دیدنی بودیم منم از خندش خندم گرفت دیگه عصبانیت داشت یادم می

 رفت از کمر درد نمی تونستیم تکون بخوریم بیچاره شقایق به خاطر ما تو دردسر افتاده

 بدون این که خم به ابرو بیاره یا حتی به رومم نمی آره با این که کمرش داغون شده

 هیچ حرفی نزد تا دوباره تو لاک خجالت فرو نرم  اون گوشۀ حیاط صورتشو شست و

 یکمم به من آب پاشید تا خستگی از تنمون در بره به طرف خونه رفتیم هنوز مامان

 خوابیده چهرم در هم شد که این چنین زار دیدمش که یه گوشه ای مظلومانه خوابیده

 و ... شقایق تا درهمیمو دید گفت مونا بهترین راه برای مامانت استراحته بذار همین

 جوری دراز بکشه نگرانش نباش یه سرماخوردگیه... راستی سوپ درست کنیم

 اینجوری بهتره نا اینو شنیدم  به سمت یخچال جهشی زدم با وسایلی که توی یخچال

 داشتیم یه سوپ ساده درست کردیم  مامان بیدار شد اون فهمیده  ما اومدیم با صدای

 گرفته شده اش صدام کرد مونا - گفتم بله  مامان می تونی بری بالا برای شامشون

باقالی پلو درست کنی از مامانم بعید بود که چنین خواسته ای داشته باشه ببین چقدر

 مریضه که قدرت از جا بلند بشه رو نداره و از من می خواد که این مسئولیتو به عهده

 بگیرم درواقع می شه گفت بهم اعتماد داره که می تونم از ژس کار بر بیام و با قاطعیت

 جوابشو دادم  بله مامان حتماْدوییدم بالا که شقایقم باهام اومد برنج خیس کردیم مرغ

 رو گذاشتیم تا بپزه شقایقم کمکم می کرد و در هنگام کارا داشت برام می گفت توی

 پختن غذا گاه به طاهره خانوم کمک می کنم اون بهم یاد داده تا غذا درست کردن یاد

 بگیرم حالا بهت کمک می کنم تانگی الکی می گه و از این حرفش خندم گرفت که

 چقدر بلده برای این که خجالت نکشم این حرفارو  بزنه و واقعا وارد بود پس الکی برای

 دلخوشیم نمی گفت و حالا هم که داریم سالاد درست می کنیم  سریع برگای کاهو

 رو شستیم و سالاد رو درست کردیم همون موقع پوران خانوم اومد با چنان غیظی

 صحبت کرد که قلبم فرو ریخت و شقایق جای من جواب داد در واقع نترسید و قشنگ

 پاسخشو داد پس منیر کجاست که تورو فرستاده شقایقم جواب داد ببخشید سرما

 خوردن مارو فرستاده تا درست کنیم گفت وا مگه بلدین آشپزی کردن بچه بازیه و

نیگاش که به قابلمه خورد ودید که  یه چیزایی درست کردیم ساکت شد یه آن به

 سمت من برگشت  دوستتم که اینجاست مگه آشپزخونه جای هر کسیه که تو با

 خودت اوردی این دفعه باید من پاسخ می دادم جای شقایق نبود و منم با قاطعیت از

 شقایق یاد گرفتم جواب دادم در حالی که دست و پاهامم می لرزیدن گفتم ببخشید

 اون امروز مهمون منه حالا اومده تا بهم کمک کنه آهان پس اونم مامانش مثل مامان تو

 آشپزه که شقایق پرید وسط حرفمونو گفت بله خانوم مامان منم آشپزه برای همینم

 بلدم و به کمک مونا اومدم موندم از حرف شقایق آخه  تو که پدرو مادرت تحصیل کرده

 اند چرا اینجوری گفتی گفت مونا ول کن مگه آشپز بودن بده که تو اینقدر ناراحت می

 شی وگفت بسه دیگه به کارمون برسیم وگرنه غذا دیر حاضر می شه و غر می زنند

 واقعاًشقایق خودشو به خاطر من پایین اورد عجب دختر عجیبیه هنوز مثل این من ادم

 ندیدم که اینقدر با گذشت و فداکار باشه صدای اف اف اومد پارمیدا و آقاپیمان و

 مامانش اومدندپس مهمون هر روزشون اینان همش به خاطر نیوشاست که پارمیدا

 پیششه منم با شقایق میز شامو چیدیم سالاد ماست و باقالی پلو رو وسط میز

 گذاشتیم و دورشم بشقابارو چیدیم خلاصه این که شقایق خوب وارده تا چه جوری

 میزو بچینه منم کلی ازش کار یاد گرفتم نیگام به آقاپیمان افتاد با اون لبخند

 همیشگیش تا منو دید تشکر کرد گفت معلومه خیلی خوشمزه است از بوش معلومه

 منم یه لبخندی زدم واز کنارش رد شدم تازه نیوشا رو دیدم از کنارمون که می گذشت

 گفت مامان منیر کجاست چرا اینا شام درست کردند مگه آشپزی توی خونۀ ما بچه

 بازیست که هرکسی از راه برسه برای ما آشپزی کنه دوباره از نیش زبونای نیوشا تا

 عمق وجودم درد گرفت اما از کنارش به راحتی رد شدم مامانش گفت آره دخترم انگار

 مامان دوستش آشپزه اون بهشون دستور پخت داده نیوشا گفت وای وای آدم نمی

 تونه بخوره ختماً بدمزهه باید از بیرون غذا بگیرم بازم بی توجه به حرفشون از کنارشون

 رد شدم خوب شد که شقایق نبود وگرنه روم سیاه می شد وبیشتر از این جلوش

 شرمنده میشدم  خدارو شکر کردم که نبودش شقایق رفته پایین تا شامو آماده کنه و

 منم به کارای بالا سرو سامانی دادم تا برم برای خوردن شام تمام راه داشتم به این

 فکر می کردم که چرا باید آدما اینگونه باشند و انسانیت کجا رفته. بودن در این جا

باعث شد تا خودمو بسازم و با آدمایی که چنین حرکات ناشایستی دارند کنار بیام و زود

 از کوره در نرم اینجور زندگی داشتن لااقل به من یاد داده تا راه ورسم ساختن رو یاد

 بگیرم و....... تا به در اتاق رسیدم از فکرایی که تو سرم تمام وجودمو پر کرده بود

 سعی کردم  ازش خارج شم تا توی رفتارم زمان بودن در کنارشون متوجه نشن که دارم

 حرص می خورم مامان کمی بهتر شده بود شقایقم سفرۀ شامو پهن کرده بود برای

 مامان سوپو کشیده  و باهم نشستیم وهمون غذا رو خوردیم پام درد گرفته  چون روی

 پا زیادی ایستاده  و غذا  درست می کردم درسته دست تنها نبودم ولی خوب روم نمی

 شد که شقایق تو زحمت اونم به خاطر ما بیافته پس پادرد شدیدی گرفتم حالا نوبت

 شستن ظرفا رسیده هر چی شقایق خواست کمک بکنه من نذاشتم خلاصه تا پاسی

 از شب بالا بودم و آشپز خونه رو جمو جور کردم هنگام اومدن به پایین دوباره صدایی

 توی اون تاریکی به گوشم رسید آقاپیمان مثل همیشه آقا و گل بود بهم گفت عجب

 دست پختی دارید خیلی خوشمزه و عالی منتظرت بودم تا ازت تشکر کنم آخ که چیقدر

 این پسر با اونا فرق می کنه و این انگیزمو بالا برد تا در کنار درسام به مامانم در پختو پز

 کمکی برسونم رفتنشو در این  تاریکی با قد بلندی وچهرۀ مردونهاش از پشت سر می

 دیمش از خوشحالی توی آسمونا سیر می کردم چون اون دل غمگینمو شاد و وجودمو

 به آرامش رسوند تا به خونه رسیدم پدر شقایق اومده بود دنبالش بیچاره شقایق مثلاً

اومده بود تا حوصلش سرنره این همه کار انجام داد با یه بدنی پر از خستگی راهی

 خونه شد ولی اونقدر خانوم بود که همش معذرت خواهی می کرد که مزاحمتون شدم

ولی من حسابی شرمنده می شدم که این حرفارو می زد و بعد از رفتنش  رختخوابمو

 پهن کردم و اونقدر بدنم خسته بود که خوابم نمی برد و بی خوابی زده بود به سرم

همش داشتم فکر می کردم امروز که به خاطر مریضی مادرم خودم کار می کردم چه

 حسه خوبی دارم با این که اینقدر بهم فشار اومده که خوابمو ازم ربوده تازه می فهمم

 که بزرگ شدم می تونم کمک حالش باشم حالاچقدربرای مادرم سخته ودم نمی زنه

 واقعاً عجب مادری دارم که با این همه کار زیادش هیچی نمی گه آهشو تو درونش فرو

 می بره تا من غصه نخورم از چنین فکری درونم پر از غمو غصه شد حتی فکر شقایقم

 آزارم می داد که اومده اینجا خونۀ دوستش ولی چه دوستی دوستی که براش دردسره

 و به جای اینکه باری از رو دوشش برداره سنگینش بیشتر می کنه خدایا چیکار کنم چه

 حکمتی تو کارته چرا باید توی این سن وسال که همه شادابند من تو غصه غرق شم

 اما خدایا ناشکری نمی کنم که تو قهرت بگیره و دو نعمت گلی که پیشم فرستادی ازم

 دور کنی هر دم که می آم به ناراحتیهام نیگا کنم یاداونا که می افتم تمام دردام به

فراموشی میرن و جاش یه قلب پر از مهربونی می شینه که قلب به درد اومده ام التیام

 می یابه روزها همچنان به سرعت می رن وثبت نام برای دبیرستان هر لحظه داره از راه

 می رسه بازم خدایا چی میشه از استرس حال چندانی نداشتم، بچه ها برای رفتن به

 دانشگاه توی دبیرستانهای خوب نام نویسی می کنند مثلاً بعضی دبیرستانهایی که

 غیر انتفاعین برای بهترقبول شدن در کنکور اونوقت من در یه مدرسۀ معمولی برای این

 که نزدیک خونم باشه دارم اقدام می کنم پس باید تلاشمو دو چندان کنم تا در نمونم و

 از توانایی خودم برای رسیدن به آرزوهام که به امید رسیدن بهشون این همه سختی کشیدم

 استفاده کنم موقع ثبت نام رسیده مدرسه ای که توش می خوام برم شاید دبیرستان

 زیاد خوبی نباشه معمولیه اما چاره ای ندارم صبح شده جیک جیک پرندگان صبحگاهی

 آهنگ دلنواختی راه انداخته اند که باشنیدن صداشون خودمو دیگه تنها نمی بینم و با

 این آوازا درون منم یه شوری هیجانی پیدا شده که قدمام برای رسیدن به ثبت نام

 مدرسه تندتر، مامان زودتر بلند شده رفته بالا تا ناهارشونو بذاره چون معلوم نیست تا

کی کارمون طول بکشه همینه که سریع بلند شده با خوردن صبحانه که برام حاضر

کرده  زدم بیرون تا از این هوای طرب انگیز صبحگاهی بیشتر استفاده کنم  مامان پیداش

 شد از در خونه زدیم بیرون با قدم تو کوچه گذاشتن کمی پاهام از حرکت و توان رو به

ضعفی می ذاشت ونفسم به شماره اما با این حال مانعی بر سر راهم نتونستن

بشن دیدن تابلوی مدرسه وباز بودن در حیاط نشون می ده که نام نویسی امروزه وارد

 مدرسه شدیم مرد نسبتاًمسنی داشت به حیاطو درختاش رسیدگی می کرد اون با

بابای پیر مدرسۀ قبلیم فرق داشت هم جونتر وهم سرحال تر اما هرچی باشه هر

 دوشون دارای احتراماً چون مدرسه رو آب وجارو می کنند وبه حیاط وگلاشو درختاش

توجه می کنند برای همینه که درختان پابرجا وسرحالند و همچنان برافراشته اند دفتر

 مدرسه غلغله بود وپدرا ومادرا اومده بودند چند تا از دوستامم دیدم خیلی تغییر نکردن

اونا مونده بودند چرا من اینجام بهم می گفتند ما که گفتیم شاید تو دبیرستان بهتری

 بری پس چرا اینجایی اونا نمی دونند منم از توانایی مالی خوبی برخوردار نیستم تا

جایی بهتر برم اینارو بهشون نگفتم ولی تو فکرم که گذشت ولی با این حال بهشون

 گفتم مدرسه با مدرسه هیچ فرقی نداره آدم باید خودش درسخون باشه دبیرستان که

 نمی تونه برای ما کاری بکنه تا اینو گفتم باورم نمی شد شقایقو دیدم تعجب کردم که

 اینجا دیدمش درسته گفتم مدرسه فرقی نمی کنه اما برای اون که می تونه و وضع

 مادیشون عالیه  اینجا شایدمناسب نباشه و با دو چشم بهت زدن نیگاش می کردم

 شقایق تا منو دید به طرفم دوید منم همینطور اونقدر دوتایی از دیدن همدیگه خوشحال

 شدیم که باور نکردنیه بعد از تمام این ابراز احساسات گفتش مونا اومدم که با تو توی

 یک دبیرستان باشیم هرچی از شقایق بگم کمه بدلیل اینکه شاید به آیندش لطمه

 بزنه اما برای با من بودن وتنهام نذاشتن حاضره چنین ریسکی بکنه بهم می گه

 دبیرستان که نمی تونه به ما کمک کنه ما خودمون باید خوب تلاش وکوشش کنیم تا

به جایی برسیم و....... از خوشحالی حال پرنده رو داشتم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 18:40 توسط سیمین |

 

از این که چنین رفتار قشنگی از شقایق دیدم بیشتر از دست نیوشا که این چنین گفت حرص خوردم و توی این لحظه دلم می خواست که سرم رو به دیوار بکوبم  چرا اینقدر این دختر مغروره البته در مورد اینا که نمی شه گفت مغرور  همون صفت بی فرهنگ بودن بهتره آخه این رفتارا نازیباست و دور از ادبه ولی چه می شه گفت فقط باید شنیدو دم نزد تو افکار عمیقی فرو رفتم شقایق به دنیای عادیم برم گردوند مونا چته چرا تو فکری؟ این حرکاتش باعث می شه تا بیشتر خجالت بکشم و سرم رو بندازم پایین. لام تا کام حرفی نزدم و سئوالشو بی جواب گذاشتم نشست کنارم مثل همیشه با زبان مهربونی سخنی به زبون اورد عزیز دلم از حرف این جور آدما ناراحت نشو اینا خودشونو و تربیتشونو نشون می دن نباید که تو اینقدر عصبی بشی از کنارشون رد شو و نبینشون گمان کنم بهتر باشه اصلاً به هیچ حسابشون کن این بهترین کاره که در قبال اینا باید انجام داد و دستامو گرفت چنان جون گرفتم که اگه تو اوج پرواز می کردم هیچ خسته نمی شدم از بس قلب مهربونی پشت این چهرۀ دوست داشتنی خوابیده حرفاش چنان آروم جونم شد که می دونم منظورش از این همه سخنرانی چیه اون تمام قصدش این بود که می خواست آرومم کنه و بهم بگه به خدا بهم برنخورده اگه به خاطر من ناراحتی برام مهم نبود تمام منظورش همین بود حالا هم که با یه ترفندی راه حرفو عوض کرد تا از افکار ناجور چسبیده شده به ذهن دورم کنه: مونا راستی کتابارو درست مطالعه کن و تمامی لغاتشو به خاطر بسپار چون تو می تونی بدون رفتن به کلاس خوب پیشرفت کنی ومی دونم و کاملاً بهت اطمینان دارم از دست شقایق چه جوری بلده راه حرفو عوض کنه تا منو از ناراحتی دور کنه خلاصه بااین کاری که کرد موفق شدتا رفتار زشت نیوشارو فراموش کنم واز دفتر ذهنم بیرونش کنم آفرین به این دختر گل و حالا باید بهش نشون بدم که حرفاش برام اهمیت داشته و ........چنان از جا پریدم تا کتاب زبانو بیارم و ازش سئوال بپرسم شقایقم خوشش اومد و دنیالم راه افتاد تو اتاق نشستیم و کلی باهم دیگه زبان خوندیم ومن شدم همون مونای چند دقیقۀ قبل ساعتها کنار هم بودیم و هم مطالعه کردیم و هم بازی تا این که ساعت به ده رسید باباش اومد دنبالش دوباره تنها شدم هنوزم صدای اون دوتا از توی حیاط شنیده می شه معلومه بهشون خیلی خوش می گذره دیر وقته ولی دارن بازی می کنند مامانم نیومده دیگه داشت حوصلم سر می رفت که بازم کتاب زبانارو نیگا کردم ولی از خوندن خسته شدم بعد از کار قشنگ آقا پیمان حالا رسیده به شقایق که می خواد به من کمک کنه تا از فرصتام مثل اونا خوب استفاده کنم و نذارم این لحظه ها از دستم در برن و ازشون نهایت استفاده رو ببرم   از زیادی مطالعه کردن چشام داشت می رفت برای همینم سریع  خوابیدم  فوراً چشام روی هم رفت اولین باری بود به دور از فکرو خیالات اضافی خوابم می برد نمی دونم مامان کی اومد همیشه چشم به راهش می بودم این دفعه نمی دونم چرا بی مامان خوابیدم از خستگی زیاد نتونستم چشم به راهش بمونم در هر صورت روزها همچنان می رفتند ومن لحظه شماری باز شدن مدرسه هارو داشتم چون تکلیفم معلوم می شد وهدف مشخصی داشتم بالاخره به آرزوم رسیدم وبوی مهر تمام فضای شهرو پر کرده بود وبازارو مغازه ها توی ازدحام جمعیت داشت گم می شد تجریشم اونقدر تو موج جمعیت پر بود که به نظر نمی اومد بشه توی این شلوغیا چیزی خرید منم با شقایق و مامانش وافعا عجب مادریه می دونم همۀ مامانا همین جورین آخه مامان خودمم این چنین فداکارانه شبانه روز کار می کنه تا تو زندگیمون در نمونیم حالا هم این مادر مهربونو می بینم همش دلسوزانه دنبال ما دوتا اومده تا هر چی که لازم داریم بخریم و توی همۀ خریدامون کاملاً نظر می ده تا بهترین رو داشته باشیم حالا هم کتابای مدرسه و لوازم دیگه رو تهیه کردیم و کلاً دست پر بر می گردیم خونه  معلومه این همه شلوغی نشون از اینه که همه برای خرید مدرسه امروزو انتخاب کردن  تا به حال یه جا این همه آدم ندیدم و چشام سیاهی می رفت چند تا از بچه های مدرسه رو دیدیم که بعضیاشون زیادی تغییر کردن آخه سن رشده و فرم بینی وصورت تغییر می کنه که متوجه تغییراتشون شدم بالاخره هر چی که لازم داشتیم خریدیم وقتی خونه رسیدم از خستگی داشتم از پا در می اومدم و تمامی تنم تو اوج خستگی صداش در اومده خصوصاً پاهام مامان نیست مثل همیشه داشت کار می کرد و نمی دونم این کاراش کی تموم می شه دلم براش می سوزه ناچارم که این شرایطو بپذیرمگرسنمه سری به یخچال زدم و غذای دیشبو گرم کردم وتوی تنهایی خوردم و بدون یه لحظه استراحت کتابارو جلد کردم برای اول مهر آمادش کردم  مهر آمد دوباره همه جا پر از ماشین شده و ترافیک زیادی سر هر مدرسه می دیدی که پدر مادرا بچه هاشونو به مدرسه می اورن  اخه چیقدر این پدر مادرا به بچه هاشون توجه می کنند نمی ذارن تا خودشون رو پای خودشون باشند من که خودم میرم و مثل این بچه ها نیستم تا حالا هیچ مشکلی برام پیش نیومده تازه بهتر ه آدم مستقل تره وبهتر میتونه با مسایل کنار بیاد برای دلخوشی دادن به خودم اجازه دادم که چنین افکاری به ذهنم راه پیدا کنه  از راه دورشقایقو دیدم داره پیاده می آد اونقدر خوشحال شدم نه این که داره پیاده می آد این که دلم براش تنگ شده و دیدنش دنیای پر از شادی در وجودم خودشو نشون می ده و به سمتش دویدم وقتی بهش رسیدم از نفس افتادم شقایقم وایساد تا حالم برگرده سرجاش بعد باهام چاق سلامتی کنه حالا دوتایی پیش هم و در کنار همیم گویی از این به بعد اونم مثل من قراره با پای پیاده بیاد مدرسه اینجور که خودش می گفت و البته به دنبالم می اد تا دوتایی همراه هم به سمت مدرسه در حرکت باشیم   خوشحالیم دو چندان شددستاشو به گرمی فشردم و این جوری ازش تشکر می کردم می دونم همش به خاطر منه ای کارارو می کنه تا احساس تنهایی نکنم  درست موقعیتشو در حد من میاره تا دوستیشو بهم ثابت کنه اون همانند اسمش واقعاً گله طوری هم حرف زد که بگه مامانم نمی تونه منو بیاره من با تو می آم اما کاملاً معلومه به خاطر من این کارو می کنه بازم تو کارش موندم فقط این که زبانم بسته شد ونتونستم که چی بگم فقط با زبان بی زبانی ازش تشکر کردم و لبخند به لب وارد مدرسه شدیم  بچه ها بعضی اخمو بودن و تو چهره هاشون دیده می شد چون بعداز خستگیه تابستون ودیر بلندشدن از خواب حالا باید صبح زود به مدرسه بیان ولی برای من اینگونه نبود چون سرحال و با نشاط از خواب دست کشیده بودم و خودم رو برای رسیدن به آیندۀ بهتر هر روز نزدیکتر می دیدم و این انگیزمو قوی می کنه تا از خواب صبحگاهی به راحتی دست بکشم وراهی مدرسه بشم البته ناگفته نماند که یه کم عادتم هست از بچگی و از همون دوران سخت کودکی عادت داشتم  شقایقم مثل من با نشاط بود اونم معلومه هدفایی داره  ما دوتا تو مدرسه رقیب وخارج از مدرسه رفیق بودیم رقابت تو درس باعث نشده که تو دوستیمون تأ ثیر بذاره بدین منوال سالهای راهنمایی هم گذشت ومنو شقایق توی دوستیمون هیچ گونه لطمه ای وارد نشد وهمچنان با کارنامه های درخشان این دوران رو سپری کردیم حالا سال حساس رسید سالی که اگه خوب درس بخونی آیندتو تضمین می کنی وسال دبیرستانو باید خیلی جدی گرفت و نباید پشت گوش انداخت این نهیبی بود که من هرروز توی تنهاییام با خودم می گفتم تا فراموش نکنم برای چی دارم این همه تلاش می کنم تا خودم رو به اون بالا برسونم البته اگر خدا بخواد توی این افکار بودم که  صدای در خونه شنیده می شه می دونم شقایقه اومده تا در کنار هم باشیم تابستون هستش و ما وقت آزاد زیاد داریم تا با هم باشیم وهر بار دیدنش گل تو گلم می شکفه و از دیدنش سیر نمی شم چون جای خواهر نداشته ام رو اون برام جبران کرده این جمله رو  هر بار میگه که منو تو با هم خواهریم واین جمله بارها وبارها تکرار کرده وهر بار با شنیدنش گل تو گلم می شکفه که خداوند چنین دوست گلی رو سرراهم قرار داده و دستانم رو به نشان شکر به سمتش بلند کردم و ازش تشکر کردم باز صدای جیغ وداد نیوشا می آد داره توی استخر شنا می کنه فاصله اینجا تا استخرشون خیلی زیاده ولی اونقدر فریاد شادیشون زیاده که تا اینجا می آد با شقایق زدیم بیرون تا توی اتاق که مثل قفس کوچیک به نظر می آد نجات پیدا کنیم ونفسی تازه کنیم تا بلکه هوای تازه روحیمونو باز کنه مش قربون بازم مثل همیشه با گلاش ودرختاش حرف می زنه وتمام دلخوشیهاش همیناست وگرنه چیزی توی زندگیش نداره تا به امیدش شبو روز زشو سر کنه شقایقم باهاش کلی حرف زد خیلی از شقایق خوشش اومد بهم می گفت این دوستت خیلی خانومه شقایق  این چه خصوصیتیه که داره هر کسی که باهاش حرف می زنه فوری این قضاوتو درباره اش می کنه ومنم گفتم آقا قربون این دوستم به خدا حرف نداره و تودنیا همین یکیه و شقایق یک دورتر وایساده بود و با گلا حرف می زد متوجۀ مکالمۀ ما دوتا نشد وگرنه شاید دلخور می شد یا شایدم خوشحال با شقایق لی لی بازی کردیم بازی مورد علاقۀ هر دوی ما ست و خوبم بهش واردیم کم کم موقع ناهار رسیده چون اونا مهمون دارند پس باید خودم غذا درست می کردم شقایق گفت ناهار ظهر با من فوری یه املت مشتی درست کرد همچین مزه داد که می خواستی انگشتاتم بخوری مامانم انگار بوی غذا به مشامش خورده بود که اینقدر خودشو سریع رسونده  ولی رنگو روی مامان پریده بود پس زود اومدنش دلیلی داشته حتماً بیماره چنان از جام پریدم تا حالا اینجوری ندیده بودمش همون موقع هم شقایقم پرید به من دلداری داد گفت چیزی نشده چرا اینجوری می کنی نباید دست پاچه بشی مامان احتاج به استراحت داره فوری متکا آورد وگفت فعلاً بخوابه آخه سر مامانم درد گرفته  شقایق گفت مونا مامان منم چند وقت پیش همچین شده بود فقط اگه مسکن داری بیار بده مامانت بخوره منم مسکن اوردم و مامان فقط احتیاج به استراحت داشت سرش درد گرفته بود و کمی گلوشم میسوخت هر چی گفتم بریم دکتر گفت چیزی نیست فقط استراحت بعد خوابید هنوز از استراحت مامان نگذشته بود که صدای پوران خانوم در اومد منیر منیر کجایی حیاط و جارو کن مهمون داریم مامان خواست با اون حالش بره که من نذاشتم حیاط بزرگ بود از قدرت من خارج بود که با این سن کمم جارو کنم اما چاره ای نداشتم جارو به دست حیاط رو رفت وروب می کردم که شقایقم پرید کمکم هرچی گفتم نه ولی قبول نکرد اونم کمک کرد همون موقع در پارکینگ باز شد نیوشا و باباش از بیرون اومدند با یه لباس مرتب وفیسو افاده ای از کنارم رد شد و پوز خندی زد گفت خوبه دوستشم مثل خودش جاروکشه واز کنارمون رد شد رنگ از رخسارم پرید اگه به خودم توهین می کرد غمم نبود اما شقایقم باید به خاطر من این حقارتارو بشنوه و تحمل کنه از خجالت آب شدم تا نیگام به شقایق افتاد دیدم لبخند به دهان گفت ای بابا مونا دوباره که به غم کده پناه بردی در بیا مهم نیست  این حرفارو بشنو اما عکس العمل نشون نده بیا تمومش کنیم تا صداشون در نیومده
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 14:57 توسط سیمین |

 

   آفتاب داره به غروب غم انگیز سلام می کنه و جاشو می ده به قرمزی و می شه گفت واقعاْ دلگیره صدای غم بیشتر در درونم به آواز در می آد و بیشتر احساس پریشونی می کنم از رنگ قرمزخورشید هراسانم می گه بهم باید برگردم خونه و از دوست عزیزم جدا شم ما با هم یه روز خاطره انگیزی رو  گذروندیم چقدم عالی بود و همراهم همیشه و همه جا این روز دل انگیز تو یادم زنده می مونه و هیچ وقت فراموشش نمی کنم اون لحظۀ سخت رسیدبا شقایق خداحافظی کردم با یه عالمه ناراحتی برگشتم نه این که خوش نگذشت عالی بود فقط جدایی سخته و به سمت خونه می دویدم  کوچه ها رنگ شب گرفته و تاریکی همه جارو فرا گرفته و این که می دوام تا زودتر به خونه برسم به خاطر تاریکی هواست وقتی وارد حیاط شدم گوشم با صدای بازی و خنده های اون دوتا خوب آشنا ست( پارمیدا و نیوشا )دارند توی حیاط دوچرخه سواری می کنند و و صدای فریاداشون از خوش گذرونی های زیادی به اوج اسمونم می ره اونقدم خودشونو گرفتن تا این حد که وقتی سلامم کردم جوابمو ندادند می دونستم که منو نمی بینندو جوابمو نمی دن ولی با این رفتاراشون کاری ندارم فعلاْ زندگی ما دست اوناست نباید نقطه ضعف دستشون بدم پس مجبورم از کنار این رفتاراشون بگذرم  سریع لباسامو عوض کردم  هنوز زمان باقیست تا بتونم غذا هم درست کنم دست به کار شدم و شامو آماده کردم تا وقتی مامان از کارای بالا خلاص شد بیاد پایین در کنار هم غذامونو بخوریم درسته چیز ساده ای درست کردم در همون حدی که از دستانم بر می اومد درست کردم ساعت نشون می ده که تا اومدن مامان وقت زیادی مونده پس به سمت بالا حرکت کردم تا کمکی به مامانمم کرده باشم هنوز صدای شادی اون دوتا داره می آد دارند حسابی بازی می کنند دنیای اونا با من فرق داره تو خوش گذرونی غرقند اما ما برای دو تا لقمه نون باید هنوز بدوییم و دست به کارو فعالیت بزنیم و از نیروی بدنی استفاده کنیم البته این به خاطر خودم نمی گم به خاطر عزیزترین موجود عالم که همون مامانمه می گم این همه داره زحمت می کشه دریغ از یه روز خوش و آرامش دار بازم از کنارشون رد شدم به مامان رسیدم اونقدر کار براش تراشیده بودن که وقت سر خواروندنم نداشت چشای همیشه مهربونش رو بهم انداخت و گویی دنیارو بهش دادند با لحن همیشه گرمش و می شه حتی  آثار خستگی رو از همون کلامشم شنید فقط برای این که من نبینم پرسید دخترم خوش گذشت به خدا به زور جلوی اشکامو گرفتم مبادا غم بشینه روی صورت مثل ماهش و اون بغض لعنتی رو سر جاش نشوندمو گفتم آره مامان جونم و سرم رو انداختم پایین تا چهرۀ دردمندشو نبینم آخه طاقت ندارم کارشو ول کرد اومد سمتم دستای گرمشو روی صورت یخ کرده ام گذاشتو حتی گرمای دستاش خونو تو رگام به جریان انداخت دخترم چیزی شده سرتو بالا بگیر اما من همچنان غمگین بودم  مامان صورتشو به سمتم اوردو بوسیدم دخترم چرا ناراحتی آخه مامان شما.... می دونست چی می خوام بگم .........قرار شد عزیز دلم دیگه نگی این وظیفۀ یه مادره پس تو باید درس بخونی و هم به موقع گردشبری تا حوصلت سر نره اگه می خوای ازت راضی باشم باید به حرفم توجه کنی و دیگه هم غصه رو از خودت دور کن مگه نمی بینی طاقت نمی آرم و اشک دور چشماش حلقه زد حالا نوبت منه که آرومش کنم باشه مامان جونم غلط کردم که شمارو رنجوندم تورو خدا ...........این دفعه مامان گفت باشه به شرطی آروم می شم که لبخندو برگردونی به لبات اینو که گفت نتونستم خلاف گفتش عمل کنم و تبسم زدم حالا که آروم شدنم رو دیدو فوری  صداشو صاف کردوگفت بدو سالاد درست کن که صداشون باهاش یک صدا گفتم در می آدحالا و هردو زدیم به خنده آباریکلا دختر گلم همیشه بخند تا دنیا به روت لبخند بزنه دیگه نبینم الکی غصه بخوری بدو که دیر شد دخترم.  بهتر شدم و از اون حالت غمدار بودن دست برداشتمو شدم  همون دختری که مامانم انتظارشو داشت سرزنده و شاداب و حین کارکردن همۀ ماجرای امروزو که با شقایق بیرون رفته بودم تعریف کردم و با ذوقم گوش می داد وقتی با هر تعریف کردنم چهرۀ همیشه خندونشو می دیدم از خدا می خوام همیشه این تبسم رو لباش بمونه و همراهش باشه وقتی سالادو آماده کردم تو یخچال گذاشتم تا یه کاری دیگه ای انجام بدم می دونم  وقتی داره غذای مفصلی درست می کنه اونا مهمون دارند گویی خانوادۀ پارمیدان  میز شامو چیدم و تقریباً کاری که می تونستم انجام دادم برگشتم به سمت پایین تا غذارو گرم کنم توی تاریکی دم در اتاق صدای  آشنای آقاپیمان به گوشم خورد اولش ترسیدم چی شده ؟ اون اینجا چه کار می کنه بایدم بترسم قلبم به تلاطم در بیاد آقا پیمان یه آن خجالت کشید که منوترسونده با شناختی که ازش دارم می دونم از کاری که کرده عذرخواهی می کنه و خودمو آماده کردم برای این لحنش  معذرت خواهی کرد بعدش گفت منتظرتون بودم تا بیاین و چند تا کتاب براتون آوردم به دامنۀ اطاعاتتون اضافه بشه یه لحظه موندم هم خیلی با احترام حرف می زنه هم این که برام کتاب خریده چشمامو به سمتش دوختم اونم انگار از نیگاه متعجبانه ام فهمید که چی می خوام بگم و محکم و با لبخند گفت آخه دختر درسخونی هستی و هم این که از تنهایی در بیای لااقل کتابای غیر درسی بخونیدهمش همین بود حالا که اینجوری دیدمش با خودم می گم چه جالب چقدر این اقا پیمان به فکر منه موندم با این اخلاقش و قیافش چرا تا الآن زن نگرفته؟ این علامت سئوالیه که همش ذهن منو مشغول می کنه اون تنها فردیه که خیلی به من احترام می ذاره با این که خیلی از من بزرگتره باید من احترام بذارم ولی همش اونه که برام ارزش قائله و هیچ وقت دلم رو نلرزونده فوری تشکری کردم و کتابو ازش گرفتم اونقدر کارش قشنگ بود چون اولین نفریه توی این خونه که به من چنین محبتی می کنه و باید با احترام باهاش رفتار کنم حسابی ازش تشکر کردم اونم گفت قابل نداره و توی اون تاریکی گمش کردم دل تو دلم نبود که ببینم چه کتابیه هنوزم تو فکر کار خوبش بودم قبل از اینکه برم سروقت کتاب غذارو گرم کردم کتابو باز کردم سری کتابهایی در مورد علم برای نوجوانان بود عجب کتابیه وقتی صفحشو جلوی چشام دیدم اونقدر جذبش شدم که نفهمیدم ووقت و زمان از دستم خارج شد تا به خودم اومدم نزدیک بود غذام بسوزه به موقع از عالم کتاب دست کشیدم وگرنه ممکن بود مامانم دلخور شه که چرا حواسم نبوده خداجون ممنونم به موقع خبرم کردی مامان پیداش شد پس سفره رو سریع پهن کردم تا غذامونو بخوریم بعد برم به ادامه خوندن کتاب ساعتها سرم تو کتاب بودو من تو دنیاش غرق شدم خودم متوجه نشدم مامان بهم گفتش دخترم خداروشکر سرت رو داری گرم می کنی و من کمی آرامش پیدا می کنم آخه وقتی وارد شدم تو اونقدر غرق مطالعه کردنی متوجه ام نشدی و جای خوشحالی داشت که اینقدر دخترم حوصلش سر نمیره و سرگرمی جدیدی داره چیزی نگفتم که این کتابو کی بهم داده شاید ناراحت شه که چرااز دست اونا چیزی گرفتم بدش می آد که کسی به من چیزی بده مخصوصاً از طرف اینا مامان فکر کرد که شقایق این کتابارو داده برای همین زیاد کنجکاوی نکرد امشبم مثل شبهای پیش اومد ودیگه وقت خواب رسیده اما چون من سرگرمی جدیدی داشتم رفتم توی حیاط تا زیر نور چراغ مطالعه کنم هوا خوب بود وفضای حیاط این موقع شب دیدنی بود لامپا روشن درسته زیاد نور توی حیاط پخش نبود اما همون سوی کم واقعاً دیدنی بود صدای جیرجیرک ها فضای اینجارو خواستنی تر کرده  دیگه احساس تنهایی نمی کردم چون ااین صداها هم بامن بیدارن گاهی هم صدای باد شاخو برگارو تکون می داد و آهنگش تمام دنیای منو پر کرده بود و آرامشو به من برگردوند کتاب به دست توی این فضا جا خوش کردم بازم نفهمیدم که ساعت به دو رسیده بود ومن همچنان بیدار بودم از سوزشی که به چشمام افتاد وقت خوابمو یاداوری می کرد به سمت رختخواب خیزی بر داشتم و به دنیای خواب ورویاهایش قدم گذاردم وبا یه دنیا آرزو به خواب رفتم صبح شده ساعت به ده داشت نزدیک می شد که از خواب ناز دست کشیدم صبحانه رو خوردم وبعد از جمو جور کردن دوباره به سراغ کتاب رفتم تازه سرم گرم خوندن بود که صدای در اومدآخ جون شقایقمه از خوشحالی جیغی زدم هر دومون خوشحالیمونو اینجوری نشون می دیم اونم تنهاست و حوصلش توی خونه سر میره اومده بود پیش من تا با هم باشیم دیدنش در چنین شرایطی که یه عالمه براش حرف دارم باعث خوشحالی بیشترم شد حالا هم مامان نیست و مادوتا تنهاییم بهترین وقت تا براش بگم جریان کتاب رو که گفتم شقایقهمیشه یه لبخند قشنگی رو لباش دیده می شه گفت چقدر کارخوبی کرده تا تورو از تنهایی در بیاره عجب پسر دلسوزیه راست می گه شقایق چقدر این پسر دلسوزه تا به حال به این خصوصیت اخلاقیش فکر نکرده بودم گفتۀ شقایق بردم به دنیای آقا پیمان که چقدر خوبه من تا به حال مثل اون ندیدم حالا شقای مشتاق شد تا کتابارو ببینه از اون عالم در اومدم  بهش گفتم مامانم نمی دونه وگرنه ناراحت می شه یعنی این که مراقب باشه جلوی مامانم چیزی نگه حالا شقایق بدتر از من چشاش که به این کتاب خورد مشغول خوندن شد این جدیدترین کتابه و شقایق نداشته بعد از اون همه خوندن احتیاج به آزادی داشتیم برای همینه کلی گپ زدیم از مدرسه گفتیم یاد رویا کردیم که چقدر بامزهه یاد معلما چه دورانیه مدرسه واقعاً قدرشو نمی دونیم حالا که ازش دوریم تازه می فهمیم اگه اون دوران نباشه تمام عمرمون به تباهی می ره و ما نمی فهمیم چقدر تابستون حوصلمون سر می ره از بیکاری اگه برنامه ای نداشته باشیم حوصلمون سر میره البته شقایق کلاس زبان می ره برنامه ای برای خودش داره یه دفعه شقایق گفت مونا می خوای از این به بعد کتابای زبانمو بیارم تو هم بخونی و زبانت رو بیشتر از این قوی کنی منم اونقدر خوشحال شدم که تو پوست خودم نمی گنجیدم فوری گفتم آره  یهو از جا پرید گفت الآن میام گفتم کجا؟چرا یه آن بلند شدی اتفاقی افتاده؟ دم در بودش برگشت سمتم نه عزیزم بر می گردم یه طوری گفت حس کردم می خواد یه کاری بکنه نکنه می خواد کتابای زبانشو بیاره یه آن از سرجام بلند شدم تا جلوشو بگیرم  اما دیر شده اون رفته چند دقیقه بعد با یه بغل کتاب پیشم اومد بازم خجالت اومد سر وقتم و  با لحن شرمندگی چرا شقایقم با این عجله اوردی نمی خواستم بهت زحمت بدم شقایق دستای مهربونشو به سمتم دراز کرد تو بهترین دوستمی هر کاری برات بکنم کمه من یادم نرفته وقتی از سال تحصیلی خیلی گذشته بود و تو چه جوری به کلاس رسوندیم حالا وظیفۀ منه تا جبران کنم این که کاری نیست رفتار و خرفای شقایق باعث شد تا تو لاک خجالت کشیدن بیشتر فرو برم و یرم رو انداختم زیز دستاشو گذاشت زیر چونمو سرمو بلند کرد گفت حالا بسه پس حجالت مجالتو بزار کنار و یه ماچی خوابوند کنار لپم و گفت بدو یه چایی بریز که تشنمه حالا بخند باشه مونای عزیزم رفتم آشپزخونه چای ریختم و دوتایی نشستیم و این نوشیدنی گرمو خوردیم اما این بار شقایق گیر داده بود که بخندم تا بیشتر پیشم بمونه لبخندی زدم ولی با هزاران عرق شرم راستی مونا بریم پیش مامانت حرفش یه پتکی شد روی سرم حالم دگرگون شد رنگش پرید چی شد مگه حرف بدی زدم بغضی که بیشتر وقتا سر راه گلوم می شینه دوباره پیداش شد نتونستم یه کلمه حرف بزنم اما شقایق نتونست تحمل کنه اصرار داشت که چه چیزی اینجوری ناراحتم کرد عجب کار بیخودی انجام دادم اون بیچاره رو ترسوندم صدامو صاف کردم گفتم نه نه چیزی نشده از این که تو اینقدر خوبی شرمندم می کنی شقایق لپامو گرفت از دست تو و دشتمو گرفت بدو بریم کمک مامانت مامان از دیدن شقایق همون حسی رو بهش دست می ده زمانی که منو می بینه بوسیدش و از دیدنش کلی خوشحال شد بی معطلی آستین بالا زد و سالادارو آماده کرد انگار واقعاً این کارهه حالا که شقایق پیش مامانم رفتم پایین تا غذارو گرم کنم سه تایی بعد از کلی کار کردن غذامونو خوردیم اماینقدر این ناهار مزه داد چون به جز مادوتا کس دیگه ای مهمون سفرۀ ما بود که وجودش تمام آرامشه و بودنش تو خونۀ ما آرزوییست که من همش دلم می خواست نفس اونم توی این خونه در جریان باشه  با شقایق زدیم بیرون تا توی حیاط صفایی بکنیم بعد از این که مامان رفت ما هم به فضای باز بیرون قدم گذاردیم تا حسابی کیف کنیم نیوشا هم داشت توی حیاط با دختر خالش بازی می کرد تا چشمش به ما افتاد و گفت خودش کم بود یکی دیگه هم باهاشه داشتم از خجالت آب میشدم که چنین حرفی و ازش شنیدم اونقدر شقایق بزرگواره که تا شنید فقط یه لبخندی زد و چیزی دیگه نگفت
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 18:8 توسط سیمین |

   خوابم نمی برد تمام وقت بیداربودم به شقایق فکر می کردم حالا که خونه زندگیمو از نزدیک دیده چه فکری در موردم می کنه درسته حس خوبی بهش داشتم اما نمی دونم آیا اونم همچین حسی نسبت به من داره یا نه  خیلی دلشوره داشتم نمی تونستم یه لحظه چشامو ببندم همش پشیمون بودم کاش می رفتم خونشون اون اینجا نمی اومد خدایا این چه کاری بود که من کردم و سرزنشم هیچ فایده ای نداره چیزی که نباید اتفاق می افتاد حالا افتاده پس این همه ناراحتی چه دردی رو دوا می کنه از این دنده اون دنده شدنم مامانم متوجه شد با حالت خواب آلودگی ای که داشت دخترم چرا نمی خوابی؟ گفته اش یه جوری بود که نمی تونستم حقیقت رو بگم اما مادره نمی شه حرفی که رو دلم سنگینی می کنه رو ازش پنهون کنم وقتی علتو دونست بلند شد و روی رختخوابش نشستو دستای گرمشو به سمتم دراز کرد و بغلم کرد دختر عزیزم نازنازم، اینا که غصه نداره کسی که بخواد در مورد ظاهر آدما قضاوت کنه به درد دوستی نمی خوره پس با خیالی راحت بخواب و هیچ وقت خودتو برای این چیزا آزار نده اگه چنین قضاوتی داشت بذارش کنار همینو بس و یه لحظه از آغوشش فاصله گرفتم و صورت ماهشو غرق بوسه کردم و بعد سرم رو روی پاهاش گذاشتو با اون یکی دستش به پشتم می زد تا بخوابم و گاه یه زمزمۀ لالایی رو با صدای قشنگش برام می خوندو بیشتر از این نذاشت تا اسیر غمو غصه بشم به موقع به دادم رسید و نفهمیدم چه جوری خوابم برد انگار به وجود گرمش نیاز داشتم تا احساس آرامش کنم و بهتر بتونم بخوابم آخه فردا دیر بلند بشم از مدرسه رفتن باز می مونم هنوز چشام گرم خواب بود که زنگ بیدار باش به صدا در اومد.  صبح شده نیگام رو به سمت جای خواب مامانم چرخوندم اه چه حیف که رفته همیشه زودتر از من بلند می شه مسئولیت هاش از صبح زود شروع می شه تا آخر شب واقعاً مامانم چه جونی داره. از خونه اومدم بیرون صبح دل انگیز پاییزی چقدر زیباست. و با این که با حرفای مامانم باید از دلشورگیم کم می شه اما نشد تا نبینمش آروم نمی شم تمام راه فکرم مشغول بود بلاخره از دور در سفید و بزرگ مدرسمونو دیدم یک به یک بچه ها داشتند قدم به حیاطش می ذاشتند تا رسیدم اولش نفس آرامش بخشی کشیدم بعد که حالم اومد سرجاش وارد حیاط شدم چقدر شلوغه سرو صدا تا چند تا چهار راه اونطرفترم می رفت این جیغو دادا مگه می شه صداش به جایی نرسه یا گوش کسی رو نیازاره صدایی آشنا قلب نا ارومم رو آروم کرد اون کسی نبود جزء شقایق با همون رفتارای دیروزی جلوم ظاهر شد و حتی گرم تر چنان تحویلم گرفت که خداییش کمی هول کردم  و دست و پامو گم کردم دستاشو به نشان دوستی بیشتربه سمتم دراز کردو و کلی ازم تشکر کرد به خاطر زحمتایی که دیروز داده بود من چی فکر می کردم اون چی می گفت یعنی اصلاً زندگیمو از نزدیک دیده بود براش اهمیت نداشته فقط همش به فکر درس خوندن و رفاقت با من بوده دستامو به گرمی فشرد و بازم لبخندی رو زد که تا عمق وجودم از شادی به رقص در اومده به سویم نشانه رفت خدایا باورم می شه نکنه دارم خواب می بینم شاید هنوز صبح نشده همۀ اینا رویاست نه گویی واقعیت و شقایقم روبروم وایساده زبونم نمی چرخید تا جوابشو بدم و نبایدم تو سکوت مطلق فرو برم وگرنه چه فکری در موردم می کنه پس زبون الکن شدمو باز کردم و پاسخشو به گرمی دادم خوشش اومد دستامو ول نکرد تا لحظۀ ورود به کلاس همچنان دست در دست هم بودیم حالا دیگه با من جور شده و هر کاری که ازش می خواستم با جونو دل انجام میداد تازه برای امروزم اجازه گرفت که بیاد خونۀ ما برای ادامۀ درساش وای پس راضیه که خودش برنامه ریزی می کنه و با روی باز استقبال کردم وقتی چهرشو می دیدم رو پای خودم بند نبودم از این که این چنین مسرورو شادمان می دیدمش دل تو دلم نبود که این زنگا به انتها برسه و برم خونه منتظر شقایق جونم باشم این همه در انتظارش نشستن به پایان رسید چون الآن پیشمه و دوتایی با هم دیگه در حال درس خوندیم چقدم خوش گذشت و این تنهایی های غم انگیزو دلگیر بالاخره به نیمۀ راه رسید و یه دوست دلخواه پیدا کردم همون دوستی که سالها به دنبالش بودم  اون با کمال رضایت در کنارم می نشست و دونه دونه حرفامو به خاطر می سپرد در واقع شده بود شاگرد و من معلم خونش وقتی زمان رفتنش می رسه یه عالمه دلم می گیره آخ که چه بد شد دوباره تنها شدم راست راستی دارم بهش عادت می کنم انگار به نفسش توی این اتاق تنگو تاریک احتیاج دارم چقدر کسی پیشم نباشه این چار دیواری قفس تنهاییهامو به رخم می کشه که این دو روز اینجور نبود و منم برای خودم دوستی رو دارم که بیاد پیشم  حالا که اون رفت یه کم ناراحتم شب با تمامیه غم انگیزیش اومدو آسمونش توی نورستارگانش که غرق شده واقعاً دیدنیه  وآسمون به اون بزرگی توی قاب کوچیک پنجره خیلی به نظر پهن نمی اومد انگار یه ابر کوچیکه از دلشورگی ای که داشتم دیدگانم بسته نمیشد همش تو فکرش بودم این که چقدر خواستنیه و مگه می شه یه نفراینجوری پیدا بشه اینقدر گل و خانوم  اعتراف می کنم توی این شش و هفت سال که از دوران مدرسه رفتنم می گذره تا به حال چنین دوستی نداشتم  چشام سنگین شد و می گه بهم بگیر بخواب بسه این قدر بهش فکر می کنی  ولی تا صبح خوابای شیرین می دیدم که با یه تبسم ملیحی چشام به آفتاب روشنی بخش برخورد کرد و از جای گرمم دست کشیدمو سریع آماده شده تا هر چه زودتر ببینمش بین راه دوباره باماشینشون که جلوی پام ترمزی زد روبرو شدم خودش بود چشام از خوشحالی برق شادی رو نشون می داد شقایق از صندلی جلو خودشو به عقب رسوند تا پیشم باشه مامانش تا مدرسه رسوند بوقی زد وبه نشون خداحافظی و رفت وارد حیاط مدرسه شدیم طبق معمول تو موج همهمۀ بچه ها داشت بالا و پایین میرفت انگار دریا طوفانی شده  وخداروشکر هنوز زنگ به صدا در نیومده وگرنه همهمه با وجود صف وایستادن بر یک جا خاموش میشد و گویی که مدرسه خالی از سکنه است درست اون احساسی که من نسبت به محیط مدرسه داشتم شقایقم داشت چون که اون به زبان اورد و گفتش اما من تو وجودم پنهانش کردم وچیزی نگفتم و این نشون می ده که منو اونم مثل هم فکر می کنیم وتبسم پنهان گوشۀ لبم نشست طوری که  متوجه نشد وارد کلاس شدیم مثل روزای پیش همهمه ای تو کلاس بر پا بود رویا یکی از بچه های کلاس دختر شوخ طبعیه همش در حال هرهر وکر کر راه انداختنه وخداییش دختر بامزه ایه منم خیلی دوسش دارم همون لحظه شقایقم داشت از رویا و رفتار جالبش تعریف می کرد واون کلاسو به دست گرفته بود و چنین بلوایی به پا شده  دبیر ادبیات با اون همه جذبه ای که داشت وارد کلاس شد چقدر جالب که بچه ها سریع آروم شدن و دیگه هیچ غوغایی شنیده نمی شدخانوم رضایی از ما خواست که هرکسی از حافظ شعری بلده بخونه  لابد می خواست بدونه که آیا توی خونه ها هم مثل زمان خودشون حافظ توی خو نه ها یادش وحرفش وجود داره اون بی خبر از بچه ها خواست تا یه شعری از حافظ حتی یه بیتم که شده بخونند یه دفعه یاد شعری افتادم که مامانم گاهی توی زمزمه های تنهاییش می خونه یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبۀ احزان شود روزی گلستان غم مخور تا این شعربه ذهنم رسید درنگ نکردم و فراً با صدایی رسا خوندم  خوندم خانوم رضایی گفت آفرین دخترم تو همیشه توی خوندن شعر اولین نفری و توی جواب دادن سریع عمل می کنی البته بقیه بچه ها هم خوندند و جو کلاس کمی توی شعرو شاعری رفت وهمه خواستند به نوعی خودشونو به معلم نشون بدن بعد از یه نیم ساعتی بالاخره جو توی درس جدید رفت واونم یه غزلی بود از یه شاعر نام آشنا بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند می گن سر در سازمان ملل این شعرو نوشته تا همه به نوعی به همنوع خود کمک کنند فرقی نمی کنه که اون شاه باشه یا گدا سیاه باشه یا سفید همه توی این جهان باید به فکر همنوع خود باشیم ودست رد به سینۀ هیچ کس نزنیم یا اونو کوچیکش نکنیم که تو خودش له بشه درست اون لحظه شقایق اومد جلوی چشمام با اینکه شرایط منو دید و کاملاً خونه زندگیمو از نزدیک دید ولی با این حال توی رفتارش یا کردارش جوری بود که برای من غیر قابل باور بود که چقدر می تونه یه انسان انسان باشه واینقدر فهمیده باشه وقت زنگ تفریح که میشه وقتی من خورو خوراکیه ساده می آرم اونم مثل من رفتار می کنه وسادگی توی حرکاتش دیده میشه که نمی خواد خود نمایی کنه یا خودشو بالا ببره و خدای نکرده به من یا کسی که پایینتر از خودشه پز بده آخه کاملاً از طرز رفتارش معلومه که توی خانوادۀ درستو حسابی بزرگ شده اونقدر توی افکارم غرق بودم که اولین بار است که تو جو کلاس نبودم وتوی دنیای خودم غرق بودم که یهو خودکار از دست شقایق روی زمین افتاد و من که توی ذهنم داشتم دستو پا می زدم خارجم کرد وبه زمان عادی برگشتم وزنگ تفریح به صدا در اومد وهیاهو دوباره تو کلاس به اوج رسید انگار بچه ها می خواستند از چنگ خانم رضایی فرار کنند در حالی که به نظر من یکی از بهترین درسا ادبیات می باشه ولی خوب هر کسی با اون یکی فرق می کنه یکی یه درس دیگه ای دوست داره یکی درس دیگری و به حال من هیچ فرقی ندارن درس درسه شقایقصدام کرد و بازم از اون افکار پیچیده دست برداشتم به دنبالش رفتم  توی حیاط کمی هوا خوردیم  از هوای آفتابی دیگه خبری نبود آسمون داشت رخت قرمز به تن می کرد و دونه دونه های برف روی صورتم نشست آخه هوا تو زمان برفی قرمز میشه معلو مه تو چنین هوای سردی که استخونا از سرما می لرزه برف فراوانی در راهه صدای فریاد دوستام بلند شده بود اونا هم با دیدن ای برف از کلاسا زده بودند بیرون تا دمی تازه کنند و شورو هیجان از خودشون نشون بدن تا اومدیم لذت ببریم زنگ به صدا در اومد و همگی یک پارچه گفتم وای حتی منم گفتم رفتیم  کلاس در حالیکه هممون ناراحت بودیم سر جاهامون تا دبیر بعدی وارد کلاس بشه دبیر جغرافیا امروز روز کنفرانس لیلاست  تا در مورد کشوری که انتخاب کرده صحبت کنه وبرای ما توضیح بده تا به اطلاعات ما بیافزایه لیلا کمی دست پاچه شده از طرز حرف زدنش معلومه ولی زود باید خودشو پیدا کنه تا سوتی نده و مورد تمسخر بچه ها تو زمان بیکاریشون قرار نگیره اونم تقصیر رویاست که بچه هارو دست میندازه هفتۀ دیگه نوبت منه تا در مورد کشور آلمان صحبت کنم  درسته این کنفرانس خارج از کتابهای درسی ماست اما برای اطلاعاتمون بد نیست تا سری به کشورهای دیگه بزنیم ودر موردشون بدونیم خدا به دادم برسه تا خرابکاری نکنم زنگ خونه به صدا در اومد شقایق گفت مونا من تا یه جایی باهات می آم مامانم وقت نمی کنه بیاد دنبالم حدود یک ماه است که از دوستیه منو شقایق می گذره و شقایق کاملاً خودشو به کلاس رسوند حتی از بعضی بچه ها که از اول تو جریان درسا بودن جلوتره و جای شکرش باقیست که زحمات منو بی پاسخ نذاشته بدین منوال روز ها از پی هم اومدندو رفتند و بالاخره سال تحصیلی به پایان راه خودش رسیده و زمان گرفتن کارنامه هاست به همراه مامان وارد مدرسه شدم بعضی بچه ها خندان بودن معلومه کارنامۀ درخشانی داشتن بعضی ها هم اونقدر سگرمه هاشون تو هم بود که فاصلۀ دو ابرو تا بینیشون کم شده بود وچین و چروک توی صورتاشون موج می زد وای که ضربان قلب منم بالا زده که رویارو دیدم اونم خندان بود اومد پیشم گفت خوش به حال تو معلومه بیستا تو کارنامت جولان میدن خندیدم وچیز خاصی نگفتم چون همش منتظر شقایق بودم تا با هم کارناممون رو بگیریم که شقایق رو با مامانش دیدم چه مامان مرتب وترو تمیزی داره حسابی شیک پوش اما بدون حتی یه آرایشی با کمال سادگی  بود نه مثل بعضی مادرا که اینجارو با سالن مد اشتباه گرفتند و توی آرایش صورتاشون می چکید ولی مامان شقایق هم مثل خودش خوش خنده و مهربون بود هم به من وهم به مامانم دست داد دستی پر از مهربونی وعشق خلاصه نمراتمون رضایت مادرامونو جلب کرده هردوشون با یه صورت پر از لبخند که دندوناشون معلوم شده پیداشون شد و حسابی بهمون تبریک گفتن و معلومه مدیر مدرسه ومعلمامون ازمون راضی بودن که لبخند مهربونی تو لباشون موج می زد اونقدر ما دوتا خوشحال شدیم که نمی دونستیم چیکار کنیم  تابستون گرم از راه رسیده تعطیلی سه ماه استراحت از راه رسید برای دانش آموزانی که ماهایی پر از استرس رو تجربه کرده اند تا به امید این آسایش به آرامش برسند وخستگیه چندین ماه درس خوندن رو از تنشون به در کنند درست مثل من که بعد از گرفتن کارنامه ام با یه حسی که توش امید ونشاطه راهیه خونه شدم و کتابهای درس سال قبلمو جمع کردم تا جا برای کتابهای جدید باز شه و با شقایق قرار گذاشتیم که بیرون بریم واز فضای قشنگ این شهر استفاده کنیم واونروز به یاد ماندنی اومد با اجازۀ مامانم بیرون رفتم تا با شقایق روزم رو سپری کنم واقعاً تنهایی وبی کس بودن دل آدم میگیره وباید با بهانه ای بزنی بیرون تا دل گرفته ات بازشه پارک محله جاییست که با دوستت بشینی و صحبت کنی شقایقم همانند من تنهاست آخه پدر و مادرش هردو استاد دانشگاهند وخیلی کم با اوناست واین برای من که تنهام وبرای اونم خیلی خوبه تا با هم باشیم ودوستان خوبی برای هم باشیم از بوفۀپارک بستنی خریدیم ونشستیم روی صندلی و مشغول خوردن بستنی وگرم صحبت با هم دیگه شقایق می گفت نمی دونم چه حکمتیه که خدا منو تو رو سر راه هم قرار داده از شقایق شنیدن این جمله خیلی برام جالب بود چون من همش توی این فکر بودم ولی انگار اونم مثل من فکر می کرده صدای باز ی کودکانی که همراه ماماناشون بودند به گوش می رسید یهو یکی از این ها که قیافۀ نسبتاً جالبی داشت چشمهای روشن وپوست سفید درست عین بچه خارجیها بود نگاهمو به سویش جلب کرد آخه داشت می دویید خورد زمین بدون این که گریه کنه داره از جاش بلند می شد منم پریدم تا بهش کمک کنم اونم با صدای ظریفش گفت خودم خودم یعنی خودم بلند میشم مامانش بالای سرم اومد وگفت آره دخترم پسر من خودش بلند می شه اون دیگه مرد شده ازبچه پرسیدم اسمت چیه با صدای قشنگش گفت ایلیا ماشالاه عجب بچه ای بود شیرینو تو دلبرو با اون سن کمش خوب حرف می زد کلی با شقایق از دست این بچه خندیدیم خلاصه امروزم یه روز فراموش نشدنی بود و تو دفتر ذهنم اونو بایگانی کردم تا خاطرش هیچ وقت از ذهنم خارج نشه
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 11:15 توسط سیمین |

 

  با اومدن مامان از بالا جریانو گفتم حسابی خوشحال شد در حین خندۀ شادی که از لباش می دیدم امکان نداشت که ساکت بشینم همراهیش کردم تا توی این سهمی که براش هدیه اوردم شریک شم حالا مامانم بیشتر از پیش از دستم راضیه و دلخوری نداره صبح از راه رسید زمزمه های باد از لابه لای برگهای زرد درختان که جابه جا میشن به گوش میرسه ویه هوای سرد که بند بند استخونامو به لرزش در می آره از اون وز وز باد سرد پاییزی احساس می شه و دلم می خواست هر چه زودتر پام به مدرسه برسه و گرم شم  چون کنار بخاری میشینم وبدنم داغ می شه ومنم آرزویی جز این نداشتم که به مدرسه نزدیک شم تا گرم شم وقتی کلاس رو میبینم که همهمه توش غوغا می کنه یا حتی بعضی ازبچه ها آروم سر جاشون نشستن ودر انتظار اومدن دبیرعربی هستند اون همهمه به این آروم نشستن  نمی خوره ولی در هر صورت منم کنار اون بچه های آروم و ساکت نشستم و چشم انتظار دبیرمون هستم تا این شلوغی رو به سکوت برسونه در چنین لحظه ایدیدن شقایق جایی بس خوشحالی داشت از چهرش مهربونی می بارید واون پوست سفیدش ودندونای ردیفش که انگار خداوند اون دندونارو دونه دونه تو دهنش کاشته وقتی کلام پر مهر و شیرین سلام از دهنش خارج شد دنیایی از مهر و عاطفه رو نشون می داد نمی دونم چرا حس خوبی بهش داشتم وهمش فکر می کنم نقش خواهر نداشته ام رو اون برام بازی می کنه ندای قلبم چنین چیزیرو بهم می گه سر جام که نشستم کنارم جای گرفت بغل دستیم نیومده بود آخه دیروزازحالتاش معلوم بود که سرما داره می خوره برای همین نیومده وبهترین موقعیت بودتا محکش بزنم وزیر ذره بینش بگیرم وخدا خدا می کردم که در موردش اشتباه نکنم واونی باشه که در موردش فکر می کردم الحق و والانصاف همون دختر مهربون بودش زنگ تفریح همش در کنارم بود ویه لحظه هم ازم دور نشد وبا بقیۀ بچه ها کلاً فرق داشت وتوی حرفاش هیچ کلمه ای دلیل بر ناز اوردن که چرا تو باید با من کار کنی وهیچ کلامی به نشانۀ اعتراض هم از دهنش خارج نشد وفقط احترام و احترام ومنم از این فرصت تنهایی استفاده کردم  قراروبهش گفتم تا باهم درسامونو  از امروز به بعد می تونیم دوتایی بخونیم  چنان خوشحال شد که شورو شعف از چهرۀ زیباش دیدنی بود آدرسو بهش دادم و قرار ساعت چهار باهاش قرار گذاشتم و آدرسو بهش دادم البته یه کم دلشوره گرفتم حالا اگه خونه زندگیمو ببینه چی یه آن تو افکار عمیقی فرو رفتم که چی می شه  پشیمون شدم کاش به خونشون می رفتم ولی حالا دیگه دیره باید قبول کنم این واقعیتو نمی شه پنهون کرد و با هیچ کس رابطه نداشته باشم اونم به خاطر موقعیتی که دارم و یه کم از اون دلشورگی و آشوب درونم خوابید و آرومتر شدم به سمت خونه در راه بودم و تمامی افکارم به اومدن شقایق درگیر بود و تو ذهنم آشوب شدهکمی به سرو وضع خونه رسیدم و همه جارو مرتب کردم مامانم نزدیکای ساعت سه اومد ناهارشو خوردو سریع رفت بازم مهمون دارن و سرش امروز شلوغه ساعت به چهار داشت نزدیک میشد و الآن دیگه باید زنگ در به صدا دراد وشقایق رو ببینم  که انتظار به سر اومد وزنگ به صدا در اومد درو که باز کردم اون پشت در بود وبا یه سلام قشنگ ویه جعبۀ شیرینی اومد خونه مون کار قشنگی کرده بود واین که در موردش فکر می کردم که توی یه خونۀ اصیلو با فرهنگ بزرگ شده درست فکر کردم ولبخند بر لبانم نقش بست و ترس از وجودم رفت و جاش یه اطمینان خاطر نشست که این دختر شاید یه دوست خوب برام باشه چیزی که توی زندگیم سایش کمرنگ بود ومن به داشتنش همیشه توی رویا هام شیرو سفر می کردم الآن جلومه بازم شک داشتم وزمان میبره تا در موردش بشه به طور قطع قضاوت کرد شایدم اونم در مورد من همین فکرو می کنه خیلی دلم می خواست که میتونستم بفهمم که تو ذهنش چی می گذره  ولی باید تو گذر زمان دید به خونمون وارد شد خیلی دلم بند بود که نگاشو از این که زندگیمو از نزدیک میبینه بخونم ولی اونقدر بشاش وهمراش مهربونی رو اورده بود که نتونستم دیدشو ببینم کنار پشتی نشست و با اون تبسمی که تو دهنش می چرخید وحجب وحیا ازش پیدا بود کنارش نشستم اونم بدون توجه به جایی که اومده بود در ضمن یه کلمه ای مثل ببخشید که مزاحمت شدم همش تو کلامش استفاده می کرد واین نشونۀ اینه که شاید احساس راحتی نمی کنه وشایدم خجالتیه هنوز در مورد رفتارش زوده که قضاوت کنم وبا هم ریاضی خوندیم وواقعاً دختر باهوشیست چون سریع می گیره و زود درسا جلو می ره فقط ریاضی وعربی مهم بود وباید براش برنامه ریزی می کردیم چون بقیشون حفظی بود وخودش باید تلاششو زیاد کنه تا به کلاس برسه  داشت کم کم بینمون اون دیوار خجالت کمرنگ می شد وجاش صمیمیت نشست وبدون اینکه من ازش بخوام  اون وقتو زمان تعیین می کرد تا با هم درس بخونیم معلومه که راضیه که خودش پیشنهاد می ده من چیزی نمی گفتم وقتی که اون می خواست تا با من جلو بره ویادش بدم دلم قرص شد که انگیزمو قوی کنم واعتماد به نفسمو بالا ببرم تا اونو به کلاس برسونمش وتمام اون روزو در کنار شقایق بودم واونم خوب درس می خوند و کمتر سعی می کرد حرف بزنه تا از این فرصتی که در کنار هم هستیم نهایت استفاده رو ببره معلومه که پشتکار داره و میخواد که خودشو به کلاس برسونه وعقب ماندگیشو جبران کنه یه حسه غریبی بهم می گه که بپرسم که چرا دیر به مدرسه آمده ولی بازم دلم نیومد شاید فکر کنه که من فضولم با این که این سؤال چند باری توی دهنم چرخید اما هر بار قورتش دادم تا از دهنم در نره  شب شد وزمان رفتن شقایق رسیده وعقربه های ساعت دارند به نه نزدیک میشن وتاپ تاپ قلبمو میشنوم که  به خاطر جدا شدنش داره به لرزش در می آد به بودنشض در اینجا عادت کردم پدر شقایق دقیق سر ساعت نه دنبالش اومد واونم خداحافظی کرد و منم که خیلی بهم خوش گذشته بود دوری از اون  سختم شد از بس رفتار قشنگی داشت دیگه حس بدی بهش نداشتم درسته ما برای بازی وتفریح در کنار هم نبودیم وبرای خوندن ویاد گرفتن پیش هم بودیم وهمش استرس داشتم که آیا راضیست یا نه ولی چون پای یه نفر دیگه  غیر از منو مامانم اینجا باز شده ویه کسی دیگه ای توی فضای این خونه نفس می کشید چیزی که همیشه آرزوشو داشتم اون حس بود که جدایی از شقایق خیلی برام غم انگیز بود ودلم می خواست حالا حالاها پیشم می موند ومنو از تنهایی رهایم می داد و گویی اقیانوس تنهایی داره خشک می شه و احساس یکه و تنها بودن بهم دست نمی ده ....
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 10:38 توسط سیمین |

 

 ابرهای سیاه سرتاسر آسمون رو گرفته بود وصدای بارون به گوش می رسید کش کش برگهای زرد زیر پام با گرفتگی آسمون یه حال وهوای خاصی تو وجودم به نمایش گذاشته بودن وبه سمت آرزوهام هولم می دادن که مبادا فراموششون کنم و همیشه و همه جا یادشون کنم که هدفام از دستم در نرن صندوقچۀ آرزوهام وسیعه و گویی خیلی افکاری دارم که همشون آرزوهام هستن که باید بهشون برسم که رسیدن به تک تکشون نباید یه خواب یا یه رویا باشه باید به حقیقت تبدیل بشه که امیدوارم همینم بشه این حیاطو رد برگهای زرد پاییزی عجب چیزیه که خیلی بهم حس زیبایی میده و تمامی آرزوهی قشنگی که  دل بهشون خوش کرده بودم انگار دارن خودشونو نشون می دن این که فقط برای رسیدن به تک تکشون باید یه چیزو فراموش نکنم و همون چیزی که بارها با خودم و توی تنهایهام مکرر می گفتم این که حسابی درس بخونم ....  هوای پاییزی به نظر اکثر آدما دلگیره ولی برای من چنین مفهومی نداره و به این فصل سال یه نگاه خاصی دارم وذهنم رو برای فرداهای بهتر درگیر می کنم واز تنهایی ای که ازش زجر می کشم در می آم وبه خوندن ویاد گرفتن بیشتر خودم رو سرگرم می کنم ویه جای خالی نمیذارم تا افکار پوچ تو وجودم جولان دهن  و مرا از هدفام دور کننددرس خوندن یه تفریح وهمون طوری که همه ازبودن در کنار اسبابازیهاشون ویا از رفتن به یه جای گردشی  کیف می کنند وخستگی از تن به درمی کنند دید من نسبت به کتابام ودرسام چنین وهرگز دوست ندارم اون روزی بیاد که  این افکار خوب که رفیق تنهاییهام هستندازم جداشن اونوقت روز پایان راهه ومن توبن بست راه زندگیم گیرافتادم راه فرای برام نمونده وافسرده ملول میشم که خدا اونروز رو برام پیش نیاره... امروز که نزدیکای رو به پایانه برای من یه روز به یادماندنیه کنار مامان بودن و گردش توی کوچه هایی که پوشیده از برگهای خشک شدۀ درختانه و ذوق ناشی از دین این طبیعت عحیب که هر لحظش واقعاً دیدنیه مامان از بالا هنوز نیومده و منم نشستم کف اتاقو یه نیگام به کتابام یه نیگام به ساعت که کی می آد اونقدر چشم انتظاری کشیدم که خوابم برد با صدای مامان که  بیدارم می کرد لااقل شامم رو بخورم بعد بگیرم بخوابم وقتی این آواز خوش به گوشم خورد مثل کسی که هوش از سرش می پره و به دنبال اون آهنگ می ره من از خواب دست کشیدمو بی اینکه نقی بزنم بلند شدم لبخندی که مهربونی رو به نهایتش می رسونه از تو صورت مثل ماهش دیدیده شدو جون گرفتم و خواب آلوده بودن از سرم پرید و سفره رو انداخت و شامم رو همچین می خوردم چند باری غذا پرید تو گلوم و به سرفه کردن افتادم حلا دوتایی در کنار هم نشستیم و غذامونو می خوردیم بعد از تموم شدن کارامون خوابیدیم آفتاب صبحگاهی چقدر زیباست خصوصاً گرماش که توی تابستونا زجر آوره اما این فصل سال دلچسبه توی این سرمای صبح زود اگه رنگ آفتاب دیده بشه دنبالش می گردی تا تن سردتو گرم کنه پس منم به دنبالش می گردم تا بلکه سردی تنم به گرمای آفتاب تبدیل بشه  به مدرسه رسیدم و همچنان قدم در قدم آفتاب بودم کمی از روزاهای دیگه دیرتر رسیدم زنگ صف بستن به صدا در اومده جای همیشگیم وایسادم هرچی چشمام رو چرخوندم اثری از مریم نیافتم دلم گرفت به کلاس که وارد شدم پرسو جو کردم از یکی از بچه ها که همسایشونه گفت مریم از این مدرسه رفته اونقدر غصه نشست به دلم آخه دوستمو از دست دادم جای دیگه رفته می گفت ولی من باور نداشتم  انگار حقیقت رو همیشه می گفت خلاصه کلی دلم براش تنگ شده دبیر ریاضی خانوم جورابچی وارد شد همراهش یه دختر نسبتاً خوش قیافه وارد شد به ما معرفیش کرد شقایق  اونم با صورت مظلومانه ای که داشت به هممون سلام کرد پس از امروز یه شاگرد جدید وارد این کلاس می شه خانوم جورابچی پشت اون عینک چسبیده به بینیش صدام کرد یه لحظه قلبم به هیجان افتاد که چی شده این دبیر خشک و جدی نامم رو می بره  ارتش وحشت به سمتم حمله ور شدن که سرجام همچنان خشکیدم یهو سارا با دستاش تکونم داد مونا با شما هستند تازه به خودم اومدم و گفتم بله خانوم... مونا جون از امروز شقایقو به تو می سپارم هماهنگش کن با کلاس ببینم که چه کار می کنی این ارتش وحشت قرار نیست که ترکم کنند برن بازم ترس و وحشت سراسر وجودمو از آن خودشون کردن که دست و پاهام در حال لرزیدنند شقایقم یه لبخندی تحویلم داد و تو چهرش حتی یه حرکت ناخوشایند ندیدم و با همون تبسم کنارم نشست پس قراره جای مریم بشینه یه لحظه به یاد مریم افتادم بغض تا نزدیکیهای گلوم رسید ولی به خاطر بودن تو کلاس از پیدا شدن قطره اشکام جلوگیری کردم که ظاهر نشن خیلی جالب نیست  شقایق اونقدر رفتارش زیباست که نتونستم رفتار ناشایست باهاش داشته باشم که چرا جای بهترین دوستم نشسته درسته باهاش خیلی در ارتباط نبودم چون من نه تلفنی دارم و نه جایی که بتونم بهش آدرس بدم فقط توی مدرسه با هم دیگه دوست بودیم و همدیگرو همین جا می دیدیم حالا که نیست جای خالیش بیشتر به چشم می آد از امروز کارم در اومده باید به شقایق کمک کنم تا به کلاس خودشو برسونه خیلی جالبه تمامی دبیرا همینو ازم خواستند لابد وقتی توی دفتر دور هم می شینند می پرسن که کدوم شاگرد از همه زرنگ تره که اینجوری از من خواستند  به شقایق یاری برسونم کسلو خسته بودم خدایا چه جوری؟ من که شرایطم طوری نیست که بتونم دعوتش کنم خونه اونجا با هم دیگه درس بخونیم یا حتی خودم برم خونشون من دختر پررویی نیستم که خونۀ کسی برم و حتی شاید مامانم مخالفت کنه بر سر دوراهی موندم و برای همینه تمام زنگ تفریح یه گوشه ای نشستم و حوصلۀ هیچ کاری نداشتم و از ذوقم کم شده یه آن صدای مهربونانه ای شنیدم برگشتم به سمت صدا شقایق بود نشست کنارم پس معلم جدیدم شما هستی؟ چقدر راحت ارتباط برقرار کرد موندم که چه جوری جوابشو بدم توی رفتارش کمال ادب دیده می شه آب دهنمو قورت دادم و صدامو صاف کردم و بعدش سرمو انداختم پایین گفتم آره می بینی!!! اونم لبخند زیبایی همونی که صبح جلوی بچه ها داشت گفت اشکالی نداره اگه ازت بخوام کی بهم کمک می کنی دهنم خشکید چشام سرجاشون خبی حرکت موندن  چه سئوال سختی ازم پرسید  جواب دادن بهش خیلی سختم بود ولی باید یه چیزی بگم گفتم بهت می گم یا تو بیا خونۀ ما یا من می آم خونۀ شما اینو که شنید انگار یکی تمام دنیارو دودستی تقدیمش کرده این همه شاد شد و برق شادی توی چشاش دودو می کرد گفت باشه پس منتظرتون هستم تا به من بگید و بلند شدو رفت نفس راحتی کشیدم تا لااقل آرامش ازم رخت بر نکنه که خیلی بهش احتیاج دارم خوب که بهش می اندیشم چه دختر مهربونو خوش قلبیه هیچ اعتراضی نکرد که معلما چرا حوالش دادند به سمت من چون این رفتارو ازش ندیدم خیلی خیلی خوشم اومد پس ممکنه جای مریمو برام پر کنه. زنگای بعدی یک به یک نواخته شد و کلاسا هم به پایان راه رسید زمان رفتن به خونه رسیده از مدرسه تا خونه  تمام راه چهرۀ دوست داشتنی شقایق جلوی چشمام بودکه به نظر می آد که باید دختر گلی باشه از خودراضیو لوسو ننر نیست چون  از این جور دخترا واقعاْ بدم می اد و همۀ افکارم به سمتش می چرخید  یهو یه ماشین کنارم ترمز کرد خودش بود با مامانشه چه مامان شیکو مهربونی داره با لحن گرمی که داشت ازم خواست برسونم ولی نپذیرفتم روم نمی شد همین پیاده برم بهتره و اونا هم رفتند معلومه رفتارش به مامانش رفته آخه برخورداش شبیه مادرشه به خونه که رسیدم بوی غذای لذیذ تمام خونه رو گرفته بود و مامان با دستپخت خوبی که داره بایدم چنین بویی توی فضای خونه بپیچه واز همه مهمتر اینه که اونم در اون لحظه پیشم بود چرا که نیوشا هنوز مریضه و خوب نشده و بازم خوردن ناهار بهم مزه داد چون با هم بودیم مدتها بود که ازهم دور شده بودیم وبیماری نیوشا بهترین بهانه ای هست که در کنار هم باشیم ومن همۀ کارارو انجام دادم تا مامان کمی خستگی در کنه و آرامش داشته باشه واز مدرسه واز شاگرد جدید براش تعریف می کردم و مامانم با تمامی وجودش گوش می داد حتی وسط حرفمم نمی اومد که مبادا کلمه ای از ذهنم بپره ویادم بره از این که معلما به من اطمینان دارن تا به شقایق توی یادگیری درسا کمکش کنم دلم محکم شد واطمینان رفته بهم باز گشت که اونقدم تنبل نیستم واونا منو قبول دارن و انگیزم برای یادگیری بیشتر دوچندان شد ویاد شقایق یه لحظه از ذهنم خارج نشد وتو فکرش بودم ودر موردش با مامانم مشورت کردم ومامان گفت هرچی خودت صلاح می دونی دخترم من مانعی نمی بینم پس مامانمم داره بهم اعتماد به نفس می ده توی تصمیم گیری متزلزل نباشم و بتونم خودم انتخاب کنم سکوتی کردم بعدش کام بسته شده رو به حرکت در اوردمو اگه بهش بگم بیاد اینجا چی ومامان گفت نمی دونم به آقای شمس بگو تا چیزی بهمون نگه الآن تنها لحظه ای بود که آرزو می کردم آقا ی شمسو زودتر ببینم چه جالب حتی مامانم مخالفت نکرد که خونشون نرم پس هم می تونم یهش بگم بیاد اینجا البته با اجازۀ اونا هم خودم برم خونشون مامان از موقعی که شنیده شنگول تر از همیشه هست و هر بار نیگام به چشمهای زیباش برخورد می کنه شادی می باره چون دخترش اونقدر درسخون هست که معلما روش حساب می کنند می دونم که در چنین افکاریه یه بار خواست به زبون بیاره اما بغضه نذاشت ماشین آقای شمس  وارد پارکینگ شد دل تو دلم نبود نمیدونستم که چه جوری بگم اگه نه بگه چیکار کنم چاره ای ندارم خونشون می رم  خدا کنه که قبول کنه اخم نکنه وجواب سر بالا بهم نده چقدر این لحظه دیدنش سختم بود قلبم داشت می اومد تو دهنم و استزس چند باری نزدیک بود جلوی حرکتو بگیره که نذاشتم و با کمال اعتماد رفتم جلوبالاخره بعد از این پاهو اون پا بهش سلام کردم اونم با تعجب پاسخم رو داد بایدم تعجب می کرد چون هیچ وقت منو تو پارکینگ نمی دیده چی شده که یه دفعه جلوش ظاهر شدم وگفت چیه حرفتو بزن خسته ام می خوام برم سرم رو انداختم زیر و  درخواستمو گفتم  و ازتون می خوام که اجازه بدی گفتش افرین خوبه درست اینقدرعالیه که باید به کسی آموزش بدی باشه هیچ اشکالی نداره چون شاگرد زرنگی هستی حرفی ندارم ولی سرو صدا نکنی میتونی به دوستت بگی بیاد اینجا اونقدر خوشحال شدم که نمی تونستم که چه حرکتی از خودم نشون بدم فقط گفتم مرسی واونم چیزی نگفتو رفت اون فاصلۀ از پارکینگ تا اتاق که به نظر طولانی می اومد فاصلش تا خونه کم شد همش به خاطر این بود که تو ابرا راه می رفتم وباورم نمیشد که کلام آره رو ازش شنیدم انرژی گرفتم چقدر آقای شمس مرد خوبیه که اجازه داد
نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1391ساعت 14:16 توسط سیمین |

 تارسیدن به مدرسه یه کم زمان می بره از بس پرندۀ افکارم اینورو انور پرواز می کرد و یه جا متمرکز نبود این فاصله به نظرم خیلی کوتاه اومد و زمان از کفم در رفت  باورم نمی شه جلوی در مدرسه هستم.عجب....  وارد حیاط شدم انتظار این همه جیغ ودادو نداشتم گویی شورو حال تمام فضارو پر کرده  وسروصداهاشون به اوج فلک می رسید که خودمم نزدیک بود باهاشون همنوا شم ازبس بهم انرژی دادن بایدم این چنین ذوق و شوق نشون بدیم  آخه همگی بعد از مدتها همدیگرو می دیدیم درسته دیروز روز اول مهر بود ولی خب خیلی از بچه ها  به مدرسه خودشونو نرسونده بودند امروز که اومدند با دوستاشون چاق سلامتی می کنند واین همه هیجان رو تو این فضای بسته اورده بودند زنگ صف بستن به صدا در اومد که مریم صدام کرد تا دیدمش کلی خوشحال شدم با هم تو صف پشت سر هم ایستاده بودیم و برای رفتن به کلاس آماده شدیم به فرمون مبصر وارد کلاس شدیم جای من تو ردیف دوم بود وکنار پنجره  ومریم هم جاش پیش منه تااین چشم انتظاری به پایان رسیدو دبیر ادبیات وارد کلاس شد خانوم مرادی،  نسبتأ قدش بلنده وبه نظر می اومد دبیر خوبی باشه وبعد از پرسیدن فامیلیهامون از نحوۀ درس دادنش  برامون توضیح داد که باید به درسش اهمیت بدیم وخوب یاد بگیریم اینم عین بقیه دبیرا تو درس پرسیدن از مادانش آموزان جدیه و هیچ بخششی در کار نیست انگار وارد زندانی شدیم که فقط ازمون کار می خوان و نباید آزادی داشته باشیم ولی بهتر و از ادبیات وتاریخش می گفت وبه دلم خیلی اثر کرد این ادبیات درسیست که باید روح لطیفی داشت تا شعرا ومعنیهاش تو دل جا بره واز خوندنش خسته نشی وحتی دیکتش، که باید لغاترو خوب فرا بگیری تا غلط املایی نداشته باشی واین املا وانشاء ادبیات از نظر دانش آموزان دیگه سخته وبچه ها موقع دیکته ودرس انشاء غر می زنند وهرچه زودتر لحظه شماری می کنند تا زنگ این دروس به پایان برسه وحتی نسبت به بقیۀ درسا هم همین حسو دارن کلاس به لحظات پایانی رسید و زنگ به رقص در اومد کلاسو ترک کردیم چنان بچه ها با هیجان به سمت حیاط هجوم می بردن که راستی تعبیری که از مدرسه داشتم درست بود این زندانیا با آزادی ای که بهشون دادند دارن خودشونو خالی می کنند و شورو نشاطو بیش از حد نشون  کلاس بعدی چقدر بهمون داره مزه می ده چون بچه ها در مورد همه چیز صحبت می کردند وجو صمیمانه ای تو کلاس دایر بود آخه یکی از دبیرا این ساعت وارد کلاس نشده در واقع بی دبیریم  وساعت بیکاری به کاها کیف می ده وما از این موقعیت استفاده کردیم وبا هم حرف می زدیم دوستام نسبت به سالای پیش اخلاقاشون فرق کرده  وبزرگ شده بودن این بود که رفتاراشون در برخورد با یکدیگر بهتر به نظر می اومد وباعث شده  تا از بودن در کنار همدیگر نهایت استفاده رو ببریم وبا هم دیگه دوست ورفیق باشیم  وخلاصه این که از بس با هم گفتیمو خندیدیم کیف کردیم خوبه که زنگ آخر بود که دبیر نداشتیم ووقتی زنگ خونه به صدا در اومد همه با هم دیگه گفتیم اه چرا زنگ خورد ونمی خواستیم خونه بریم کاش اینجا می موندیم زیادی خوش گذشت وبیشتر پهلوی هم بودیم اه چه حیف همگی همچین حسی داشتیم ولی رفتنی باید رفت و این جدایی برای هممون سخت بود خیلی به هم عادت کردیم درست بر عکس روزای قبل که برای رفتن به خونه آرزو می کردیم  اونقدر این زنگ آخر بهم کیف دادو از زیادی خنده دلم درد گرفته و این حس بعد از جدایی بچه ها همراهم بود که عالی بود چرا زود تمو شد و تا رسیدن به خونه تمام راه بشاش وخندان بودم بد نیست یه روزی هم معلما اختصاص بدن به این که بچه ها باهم حرف بزنند واز همه چیز بگن تا قدر در کنار هم بودنو بدونند و به جای این همه استرس که این تنشا گاهی جنگ و جدل بین برخی از بچه ها بعضی روزا پیش می آد شاید کمی کمتر شه وماها دررفع مشکلاتمون تو بعضی ساعتها رو درروی هم حرف بزنیم وبا یه بزرگتری مثل این معلمای محترم که مادر دوم ماها هستند حل کنیم ودر کنار اونا زنگ تفریح داشته باشیم تا با یه علاقۀ خاصی به درساشون گوش بدیم وخوب یاد بگیریم اگه چنین حرکتی صورت می گرفت حال می داد چون روحیۀ خوبی همه مون موقع رفتن به خونه داشتیم   امروز یه روز خاطره انگیز برای همه مون بود وقتی رسیدم مامان خونه بود وتعجب کردم آخه هیچوقت این موقع پایین نبوداز راه نرسیده و با تمامی بی طاقتی ای که به جونم افتاده بود   پرسیدم مامان مثل همیشه لبخند مهربونیش همچین نشونم می داد که دندونای ردیفش همیشه ظاهر می شه که حتی می دونم تعدادشون چند تاست از بس لبخندش هرروز نمایانه میدونست پرشم در مورد چیه سئوال نپرسیده شده رو سریع جواب داد دخترم امروزنیوشا مریض شده از مدرسه اومد خونه ومن زودتر سوپشو آماده کردم تا به تو دختر نازنینم زودتر برسم  وبا هم باشیم و در کنارت باشم مدتهاست که آرزوی در کنار تو بودن تو سرم می چرخید اما کارام اجازه نمی داد الآن بهترین فرصته پریدم بغلش و از خوشحالی ای که سرتاپامو فراگرفته بود و یه دنیا ماچش کردم و شادیمو اینجوری نشون دادم مامان دستو پاشو گم کرده از این که دخترش خوشحال و شادمان می دید و در واقع نمی دونه که داره چه کار می کنه برای این که زمان رو از دست ندم کمک مامان سفره رو انداختم پس مامان به کارای بالا سرو سامانی داده تا بیشتر در کنارم باشه و نباید وقتو تلف کنم  وای که ناهار هم به مذاقم خوش اومد چون با هم بودیم وشایددیگه چنین موقعیتی پیش نیاد همیشه موقع ناهارا من تنها بودم و الآن واقعاً همه چیز عالیه حتی این ظرفای تکراری که خیلی ازش استفاده کردیم و دلزده شدم حتی اینا هم به نظرم زیبا می اومدن و با اشتها غذامو می خوردم مامان با ذوق نیگام می کرد و خودشم با دل درست ناهارشو می خورد.خیلی درس نداشتم بهانۀ خوبیه باهاش برم پارک مامان هیچ حرفی نداشت انگار بدش نمی اومد بعد از مدتها باهم بریم گردش حتی اگه یه فضای کوچیکی مثل پارک باشه اون هرجا که دخترش رو ساد می کنه می خواد قدم بذاره پس سریع آماده شد به راه افتادیم فضای سبز جدیدی سر خیابون ما درست شده وتاب و وسایل تفریح دیگه ای برای بچه ها هم توش دیده می شه هوا دلچسب بود و گویی آسمونم موقعیت بیرون رفتن مارو فراهم کرده و با ما همکاری کرده آفتابیه و از سردی هوا کمتر اثری بود ودست در دست هم تو کوچه ها به راه افتادیم مردم هم انگار فهمیده بودن ما امروزو برای جداشدن از خونه انتخاب کردیم همشون توی کوچه ها اومدن چون همه جا شلوغ بود حتی پارک هم تو ی ازدحامی جمعیت داشت گم می شد مادرا با کودکاشون دیده می شدن اونا هم اومده بودن تا بچه هاشون بازی کنند تاب شلوغ بود ومن کمی منتظر شدم تا خالی بشه و بازی کنم ومامان  روی سکو روبروی من نشست تا بازی کردنمو تماشا کنه نوبتم شد  یه دختر کوچولو داره منو نگاه می کنه دلم نیومد بشینم روی تاب اونو از روی زمین بلندش کردم وبه جای خودم نشوندمش ومادرش خیلی تشکر کرد گفت مرسی دخترم  نوبتتو به دخترم دادی وبهش گفتم شما روی سکو بشینی من حواسم جمع وهولش میدم وخیالتون راحت باشه مراقبشم وبازم تشکر کرد و کنار مامانم نشست نمی دونه اونی که کنارشه مادرم به روی خودم نیاوردم و دختر بچه رو روی تاب هولش می دادم و اونم کیف می کرد و حتی هیچی نمی گفت بدش نمی اومد اینجا بشینه ومنم تابش بدم حالا که اون دوست داره حرفی نزدم و تابش می دادم  مامانش راحت بنشسته حالا با مامانم گرم گرفته و وقتی سر مامانم گرم شد بیشتر به تاب دادنش ادامه دادم و تمامی این لحظه ها مامانم نگاش به من بوده وبعد از تموم شدن بازیم دلش طاقت نیاورد که یه حرفی که تو دلش مونده بودو به من نگه داره برام می گه وقتی نگات می کردم خودبخود اشکم روی گونه هام جاری شد که تو چقدر مهربونو با گذشتی از داشتن دختری مثل تو افتخار می کنم و دوباره هم اشکاش جاری شد  بغضم تا نزدیکای گلوم پیداش شد ولی نذاشتم راشو باز کنه و نذاره که حرفامو بهش بزنم دستامو بهش چسبوندمو نزدیکتر شدم مامان جونم این حرفا چیه معلومه یه همچین مادری تربیتم کرده در ضمن کی از شما دلسوزتر که به خاطر من این همه دست به تلاش می زنی وبدون که من قدر این همه زحماتتونو می دونم واز شما هیچ توقع بی جایی ندارم و هیچ وقت برام کوتاهی نکردی و با این همه گذشت وفداکاری که در شما می بینم به من درس خوب بودن وانسانیت رو یاد دادی کاری که شاید کمتر مادری در حق فرزندش بکنه اونقدر حرفامون گل گرفت که ساعت به تندی گذشت و حتی زمانم کمکی بهمون نکرد تا یه جا متوقف بمونه و ما زمان بیشتری در کنار هم باشیم وقتی به عقربۀساعت که چشمم خورد متوجه شدم امانه ما خیلی با هم بودیم ولی چون زیادی خوش گذشت وحرفای شیرین بینمون ردو بدل شدوگذشت زمان به سرعت پیشمون به نظراومد وما نفهمیدیم پس نباید توقع بیخودی از وقت و زمان داشتم دیر شده وبا هم میدویدیم تا زودتر برسیم مامان به کاراش برسه وبهانه ای دستشون نده چیکار کنیم  وقتی اونا سواره اند ما پیاده پس باید گوش به فرمانشون باشیم وباهاشون کنار بیایم.....
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1391ساعت 15:47 توسط سیمین |

منتظر مامان نشستن خیلی سخت می گذره چون هر تصمیمی که اونا براش بگیرن باید مو به مو انجام بده پس نمی تونم همش اینجا بشینم که چه وقت پیداش می شه و در انتظار نشستن بیهوده هست و وقت تلف کردن رفتم سراغ کتابام تا درسای امروز رو بخونم تا روی هم تلنبار نشه دلم طاقت نیاورد باید مامانو ببینم بعد با روحیه تر درسامو بخونم متابمو روی زمین رها کردم و دوییدم به سمت بالا هیچ کس نبود جزء مامانم که داره ناهارشونو درست می کنه گویی نیوشا دیر از مدرسه تعطیل می شه منتظرشه که اون پیداش بشه بعد بیاد پیش من می دونم مامان نمی تونه خلاف میل اونا عمل کنه به روی خودم نیاوردم که چرا کنارم نیستی اینجوری غصه هاشو دوچندان می کنم پس سکوت کردم تا اونم بتونه درست حسابی به کاراش برسه در باز شد نشون می ده که از مدرسه برگشته پس مامان دیگه وقتش آزاد می شه می تونه بیاد کنارم باشه سریع برگشتم اتاقمون و غذاشو گرم کردم  اونقدر خوشحال شدم که دیدمش پریدم ویه عالمه ماچش  کردم گویی سالها ست ازم دوره وتازه یافتمش این چنین دارم خوشحالی می کنم واونم همین حسو داشت و ابراز علاقشو نشون داد  هردومون کلی خندیدم گفتیم که اگه یکی مارو ببینه فکر می کنه همدیگرو بعد از مدتها یافتیم وحالا که بهم رسیدیم دست و پامونو گم کردیم  و نمی دونیم که چه کار کنیم و خوشحالیمونو این جوری داریم نشون می دیم بازم بلند بلند زدیم به خنده که فضای خونه رو فقط هرو کرامون پر مرد که تا به حال اینقدر نخندیده بودم دلم دردگرفت. غذای گرم شدشو روی سفره ای که پهن کردم گذاشتم تا بتونه دو لقمه ای بخوره دلم براش می سوخت که تا الآن گرسنه بوده کمی پشتشو ماساژ دادم تا خستگیشو در کنه مامان وقت بیشتری پیشم می موندخوشبختانه شامشونم گذاشته و حالا که بیشتر در کنارشم کلی بلبل زبونی کردم در مورد  مدرسه ومعلمین جدیدش براش گفتم حتی از سختگیری معلما مامان که با جون و دل گوش می داد و صبر کرد تا گفته هام که توش شورو هیجان دیده می شه تموم بشه بعد حرفاشو بزنه می گفت دخترم سال به سال که عوض می شه درسا سخت تر می شه من به تو کاملاً اطمینان دارم که موفق می شی فقط درست و خوب درس بخون وکارارو بسپر به من تو فقط به آیندت لطمه نزن تا بعدها پشیمون نشی وحسرت این روزا رو نخوری چون دیگه دیره وراه جبران بسته می شه وتونباید توبن بست ندامت گیربیفتی منم توی این راه در کنارتم وهمه جوره رو مامانت حساب جدا باز کن وآرزوهای پدرت رو برآورده کن اگه می خوای ازت راضی باشم  اونقدر حرفاش به دلم نشست که دلم می خواست بپرم سر کتابام واز همین حالا درسو جدی بگیرم والکی نیت نکردم همین کار رو کردم وکتابای امروز رو پیش روم گذاشتم وخوب خوندمشون تاریخ درس شیرینیست اون گذشته های مارو یاد آوری می کنه وبهمون می گه که توی ایران ومردم آنزمان چه گذشت تا ایران الآن پاینده بمونه ونامش تو تاریخ گم نشه تا مجبورنشیم برای پیدا کردن نامش دست به دامن تاریخ شیم با رفتن به گذشته ها روحیۀآدم عوض می شه ویه حس قشنگی پیدا می کنم واون کتاب رو با انگیزۀ بالایی مطالعه می کنم که این حس منجر شد تا زمانو نفهمم این که شب شد وآسمون با مهتاب شبش فقط پیداست وگاه چشمک ستارگانش یه جنب وجوشی به اون دل فرورفته تو ظلمت وتاریکی می ده مامان رفته  بالا وسرم رو که از کتابام بلند کردم ظلمت وتاریکی همه جارو فراگرفته بود ومن تا مدتها به تاریکی خیره شدم و وصف زیبایی نسبت بهش تو ذهنم داشتم واونو به زبان جاری ساختم تا ترسی که آدم از تاریکی داره به پایانش برسونم وبا خودم گفتم اینقدر که در موردش می گن ترسی نداره این خودماها هستیم که بهش شاخ وبرگ می دیم وبزرگش می کنیم با چنین افکاری ترس از تاریکی رو از خودم دور کردم وبه چیزهای بهتری فکر می کردم اینکه چایی رو بذارم گرم شه تا مامان وقتی اومد نوش جان کنه کتری رو روی گاز گذاشتم روشن کردم و برگشتم سر وقت کتابام با غلبه کردن بر ترس که اگه این مارو نکنم  وگرنه همش باید بالا باشم و نتونم درس بخونم و شاگرد تنبل می شم برای این که از پا در نیام امشب تونستم ترس از تاریکی رو شکست بدم  تا دیگه این همه بهش بها ندم وبزرگش نکنم و اینجا بتونم تکو تنها بشینم زمان اومدن مامان به خونه دست خودش نیست پس سرم رو بیشتر گرم کردم وقتی کلام پر از مهرشو شنیدم همچین از جام بلند شدم پریدم تو بغلش احساس یه بچه ای که تازه به مادرش رسیده رو به نمایش گذاشتم مادر تعجب کرد براس توضیح دادم لبخند همیشگیش گوشۀ لبش نشست و گفت خوب کاری کردی وگرنه گندش کنی دیگه نمی تونی از خودت دور کنی وخیلی خوشحالم که به این نتیجه رسیدی که دیگه از تاریکی هراسی نداشته باش و می دونم تو دختر گلم همیشه نتیجه های خوبی رو تو زندگیت تجربه می کنی وتو هم ازدنیایی که در اون هستیمنظورم از لحظه هاش خوب  استفاده می کنی کمتر کسی پیدا می شه که از اونا به خوبی استفاده کنه وتو با غلبه بر ترست یه تجربۀ قشنگ مثل تمام چیزهایی که تا به حال یاد گرفته ای به دردت می خوره  دوباره یه چیز تازه فراگرفتی ممنون ازت که توی تنهاییات از بهترین روش برای خلاص از سختیها راهی رو می یابی ومن دیگه نباید نگران تو باشم چون تو خودت راه زندگیت رو پیدا می کنی و از لحظه هات نهایت استفاده رو می کنی چقدر حرف مادرم مثل دفعات قبل به دلم نشست وهمیشه یه پختگی خاصی توی حرفاش به گوش می رسه واون توی قلبم بیشتر جا باز می کنه و هیچ وقت ازمحبت مادرانه اش رو نسبت بهم کم نمی ذاره اون علاوه بر این همه زحمتی که برای بزرگ شدنم می کشه بازم باید یه جوری کمبود نبود پدر رو جبران کنه تا من احساس یتیم بودن نکنم وخدای نکرده یه عقده تو وجودم رشد نکنه تا کار براش گره بخوره ونتونه کمکم کنه واین برخورداشه که هیچ وقت نمی تونم سختی هایی که به خاطرم می کشه رو ببینم وهمیشه حسرت تو دلم هست که چرا نمی تونم یاریش کنم تا این همه زجر نکشه شبا وقتی کنارم می خوابه نگام که بهش می افته گل تو گلم میشکفه که چنین عزیزی دارم وهمون لحظه خدارو شکر می کنم که در کنارم نفس می کشه تمام شب توی اون تاریکی به مادرم وکاراش فکر می کردم که زمان از دستم در رفت ونفهمیدم که کی خوابم برد یهو با جیرینگ جیرینگ ساعت از خواب بلند شدم مامان جلوتر بیدار شده  اون وسایل صبحانه رو آماده کرده  وتوی سفره چیده چایم دم کرده وخودش راهی بالا شده بود تا نیوشا روبفرسته مدرسه آخه پوران خانوم اون موقع صبح بیدار نمیشه ومامانم مجبوره خودش نیوشارو راهی مدرسه کنه اینا کارای هرروزۀ اونه که یه عالمه غصه می شینه رو قلبم فقط چاره ای نیست در خودم فرو می برم تا مامان از زجری که می کشم سر در نیاره موقع رفتن به مدرسه نیوشارو دیدم که به جای سرویس مدرسه یه راننده شخصی داشت که مسئول حمل ونقلش رو به عهده داشت منم طبق معمول همیشه با پای پیاده راهی بودم چشم تو چشم نیوشا شدم اون با یه تمسخر همیشگی با رانندش از کنارم رد شد وبا نگاش می خواست منو خوردم کنه وزیر پاش لهم کنه هیچ وقت دلیل این همه حقارتشو نفهمیدم من که باهاش کاری نداشتم ولی خب بعضی دخترا چنین رفتارهایی از خودشون نشون می دن بالاخره من باید به این رفتارای زشتش عادت کنم  و بی توجه از کنارش رد شدم وسعیم کردم نبینمش درسته نگام تونگاش بود ولی رفتارشو نادیده گرفتم تا روزم خراب نشه باید سختی کشید تا تجربه زیاد بشه بی خود نیست که مادرم از بابت دخترش خیالش راحته این که از محیط اطرافم سعی می کنم درس یاد بگیرم و اندوخته هاشو زیاد کنم یاد آسودگی مامان که افتادم بهتر شدم و برگشتم به عالم مدرسه و به راهم ادامه دادم و تا رسیدم به  جایی که می خوام آیندمو بسازم

 

نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391ساعت 11:26 توسط سیمین |

که خداکنه هیچ وقت اون روزا تکرار نشه یا هیچ وقت برنگرده زندگی برای من همش سیر تکراریشو طی می کنه این که چشامو باز کنم مامان نباشه و بلند شم به کارای روزمرگی بپردازم انگیزه برای بلند شدن پیدا نمی کردم همچین کسل بودم و حال درستی نداشتم یاد آرتیمیس افتادم و چنان از جا پریدم و کارامو انجام دادم تا یه بار دیگه چشام به صورت نازش برخورد کنه جون بگیرم  انگیزم با این فکرم دو برابر شد و حین صبحانه خوردن با خودم می گفتم مگه هنوز یه نفر خوبم توی این خونه پیدا میشه همش دورو برم پر بود از آدمای از خود راضیو مغرور، و به جای لبخند مهربونی یه مشت اخم نامهربونی و بدخلقی می دیدم از خونه اومدم بیرونو با بهانه ای که به مامان کمک کنم تا بلکه اونو ببینمش اتفاقاً به آرزوم رسیدم همون طوری که ازش انتظار داشتم جلوم ظاهر شد با تبسمی شیرین که دلم رو پرواز داد به سرزمین مهرو دوستی که اون نشونم داد وگرنه خیلی وقت بود که این جاده رو گم کرده بودم اما اون با مهرش بهم نشون داد سلام مونا جونم صبحت بخیر وای داره به من می گه کمی هول شدم دهنم نمی چرخید که جوابشو بدم اولش تپق زدم ولی بعدش اعتماد از دست رفتم جمو جورش کردمو با تمامی عشقم بهش جواب دادم آرتیمیس که که مهربونی از سروروش می بارید دستمو به گرمی فشردو و زود رفت می دونست اگه نیوشا ببینه بازم خوردم می کنه اون نمی خواست شاهد خورد شدنم باشه پس سریع ترکم کردو رفت تا مدتها میخکوب ایستاده بودم و دور شدنشو نیگاه می کردم و قدم به عالم ناباوری گذاشته بودم صدای مامان و شنیدم دخترم تو اینجا چه کار می کنی تازه فهمیدم که چند دقیقه هست که اینجام و تکونم نخوردم مامان اومد و از اون عالم درم اورد مامان فهمیده بود که چیزی پیش اومده که دخترش تو خودش رفته پرسید جوابشو نمی تونستم سربالا بدم من دختر بی ادبی نیستم که چنین رفتاری داشته باشم پس درست جوابشو دادم به خاطر آرتیمسه چقدر مامان دختر ماهیه اعتراف می کنم تا به حال مثل اون دختری ندیدم این چنین نجیبو مهربون مامان علتو که دونست گفت دخترم آدمای اصیل این چنینند آرتیمیسم نشون می ده تو خانواده ای تربیت شده که اصالت توش حرف اول می زنه حالا بریم دخترم من صبحانه نخوردم دارم از پا در می آم بریم و دستمو گرفت و از اونجا دورم کرد می دونه تا چند لحظۀ دیگه بچه ها برای بازی کردن سروصداهاشون بلند می شه و چونمن تک بودم نمی خواست ببینم تا غصه نخورم آره تمام هدف مامانم از دورکردنم این بود منم غر نزدم به دنبالش رفتم ولی همچنان پرندۀ افکارم به دنبال آرتیمیس می گشت دلم گرفت وقتی شنیدم که اونا دارن می رن و غم عالم به دلم نشست تا این حد بهش وابسه شدم که دوریش غیر قابل تحمل شد.آرتیمیس ومامانش بعد ازاین چندروزی بالاخره ترکمون کردندنو رفتند تا به اقوام دیگرشون سری بزنند و بعد پروازی به کشور فرانسه جیی که وطن اصلیشونه داشته باشند دوریش برام سخت بود ولی چاره ای نداشتم پذیرفتم یه روز آدما می آن و می رن نباید وابستگی بهشون پیدا کرد که نتونی دوریشونو تحمل کنی با این تلنگر تحملوم بالا بردم دست خودم نبود از بس دختر گل وخانومی بود که به دلم تا این حد نشسته بود که اشکامو بدرقۀ راهش کردم تا درد وریش آزارم نده  اولین باری بود که رفتن کسی اینقدر برام سخت می بود ومنو آزار می داد ودوریش غیر قابل تحمل بود محیطی که من توش قرار داشتم خیلی از محبت خبری نبود درسته مامانم کنارم بود ولی اونم به خاطر مشغلۀ زیادی که داشت کمتر می دیدمش سعی می کردش که کمبود دوریشو یه جوری با محبت کردن به من جبران کنه ولی من حس می کردم که محبتش رو نمیتونه اونطوری که باید باشه نشون بده درکش می کنم چون همش خسته است ونمیشه بیشتر از این ازش توقع داشته باشم اون به خاطر من این سختیهارو تحمل می کنه پس بهتره سکوت کنم مامان  چندروزیست که زحمتش زیاد بوده برای همینه احتیاج داشت تا خستگی در کنه ولی نمی شد چون غذا درست کردن برای اونا کار همیشگی بود واون نمی تونست برای خودش باشه منم مثل همیشه وتوی روزهای تکراری که از پی هم می اومدند عمرمی گذروندم لحظه های تکراری دمار از روزگار آدمی در می آره وکسل می کنه دنیای من اینجوریه دیگه امروز روز ثبت نام من در کلاس اول راهنماییست خوشبختانه توی همون مدرسۀپارسالی هستم وبه راحتی منو پذیرفتن وبعد از ثبت نامم در مدرسه  همون بابای پیرو دیدم که جارو به دست زمین مدرسه رو تمیز می کرد مثل همیشه پاک وتمیز بود معلومه چون این بابای پیر با دقت ونظم بیشتری به این محیط رسیدگی می کرد وسواس خاصی برای پاکیزه کردن مدرسه داشت بهش سلامی کردم واونم با همون کلام همیشگیش پاسخم رو داد چقدر دلم براش تنگ شده بود برای این مهربونیش ونگاه قشنگش که به تک تک ما بچه ها داشت واونارو مثل نوه هاش دوست داشت ازش خداحافظی کردم ودست دردست مادر به طرف خونه حرکت کردیم وثانیه شمار می کردم تا هرچه زودتر مدرسه باز شه واز این تنهایی در بیام شاید توی این مقطع دوست جدیدی پیدا کنم فصل تابستان داشت به انتهاییراه می رسید از اون شادابی درختان خبری نبود وبرگاشون سنگ فرشای خیابون رو به زردی کشانده بودند وکارگران شهرداری لباس نارنجی پوشیده اند تا به این فضای شهر در این موقع سال یه جونی بدن تا از کسلی در بیاد پرندگان کم کم دنبال جایی باید بگردند تا تنشون گرم بمونه چون اونا با پرای نازکی که دارند تحمل سرمارو ندارندو دنبال سرپناه دیگه ای هستند مورچه ها هم دیگه به لونه هاشون پناه بردن تا از ذخیره های سالیانشون استفاده کنند ومنم کم کم باید فکر لباس گرم باشم تا سرما نخورم وقتی بوی مدرسه به مشام میرسه برای خیلیها زمان دل گرفتنه  اما برای من زمان زدن ورقصیدن چون از بلاتکلیفی در می آم وبه هدفام خودم رو نزدیکتر می بینم دیدن دوستان ومعلمین جدید آرزومه خداروشکروقتش رسیده با صدای زنگ ساعت از خواب دست کشیدم وبعد از شستن دست وصورت وبا خوردن یه لقمه نونو پنیر راهی مدرسه شدم کیف به دست از مادر خداحافظی کرده ومثل سالهای گذشته تک وتنها راهی مدرسه شدم هوای صبحگاهی تمیز به نظر می رسید واز آلودگی هوا کمتر اثری بود ومن همچنان به راه رفتن ادامه دادم  نزدیک شدم وبچه ها رو میدیم که هر کدومشون با یه نفر از اعضای خانوادشون می اومدند واگه کسی منو میشناخت به من سلام می کرد ومنم بی پاسخش نمی ذاشتم ویا گاهی جلوتر باهاشون احوالپرسی می کردم  وبیشتر همکلاسیهامو دیدم که همشون تو این مدر سه  مونده بودندو جای دگه نرفتند فقط تعداد کمی به جاهای دیگه رفتند مریم رو دیدم اون نسبت به بقیه دختر خوبی بود و وقتی منو دید خیلی ابراز احساسات کرد وحسابی تحویلم گرفت خوشبختانه با هم توی یه کلاس افتادیم و جای خوشحالی داشت با هم دیگه وارد کلاس شدیم  مقطع جدید همراش دلشورگی واسترس می آره درسته سعی کردم دچارش نشم ولی خب نمی شه چون طبیعیه وکاریش نمی شه کرد وامیدوارم به مرور زمان درست شه اولین دبیر در سال جدید تحصیلی وارد کلاس شد وخودش رو خانوم مدنی معرفی کرد اون دبیر تاریخمون بود واز نحوۀتدریسش با ما صحبت کرد و پشت اون عینکش ماهارو نگاه می کرد و معدل سال پیشمون پرسید وما اول با معرفی کردن خودمون معدلامون هم لابلای صحبتامون می گفتیم دوستام معدلاشون بد نبود ولی تنها بیست کلاس ظاهرأ تا اینجا من بودم ومعلممون در ضمن تاکید داشت که باید خوب درس بخونید این پایه با دبستان فرق می کنه وشماها باید تلاشتونو بیشتر کنید من به نمرات داخل کلاس خیلی اهمیت می دم وهر چی بگیرید با نمرۀ پایان ترم جمع میشه وتو کارنامتون منظور میشه بعدأ چیزی نگیدا من از حالا با شما حجتمو تموم کردم وبستگی به خوندناتون داره که چقدر حرف منو جدی گرفتید با کسی شوخی ندارم عجب دبیر جدی ایه وبه نظرم کارش درسته چون اگه سختگیری نکنه بچه ها درس نمی خونند پس از این طریق می خواد که ماها درسشو جدی بگیریم اولین دبیر که خطو نشون کشید وباید دید معلم بعدی چه خوابی برامون دیده چهرۀ دوستام بعد از اتمام هر درسی در ساعات زنگ تفریح دیدنیست همشون یه دلشورگی عجیبی تو صورتاشون موج می زنه واز اون شورو حال اولیه دیگه اثری نبود و باید این پایه تحصیلی رو جدی گرفت چون دبیرستان خوب رفتن در گرو خوب درس خوندن در این مقطع تحصیلیست وتمام سفتگیریهای معلمین به نفع ماست واین جای خوشحالی داره که جدیت توی درس رو باید پشت گوش ننداخت  امروزم تموم شد زنگ خونه به صدا در اومد بعد از اون همه خطونشون معلما به خونه رسیدم تمام راه داشتم به این فکر می کردم که خدا کنه تو خوندن کم نیارم وزیر قولم نزنم باید روح پدرم رو نیازارم که چه بچۀ بیخودی دارم وباید برای حفظ انگیزم به حرفای مایوس کننده فکر نکنم ومثل همیشه مصمم وبا اراده باشم تا به خونه رسیدم مطابق هرروز مادر به محیط اتاق رسیدگی کرده بود وبندبندشو اونطوری که باعث شادیم می شه تمیز کرده بود ویه غذای خوشمزه درست کرده بود زرشک پلو با مرغ بود من ازش زیاد توقع ندارم چون اونقدر کارای بالا زیاده وخسته میشه که نمیخوام زیاد به خودش فشار وارد کنه درسته با این کارش منو خوشحال کرده  ازش انتظاری ندارم که به خاطر من تو عذاب وسختی باشه ولی حالا که برام غذا درست کرده دستشم درد نکنه واقعاً گرسنگی عجیبی به جونم افتاده دستهای شسته نشسته فقط غذارو کشیدمو خوردم چون عاشق این غذام مامان می دونه درست دست گذاشته رو علاقه هام و برام آماده می کنه کاشک کنارم بود دونه دونه انگشتاشو ماچ می کردم تولی افسوس بالاست واینجا نیست تا برای این همه زحمتی که کشیده تشکر کنم عجب خوشمزه بود گرسنمم بود وخیلی بهم مزه داد و تند تند می خوردم مثل کسی که انگار دنبالش کردند 

نایت اسکیننایت اسکیننایت اسکین

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 15:42 توسط سیمین |

نیوشا دختریه که خیلی به تیپ و موقعیت خانواده ها اهمیت می ده در واقع به زیر دست خودش اصلاً  توجه نداره و  همیشه خوارو کوچیک می بینه و حتی گاهی اوقاتم زیر پاهاش لهشونم می کنه مثل همین رفتارای ناهنجاری که با من داره نشون می ده نیاز نیست که همش بگم یا بهش فکر کنم در هر صورت آرتیمیس دختر خوب و مهربونیه لا اقل که با اون دو تا اخلاقش فرق داشت دلیلش اینه که در موردش خوب می گم زمانیکه داشتم میز شامو با مامانم می چیدم از این حرکتش که به من گفت چه سالاد باسلیقه ای خودت درست کردی و وقتی جواب مثبت از طرف من شنید با لحن مهربونتری که حتی از چند لحظۀ پیشم بهتر بود استفاده کردو کلی ازم تشکر کردو می گفت سلیقت حرف نداره وراشو کسیدو رفت تا پیش نیوشا اینا بشینه ومثل اونا از خود متشکر وممنون نبود که وظیفشه نیاز نیست ازش تشکر کنم یا حتی تعریف، جای خوشحالی داشت که کسی هست که قدر زحمت ما رو بدونه و مارو به حساب بیاره در این حین نیگام به پیمام افتاد اونم با یک لبخند قشنگ ازم تشکر کرد در کل تنها کسی که توی این خونه با ما برخورد خوبی داشت جزء اقای شمس پیمان بود و حالا هم که مهمونشون حالا چشمم به پارمیدا که وای چه لباس شیکی پوشیده بود خورد و با فیس و افاده از کنارم رد شدبه رفتارای اون دوتا عادت داشتم چون اون بیشتر وقتا اینجاست و همراه همیشگی نیوشاست برادرش خیلی کم اینجا می اومد مگر مواقعی که خواهرشو ببره یا به عنوان مهمون دعوت بشه بیشتر پارمیدا اینجاست حالا که سرم مشغوله درد پامو به کلی از یادم بردم خداروشکر آقا پیمانم خیلی به روم نیاورد فقط یه بار همون دفعۀ اول که تازه دیدم پرسید اونم لحظه ای که مامان ازم دور بود اون زمان جویای احوال شد ولی دیگه یه بارم نشنیدم بعد از اون همه کار اومدم بیرون تا دمی بیاسایم مثل مامانم نیستم که از قدرت بدنی بالایی برخوردار باشم برای همینه که زود خسته میشم موقع استراحت کردن به آرتیمیس فکر می کردم به نظرم دختر خوبی می اومد که حتی در چنین لحظه ای فراموشش نکردم و به یادشم وقتی از کسی  محبت می بینم محال که از خاطرم بره وهمیشه اولین برخورد زمانی به دل می شینه که یه نفر رفتار درست و مناسبی داشته باشه و راست که می گن اولین برخورد خیلی مهمه و آدما توی چنین لحظه ای محک زده می شن اگه تونستی توی اون لحظه خوب نشون داده بشی آفرین بر تو که آدم کار درست هستی که آرتیمیس برای من همونه که مدتهاست توی این خونه گمش کردم محبتو می گم حالا یافتمش توی حیاط صدای بازی بچه ها می آد نیوشا با دوستاش بازی می کرد صداشون می اومد ولی من توکنج اتاق نشسته وداشتم خستگی در می کردم بدنم کوفته بود به شدت پاهام درد می کرداز اون همهکاری که انجام دادم  ساعتها کمک مادرم بودم تا اونم مونده نشه حالا چنان خسته شدم که دارم از پا در می آم خیلی قوای بدنیم بالا نیست تا از پس اون همه کار  بر بیام همینه که کم اوردم البته پامم آسیب دیده بود برای همینم دردشم بیشتر شده ساعت به ده رسید مامان هنوز پایین نیومده  گرسنم شده دیگه نمی تونستم منتظرش بمونم و نیمرویی درست کردم وتوی اون تنهایی که داشتم باهاش دست وپنجه نرم می کردم غذامو خوردم حوصلم سر رفت وهنوزم نیومده اومدم بیرون هوا تاریک شده بود ستارگان با چشمک زدنشون دل سیاه آسمون رو روشن می کردند تا سیاهی شب خیلی به چشم نیاد این ستارگان نقش دگمه های طلایی روی رخت سیاهو بازی مر کردن که حتی خودنمایی هم می کردندو نیم نگاهی هم به اطرافم انداختم تا کمی از تنهاییهام کاسته بشه چراغها فضای تاریک حیاط رو روشن کرده بودن ودیگه به تاریکی فکر نمی کردم آخه آزاردهنده هست  اونقدر لامپا اون محیط رو روشن نگه می داشتند که دیگه ظلمت دیده نمی شه دور لامپا حشرات ریزو درشت گرفته بود که اونا هم معلومه از تاریکی خوششون نمی آد که اینطوری دور حباب لامپ حلقه زدند بازم فریاد شادی شون بلند شده بیشتر صدای خندۀ نیوشا می اومد اونم مثل من یکیه وقتی کسی دوروبرش می آد همهمه توی فضا بیشتر می پیچه درسته پارمیدا همش اینجاست ولی یه دوست جدید انگیزرو قوی می کنه که از خودت بیشتر شورو هیجان نشون بدی کاری که الآن اون می کنه که یکی صدام کرد دیدم آرتیمیسه با تبسمی دلنشین جلوم ظاهر شد اونقدر محو مهربونیش شدم که متوجۀ سئوالش نشدم میای با ما بازی کنی لحظه ای غرق صورت مهربونش شدم و تازه از اون حالت در اومدم تا جوابشو بدم دهنمو هنوز باز نکردم سروکلۀ نیوشا پیدا شد آرتیمیس اینجایی با اون چکار داری اون اینجا فقط خدمتکاره ونباید با ماها بازی کنه زود بیا بریم و دستشو گرفتو از من دورش کرد که مبادا شپشای روی تنم به اونم بره و سریع با خودش برد وفریادشون بیشتر از بیش بلندتر شد اینقدر رفتار نیوشا زشت وزننده بنظرم اومد که از همیشه بیشتر ازش بدم اومد ومن بازم باید به این رفتارش عادت کنم وصبرم زیاد وگرنه ممکن بود از کوره در برم وبرای خودم ومامانم دردسر درست کنم که تمرین صبرو تحمل اینجا به دردم خورد وگرنه خرابکارای می کردم که جبران ناپذیر بود این رفتارو که ازش دیدم جای موندن توی اون فضای دل انگیز رو ازم گرفت ودوباره به اتاق کوچیکو دلگیرم پناه بردم ولی مگه می شد تو اتاق نشست آخه دلم گرفته بود و آرزو داشتم می تونستم در کنارشون بازی کنم واز تنهایی در بیام به یه همبازی خوب احتیاج داشتم تا بتونم تنهایهامو باهاش تقسیم کنم و رنگ بیکسی رو نبینم نتونستم تو اتاق بشینم این چهاردیواری قفس تنهایمو بیشتر نشونم می ده بدوام بیرون تا دیونه نشدم پام که به بیرون باز شدآقا پیمانو دیدم اونم  رفتار نیوشا  رو که با من داشتو دیده بود  وسگرمه هایش تو همهپشت سر نیوشا دیدمش  اومد پیشم با لبخندی مهربون مثل برادی که به خواهر کوچیکترش توجه می کنه و با اون لبخند می ره پیشش نزدیکم اومد رو کرد بهمو گفت تنهایی منم گفتم آره ولی عادت دارم و گفت تو خیلی دختر خوبی هستی ازت خوشم می آد خیلی بزرگتر از سنت هستی انگار که همسن وسال اونا نیستی راستی اینم چند تا کتاب خیلی وقته خریدم یادم می رفت برات بیارم حالا بهترین وقت بخون تا تنهایی رو حس نکنی دیگه چیزی نگفتشو رفت صداش کردم مرسی و لبخندی زدو دورتر شد باورم نمی شد گمان کردم تو خوابم مثل برق گرفته ها شدم سر جام میخکوب موندم مگه می شه یخم آب شد تازه چشمام به نوشته های روی کتاب برخورد کرد کتابی بود که برای هم سنو سالای من به درد می خورد برای سنین ۱۰ تا ۱۲ سالیه لحظه تو خودم رفتم حتماً چقدر پشت در اتاق وایساده تا منو ببینه و بده دستم   واین کارش به دلم حسابی چسبید و دنیای تیره و تاری که برای خودم ساخته بودم درم اورد و قدم به روشنایی صبح امید گذاشتم وحتی سفری به آینده داشته باشم مبادا قولامو زیر پا بذارم وبازم از ته دلم ازش ممنون بودم که بهم توجه داشت شاید همین کارا رو رای پارمیدا هم می کنه برای همینه می دنه چه کتابایی برای این سن و سالا خوبه آخه خیلی از ماها بزرگتره پس درکش بالاست که این کتابارو خریده حالا که اینقدر به من لطف داره و حواسش به منه باید بخونم به اتاق برگشتم تا زیر لامپ اتاق بهتر بخونم عمق کتاب چنان بود که به طور کل خستگیمو فراموش کردم از اون پنجرۀ کوچیک که مثل قابی چسبیده به دیوار بود به سقف آسمون نیگاهی انداختم که چیزی توی اون تاریکی دیده نمی شد فقط کمی رقص ستارگانش دیده میشد که اونم سوی کمی داشت تا با دنیای بیرونم حین خوندن کتابم  ارتباطمو حفظ کنم و هم این که چشام خسته نشه و حالا از خوندن دست کشیدم خوابم گرفته پاسی از شب گذشته و مامان نیومده به رختخواب پناه بردم منتظر مامان نشستن بی فایده است چون کارش زیاده وحالاحالاها نمی آد توی این فکرا بودم که نفهمیدم چه جوری خوابم برد صبح شده بود آفتاب به وسط اتاق رسیده بود ومن هنوز تو خواب نازنین به سر می بردم یاد روزهای سرد زمستونی افتادم که با مامان اون همه مسیر طولانی از خونه راه می افتادیم ومن یادم نمی ره خیلی وقتا سرم رو شونۀ مامانم بود وخوابم می برد وآرزوی یه خواب راحت توی رختخواب گرمونرمو داشتم که حالا اون آرزو به حقیقت پیوسته  ومن وقت بیشتری برای خوابیدن داشتم واز این جهت که خیلی خدارو شکر می کنم از اون روزای سخت و سرد نجاتم داد
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1391ساعت 17:5 توسط سیمین |

 باباغبون دلسوزو مهربون حرفام حسابی گل انداخته بود که صدای نیوشا به گوشم خورد هی اون توپو بده تا چند لحظۀ پیش صدای تلپ تلپ آبشون می اومد حالا دارند یه بازی دیگه ای میکنند پریدم از جام تا توپو بهش بدم که از دوسه تا پله ندیدم پرت شدم پایین حسابی پام درد گرفت نیوشا پخی زد به خنده البته از نوع مسخره کردنش که حتی از لحن خشن و تندی هم استفاده کردو گفت  چقدر دست پا چلفتی ای وبدون هیچ توجهی و انگار نه انگار که به خاطر کاری که ازم خواست دچار حادثه شدم و چنان دوید و پشت سرشم نیگاه نکرد  مش قربون دوییدبالای سرم  اون از نزدیک شاهد برخوردای ناجور نیوشا بود و به زبان نیاورد ولی دروناً شاکی شد دستمو گرفت وبا لحن پدرانه و دسوزانه اش گفت دخترم چیزی شد؟آسیب دیدی؟ بلندم کرد تا از زمین جدا شم خونی کهاز ساق پام روی زمین ریخته شده رو دید یه کم ترسید فقط ترسشو قایم کرد که من نترسم و هول نکنمو سپس دویید به سمت بالا تادستمال ازشون بگیره و ساق پامو که از خون فراوونی که ازش جاری بود با دستمال تمیز کنه وچسب زخمم می خواست ازشون بگیره نذاشتم چون مامانم می فهمه وقتی حس مادرونش به کار بیفته و اینجور موارد دلشورگی هم بهش کمک می کنه که نکنه برای من اتفاقی افتاده باشه بدو از آشپزخونه دست می کشه و این خیلی به نفعش نیست شاید به خاطر این بی توجهیش مورد توبیخ قرار بگیره من این مادرو دخترو می شناسم که چه جور آدمایی هستندسریع خودم رو جمو جور کردم و از دردیکه به خودم می پیچیدم آروم شدم تا مش قربون مهربون به گلاش برسه و دست از سرم برداره گفتم چیزی نشده مهم نیست مش قربون می دونست بیشتر به خاطر مامانم می گم اجازه داد که برم وبه طرف اتاق رفتم از دست نیوشا شاکی بودم که چنین حرفی بهم زده واشک دور چشمام حلقه زد از شدت درد شدیدی داشتم و لنگ لنگان راه می رفتم و هر لحظه خونش بیشتر می شد باید یه کاری کنم  می دونمم باید بخیه بشه ولی با دستمال وبتادین به جونش افتادم وکمی که از خونش کم شد اومدم بیرون و لنگ لنگان راه می رفتم حالا که کسی اینجا نیست تا دلسوزی کنه پس به همون حالت راه می رفتم تا از داروخانۀ سر کوچه یه چیزایی که لازمه بخرم  همون موقع پیمان برادر پارمیدا رو دیدم رنگم به شدت پریدانتظار نداشتم که جلوی رام سبز بشه و یه لحظه زبونم بند رفت پیمان برادر بزرگه پارمیداست اون ده دوازده سال از پارمیدا بزرگتره ولی خیلی با خواهرش فرق داره از رنگو روم فهمید که اتفاقی برام افتاده وبدو به سمتم اومد دیدداره از ساق پام خون می آد گفت چی شده منتظر حرفم نموند سریع به درمونگاه رسوندم ازش خواستم فقط مامانم نفهمه پیمان به شدت  ناراحت شد و همین دلسوزیشو می دیدم که می گم با بقیه فرق می کنه دکتر وارد شد صحنه رو دپد گفت ای بابا این که باید بخیه بشه دخترم چی شده ؟منظوردکتر لابد این بوده که چه اتفاقی واسط افتاده من که تا الآن لالمونی گرفته بودم حالا نباید بی حرف یاشم برای همینه گفتم از پله ها افتادم دکترم از لحن مهربونتری استفاده کردو گفت دخترم نازنازم معلومه که درد شدیدی داری و چیزی نمی گی و بعد سرشو بالا برد و رو کرد به پیمان گفت عجب خواهر پر تحملی داری اینکه بزرگتر از خواهرت اینجا سروصدا می کنند نمیذارن ما کارمون به درستی انجام بدیم ولی خواهرت چیزی نمی گه پیمان با لبحندی به لب گفت از بچگی همین جوری بوده و منم تعجب کردم که پیمان چی می گه اون از کجا می دونه من تحملم زیاده اونقدر ندیدمش که بشناسه چه خصوصیت اخلاقی ای دارم ولی بازم دستش درد نکنه که ازم تعریف کرد از درمونگاه زدیم بیرون ازش تشکر کردم اون تمام راه سکوت کرده بود واشک تو چشماش جمع شده یود که چرا من با خواهرش پارمیدا یا دختر خالش فرق می کنم حتی به زبونم اورد پس معلومه از اون دوتا خیلی دل خوشی نداره چون گاهی با چشماش می دید که اونا چه رفتارای زننده ای با من دارن... چند باری خواست بپرسه که چه جوری این اتفاق افتاده ولی نپرسید می دونه ممکنه ردپایی از خواهرش یا نیوشا در این ماجرا دیده بشه برای همینه پرسو جو نکرد اونوقت حسابی دلخور می شه پس ترجیح داد سکوت کنه خوشبختانه هنوز مامان از بالا نیومده  تمام راه خدا خدا می کردم که نیومده باشه پس باید خدارو شکر کنم که دعامو پذیرفت آخه مامان نباید در این وضعیت منو می دید اونوقت چی بهش می گفتم مجال استراحت کردن نیست باید ناهار درست کنم پس اولین کاری که کردم  غذارو درست کردم تاوقتی مامان بیادش غذا آماده شده و دور همناهارمونو بخوریم وحتی به قولی که داده بودم جامۀ عمل بپوشانم وخلف وعده نکرده باشم  پامم درد می کرد ولی باید تو خودم می ریختم تا مامان از موضوع چیزی سر در نیاره جایی از ساق پام بود که روشو شلوارم رو پوشوندم که دیده نشه دکتر گفته بود باید دو روز یک بار باندش عوض بشه تا عفونت نکنه و از حالا به بعد کارم در اومده باید به ساق پام برسم سریع رفتم آشپزخونه وعدس پلو درست کردم ساعت نزدیک دو بود که مامان دیده شد وقتی  غذا درست کردنمو دید و حتی همه چیز روبه راست خیلی شاد شد ومنو بوسید با این کارش می خواست ازم تشکر کنه که از کارای روزمرش کم کردم وحالا دیگه بزرگ شدم ومی تونه روم توی کارای خونه حساب کنه  اما اون خبر نداره که سر دخترش چی اومده هرگزم نباید خبر دار بشه می دونی چقدر دیدن این صحنه ودیدن لبخند قشنگ روی لبان مادرم باری از این مشکلات که میبینم وهر روز دارم باهاش دست وپنجه نرم می کنم کم میشه وهرگز دلم نمی خواد این شادی رو ازمادرم دریغ کنم امروز ناهار حسابی مزه داد چون اون داشت با لذت می خورد واز دست پختم تعریف می کرد بهش گفتم دست پروردۀ خودتم مشت نمونۀ خرواره وقتی مادرم اینو شنید که از چه ضرب المثل به جایی استفاده کردم کلی خندید ومن ساعتها می خواستم بشینم واین تبسم دلنشین رو تماشا کنم وخسته هم نمیشم به کلی درد پامو فراموش کردم وحالا که بهش فکر می کنم که چقدر برای پاره نشدن این پایه های زندگی دست به تلاش میزنه واز جوونیش گذشته وبرای به انجام رسوندن من از هیچ کمکی دریغ نکرد واون بیشتر از یه مادرخوب و فداکار برای بزرگ کردنم  از خودش مایه گذاشت واین وظیفۀ منه که زحمتاشو بی پاسخ نذارم واونو نا امیدش نکنم ودرخت کوچک امید که تو قلبش ریشه کرده که به خاطرش برای بزرگ شدنم از هیچ کاری فرو گذار نمی کنه و نذارم که قطع شه وهروز با دقت وتلاش بیشتر سعی در شکوفایی اون درخت ریشه کرده تو قلبش کنم وهمش برای دل شاد شدنش دست به کارهایی زنم که اونو خشنود کنه وازم نا امیدنشه من همش شبانه روز دعام اینه که برای راضی شدن قلب مادرم درس بخونم وبه جاهای خوب برسم امیدوارم که بتونم خلاصه ما دو تا در کنارهم از نهایت خوش بودن استفاده می کنیم تا از این روزها بعدها به خوبی یاد کنیم واین که همدیگرو بیازاریم دوری کنیم تا هرگز از یاداوریش ملول ودل ناراحت نباشیم که یهو صدای پوران خانوم از پشت اون آیفونی که به آشپزخونۀ بالا وصله در مواقعی که مادرم از دسترشش دوره اون صداش می کنه تا مامانم گوش به فرمانش جلوش حاضر بشه واوامرش رو اجرا کنه منیر کجایی زود بیا بالا حسابی کار داریم مامانم تعجب کرد که چه کار مهمی پیش اومده که پوران خانوم صداش می کنه واز جاش بلند شد و به طرف بالا حرکت کرد وای کار مامانم دراومد امشب اونا مهمون دارند که اینقدر با عجله مامانم رو خواستند بیچاره مامانم که باید همش تو کارو تلاش باشه خدایا بهش کمک کن که از پا در نیاد وهیچ وقت منو تنها نذاره مثل پدرم که تا اومدم اونو تو زندگیم جایگاهشو بشناسم از دستش دادم  واز دست دادن هر عزیزی توی زندگی سخته چه برسه اون پدرو مادرآدم باشه که ازهمه بیشتر دردناکتره واون ناراحتی تا آخر عمر با آدمی باقی می مونه من از خدا می خوام دیگه اون غم توی خونم نیاد و منو بیشتر از این پژمرده وپریشون حال نکنه امروز مادرم روز پر کاری داره چون اونا مهمون دارند وباید غذاهای جورواجور در دست تهیه داشته باشه برای همین فکر کنم اون خیلی خسته بشه ومن توی چیدن میز ودرست کردن سالاد کمی بهش کمک کردم ودیدن چهرۀنیوشا که داشت از خوشحالی پرواز می کرد دیدنی بود  زیرا علاوه بر پارمیدا که همش اینجا بودآرتیمیس دختر دوست مامانش که دوست دوران مدرسش بوده از فرانسه برای دیدن مامانش اومده و یه دختر به اسم ارتیمیس داره که هم سن و سال پارمیدا و نیوشا و حتی من پس خوشحالی نیوشا بی دلیل نیست  
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391ساعت 9:14 توسط سیمین |

امیدوارم بچه ها هم قدرشو بدونند وبهش احترام بذارنامروز اولین روز سال تحصیلیم شروع می شه و همین که چشم انتظار معلمم هستم تا ببینمش و دلشورگی بدجور به جونم افتاده با یه لبخند وارد شد چقدر به دل نشینه از دیدنش که اون همه ذوق داشتم شوقم بیشتر شد خیلی مهربونه خودشو خانوم جلالی معرفی کرد برخی بچه ها با آه و اشک اومدن و سر کلاس با ترس و لرز نشستند با مهربونی رفت پیششون و دست مهربونانه ای به سرشون می کشید تا ترسشون بریزه و به صحبتایی که قراره انجام بده گوش بدن و درسا رو خوب یاد بگیرن روز سخی رو داره می گذرونه آخه بعضی از بچه ها باهاش راه نمی آن و همش دارن غر می زنند و حتی ناله هم می کنندبلاخره تونست که آرومشون کنه حرفایی که این معلم دلسوز می زد ذهنم همش می رفت به سمتی که برای چه هدفی من اینجام پس باید از حالا به بعد گوشامو بدم به صحبتای این معلم مهربون باشیم شروع اولین روز یاد گرفتن حروف الفبای فارسی رسیده وآرزو می کنم هرچه زودتراین فردا وفرداهای دیگر از راه برسه ومن هرچه زودتر بتونم به راحتی کتابارو مطالعه کنم بدون این که نیاز به کسی داشته باشم برای رسیدن به اون روزا تلاشمو زیاد می کنم و هیچ احساس خستگی نمی کنم خداروشکر بالاخره به آرزو رسیدم و نه تنها خوندن و نوشتن یاد گرفتم این که این روزا تموم شدو سالهای دبستان رو به راحتی از پی هم اومدنو رفتند وسعی کردم جزء بهترینها باشم سال پنجم هم تمام شد ومن موفق شدم بزرگترین استرس توی دوران دبستان که زمان سال پنجمش میباشه هم به راحتی به پایان برسونم وموقع گرفتن کارنامه از تبسمی که روی لبان مامانم جاخوش کرده بود فهمیدم که موفقیت آمیز بوده که برق شادی توی چشاش دودو می کرد واز این که اونو خوشحال دیدمش خودم هم شادو مسرورشدم مامان همش می گفت دختر ممنون که رو سفیدم کردی  چقدر کادر مدرسه ازت تعریف می کردند حتی از اخلاقت و از رفتارت که با معلما وبچه ها داشتی وقتی این جملات از زبان مادرم خارج می شد می دیدم که چقدر مسروره وبهم افتخارمی کنه وخوشحالم که تونستم یه بار دیگه دل مادر رو شاد کنم واین اراده همیشه باهامه که اونو هیچ وقت ناامیدش نکنم امیدوارم که این نیت همیشه با من باشه و تنهام نذاره که بین راه بمونم و درجا بزنم تابستان قشنگ از راه رسید وزمان آمدن میوه های رنگارنگ توی بازارها که جا خوش کردن که هر کسی از کنارشون رد می شه کیف می کنه لااقل یکی از اون میوه ها رو بخره و یه گاز کوچیک بزنه تا مزش برای همیشه پای دهنش بمونه و همین حس رو منم داشتم مامان درسته یه کم تو فشار مالیه ولی همیشه حتی اگه شده یکی از اون میوه هارو برام می خره تابه آرزوم برسم وای که چقدر شیرین و آبداره درختان مثل همیشه استوارو پابرجان وهرگز خسته نمی شن که اینقدر سراپان اونا از دیدن پرندگان که روی شاخه هاشون لونه کرده اند بسیار شادو مسرورند  و با تکون دادن شاخو برگاشون این خوشحالیشونو نشون می دن گاه پرنده ای از این شاخه به اون شاخه می پره وآوازی سر می ده که اگه خستگی به تنت مونده باشه با شنیدن این سرود خستگی می ره جاش آساش می شینه  من به این باور رسیده ام  وقتی از تو محلمون رد میشم صدای آب از توی جوی سر کوچه وقتی شنیده میشه دلم می خواد نفس توسینه حبس شه وهیچ صدایی شنیده نشه واون شرشر آبه که چنین تصوری تو ذهنم ایجاد می کنه تا دیدم رو باز کنم تا لذت دیدن طبیعت خدادادی رو بیشتراز پیش احساس کنم زندگی همینه باید از چیزهایی که در کنارمونندو به راحتی از کنارشون رد می شیم با نهایت عشق تماشا کنی و ازشون لذت ببری تابستون جایی که ما توش زندگیمونو می گذرونیم  واقعأ شگفت انگیزه وخیلی خیلی دیدنیه وهر کی ااون فضارو میبینه انگشت به دهن می مونه چون یه باغبون دلسوزو مهربون داره که با گلاش حرف میزنه وبهشون دل خوش کرده  مثل بچه هاش دوست داره ودست محبت به سروروشون می کشهو حسابی رسیدگی می کنه اون کسی نیست جزء مش قربونه وقتی کنار کلاش میشینه منم پیشش میرم واون حسشو میفهمم که چقدر علاقه داره و ازته دل به باغچش می رسه و همش در حال توجه به گلاشه اون از ده سالگی کارش این بوده والآن 65 سالشه وهمشاتوی این سالها دلخوشیهاش همینا بودند  زنش سالهاست که فوت کرده وبچه ای نداشته وتمام این مدت به گلاش درختانش وچمناش  دل خوش کرده سر حال وزنده می باشه وخداروشکر که همش شاده وتمامش به خاطر دیدن این سبزه وگلهاست منو مش قربون تا مدتها با هم حرف می زنیم ومن به دردو دلاش گوش می دم وقتی اونو می بینم چون از تنهایی در می آم سریع کارامو ردیف می کنم تا بشینم پای حرفاش  و بشنوم از تجربیاتش راسته می گن تجربه پدر پیریست که فرزندش رو نصیحت می کنه چون این پیرمرد مهربون با پنداش درسای خوبی رو بهم یاد میده  و یا برام تعریف می کنه تا منم بشم یه انسان با تجربه مثل خودش مدتها که پیشش بشینم سیر نمی شم از بس حرفای دلچسبی می زنه همون موقع صدای جیغو دادای نیوشا با پارمیدا به گوشم رسید صدای فریاداشون به اوج می رسه  البته نه این که با هم دعوا کنند بلکه توی استخر توی این هوای گرم که چقدرم مزه می ده دارند شنا می کنند و بایدم صداهاشون بلند باشه 

  

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 17:40 توسط سیمین |

حالا دیگه کمک حالشم و میتونه کمی بیشتر استراحت داشته باشه و غصۀ دو جارو نخوره که آیا می رسم برای دخترم غذا درست کنم یا نه برای کم کردن دغدغه هاش دست به کار شدم و حرکت رو به جلومو شروع کردم و پختن و آماده سازی دونه دونه غذاهارو به عهده می گیرم که بیشتر روی ارامشو ببینه واز این که دلشو خشنود کنم بسیار مسرورم قلبم آواز خوش بودنو تو خودش پنهون کرده که فرار نکنه .آسمون رخت سیاهشو به تن کرده تا ظلمتو تاریکی همه جارو فرا بگیره و بالاخره بعد از یه روز پرکارو خسته مامان آسایش داشته باشه و دوتایی در کنار هم باشیم مامان صدای خمیازشو می شنوم اونقدر کار کرده که نای نشستن نداره رختخوابشو پهن کردم بخوابه بلکه خستگیش در بره  فردایی دل انگیزی رو شروع کنه  نمی شه گفت دل انگیز چون اونقدر کار می کنه که نفسای آخر می بینمش پس نمی شه گفت. منم کار خاصی نداشتم حالا که خوابیده پس منم لامپو خاموش کردم و دراز کشیدم  از این که اینقدر چهره اش توی خواب دیدنیه  وحتی مهربونی ور توی چشمان بسته شدشو به خوبی حس می کنم و با یه آرامش خاصی پلکام روی هم رفت و قدم به عالم خواب گذاشتم بلند شدم آفتاب به وسط راه رسیده  و اینقدر طولانی تو خواب ناز فرو رفته بودم که چشمام حورد به این آفتاب گرم ومی دونم همش به این دلیله تا نیمه های شب توی افکارم غرقم وخوابم نمی بره باید دیر وقتم بلند شم از تو پنجرۀ کوچک اتاق که رو به کوچه بود وگاهی صدای حرکت اتومبیلی رو اگه با یه حرکت تند وتیز از کوچه مون گذر می کرد میشنیدم ودنیا رو از توی اون قاب کوچک  چسبیده به دیوار می دیدم و دنیای به اون بزرگی رو ریز می دیدم اون قاب کوچک چیزی نیست به جز یه پنجره که تنها راه ارتباطیم با جهان اطرافمه طبق روزهای گذشته دوباره صبحانه مهیا بود ومن بعد از شستن دستو روم وجمع کردن رختخوابم شروع به خوردن ناشتایی کردم حسابی حال داد درسته مامانم در کنارم نبود ولی طوری با علاقه آماده می کنه که عشقو محبت مادرانشو حتی توی این ناشتایی هم درک می کنم وبوشو در کنارم احساس می کنم وگویی تنها نیستم واونم باهامه ساعت به یازده نزدیک شده که خوردن ناشتایمو تموم کردم و دارم سفررو جم می کنم  وبا شستن ظرفا کارام تموم شد از این که بیکارم حوصلم سر می ره عروسکم هیچ زیبای ای نداره از بس تو دستام بوده و از شکلو قیافه افتاده حالا بهترین وقته که برم بالا دستی برای کمک به مامانم برسونم  وقتی دیدمش که داره چه جوری زحمت می کشه و از خودشمایه می ذاره مبادا کمو کسری ای ببینند و غر بزنند این که داره این همه زحمت می کشه خجالت می کشم و عرق شرم روی پیشونیم می شینه اون نمی دیدم ولی من کاملاً از نزدیک دارم می بینمش که چه جوری کار می کنه یه سلامی جانانه گفتم اونم با یه عشق پاک که از کلامش بوی مهر می اومد پاسخم و داددخترم اینجا چه کار می کنی برو بازی کن نه مامان من بیکار بودم اومدم کمکت غذا که داریم پس اومدم پیشت مامان بازم لبخندی زدو به کاراش مشغول شدو بعد از مکثی که کرد گفت پس دحترم توی چیدن کمکم کن هنوز نیوشا ومامانش بلند نشدند وای چقدر دیر بیدار می شن لابد مثل من زود نخوابیدن   ولی باید کم کم پیداشون بشه بله نیوشا پیداش شد با چشمان خوابالود روی صندلی نشست بی این که سلامی کنه ولی با این حال مامانم با روی باز تحویلش گرفت اونقدر با چهره ای عبوسو درهم نشسته  وخودشو گرفته بود که حتی بازم به روی خوش مامانم  ترش رویه  ای وای پوران خانوم هم دست از خواب ناز کشیدهو اونم پیداش شد بدتر از دخترش اهر شد ولی هر دوشون با هم دیگه گرم و خوب رفتار می کردن فقط با ما ها خوش رفتار نبودند  بعد از کمک به مامانم وراست وریست کردن کارا زدم به حیاط تا دمی تازه کنم بوی بارون می آد هوا گرفته بود ابرسیاه تمام آسمونو در برگرفته انگار که آسمونو در اختیار گرفته ومال خودش کرده دلم به مانند آسمون تیره و تار شد وحریم دل رو ابرهای کدر احاطه کرده  وبغض اندوه در حال ترکیدن بود که اشکام جاری شد دلم برای بابام تنگ شده اون اگه زنده بود ودر کنارش سالمم بود مثل تمام باباهای روی زمین تلاش می کرد تا ما توی رفاه باشیم واینقدر در مضیقه نباشیم ولی نباید توی شایدها باشیم چون دیگه امکان نداره ورق روزگار برگرده ودنیا اونجوری که ما می خوایم باشه پدر دیگه نیست ودستش از دنیا کوتاهه پس باید خودمون دست به تلاش باشیم وشاید وای کاش رو رها کرده چون دیگه همینه وهیچ کاریش نمیشه کرد ومصلحت چنین بوده ونمی خواستم بیشتر از این توی ناراحتی غرق باشم که یهو احساس گرسنگی کردم نمی دونم چیقدر توی افکارم غرق بودم وزمان وساعت از دستم در رفته وشانس اوردم غذا از دیروز داریم وگرنه زیر قولم زده بودم این که کمک حال مامانم باشم از این بابت خدارو شکر کردم ودلم که آروم شد با این که گرسنگی امانمو بریده با این حال منتظرش موندم تا ناهارو با هم بخوریم روزها از پی هم میگذشت وما همچنان توی کارو فعالیت بودیم بوی مهر میاومد وفصل آغاز مدارس در راه است از چیک چیک بارون روی پنجرۀ کوچک اتاقم  نشون از یه پاییز غم انگیزه برگهای درختان به زردی تبدیل شده وتک تک از روی درختان ایستاده بر یک جا به پایین سرازیر شده تا فضای این شهردر این موقع از سال دیدنی تر دیده بشه امروز روز 31شهریوراست اولین روزه که در کلاس اول دبستان درس می خوانم و به قول معروف سواددار میشم تا بهتر بتونم کتاب بخونم وقتی صبحانه خوردم راهی مدرسه شدم نذاشتم مادرم باهام بیاد چون باید نیوشا رو راهی مدرسه می کرد راه مدرسم تا خونه خیلی نبود برای همین به راحتی میتونستم برم نیاز به اومدنش نبود کیفم رو برداشتم وزدم بیرون هوا نسبت به روزهای قبل کمی خنکتر شده  ولی به کاپشن احتیاج نداشت همون در حد یه بلوز گرم کافیه توی مسیرم بچه ها با پدر ومادراشون می دیدم گاهی سواره گاه پیاده امروز روزی که ماها رو با محیط مدرسه قراره آشنامون کنند تا ترسی که از مدرسه رفتن داریم رو رها کرده و پشت در بذاریم ووارد کلاس بشیم  به در مدرسه نزدیکشدم میشه گفت تنها دانش آموزی بودم که خودم اومدم وهمراهی نداشتم لااقل که خودم اینطوری دیدم چون همه با یه نفری اومدن بعضی ها با پدر بعضی با مادر بعضی با هردوشون وبرخی هم با یه بزرگتری حالا میخواد پدربزرگ یا مادربزرگ یا.... ولی من نباید این چیزا برام مهم باشه  چون خودم نخواستم وگرنه مامانم حرفی نداشت بیشتر بچه ها گریه می کردند وتحمل دوری از بزرگترهارو نداشتند وبعضی ها هم مثل من این چیزا براشون مهم نبود وارد کلاس شدیم نیمکتها بطور مرتب سر جاشون بود وکلاس حسابی تمیز بود تخته سیاه هم مرتب بود ومعلومه اون بابای پیر به این مدرسه رسیدگی کرده وهمه چیز رو پاک وتمیز کرده آخه چقدر دلم براش تنگ شده دلم می خواست هر چه زودتر ببینمش ودستاشو ببوسم که اونقدر به کلاسا رسیدگی کرده

نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 12:10 توسط سیمین |

وتا این قصه ای که از هزاران قصۀ شبیه خودش رو به جای خوبش برسونم و دست بردارم نیستم وتنها راه نجاتم از این وضعیت درس خوندنوبرای آینده تلاش کردنو می دونم وبرای ما که هیچ کسی رو تو دنیا نداریم تا دست یاری به سمتمون دراز کنه تا کمکمون کنه پس باید خوب درس بخونم وخودمو به جایی برسونم که پایان ایستگاه سختی زندگیمونه واین آرزوی قلبیمه که زودتر به مدرسه برم ودرس بخونم تا آدم موفقی شم البته اگه اون آفریدۀ همۀ این خلق بخواهد ومنو توی راهی که یافته ام کمکم کند وتنهام نذاره که می دونم اونم یاریم می کنه ودستمو می گیره چون  همۀ بنده هاشو دوست داره ودست رد به سینه شون نمی ذاره وحمایتشون می کنه تا ناامیدو مایوس نشن این خدای خوبیهاست که داره به قلبم نوید این پیروزی رو می ده که بندۀ من برو جلو و از هیچی نترس که باهاتم و تنهات نمی ذارم این صدایی که در قلبمه داره هیجانو و در من زنده نگه می داره که پشیمون نشم خلاصه بعد از اون همه بریزو به پاشی که اونا داشتن و با شنیدن صدای خنده هاشون تمام اون سالن به اون بزرگی رو فرا گرفته بود ونیوشا با دوستاش توی حیاط با هم بازی می کردند گاه دوچرخه سواری گاه بازیهایی که مختص سنشون، اونقدر با وسایل جورواجور خودشونو سرگرم می کردند که برای اینجور آدما زمان به تندی می گذشت انگار عقربه های ساعت به ما کمک می کردند تا هرچه زودتر این ضیافت به پایان راه برسه زمان استراحت ما هم برسه البته من نه مامانم که صداش در نمیاد و هرچی که اونا ازش می خوان با جونو دل انجام می ده بدون این که یه حرف ناجور بزنه بلاخره این مهمونی به پایان رسیدو به رختخواب رفتیم مامان کلی خسته بود وسریع خوابش برد منم تا مدتی بیدار بودم تا خوابم برد. صبح از پس اون شب تاریک با آفتاب روشنی بخشش از راه رسیده وهمه جارو گرم کرده که وقتی چشمم به نورش خورد به زور چشامو باز کردم چون آفتاب حسابی بالا اومده بود این حالت به من دست داده وبی حالو کسل شدم  نمیخواستم از جام بلند شم ولی تا به یاد مادرم افتادم سریع از جام دست کشیدم اما با جای خالیش مواجه شدم معلومه کارش زیاد بوده که جلوتر بلند شده و رختخوابشو جمع کرده بود وراهی بالا شده بود حتی ناشتایی اونارو آماده کنه بی انگیزه شدم با بی حالی دور خونه راه می رفتم  هر چند حال درستی نداشتم ولی با این حال خدا عمر مامانم بده اون چای دم کرده و وسایل صبحانه رو آماده کرده چقدر جای اون اینجا در کنارم خالیه واشتهام کم شده بود چون در کنارم نبود تا لذت ببرم چی کار کنم زندگی ما هم اینجوریه چیکارش میشه کرد جز این که باید  ساخت وحرفی نزد صبحانۀ ما مثل اونا مفصل نیست اما هر چی که نباشه دسترنج مامانمه واگه اون نبود چه بلایی سرم می اومد آواره بودم ولی اون که هست پشتم قرصه که اونقدم بی یارو یاورم نیستم واینه که ریشۀ امید رو  تو قلبم محکم نگهش می دارم ونمی ذارم تبر نومیدی به جونش بیافته واونو از من جداش کنه پس ای ریشۀ امید تو دلم بمون و تنهام نذار وقلبم به یاد تو زنده است وبه آینده دل دوخته ام ومی دونم که مادرم هم توی این راه پشت وپناهمه  واز هیچ کمکی به من دریغ نمی کنه تا توی راه موفقیت که برای خودم در نظر گرفته ام برم جلو از برخوردش حس می کنم که اونم به آینده امیدواره ودلش روشنه که اتیه در دستان ماست منم به یاری آفریدۀ یکتا همش به این چیزا فکر می کنم ودل رو به سوی فرداهای بهتری سوق می دم وقتی با خودم تو خلوت دل میشینم تمام این افکار جایی تو ذهن کوچیکم باز می کنه و حتی یه لحظه هم  از ذهنم نمی تونم خارجش کنم و حتی همش فکرمو درگیرش می کنم وتصورشم برام سخته که یه روز بخوام این افکارو از ذهنم پرت کنم  واین تلنگریست که باید هر چند روز خودمرو بهش مشغول کنم تا این روزا رو فراموشش نکنم واز حرکت رو به جلو باز نمونم زندگی سربالاییست و باید خودم رو توی اون نقطۀ کور اون بالا ببینم وبرای همینه که باید حسابی کوشش کنم واز حرکت دست بر ندارم و حتی اگه ازنفس زدن به هن هن بیفتم بازم می رم تا کم نیارم و باز نمونم دیگه برای امروز به این که برای بودن وماندن واز توان باز نموندن فکرمو زیادی درگیر کردم  بسه زدم به فضای باز بیرون تا روحیم رو برگردونم سرجاش اونقدر نسبت به این مسایل حساسیت نشون ندم وبه قلبم  فشار وارد نکنم تا  این همه ضربانش بالا نره پس این بیرون اومدن به نفعمه ساعت داشت به یازده صبح نزدیک میشد که منتظر مامانمم تابیاد وناهار برای ظهرمون در دست تهیه ببینه ومنم ازش یاد بگیرم تا همش در انتظار نمونم تا بیادو برام غذا درست کنه خودم آمادش کنم وبا این کارم لااقل یه کمی از کارای روزانه اش رو کم کنم مامان کم کم پیداش شد با صدای پر از عشقش که وقتی گوشامو با صداش آشنا می شه فضای درونم پر از نشاطو سرزندگی می شه خصوصاً این که با نظر من غذا رو آماده می کنه می خواد هر چی که دوست دارم درست کنه که مبادا احساس کمبود کنم وقتی ازش خواستم عدس پلو درست کنه بدون وقفه کار کرد که نزدیک ساعت ۲ آماده شدخودمم کنارش وایسادم و موبه مو غذا رو که داشت تهیه می کرد تو ذهنم سپردم تا دفعۀ بعد خودم درست کنم امروز برای من روز خوبیه چون دارم پخت وپز غذا رو آموزش میبینم که چقدر کیف داره از این که خودم بخوام مسئولیت این چیزارو دردست بگیریم که چه عالمی داره این که احساس می کنم که بزرگ شدم ومامان می تونه رو حساب کنه و وقتی یاد لبخندای مامانم می افتم که نیگاهش معنی محبت و بیش از حد نشون می ده  پرندۀ شادی تو قلبم لونه می کنه که حتی طوفان زمانم نمی تونه خرابش کنه آخه برای بدست اوردن رضایت دل مادر زحمت فراوان کشیدم
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 17:11 توسط سیمین |

همینم شد آخه یهو یاد مدرسه به سراغم اومد واز اون فکر واهی در اومدم یاد اون پدر سالخوردۀ مدرسه ذهنمو مشغول کرد که برای گذران زندگیش با اون گوژپشتیش که سالها تجربه رو با خودش حمل می کنه و من انسان از اون غافلم پدری که پیره ولی با اون جاروی بلند نظافت جایی رو می کنه که آینده های این مرزو بوم توش تربیت میشن فکر نمی کنم هیچ کاری از این براش شیرینتر باشه برای همینه با عشق به کارش نیگا می کنه وحتی حاضر نیست توی این سن وسال از دستش بیافته که امیدوارم سالیان سال بمونه ومن از دیدنش همیشه مسرورو شاد میشم ودوست دارم هر چه زودتر مدارس باز شن و هرچه زودتر ببینمش و حتی با دوستان جدید آشنا شم وباهاشون دوست شم این تنها راهی بود که تونستم از این تنهایی زجر آور نجات پیدا کنم یکی از آرزوهام اینه که دوستام بچه های با حالی باشنو دوستای باحالی داشته باشم و برای رسیدن اول مهر حتی تیک تیک ثانیها رو می شمرم دیگه داشت حوصلم سر می رفت وبعد از رفتن مامانم دیگه نتونستم طاقت بیارم  حتی با این که فکرم به سمت مدرسه رفت ولی بازم دلم برای دوری مامانم تنگ شد همینه که دویدم به سمت بالا تا اگه بتونم به مامانم کمکی کرده باشم ودیگه به دنیای تنهایی فکر نکنم زدم به حیاط وسریع خیزی به سمت بالا برداشتم ولی باید مواظب حرکتو رفتارام باشم تا مزاحمتی برای اونا نباشم که یهو از حرکت ایستادم و میخواستم نرم ولی تا یاد غربتی که وجودم رو تیره و تار کرده افتادم توان حرکت به پاهام برگشتو به طرف مامان رفتم وطبق معمول همیشه داشت به کارای آشپز خونه رسیدگی می کرد و شامشونو در دست تهیه داشت جوجه کباب و ماهی پلو وباقالی پلو با گوشت و سوپ خوشمزه درست می کرد عجب بویی فضای آشپز خونه رو فرا گرفته بود که آدم هوس می کرد از اون غذاهایه کمی بخوره وکیفشو ببره اما افسوس که سهم اونا بودو وفقط مامانم باید میپخت بدون اینکه لب بزنه یا ما از اون غذاها بخوریم وقتی مامان دیدم گفت اینجا چیکار می کنی گفتم اومدم کمک اونقدر بزرگ شدم که بتونم کمی یاریت کنم می دونم چرا مامان اینجوری گفت چون فکر کرد که من بچه ام وشاید هوس این مدل غذاهارو بکنم واونم چون وضعمون مساعد نیست و نمی تونیم به خوبی بریزو بپاش کنیم برای همینه نمی خواست که من این چیزارو ببینم ولی تو دلم به مامانم گفتم نگران نباش من اصلأ این چیزا برام مهم نیست واینقدر بندۀ شیکم نیستم که نتونم جلوی هواو هوسم رو بگیرم وبهش گفتم مامان جون میتونم سالادارو درست کنم اولش کمی شک داشت که اجازه بده یا نه که با کمال تعجب که برای خودمم جالب بود اجازه داد لابد با کار امروز ناهاری که براش آماده کرده بودم می تونه رو حساب کنه پس گفت باشه دختر عزیزم کاهوهارو از تو کیسۀ داخل یخچال بردارو وخوب ریزش کن بعد به ترتیب بقیۀ موادو بهم گفت تا من آمادش کنم بعدش سسشو درست کردم وتو جاش ریختم و روی میز شام گذاشتم عجب میز شامی بود مامان هم با نهایت سلیقه روی میز می چیدکه خدا وکیلی آدم رو به هوس وا میذاشت که یه لقمه ای از اون غذاهای رنگین که چشمم خیره مونده بودو حتی خیلی کم به اندازۀ یه لقمۀ کوچیکم که شده  بخوره تا لااقل بفهمم مزۀ این گونه غذاها چه جوریه ولی نه اون سهم این آدم پولداراس نه سهم ماها بخاطرهمین به راحتی از کنارشون رد شدم وفقط بوش به مشامم خورد برام بس بود و حتی لذتمو با بو کشیدنش رو حس کردم وقتی چیدمان تموم شد و مهمونا همگی اومده بودن که از تیپاشون هر چی بگم کمه حتی تیپ پارمیدا و نیوشا هم فوقالعاده بودکه بعد از کلی تماشا کردن و دیدن این آدمای عجیب و قریب برگشتیم پایین همون خونه خودمون تا اونا نوش جان کنند و ما هم توی این فاصله غذامونو بخوریم اما چه غذایی چون مامان وقت نکرده بود تا برای خودمون چیزی درست کنه وما نونو پنیر خوردیم وهمونم بهمون خیلی مزه داد وحسابی کیف کردیم خدارم شکر کردیم اول بخاطر نعمت بزرگش سلامتی از باهم بودن وهمدیگرو داشتن که این ارزشش برام  خیلی بیشتر بود از اون همه چیزای رنگارنگ که دیده بودم وآرزوی داشتنش توی دل ادمایی بود که سر گرسنه به زمین میذاشتند وحتی دریغ از داشتن یه سرپناهی که سقف خونشون آسمون بودو جای ارمیدنشون زمین سفتو زمخت بودولی منو مامانم لا اقل توی این دنیا از این یکیش بر خوردار بودیم که یه جایی داریم که راحت سرمونو زمین بذاریم و بخوابیم واونم بخاطر رفتار خوبش وخانوم بودنش بود که اونا به ما جایی دادند وتنهااز این بابته که اینجارو تحمل می کنم وبرخورد ناهنجار اونارو می بینمو به روم نمی آرم وهمیشه خودم رو به کوچۀ علی چپ میزنم که اونارو نبینم واینجوری راحتترم وآرامشم بیشتره واگه از کسی بدم میآد ونمیتونم وجودشو تحمل کنم خودم رو به  رو به کوری می زنم  اونوقته تابو تحملت بیشتر میشه و طاقتم تموم نمی شه اینو همیشه مامانم در گوشم زمزمه می کرد تا ملکۀ ذهنم بشه تا از دلخوری نسبت به آدمای اطرافم دست بردارم و قلبی صاف داشته باشم چقدر این حرف به دلم نشسته و هر روزه با خودم کلنجار می رم مبادا حرفای مامانمو پشت گوش بندازم  وبا این مسایل پیش اومده یه جوری کنار بیام و از آدما کینه به دل نگیرم که خدارو شکر تونستم به پندای مامانم درست و حسابی گوش بدم و عمل کنم بعد از رفتن مهموناشون دویدم به سمت بالا تا کمکی به مامانم کرده باشم وتوی چیدن ظرفا وجابجایی اونا حسابی بهش کمک کردم ولی باید مراقب بود وگرنه خدای نکرده با یه حرکت ناشایست از طرفشون مواجه میشم که از این کار احساس دردو ناراحتی می کنم وباید خیلی مواظب وسایلشون بود درسته مایه دارند ولی وسایل خونشون بسته به جونشونه وبه قول معروف ندیده اند و بارها توی چیدن ظروف آشپزخونه به مامان حسابی سفارش می کرد مه چیزی نشکنه یادم نمیره یه روز بچه بودم ویه ظرفی از دستم افتاد چنان پوران خانوم رفتار زشتی انجام داد که مامان مجبور شد با این که نداشتیم براشون بخره وبیاره تا قایله ختم به خیر  شدآره زندگیه ما اینجوریه که این قصه راه درازی داره تا به انجام برسه تا منم یه روزی روی پای خودم باشم تا مامانو از این وضعیتی توش گیر افتاده نجاتش دهم .......
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت 15:18 توسط سیمین |

توی این فضا چند تایی درخت دیده میشه درختانی کهن وسربه فلک کشیده که انگار می خواستند شیکم آسمونو پاره کنند و خودشونو به اوج برسونند مثل اینکه  چشم اینو ندارن که کسی رو برتر از خود ببیننددر این لحظه چشمم به بابای پیر مدرسه خوردکه چه جوری با اون کمر خمش حیاط وجارو میکنه تا برای اول مهر کم کم آمادش کنه اون بابای پیر مدرسه خیلی دوست داشتنی بود برای همین دست مامانمو ول کردم وبه سمتش دویدم ویه سلام بلند بالا بهش کردم سرش پایین بود تا آشغالا از زیر چشمش در نرن چون چشماش خیلی ضعیف بود وخوب نمی تونست ببینه ولی با این حال سرشو با لا آورد با کلام پر از مهر جوابمو داد و یه دست پر از عاطفه رو سرم کشیدو گفت تازه واردی گفتم بله اسمت چیه مونا اونم گفت چه اسم قشنگی دخترم موفق باشی اونقدر کلامش به دلم نشست که می خواستم ساعتها کنارش بشینم واون صورتش که توی چین وچروک غرق بود که هرچینش سالها زحمت وتلاش رو از پس اون نگاه مهربونش نشون می داد رو حالا حالاها ببینمش وترکش نکنم ودلم نمی اومد اگه قدمام به این مدرسه رسید جایی رو کثیف کنم تا اون پیر خسته کمی به خاطر رعایت کردن ماها استراحتی داشته باشه ازش خداحافظی کردم وبه طرف خونه حرکت کردم اون نگاهشو تا دم در بدرقۀ راهمون کرد با دیدنش تمام راه براش دعا کردم که خدا بهش توانایی بده تا بیشتر از این کمرش زیر بار این مسئولیت زیادش خم نشه وهر چه زودتر شروع سال تحصیلی رو آرزو می کردم تا دوباره ببینمش  وتمام راه تو فکرش بودم که خودم رو جلوی در خونه دیدم و مامان تارسیدش سریع رفت تا کارای بالارو یه سرو سامونی بده که حرفی نشنوه منم بعد از رفتن مامان عروسکمو برداشتم تا  بازی کنم وازتنهایی در بیام  بیشتر وقتا تنهام وخیلی از این بابت رنج میکشم اگه کسی بود که گاهی باهاش بازی کنم نیاز به این عروسک دربو داغون نداشتم با این که خیلی  دوسش دارم ولی  بازی با اون برام تکراری بودیهو در حیاط یاز شدو پسر جونی که تا به حال ندیده بودمش وارد شد بعدها فهمیدم اون پیمان برادر بزرگتر پارمیداست و چندسالی ازش بزرگتره اون تا منو دید لبخندی زد وای چه دختر کوچولوی نازنازیای اسمت چیه گفتم مونا خندید وگفت چه اسم قشنگی چه عروسکی داری اسمش چیه چیزی نگفتم چون اسمی نداشت فقط کمی هول کردم اونم دستی به سرم کشیدو رفت چقدر به دلم نشست اونقدر از دیدنش خوشحال شدو گفتم خوش به حال پارمیدا که چنین داداشی داره مهربون و به دلنشین با خودم فکر کردم لابد منم داداش داشتم حتماٌ به همین گلی بود تنهایی آدمو به چه فکرایی وا می داره عروسکمو کنار گذاشتم و  نیاز به تنوع دیگه ای داشتم برای این که از این حالت در بیام وبیشتر از این دلم نگیره توی حیاط راه می رفتم تاخودمو یه جوری سرگرم کنم تا فکرو خیالهای به درد نخور نکنم ودیدن حیاط در اون لحظه بهانۀ خوبیه رقص سبز برگای درختان وقر باد لای درختان به اوج رسیده منظرۀ این فضا رو دیدنی تر کرده بود ونگاهمو جذب دیدن این همه طبیعت زیبا که اینجا جمع شده کردم  آخه رفتن به فضای باز بیرون دیدآدمو وسیع می کنه تا بهتر از دنیای اطراف  لذت ببری منم از این روش دور نبودم وخودم رو با اینگونه افکار سرگرم می کنم تا کمی از نگرانیام کم شه وآسوده خیال شم تا مامانم پیداش شه ساعت به دوازده داشت نزد یک میشد که گرسنم شد چون صبحانه زود خورده بودم برای همین به یخچال سری زدم ودوتا تخم مرغ نیمرو کردم معلومه کارای بالا زیاد بوده که نتونسته بیاد پایین وناهار درست کنه من هنوز اونقدربه غذا پختن وارد نبودم ولی می خوام کم کم یاد بگیرم تا از کارای مادرم کمتر بشه ومنم تو کارا باهاش همکاری کرده باشم ولی امروز اونطوری آمادگی نداشتم تا غذا درست کنم اما ازش یاد می گیرم واز فردا درست می کنم تا کمک حالش باشم ونگران من نباشه ونیمروم رو خوردم و دوباره رفتم توی فضای باز ولی لی بازی کردم اما باید کمی آروم بازی کنم تا صدای اونا در نیاد و بهم غر نزنند مخصوصأ نیوشا صدای  تلپ تلپ آب می اومد معلومه نیوشا وپارمیدا داشتند توی استخر شنا می کردند وصدای فریادشون به اوج آسمون رسیده بود واین برای من که یکه وتنها بودم خیلی سخت بود به خاطر حسادتم نبود فقط این که رفتار اونا باعث شده بود تا باهاشون خودم رو مقایسه کنم واینم به خاطر بی کسی بود صدای در خونه اومد درو باز کردم گدایی دم در بود وکمک می خواست پول بهش دادم تا دل کندو از اینجا دور شد زن ژیری بود خیلی دعا می کرد حتی این صداهم به نظرم دلنشین اومدوقتی دور شدنش و دیدم که حتی بازم سر بر می گردوندو کلام دعاش تا اونجا هم می فهمیدم که داره برای من می کنه یا خودم فکر می کردم اگه دم در اونا می رفت با این همه پولداریشون حاضر نیستند یه نمه از پولشون کم بشه چون بسه به جونشونه و اون دست خالی می رفت با یه دنیا دل شکسته وتا رفتن اون گدا نگام رو برنداشتم واون که از نظرم محوشد و اومدم توودوباره به کارای تکراری پرداختم  تا مامان که ساعت چهار بیاد پایین و ناهارشو بخوره چقدر اینا امروز کار داشتند که مامان تا این حد معطل شده مامان سر ساعت ژنج ختی از بقیه روزها دیرتر پیداش شدو با خجالت تموم گفتم مامان گرسنم بود ناهارمو خوردم مامان با این همه خستگی که تو چشاش داد می زد بغلم کردبه خودش چسبوندمو با نفس گرمی که داشت گفت دخترم من باید معذرت خواهی کنم نه تو دختر نازنینم کار زیاد بود دیر شد شرمنده دخترم حالا چی خوردی نتونستم ناهار درست کنم مامان جون نیمرو و چقدم مزه داد می خوای براتون درست کنم ببینی دخترت چه دست پختی داره مامان که کلی ذوق کرده بود و برای این که بهم اعتماد بنفس بده گفت معلومه دختر کلم برو ببینم چه کار می کنی این حرفو که زد چنان از جام پریدمو هجوم به سمت آی آشپزخونۀ کوچک و نیمرورو درست کردم منم گفتم نگرانی حالا که مامان داشت برای اولین بار دستپختمو می خورد که تازه یه غذای ساده که می گن غذای مجرداست مامان با ذوق نیمرو رو می خوردو و در حالیکه بغض روی صداش تأثیر گذاشته می گفت  خیالم راحت شد تو ماشالاه بزرگ شدی خودت می تونی گلیمتو از آب بگیری دیگه جای نگرانی نیست ممنون ازت که نمیذاری من حرصو جوش بخورم  حالا دخترم به داد مادش می رسه و اشک مثل دونه های بارون صورت مثل ماهشو می شست جلوی اشکامو گرفتمو نزدیکش نشستم مامان نازنینم تورو خدا گریه نکن من بزرگ شدهم همونطوری که گفتی پس به جای گریه لبخند بزن و با این کارت تشویقم کن که در جا نزنم مامان به حرفم اهمیت دادو و اون اشکارو پاک کرد و تبسم رو بست به لباش حالا که اون خندید پس چرا من جوابشو ندم  وکلی با هم خندیدیم  مدتها بود که لبخند از توی این خونه پر کشیده بود وگم شده بود ولی نه انگار داره تبسم یه جا پایی اینجا پیدا می کنه اون نرفته ما اونقدر گرفتار بودیم که وقت خوش بودن ودر کنار هم شادبودنو نداشتیم وکمتر پیش هم بودیم وهمدیگرو درستو حسابی نمی دیدیم به خاطر کار زیاد مامان که اونم وقت سر خاروندن هم نداشت چه برسه که به من توجه کنه  البته من از این بابت هرگز گله نمی کردم  یا دلگیر نبودم می دونم مامان به خاطر فعالیتهایی که داره کمتر بهم می رسه ومن درکش می کنم وگرنه منظوری نداره ومیدونم خودشم ناراحته ولی چاره ای نداره پس چرا چیزی بگم باید برای بودن در این دنیا جنگید تا از پا در نیای . مامان یه کم زود رفت  گفت خانوم اینا مهمون دارند ومن کارم زیاده  چقدر برای واسۀ در کناره هم بودن دلتنگم ورفتن مامان برای پذیرایی مهمونهای اونا آزارم می داد وبا نگام رفتنشو بدرقه کردم ودوباره باید تو تنهایهام باقی بموندم  و برای رهایی ازدستش دستو پنجه نرم کنم که می دونم نمی تونه شکستم بده چون همیشه یه راهی هست تا از تنهایی در بیام
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 15:39 توسط سیمین |

البته من حسادت نمی کنم ولی بالاخره بیکاری این چیزارو داره اگه پدر منم ناتوان نبود حتماًاونم این کارو می کرد تا زجر نکشم اما حیف که اونو باید تو خوابو رویا دید رفاه آسایش رو می گم بازم خدایا ناشکری نمی کنم فقط دردو دلیست که با تودارم خدایا چون  دلم گرفته است اینارو به زبان می آرم خدایا منو ببخش که این چنین می گم  خدارو شکر ساعت به شش نزدیک شد وگرنه من یه دقیقه هم نمی تونستم اونجا بمونم دیدنشون برام خیلی حرصمو در می آره فقط به دلیل اینکه مارو نمی بینن ویه تبریک خشکو خالی هم از دهنشون خارج نکردنداز دستشون دلخورم توکوچه رفتن واون مسیرای طولانی رو طی کردن شرف داشت به دیدن اون چهره های از خودراضی که فقط خودشونو قبول داشتن انگار که از دماغ فیل افتادن که اینقدر از خود راضیند چه جوری دلشون می آد که با آدمای زیردستشون اینجوری رفتار کنند که این همه مالو ثروت داشتن به چه درد می خوره که دل کسی رو بشکونند من جایی شنیدم که دل شکستن هنر نمی باشدکه دل به دست اوردن هنر میباشد مگه اینا اینو نشنیده اند حتمأ شنیدن ولی دل شنوا نداشتن اونقدر ازرفتارشون با مامان ناراحت بودم که تمام راه اخم کرده بودم وتو خودم بودم که مامان از اونجایی که زن فهمیده وباهوشیه متوجۀ ناراحتیم شد با این که احساس می کردم شاید اون متوجه نشه ولی انگار که من اشتباه کردم  بهم گفت مونا جان اگه آ دمی بهت بدی کرد سعی کن ببخشیش یا براش دعا کنی چون اثر اون دعا بر می گرده به خودت هیچ وقت برای این آدما بدی نخواه چون دامنتو می گیره بهترین راه همون دعا کردن واز خدا هدایت کردن اونا رو حتی اگه بهت بدی کردند بخواه اونوقت ببین چقدر دنیا برات شیرین تره قلبت زلالو صاف می شه وهمیشه یه آرامش خاصی داری ونمی خوای اون ازت دور بشه پس بذار آرامش بیاد تو قلبت دختر عزیزو گلم  راست گفت مامان واقعأ بخشش آیینۀ دلو صاف می کنه وتو بهتر می تونی آدمارو تو قلبت جای بدی واز بودن در کنار اونا لذت ببری می گن نصیحت مادرانه از عسلم شیرینتره وبه دل بیشتر می شینه پس این روششه که تو زندگی پیش گرفته وبا کوچکترین حرفی از کوره در نمی ره یا از پادر نمی آد بابا دم مادرم گرم که چنین زن بزرگواریه. به خونه رسیدیم بعد از خستگی توراه استراحتی کردم تا صبح بیادو منو مامانم دوباره برای رفتن به خونشون آماده شیم تا اینکه یه روز اون اتفاقه که نباید می افتاد افتاد منو مامانم عزادار شدیم وپرچم سیاه آسمون خونمونو تیره و کدر کرد ومن درماتم ازدست دادن پدر بودم پدری که مرد بود درسته ناتوان شده بود هرچی بود سایش تو خونه لازم بود فریاد مامانم بلند بود حق داشت شوهرش بود اگه دوسش نداشت اگه به زندگی در کنارش علاقه نداشت چرا این همه زحمت می کشید اون مردش بود وپایه های زندگیش بود حالا دیگه نیستش تا در کنار ما نفس بکشه این مصیبت برای ما  خیلی گرون تموم شد هر چی باشه دست تقدیره نمی شه کاریش کرد ما باید با این مصیبت یه جوری کنار بیام این حرفارو می زدم برای دلخوشی خودم وآرامش دل مادرم ولی ودرواقع خیلی مشکل بعد از چهل روز غمو ماتم مامان چادر به سر بطرف خونۀ آقای شمس در حرکت شد تا تسویۀ حساب کنه ومنم همراش رفتم  که  قبول نکردند که ما از پیششون بریم چون خانومش به هیچ کس اطمینان نداره که توی خونش رفتو آمدی داشته باشه در ضمن شما آشپز خوبی هم هستید می تونی بیاین اینجا ته حیاط اتاق نگهبانیه چون کسی اونجا زندگی نمی کنه شما اونجا باشید وتوی خونۀ مابرای همیشه بمونید آقای سیامک خان مرد بسیار خوبی بود وکلأ با زنو بچش زمین تا آسمون فرق داشت درسته می گن هر چی خورده شیشش از دست این خانوماست وگرنه آقایون دنیاشون با ما خانوما فرق می کنه البته این گونه رفتارها شامل همۀ خانوما نمیشه و مامان از پیشنهادش تعجب کرد ولی چون چاره ای نداشت ویه زن تنها وبی کس با یه دختر صلاح نیست که از این خونه به اون خونه برای اجاره نشینی بریم بهترین راه همینه که بپذیره وبه خونۀ اونا بریم برام دیدن اون دختر فیس وافاده ای سخت بود حالا چه جوری هرروز ریختشو تحمل کنم ولی تحمل اون بهتره تا از این خونه به اون خونه شیم خلاصه ما اساسامونو به اون اتاقی که گفتند جابجا کردیم البته وسیلۀ خاصی که نداشتیم همون خورده وسایل جزیی رو همراهمون بردیم خونه هم خیلی بزرگ نبود در حدی که ما واگه کمی مهمون داشته باشیم در حد سه چهار نفر ی که جا داشته باشه کافی بود ویه آشپز خونۀ کوچیک که فقط دونفر به زور از کنارهم ردبشن جا داشت برای ما همین حدم بس بود چون چیزی نداشتیم  وبدین ترتیب ما اونجا تو منزل جدیدمون وارد شدیم ومامان دیگه باید شبانه روز در خدمت اونا بود برای کارای آشپزی اما کارای داخل خونه رو دو خانوم ویه آقا در هفته دو بار که می اومدند اونجا انجام می دادند مگه در یه مواقع خاصی که اگه پوران خانوم می خواستند مامانم باید انجام می داد امروز اساس کشی ما تموم شد وکار چیدن به پایان رسید ودیگه ما نباید این راههای به این طولانی ای و هر روز بریم وبیام واز این جهت کارمون راحت تر شد و من باید هرروز با خود رفتار گذشت وفداکاری رو تمرین می کردم تا درمقابل توهین اونا از کوره در نرم از خدا هم می خوام که بهم کمک کنه تا دختر پرتوانی باشم امید وارم که بتونم. مامان تا چیدن خونۀ جدیدمونو تموم کردسریع به طرف اشپزخونشون رفت تا انجام وظیفه کنه وخوش خدمتی کرده باشه تا بهانه ای دستشون نده مامان به طور جدی از امروز کارش شروع شد ومنم کارای خونۀ خودمونو انجام می دادم البته تا اونجایی که از دستان کوچیکم بربیاد انجامش میدم  من از امروزکه پنجم شهریوره شش سالم تموم میشه وبه کلاس اول در روز اول مهر میرم ومامان داره همرام می آد که    دردبستان نزدیک خونه ثبت نامم کنه خودمم برای این همراش رفتم تا با محیط مدرسه آشنا شم و ترس به دلم راه ندم مدرسه نسبتأ قدیمی بود ولی حیاط بزرگو دلبازی داشت.....
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 14:46 توسط سیمین |

کمتر کسی پیدا می شه که بهارو دوست نداشته باشه مگر کسانیکه در این موقع  سال دچار حساسیت بشن به هر حال اونا حق دارند که زیاد خوششون نیاد با اینکه زیباییهای بهارو می بینند نمی تونند لذت ببرند واقعأ چقدر سخته اگه کسی دچار اینحالت بشه امیدوارم خدا شفاشون بده یا قدرت تحمل بهشون بده.

به خونۀ آقای شمس هرچه نزدیکتر میشم بازم حالم دگرگون می شه دست خودم نیست هر کاری می کنم که درست شم نمی تونم سعیم می کنم بازم نتیجه نمی ده و من همچنان تو سرزمین نا آرومی پا می ذارم  حتی با اومدن سال جدید گمان می کردم بتونم خودم درست کنم و دست از این دگرگونی بردارم دیگه اون حالت بهم دست نده ولی انگار اون استرسه که منو ول نمی کنه  و تنهام نمی ذاره  همش همراهمه وحتی موقع نزدیک شدن به خونشون حودشو نشون می ده و دروناْ داغونم خدایا راه  خلاصی شدنش و نمی دونم یه راهی سرراهم بذار تا دست بردارم و بهتر شم در هر صورت درونم پر از آشوبه مامان که نمی دونه پس ظاهرم رو یه جوری نشون می دم که اون چیزی که در وجودمه خودشو نشون نده که به هیچ وجه متوجه نشه بالاخره با تمامی این فکرایی که تو سرم می چرخید به خونشون رسیدیم الآن پشت درشونیم مامان زنگ درو زمی زنه طبق روز های گذشته دررو باز کردند  وارد حیاط خونشون شدیم واقعأ دیدنی بود دهنم از این همه زیبایی که یه جا جمع شده بود باز مونده هرچی از سبزی این فضا بگم کمه گلای رنگارنگ درختان سرسبز از هر مدلش بگی اینجا پیدا می شه خوش به حالشون که با داشتن این حیاط پیر نمیشن درختا سربه فلک، چمنها سبزو قشنگ که می خواستم مدتها اونجا بشینم وکاری نداشته باشم تا از این طبیعت خدادادی حظ ببرم وگذر زمانو حس نکنم گنجیشکها با جیک جیکاشون نشونی از یه  بهاری دل انگیز رو به نمایش می ذارن تا توی خوشحالیه اونا  که با این آواز سر دادن، ما هم سهمی داشته باشیم گوشامونو بسپریم به این صداها که دلامونو شاد می کنند  به در سالن نزدیک شدیم قدمام پیش نمی رفت و انگار یکی از پشت سر گرفتم و مانع رفتنم می شه اما چاره ای نیست نمی ذارم افکار منفی مانع رفتنم بشه طبق معمول در سالن باز بود و کسی دیده نمی شه مامان بلافاصله به سمت آشپزخونه رفت تا کاراشو شروع کنه خدا کنه یه روز یه فرجی صورت بگیره تا مامانم این همه کار نکنه ولی انگار خدا نمی خواد لابد داره امتحانمون می کنه پس این قدر ننالم  اولین برنامۀ کاری مامانم آماده کردن ناشتاییست و بعد درست کردن ناهارشونه اول صبحانۀ مخصوص نیوشا رو روی میز می چینه آخه کم کم پیداش می شهمی تونم قیافشو ببینم خدا کنه لااقل با نو شدن سال اونا هم بهتر شده باشند و رفتاراشون با ما خوب، یاد نیوشا ومامانش که می افتم یه کم از درون می لرزم البته یه طوری برخورد می کنم که مامان نفهمه در اون سن کمم خیلی چیزارو درک می کنم و فکرم بسته نیست می دونم باید چه کار کنم تا مامان به چیزهایی که در درونم می گذره پی نره دیدن نیوشا   غیر قابل تحمل بود چون از خود راضیه و توجهی به ماها نداره هیچ چیز براش مهم نیست وفقط به خودش اهمیت می ده وآدمای کنارشو نمی بینه حتی مامانش پوران خانومم همین طوره فقط به فکر آرایش وپز دادنه اینقدر به خودش می رسید که پوستش مثل دخترای چهارده ساله به نظر می اومد معلومه اگه منم اون پولارو داشتم شاید همین کارارو می کردم و این همه به خودم اهمیت می دادم  نیوشا هم که همش با نازو ادا دور خونه راه می ره وبه منو امثال من فخر میفروخت چون این چیزارو ندیده که درکی نسبت به نداشتن داشته باشه همیشه تا می خواست حی و حاضر جلوش میذاشتند  واون چه می دونه انسانا یی که ندارند وسر گرسنه به زمین می ذارن چه حالتی دارن البته زندگی من هرگز اینجوری نیست چون مامانم نمی ذاشت  تا دچار این مشکل شم برای همین خیلی تلاش می کنه واز هیچ خواسته ام دریغ نمی کنه و برای همینه این همه از خودش مایه می ذاره بخاطر همین کاراشه که سعی می کنم تا  خواسته ای نداشته باشم و اذیتش نکنم نیوشا هیچ وقت این کلمۀ نداشتن براش تعریف نشده بود چون تو ناز و نعمت غرق بوده ولی من حال اون انساناروکه هر روز تو زندگی با این کلمه دستو پنجه نرم می کنند خوب درک می کنم واگه کاری از دستم بر بیاد براشون انجام می دم االبته وقتی بزرگشم و به هدفایی که دارم برسم و دستم به دهنم برسه اونوقت حتمأ دست اینگونه آدمارو می گیرم وکمکشون می کنم چون این روزارو دیدم ومی دونم چقدر سخته به امید روزی که جامعۀ ما دیگه اینگونه افراد توش نباشن وهمه دستشون به دهنشون برسه توی این افکار بودم وداشتم با خودم کلنجار می رفتم که  به حیاط رسیدم اونقدر تو افکارم بودم که وقتی خودم رو وسط حیاطشون دیدم تعجب کردم ولی با این حال با عروسکی که تودستم بود وبسته به جونم بود بازی کردم تا یه جوری وقتم پر بشه و زمان سریع تر رد بشه روی پله نشستم صدای بازی نیوشا با دختر خالش پارمیدا که اونطرف حیاط شادی می کردند رو می شنیدم  پارمیدا دختر خالۀ نیوشا اغلب اوقات به خونشون می اومد با هم دیگه بازی می کردن هر دوشون تنهان و به خاطر هینه همش در کنار همند مامان پارمیدا شرکت داره برای همینه دخترش اغلب اوقات اینجاست یه دلیل دیگۀ بودنش در اینجا همینه  اینجوری که لابلای حرفای دوتاییشون شنیدم پدر پارمیدا خیلی به سفرای خارجی می ره و همش برای اون دوتا جنسای درست و حسابی میاره خوش به حالشون لابد چقد موقع گرفتن این سوغاتیها کیف می کنند  اون دوتا خوب با هم می ساختند و هیچ وقت بینشون دعوا نمی شه  خیلی هم خوش وخرمند مخصوصاً الآن که نشون می دن خیلی شادن چون  توی این حیاط به اون بزرگی که چشم چشمو نمی دید ببین چقدر بلند بلند می خندیدند وکیف می کردند صداشون تا اینجا می اومد ومنم صداشون می شنیدم و سرم به عروسکمم گرم بود و حواسمم پیش اونا توی فضای این حیاط زمین مخصوص تنیس و بازیهای دیگه می دیدم حتی تاب و الاکلنگم دیده می شه  و تازه اون گوشۀ حیاط استخر سرپوشیده هم می دیدم  نیوشا تابستون که هواخیلی گرم می شه توسط مربی ای که در اختیار داره شنا می کنه واون مربی یادش می ده  تا مشکلی براش پیش نیاد . منم یکه و تنها بازی می کردم وعرسکم کهنه وداشت پاره پوره می شد و همچنان اون تودستم بود ورهاش نمی کردم چون خیلی دوسش داشتم وبرام عزیز بود وخاطرشو می خواستم وحاضر نیستم که اونو یه لحظه از خودم دور کنم و درحالی که تو فکر وسیلۀ بازیم بودم ولی یه چیزی دیگه هم ذهنم رو درگیرکرد  با این که بعد ازعید اومدیم واونارو دو هفته ندیده بودیم حتی به خودشون زحمت ندادن که یه سال نو هم به ما تبریک بگن شاید می ترسیدن از دکو پزشون چیزیکم بشه یا خدای نکرده کوچیک شن که چیزی نگفتن چه برسه که عیدی هم بدن نباید توی این حرفا برم وگرنه بودن در اینجا برام سخت می شه با این که مامان سال نو رو تبریک گفت حتی سرشونو بلند نکردن یا حتی حرکتی به نشانۀ فهمیدن کلامش ازخودشون نشون ندادند به خاطر این کاراشون بود که موقع دیدنشون بدنم می لرزید ولی بازم به خاطر مادرم حرکتی به نشان اینکه ناراحتم نشون ندادم واقعأ تحمل می خواست  ومن باید در خود هر روز درس صبرو بردباری رو تمرین کنم تا ملکۀ ذهنم شه که زود رنج نباشم واینقدر نسبت به رفتاراشون حساس نباشم تا خلأ تو زندگیمو نبینم و حالا بیشتر به عروسکم چسبیدم که از اون فکرای ناجور دورشم  آقای شمس هر روز صبح زود به شرکتشون سری می زنه وحسابی پول در می اره اینه که اونا به راحتی خرج می کنند وهر چی که آرزوشو دارن تهیه می کنند بدون این که فکر کنند فقط تو خوش گذرانی غرقند  وککشون هم نمی گزه یه وقت چقدر به کار بردن بعضی مثلا در مورد بعضی کاراشون بهم مزه می ده و می فهمم که کاربرد چنین ضربالمثلایی در کجاست حالا می فهمم که باید کجا استفاده کرد به این فکرم خندم گرفت و اون اخم رفت و جاش خنده که ازم دور شده بود نشست .
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 13:54 توسط سیمین |

بعد از اون همه خوش و بش و دور هم بودن با اومدن سیزده بدر درونم مثل یه تیکه آتیش که جایی می افته و ممکن آتش سوزی به را بیفته درون منم مثل آتشفشان به جوش در اومده چون به پایان این روزا نزدیک شدیم و چقدر این روزا مثل برق و باد تموم شد چه حیف. پس اون روزی که نمی خواستم از راه برسه قدمش بالاخره نزدیک شدو سیزده به در از راه رسید وهمۀ مردم به کوه ودشت و دمن میرن تا در کنار هم جشن شورو شوق و شادی بگیرندو با این کاراشون همراه دل طبیعت که از شوق اومدن بهار چنین سرسبزو سرزنده شده خب آدما هم می رن تا با جشن طبیعت همراه شن و شادی رو به خونه هاشون ببرن وچون پدرم نمیتونه بیرون بره برای همین منو مامانم به پارک نزدیک خونه می ریم  تاروز سیزدهم فروردین رو دوتایی بدون پدر در این شادی مردم سهیم شیم و این روزو به پایانش برسونیم  ومن در حال بازی کردن بودم و گاهی هم روی تاب مینشستم و خودم تاب بازی می کردم ومامان روی سکو نشته و تماشام می کنه هر بار که چشم به صورت مهربونش می خوره وقتی تبسمو می بینم همچنان به بازیم ادامه می دم مامان چیزی نمی گه چون می دونه کمتر فرصت می کنه تا منو به اینجور جاها ببره حالا که چنین فرصتی به دستش اومده با خیالی راحت نشسته تا من به راحتی بازی کنم و حرص نخورم اون واقعاً درکم می کنه و تمام حواسش به اینه که منو شاد ببینه و هیچ برای رفتن عجله به خرج نمی ده تا وقتی که خودم خسته شم و ازش بخوام که بریم خونه تا اون موقع صبر می کنه و صداش در نیمده حالا که اون آسوده نشسته منم حسابی بازی می کنم گاهی که نیگاش می کنم می بینم  برای اینکه حوصلش سر نره با خانومای کنارش حرف می زنه چون روابط عمومیش قویه وبه همین دلیل به راحتی با دیگران ارتباط برقرار می کنه و قتی می دونم حوصلش سر نمی ره به بازی کردن بیشترادامه میدم تا موقع ناهار خوردن که به خونه بریم وغذارو که امروز زحمت آماده کردنش گردن پدرمه راست راستی خسته شدم مامنم بلند شد که از پارک بزنیم بیرون وقتی رسیدیم پدر داره وسایل ناهارو آماده می کنه که تا مارو دید اول ابخند مهربونانهای تحویلمون داد و بعد می پرسید خوش گذشت من با آبو تاب برا می گفتم آره پدر عالی بود مامان با سر حرفامو تأیید می کرد بابام که شادیمونو دید بیشتر ذوق از خودش نشون می داد  ناهارمونو به موقع آماده کرده سفره رو من پهن کردم و ظرفاشو سرش چیدم مامان و بابامو نذاشتم که کاری کنند خودم همه چیزو چیدم چقدر خوشمزه بود معنی مثل انگشت خوردن به خاطر خوشمزگی غذا تازه الآن فهمیدم عالی بود نمی شد هیچ ایرادی گرفت حتی مامانمم از دسپخت پدرم تعریف می کرد و همگی کلی با هم خندیدیم زیرا سربه سر پدرم گذاشتم با این کارم می خواستم بهش بگم که خیلی دوسش دارم با اینکه از کار افتاده است واین کار باعث نشده که نقشش توی خونۀ ما کمرنگ بشه  واون همیشه توقلب ما جا داره وهرگز بی احترامش نمی کنم.تا روزی اعتماد به نفسشو از دست نده که اونوقت هرگز خودمرو نمی بخشم.روز بعد از سیزده به در دوباره ما راهی خیابون شدیم چون کارای مامان شروع شده  سپیدۀصبح از پشت مهتاب شب نمایان شده ب وصدای آواز پرندگان با نسیم خنک صبحگاهی فضایی دل انگیز به این شهر خاموش داده بود دیگه از اون سردییه قبل از عید خبری نبود مورچه ها سرازخاک در آورده بودند ودرحال جنبو جوشو تلاشند  تا آذوقه جمع آوری کنند وجشن آمدن بهارو با این کارشون تکمیل کنند بوی بهار با اومدن بارانش کاملتر میشه هوا گرفته بودمعلومه از پشت اون ابر سیاه بارانی در راهه تا وقتی اشک باران از آسمون جاری بشه تا زمین رو سیراب بکنه ما توی اتوبوس بودیم شانس اوردیم وگرنه خیس می شدیم زمانی که رسیدیم از شدت باران کم شده بود ولی اونقدر توی خیابونا آب جاری بود که از شدت بیشتری معلومه این قسمت شهر برخورداربوده معابر توی فراونی آب داشتند پنهان میشدند که کارگران شهرداری هرجا که تلنباری از آب بود باز می کردند تا  آبها فروکش کنه وچهرۀشهر زشت به نظر نیاد دم اونا گرم که برای رفاه حال شهروندان تلاش میکنند دست مریزاد. پس جشن آمدن بهاربا نمایش سبزی درختان باریدن باران ورشد پیچکهای گلدان توی باغچه دیده میشه که این از لطف خداست که این هدیۀ سبز رو به ما داده تا زیبایی طبیعت رو برای ما به نمایش بذاره که از اون لذت ببریم وکدورت ها رو از دلمون بیرون کنیم وهمیشه به همنوع خود اگه کمکی از دستمون بر می آد انجام دهیم وبنده های شایسته ای براش باشیم که چقدر خداوند از داشتن چنین بندگانی خوشحال میشه وبا گره برداشتن از کارشون کارخیر اونارو با این عملش جبران می کنه 
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 18:27 توسط سیمین |

فصل نو داره خودشو نشون میده ودر آخرای فصل زمستون درختا بعضی هاشون با لباسی پر ازشکوفه های رنگارنگ دیده می شه و نوید اومدن بهاررو با خودشون می ارن بهار همراش جشن آمدن عید رو برای تمامی آدمیان می آره وکم کم بوش به مشام می رسه و همه جای شهر در تکاپوی آمدنش نشستن و وقتی قدماش دیده می شه همه  لباسهای نو به تن می کنند ودست همو می گیرند وبه دید و بازدیدهای سال نو میرن وتنها این موقع ساله که مردم شادند چون سال نو شده وهمه ازاین بابت خوشحالند وخسته گی های سالیانه رو با بودن این تعطیلیهابه در میکنند بعضیها به مسافرت می رن بعضیها مثل ما که جایی رو ندارند توی خونه اند و هیچ جایی که ندارن نشستن توخونه رو انتخاب کردن ما فقط یه شانس کوچیکی آوردیم اونم اینه که نیوشا اینا به مسافرت می رن ووقت استراحت مامانمه برای همینم همۀ کارهای خونه رو سعی می کنم تا اونجایی که بتونم من انجام می دم تا اون استراحتی داشته باشه حالا ما سه تا در کنارهمیم درسته لباس نو نخریدیم اما دلامون که شاده و از با هم  ودر کنار هم بودن لذت می بریم واگه کسی از کنار خونۀ ماردشه وصدای خندۀ ماروبشنوه شاید پیش خودش فکر کنه خوش به حال اینا انگار که هیچ غمو غصه ای ندارندمشکلی ندارن این چنین شادی می کنند  ولی کسی خبر نداره فقط ما این چند روز تعطیلیه که همدیگررو می بینیم وبقیۀ سال توی بدو بدو و زحمت وکاریم برای همین قدرپیش هم بودنو می دونیم واز بودن در کنار هم لذت می بریم وسعی می کنیم این چندروز خوب خوشو شاد باشیم  مامان برای تهیه ناهار به آشپزخونه میره نه آشپز خونۀ مدرن مثل اونا یی که پولشون از پارو بالا میره ومن این در کنار هم بودنو به صدتا خونه هایی که توش پر از وسایل رفاهیه که شاید از پیش هم بودن کیف نمی کنند وبه زور همدیگرو تحمل می کنند نمی دم که می دونم توی اون خونه ها از بوی مهرو محبت اثری نباشه و افرادش به زور همدیگرو تحمل می کنند ولی توی خونۀ ما از این خبرا نیست که اینو ما مدیون مامان هستیم که با انگیزه ونشاطه و مارو امیدوار می کنه تا همیشه شاد وسرحال باشیم که خدا اینگونه همسرو از پدرم نگیره و بابامم قدرشو می دونه هم همش ازش تشکر می کنه ومی خواد که ببخششدش که همسر خوبی براش نبوده ولی مامانم با اون لبخند همیشگیش که بوی عشق و صفا ومحبت می ده به پدرم می گه تو غصه نخور وتو دلت نریز تا خدای نکرده مریض نشی من تا زنده ام کمک حال شما ام وهمسر خوبی براتون اگه خدا بخواد  باقی میمونم شما فقط دعا کن که بتونم پدرم گفت مرسی از تو که به منو این دختر کمک می کنی ونمی ذاری که آب تودلمون تکون بخوره امیدوارم خدا تو این همسر گل ومهربونم رو حفظ کنه وهمیشه پاینده وپایدار باشی حرفای اونا توی خلوتگاهی که می گفتند و می شنیدم که خیلی به دلم نشست تصمیم گرفتم منم دختر وفرزند خوبی برای اونا باشم تا زحمتاشونوکه برای حفظ پایه های این زندگی انجام می دن رو پایمال نکنم وخودم رو موظف می دونم که بهشون  کمک کنم ونه باری رو دوششون باشم وامیدوارم که بتونم وبه قولم عمل کنم و زیر قولم نزنم با اومدن اون عید قشنگ درختها جوانه زدندو شاخو برگاشون لباس طبیعت رو زیبا مزین به سبز بودن می کنند و همه جا سبزی و نشاط دیده می شه  وقتی درختابا اونسوزو سرمای زمستون دست و پنجه نرم کردند حالا بلند ورسا توی خیابونها قد علم کرده انگار نه انگار توی خواب زمستونی بودن این رسایی اونهاست که فضای این شهرو قشنگ و زیباتر کرده  شاید چون سبزی طبیعت و نشاط و سرزندگی هر چیزی که در دنیا وجود داره به خاطر اوناست وحتی همین نشستن پرندگان آوازه خوان که سرود اومدن بهارو  روی شاخهاشون سر میدن باعث بشه که به خودشون ببالند اما به قول پدرم درختا که به خود نمی بالند مگه نشنیدی که می گن درخت هرچی پر شاخو برگ تره سر به زیرتره مگه مثل ما آدما هستند که اگه کاری برای کسی می کنند خودشونو بگیرندو حتی گم کنند ما باید از طبیعت درس بگیریم که هرچیزی که خدا آفریده برای درس دادن به این بشر از خود راضیست. که درس گرفتن از طبیعت خودش یه روخ لطیف می خواد که درک کنه قدممبه کوچه رسید همون کوچه ای که تا چند روز پیش فرش سفیدی توش پهن بود الآن جزء زردی خاک چیز دیگه ای دیده نمی شه و مشغول بازی شدم یهو نسیم خنک بهاری از راه رسید وصورتم رو نوازش داد ومیگن باد بهاری جوونی ونشاط رو به ما هدیه میده تماسش با صورتم به طور نا خوداگاه شورو هیجان رو در من زنده کرد وبانشاط  بیشتری به بازی کردن توی کوچه ادامه دادم با اینکه یکه و تنها ام این انگیزمو ضعیف نکرد که از بازی کردن دست بکشم حالا داره صدای مامانم می اد پس معلومه موقع خوردن غذاست بدو به سمت شیر اب که اون گوشل حیاطمون رفتم و دستامو شستم و با سرو روی تمیز کنار سفره بشینم مامانم می گه سفره حرمت داره باید ترو تمیزو مرتب دورش نشست حالا هم من به حرف مامانم اهمیت دادم و مرتب رفتم سر سفره مامان داره وسایلشو دورش می چینه منمبدو به کمکش شتافتم و حالا سه تایی دورش نشستیم  از این که سه نفری در کنار همیم قدر با هم بودنو می دونیم چون کمتر وقت می کنیم در کنار هم باشیم برای همین هیچ وقت نمی گذاریم تا خدای نکرده غمی غصه ای دامنمونو بگیره که از هم دیگه دلزده شیم بازم می گم همۀاینها به خاطر درایتای مامانمه البته پدرمم نقشش کم نیست درسته اون کمتر حرف می زنه وهمش تو خودشه ولی با اینحال مامان نمیذاره که اون تو خودش بره سریع حرفای جالب می زنه تا پدرمو از افسر دگی در بیاره به  بابام حق می دم واونو سرزنش نمی کنم چون بلاخره داره روزای سختی رو می گذرونه و من خوب درکش می کنم به پایان روزهای تعطیلیه عید نزدیک میشیم ودوباره کارو فعالیت مامانم شروع میشه وما کمتر وقت می کنیم مثل الآن در کنارهم باشیم.و بابامم کمتر می بینیمش 
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 14:45 توسط سیمین |

و تن سردم روی گرمارو به خودش دیده بود که راهی کوچه وخیابون شدیم من توی اون خونه که بودم کمتر خسته میشم چون کاری نمی کردم مامانم خیلی خسته میشه ودلم براش می سوخت ولی از دستان کوچیکم کاری بر نمی اومد اون اونقدر باگذشته  که تمام راه دستامومی گرفت وبا من میخندید وشادی می کرد تا با محبتهای مادرونش دل منو به دست بیاره وکمبود نبودن درکنارمو جبران کنه واین کارش خیلی برام جالبه برای همین قدرشو می دونم وبرای سلامتیش دعا می کنم واز خدا می خوام که حالا حالاها سایش بالای سرم باشه  ساعت به نه شب نزدیک شد و همه جارو ظلمتو تاریکی فرا گرفته زمین پراز برف وپای منو مامانم به خاطر سوز و سرما یخ کرده بود وتوان راه رفتنو داشت از ما میگرفت که خدارو شکر به خونه رسیدیم و مامانم کلیدو به درانداخت و بازش کرد حیاط خونه پر از برف بود اما نه به زیادیه خونۀ آقای شمس چون اونجا بالا شهره واینجا نه پدرم تو خونه انتظار مارو میکشید تازه چاییهم برامون دم کرده بود تا ما بعد از اون همه سرما بدنمون گرم بشه واقعأ چایی خیلی حال می داد مامان هنوز از راه نیومده شروع به پختو پز غذا کرد تا شام الآن وناهارفردای  باباموآماده کنه دم مامانم گرم بااین همه خستگی خم به ابرو نمی آره وکاراشو انجام می ده با اینکه اونجاهم یک لحظه استراحت نکرده ومعلومه بدنش خسته و کوفته است وبه روشم نمی  آره تا ما ناراحت نشیم اونوقت می شه به این مادر گفت از خودگذشته بعداز یک روز پر کارو خسته به رختخواب رفتیم هوای داخل خونه خیلی گرم نبود مثل خونۀ نیوشا اینا نبود چون ما با علاءالدین اتاقمونو گرم می کردیم برای همین تمام فضای اتاق بهش گرما نمی رسید اونم اون اتاق نه چندان بزرگ ما  درسته با لاشهر برفش بیشتره ولی سوزش که اینجا میآد وقتی نصف شب سرم به بیرون لحاف برسه اونوقت یخ می کردی وجرأت نمیکردی که بیرون بیای همون کمبود نفس زیر لحافو تحمل بکنی تا سرما به تنت نفوذ پیدا نکنه هرچی باشه کمبود تنفس بهتره تا سرمای بیرون صبح داره از راه می رسه وما دوباره باید از خونه خارج شیم اگه مامان کار نکنه چه جوری اموراتمونو بگذرونیم با این همه زحمتو تلاش هشتمون گروه نه چه برسه که اون کار نکنه اونوقت که بدبخت و بیچاره ایم با این که مامان مخالف اومدنمه ولی جلوتر از اون بلند می شم که نکنه با خودش نبره مامانم بعد از بیدارشدن نمازشو می خونه وچای دم میکنه تا صبحانه بخوریم وقتی هم پدرم بلند شد دیگه زحمت چای دم کردن گردنش نباشه دوباره روز از نو وروزی ازنو دیگرشروع شد با سرما بودن هوا ما توکوچه ها بودیم توی اون صبح بامداد چون رأس ساعت نه باید خونشون باشیم راه درازه پس ما زود راه می افتیم تا دیر نکنیم وغر نشنویم درسته دیروز هوا برفی بود وبارش برف زیاد بود وامروز به نظر می آد بارش قطع شده اما همه جا یخبندانه  پس باید خیلی مواظب باشیم تا لیز نخوریم مثل اون آقای دیروزیه دستکش کلاه شالگردن وکاپشن به تن راهی کوچه و خیابون شدیم با اینحال اینقدر سوز بود که اوناهم به گرم کردن بدن ما هیچ کمکی نمی کرد به خونۀ اقای شمس نزدیک شدیم دوباره همون حالت دیروز بهم دست داد ولی یه جوری رفتار می کردم تا مامانم متوجه نشه وغصه نخوره  تا خیال کنه شرایط برام مناسبه چون مامان تنهاست ودلم نمی خواد که رنج بکشه برای همین اگه نخوادم منوبا خودش  بیاره ولی با این حال دنبالش می ام  چون دلم نمی آد که اون توی این مسیرهای طولانی تنها باشه شایدم براش دردسر باشم ولی دلم راضی نمیشه که تو خونه بشینم ومامان برای یه لقمه نون در اوردن راهی کوچه و خیابون بشه درسته هنوز بچه ام ولی به خوبی اوضاع رو درک می کنم ومشکلات توی زندگی داشتن سبب میشه تا بزرگتر از سنت باشی وخوب با سختی ها کنار بیای اینو همیشه مامانم میگه که وقتی تو با هامی هیچوقت احساس نمی کنم که تو کوچیکی همش فکر می کنم یه دختر بزرگ وجا افتاده همراهمه وبه دلیل این حرفش بود  که تمام راه چیزی نمی گم تا اونم از اوردنم پشیمون نشه و مامانم با رفتارایی که انجام می ده می فهمم که از بودن در کنارش راضیه و خیلی خوشحاله بدین منوال روزها وشبها از پی هم می اودندو می رفتند خوشبختانه نه من ونه مامانم با اینکه توی بیرون فضای خونه بودیم و ما با سرما دست و پنجه نرم می کردیم خداروشکر سرما نخوردیم  ومریض نشدیم با اینکه بیشتر مردم بینیهاشون قرمز شده بود و گاه صدای سرفه تمام فضای اتوبوسو پر می کرد وبعضی هم دستمال به دهن بودن تا کسی رو بیمار نکنند که چقدر این کاراشون به نظرم جالب می اومد که نشون از فرهنگ با لاشون بود  تا با این حرکتشون  دیگران سرما نخورند که چقدر این سرفه کردن وآزار دیدن گلو بده  در اینصورت  میشه گفت که از  لطف خدای بزرگ است مواظب ما بندگانشه ودرسته که این بنده هاش  زجر وسختی می کشن  از این نوع  ناراحتی هاشون  کم می کنه تا ناشکری نکنند از خدای خوب ومهربونم ممنون که مارو حفظ کردونذاشت تاسرما توی بدنمون  اثر کنه.
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 11:29 توسط سیمین |

از خواب ناز بلند شه و صبحانشو نوش جان کنه عقربه های ساعت به ده که می رسه تازه نیوشا خانوم از خواب ناز نازی بلندمی شه اون خوابی که نیاز هر کودکی توی اون سن وساله ولی من مجبورم صبح زود از خواب بلند شم حتی توی این سرمای زمستون به خاطر کارکردن مادرم که بالاجبار نه با دست خودش توی خونۀ آقای شمس کار می کنه تا با این کارکردنش بتونه خرج منو پدرمو تامین کنه تاجلوی صاحب خونه شرمنده نشیم اون آخه سربرج اجارشو می خواد برای همینه که مامانم در تکاپوست و دست به تلاش می زنه تا خرج زندگیمونو در آره.حالا باید اینجا بشینم و در انتظار فیسو افاده های اون دختر باشم همون لحظه هم پوران خانوم می رسه مادرو دختر لنگۀ همند هر دوشون دیر بلند می شن و فخرم می فروشند پوران خانوم خانوم آقای شمسه و حالا اومده تا در کنار دخترش صبحانشونو نوش جان کنند پوران خانوم خیلی ناشتایی نمی خوره ولی دخترش نه اون حتماً تا تشم می خوره با این که معلومه خیلی خوابیده بازم خمیازه می کشه م نیوشا هم زمان با مادرش رسید دوتایی خودشونو گرفته بودن و نشستن روی صندلی پوران خانوم فقط چای می خوره و چند لقمه پنیر ولی مامانم برای نیوشا شیرو عسل وسپس پنیرو آماده کره که هر کدومش اگه سرسفرۀ هرکسی باشه کافیست تا خودشو سیرکنه اما نیوشا به راحتی از کنار این خوردنیهای لذیذ می گذره اون چه میدونه معنی نداشتنو چون درکش نکرده ولی برای من که این کلمات توی زندگیم هر روز جریان داره خوب میفهمم با این که مامانم سعی می کنه تا متوجۀ نداریشون نشم اما مگه میشه متوجه نشد چون مشکلاتمونو میبینم ودرسته منم سعی می کنم تا در کمو با لا ببرم که خدای نکرده مادر عزیزم عزیزتر از جانم جلوم شرمنده نشه که بگه ندارم برای همینه چیزی نمی گم تا اون تو فشار قرار نگیره که مجبور شه برام چیزهایی تهیه کنه که به وسعش نمیرسه ونمی ذاشتم تا مامانم کم و کاستیهامو بفهمه و خودم رو همیشه حتی در چنین شرایطی راضی نشون میدادم تا خوشحالش کنم وفکر کنه من خرسندم وهیچ نیازی ندارم واوضام مساعده ولی مگه میشه مامان آدم متوجه نشه اونم مامان من که از همه چیز تو دنیا برام عزیزتره که ندونه من چی نیاز دارم یا چه چیزی کم دارم اون میدونه چون از رفتارش وطرز برخوردش حس می کردم برای همین گاهی با عروسکی که توی دستم داشتم خودمو سرگرم می کردم تا چهرۀ درد کشیدشونبینم بیچاره عروسکم اونم سرمای بیرونو تحمل کرده چون وقتی دست بهش زدم خنک بود ودلم براش سوخت اونقدر باهاش بازی کرده بودم که از حالت طبیعی خارج شده دلم نمی اومد از دستش بدم یا بندازمش دورچون مامانم با دستهای نازنینش درستش کرده بود برای همین خیلی برام عزیزه وخاطرشو می خوام همون وقت نیوشا از کنارم رد شد عروسکمو که دید پوزخندی زد دوید به طرف اتاقش دویدنشو نگاه می کردم که همه اش با نازو فخر بود تا موقعی که به اتاقش رسید از نگاهش باز موندم و دوباره با عروسکم مشغول بازی کردن بودم همون موقع نیوشا با عروسکی عجیب از تو اتاقش بیرون اومد به قول معروف می خواست به من پز بده که برو بچۀ فقیرو گدا تورو چه به اسباب بازی بهترتو که لیاقت داشتن این اسباب بازیهارو نداری چون می دونم همچین قصدی داشته سرمو پایین انداختم وبه روم نیاوردم وبا دیدن این همه فخر درد می کشیدم وناراحتیهامو تو خود فرو می بردم وخودم رو یه جوری سرگرم می کردم تارفتارزشتی رو که ازش دیدم فراموش کنم وانگار نه انگار که دیدم تازه داشتم به محیط گرم خونه عادت می کردم که باید منتظر ساعت شش بعداز ظهر بشم ودوباره این مسیرهای طولا نی رو طی کرده تا به خونه برسم واین باعث میشه از موندن توی جای گرم لذت نبرم وقتی به رفتن خونه فکر می کنم پیش خودم میگم بیچاره دل مادر خدا به دادش برسه که اون چی میکشه ولی به روش نمی آره از هر چی شانس نیاوردم از داشتن چنین مادری به خود می بالم که اینقدر صبوره وبه آینده امیدوار وقتی به چهره اش نگام می افته ومی بینم اینقدر خسته است وکلمۀ آه رو به زبون نمی آره من چگونه اظهار ناراحتی کنم واصلأ روم نمیشه که همچین حرکت زشتی رو از خودم در بیارم وصدام دربیاد دلم نمیاد که اونو اذیت وازارش کنم ورنجشو زیاد ترکنم برای همین تو خودم فرو می برم ودم نمی زنم ولی هر بار خودم رو سرزنش می کنم که چرا زودتر بزرگ نمیشم تا کمک حالش باشم واونو که کوهی از مشکلات داره کمرش رو خم می کنه دستشو بگیرم تا زیر بار این همه سختی له نشه از خدا می خوام که به من کمک کنه تا فرزند خوب وخلفی برای پدرو مادرم باشم. می دونم اونم بهم کمک می کنه اما به موقش ولی هنوز وقتش نرسیده کم کم عقربه های ساعت به شش نزدیک میشه وما باید بریم ودوباره توی این مسیرهای طولانی خودمونو به خونه برسونیم بدنم تازه به هوای داغ خونه عادت کرده بود... تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 23:8 توسط سیمین |

اونقدر افکارمو درگیر نگه داشتم تا طولانی بودن راه رو احساس نکردم.و از این همه مسیر طولانی حوصلم سر نرفت چون خیلی چیزا باعث شد تا این مسیر طولانی به چشمم نیاد ساعت به نه داشت نزد یک می شد و ما آخرین اتوبوسو پیاده شدیم اینقدرازاین ماشین به اون ماشین شدم تا خستگی روی تنم نشست و یه جا یی می خواستم تا استراحتی داشته باشم اما حیف که اینا یه خوابی یه رویایی بیش نیست . وقتی به این قسمت محله می رسم تازه تفاوت بین بالا شهر وپایین شهررو احساس می کنم که با این سبک  خونه هاشون ونوع ماشیناشون باعث میشه تضادها  بیشتربه چشمم بیاد. تا نسبت به اختلاف این نقطۀ شهر با اون نقطۀ شهر بیشتر بیاندیشم ودیدمو باز کنم.

وقتی  به این نقطه که میرسم ضربان قلبم بشدت بالا می ره  وتاپ تاپش اینقدر بلند شده که می دونستم به خاطر چیه چون به خونۀ اقای شمس نزدیک میشم برای همین شدت ضربانشو احساس می کنم چیزی نمیگم تا مامانم رنج نکشه شاید حرفی نزنه ولی تو دلش که می ریزه وغصه می خوره چرا باعث بشم که اون ناراحت باشه پس با این موضوع باید یه جوری کنار بیام چاره ای ندارم ظرفیتم رو بالا می برم واین کارو کردم زنگ درو زدیم واونا با دیدن ما از پشت آیفون تصویری دیگه نیازنیست  که بگن کیه  ودرو میزنند و ما وارد حیاط شدیم چه حیاطی با اینکه پوشیده از برفه و سرتاسر حیاط انگار فرش سفید پهن شده   تا زانوهات توش  فرو میره اما با این حال دیدنی بود و خیلی حال می داد دونه دونه های برف روی شا خه های در ختان سنگینی می کرد.درختان شانس آوردند که توی خواب زمستانی به سر می برن وگرنه باید چه رنجی رو تحمل می کردند خدا هم می دونه که چکار کنه تا از رنجش اونا کم کنه وارد خونه شدیم ودر باز بود هوای گرم خونه اونقدر به دلم نشست که دلم می خواست ساعتها کنار بخاری البته توی این خونه ها که از بخاری استفاده نمیکنند کنار شومینه بشینم اونو توبغلم بگیرم تا سرمای رفته به تنم خارج بشه  گرما جاشو بگیره وای که دلم می خواست خونۀ خودمون بود و همین کارو می کردم ژامو دراز و کنار شومینه لم می دادم مامانم بلافاصله هنوز از را نرسیده توی آشپز خونه مشغول بکار شد ظرفای شبشونو می شوره وبه محیط اشپز خونه رسیدگی می کرد واون کارشو با  تمیزکردن وجمو جورکردن شروع  می کنه مامان وارده که چه کار کنه همه کارش روی حسابو کتاب واقعأ که تحملش بالاست با این همه بالا پایین شدنا بازم  فوری کارشو شروع می کنه وخستگی رو احساس نمی کنه که عجب بنیه ای داره  شاید هم بدنش خسته است ولی به روش نمی آره واقعأ با داشتن چنین مادری انصاف نق زدن که دور از انصاف اگه چنین رفتاری از من سر بزنه برای همین کنارش می شینم وساعتها نگاش می کنم و سیرم نمی شم از بس تماشاییه گاهی اگه کاری از دستام بر می اومد کمکش می کردم تا باری بتونم از روی شونش بردارم هوای بیرون خیلی زمستونیه وگرنه بازی می کردم تا مزاحم کارای اون نباشم. ولی خوب چه می شه کرد باید پیشش باشم مادرم داشت وسایل صبحانه رو آماده می کرد تا نیوشا که  دختر آ قای شمس که خیلی هم لوسو از خود راضیست وبه هیچی به جز خودش اهمیت نمی ده تا ایشون دست از تختخوابش بکشه و
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 19:12 توسط سیمین |

وقتی اون خانوم مهربون مارو ترک کردو رفت  فکرم به سمت خیلی چیزا کشیده شد  به مامانم که زنی فداکار و با گذشت که الآن کنارم نشسته و بهش می اندیشم به کارای مامانم به زحماتی که برای پایدار موندن زندگیمون می کشه اونقدر از خودگذشته هست که هرچی بگم کمه وقتی به تمامی حسنای خوبی که داره فکر می کنم اینکه می ره بیرون کار می کنه تا از کار افتادگی پدرمو جبران کنه لااقل اون بار این مسئولیت به این مهمی رو به دوش می کشه و صداشم در نمیاد اونوقت من با چه رویی غر بزنم این درست نیست درست پدرم فردی زحمت کشی بوده اما از بد روزگار یه تصادف خونه نشینش کرد و چون از کار افتاده شده مامانم کار می کنه تا خرج زندگیمونو در بیاره و همش در حال زحمت کشیدن آره می دونم برای پدرمم سخته که زنش چرخ زندگیشو به دست بگیره  بره بیرون زحمت بکشه و اون پشت ویلچر بشینه اون چرخی که تنها همدم پدرم شده خیلی براش سخته که می دونم برای هیچ مردی اینگونه شرایط قابل تحمل نیست که تو خونه بشینه و هیچ کاری نتونه بکنه اونم مردی با موقعیت پدر من که با غیرتو با جنمه وقتی که تنها همدمش چرخ ویلچریست که هدایتشو به عهده گرفته واونو از این اتاق به اتاق کوچکتر از آن میبره و تنها راه ارتباطیش با دنیای خارج از زندگیش همینه پس واقعأ می تونه براستی  اینگونه موقعیت رو تحمل کنه  برای همین تمام محسنات پدرم سفید شده بود و چهره اش تبدیل شده بود به آدمای پیرو از کار افتاده برای منم دیدن این که پدرم اینگونه عذاب می کشه درد آوره و چون ازم کاری بر نمی آد که انجام دم فقط گریه هامودر خود فرو می برم تا اون دو گل باغچۀ زندگیم نفهمند و ناراحت نشن من تحمل دیدن غصۀ اونا رو ندارم  ولی چه میشه کرد بازی سرنوشته که اونو خونه نشین کرده وکاری از دستش بر نمی اومده که بتونه با این گونه سرنوشتش مقابله کنه برای همین مجبوربا این شرایط یه جوری کنار بیاد ودرد تو خونه نشستنو تحمل کنه. با اینکه مادرم چرخ زندگی رو به عهده گرفته تا خرج منو بابامو در بیاره و خداییش هرگزم شکایتی نمی کنه  تا خدای نکرده زجر شوهرشو نبینه ودیدن این چیزها رو هرگز تحمل نداشت  پس باید خیلی عاشق پدرم در کل زندگیش باشه که خم به ابروش نیاره و دم نزنه به اینجای ماجرا که رسیدم  برای رهایی از این افکار که فقط آزار می کشیدم نگامو دوباره به سمت خیابون بردم و آدمارو تماشامی کردم که یهو یکی لیز خورد وداشت می خورد زمین که خودشو محکم گرفت چه شانسی آورد وگرنه ممکن بود با اون لیز خوردنش خدای نکرده  پاش بشکنه یا بلایی سرش بیاد و از این که براش اتفاقی نیفتاد یه لبخند به گوشۀ لبم راه دادم  و تبسمی کردم مامانم گفت چیکار می کنی چی می بینی واونم که این صحنه رو دید به  من نگاه کرد و تبسمم رو بی پاسخ نذاشت و خودشم لبخندی زد. البته خدارو شکر کردیم که اتفانی براش نیفتاد و به این که خدا بهش رحم کردو چقدر دوسش داشته وکمکش کرد تا اتفاقی براش نیفته  خدارو شکر کردیم.وقتی برگشتم مامانمو ببینم که چقدر دیدن این تبسم توی صورتش تماشایی بود واونو بیشتر از پیش خواستنی تر ودوست داشتنی تر می کرده تا مدتها می خواستم مامانم توی این حالت باقی بمونه  تا اونم روی شادی رو ببینه  و بالخره بتونه لااقل تجربش کنه که چقدر دیدن  این لبخند روی لباش  خوشحالم می کرد وآرامش رو تو قلبم احساس می کنم  و صدای قدماشو می شنوم بالخره پرندۀ خوشی هم سر گذاشت تو وجود مامانم.باز نگامو متوجۀ بیرون کردم  و هنوز  بارش ادامه داشت باخودم می گم وقتی اینجا اینجوربالاشهر چه خبره خدا بدادمون برسه
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 16:51 توسط سیمین |


آخرين مطالب
»
» سلام دوستان عزیز :
» قسمت سی
» بیست و نهم
» بیست و هشتم
» بیست و هفتم
» بیست و ششم
» بیست و پنجم
» بیست و چهارم
» بیست و سوم
Design By : Pars Skin