<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دل نوشته های سیمین گلی </title>
<link>https://simingoli.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 02 Jul 2013 10:23:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>قسمت سی</title>
<link>https://simingoli.blogfa.com/post/40</link>
<description>بعد از شنیدن این خبر خوب احساس می کنم دنیا یه رنگ دیگه شده آسمون به روم لبخند می زنه زمین زیر پام هموار شده و خورشید نورشو بیشتر کرده و درختان شادابتر شده اند و انگار من هم حسابی تغییر کرده ام که به دنیا اینجوری نیگاه می کنم شقایق همچنان کنارم ایستاده و شاد بودنونو با هم تقسیم می کنیم هر دو در یه دانشگاه پذیرفته شدیم و بینمون فاصله نیفتاده فقط همچنان نگران مادرم هستم با شنیدن چنین خبری نکنه دگرگون احوال بشه و من چه کار کنم طاقت نمی آورم شقایق این دفعه به</description>
<pubDate>Tue, 02 Jul 2013 10:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>simingoli</dc:creator>
<guid>simingoli.blogfa.com/post/40</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و نهم</title>
<link>https://simingoli.blogfa.com/post/38</link>
<description>چی دارم می بینم شقایقم زخمی شده در حقیقت باورم نمی شد که دارم این ریختی می بینمش به زور جلوی اشکامو نگه داشتم نمی خوام شاهد از دست دادن روحیش باشم پس به زور بغضمو پنهان کردم و صدامو صاف ، اما چنان خوش روحیه بودش که با دیدن این بگو بخندش از شوکه بودن در اومدم و شدم مثل خودش دستای همیشه گرمشو به سمتم دراز کرد و هنوزم دستامو ول نکرده و نمی زاره از کنارش جنب بخورم و این چنین خوشحالیشو نشونم می ده از اولین روز مدرسه پرسید و همه رو براش با آب و تاب گفتم و با جون</description>
<pubDate>Sat, 29 Dec 2012 13:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>simingoli</dc:creator>
<guid>simingoli.blogfa.com/post/38</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و هشتم</title>
<link>https://simingoli.blogfa.com/post/37</link>
<description>بعد از خوش گذشتن در کنار شقایق و برگشتن به محیط گرم و البته امن خونه و دیدن روی همیشه باز و پر لبخند مادر شب تونستم سر راحت زمین بزارم و به عالم خواب سفری داشته باشم البته قبل هر خوابی طبق عادتم با دعا و دست بلند کردن به سوی آسمونا و از خداجونم تشکر کردن تن به خواب می دهم وگرنه خوابای پریشون می بینم خدایا به داشتن چنین مادری شکرت رو به جا می آرم شکر شکر شکر و دستانم را به سمتش بلند کردم آسمونم مثل دل من شاد بود از رقص نور ستارگانش معلومه که اون بالاها هم</description>
<pubDate>Tue, 18 Dec 2012 13:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>simingoli</dc:creator>
<guid>simingoli.blogfa.com/post/37</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و هفتم</title>
<link>https://simingoli.blogfa.com/post/36</link>
<description>خدایا ازت ممنونم که از هر نعمتی به دور بودم نعمت یه دوست خوب که بهم دادی از ته دل تورو شکر می گویم که فراموشم نکردی و توی این دنیا رهام نکردی! دوستی که بی منت با من یه راهی رو هم قدم می شه که معلوم نیست بتونه به اون موفقیتهای لازمه برسه یا در اون بن بست واپسین لحظات می مونه تا مدتی نگرانش بودم ولی وقتی تبسم رو در لباش دیدم کمی از اون دلهرگی دست برداشتم و آرومتر شدم. مدیرۀ مدرسه خانوم عباسی تا کارنامه هامونو دید گفت پس با دو تا دختر درسخون مواجه ام امیدوارم</description>
<pubDate>Tue, 11 Dec 2012 14:20:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>simingoli</dc:creator>
<guid>simingoli.blogfa.com/post/36</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و ششم</title>
<link>https://simingoli.blogfa.com/post/35</link>
<description>دستام به کار نمی رفت حرف نیوشا آتیش زد به جونم اونم به شقایق که توی خانوادۀ درست حسابی بزرگ و تربیت شده و از این که داره خورد می شه چنین داغون شدم برای همینه افکارم درگیر شده و حال ناخوشی دارم یه آن جارو رو از دستش گرفتم و هر کاری کرد تا پس بگیره نمی ذاشتم اما این بار اون پیروز شد و در حین این کشو واکشا گفت نباید به خاطر حرفای ناشایست اونا این قدر حالت ناجور بشه آره می دونم به خاطر منه اما دوست ندارم دوستم با این رنج زندگی کنه که کسی متوجۀ مشکلاتش نشه من</description>
<pubDate>Thu, 29 Nov 2012 15:10:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>simingoli</dc:creator>
<guid>simingoli.blogfa.com/post/35</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و پنجم</title>
<link>https://simingoli.blogfa.com/post/34</link>
<description>ا ز این که چنین رفتار قشنگی از شقایق دیدم بیشتر از دست نیوشا که این چنین گفت حرص خوردم و توی این لحظه دلم می خواست که سرم رو به دیوار بکوبم چرا اینقدر این دختر مغروره البته در مورد اینا که نمی شه گفت مغرور همون صفت بی فرهنگ بودن بهتره آخه این رفتارا نازیباست و دور از ادبه ولی چه می شه گفت فقط باید شنیدو دم نزد تو افکار عمیقی فرو رفتم شقایق به دنیای عادیم برم گردوند مونا چته چرا تو فکری؟ این حرکاتش باعث می شه تا بیشتر خجالت بکشم و سرم رو بندازم پایین.</description>
<pubDate>Sun, 04 Nov 2012 11:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>simingoli</dc:creator>
<guid>simingoli.blogfa.com/post/34</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و چهارم</title>
<link>https://simingoli.blogfa.com/post/33</link>
<description>آفتاب داره به غروب غم انگیز سلام می کنه و جاشو می ده به قرمزی و می شه گفت واقعاْ دلگیره صدای غم بیشتر در درونم به آواز در می آد و بیشتر احساس پریشونی می کنم از رنگ قرمزخورشید هراسانم می گه بهم باید برگردم خونه و از دوست عزیزم جدا شم ما با هم یه روز خاطره انگیزی رو گذروندیم چقدم عالی بود و همراهم همیشه و همه جا این روز دل انگیز تو یادم زنده می مونه و هیچ وقت فراموشش نمی کنم اون لحظۀ سخت رسیدبا شقایق خداحافظی کردم با یه عالمه ناراحتی برگشتم نه این که خوش</description>
<pubDate>Sat, 20 Oct 2012 14:38:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>simingoli</dc:creator>
<guid>simingoli.blogfa.com/post/33</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و سوم</title>
<link>https://simingoli.blogfa.com/post/32</link>
<description>خوابم نمی برد تمام وقت بیداربودم به شقایق فکر می کردم حالا که خونه زندگیمو از نزدیک دیده چه فکری در موردم می کنه درسته حس خوبی بهش داشتم اما نمی دونم آیا اونم همچین حسی نسبت به من داره یا نه خیلی دلشوره داشتم نمی تونستم یه لحظه چشامو ببندم همش پشیمون بودم کاش می رفتم خونشون اون اینجا نمی اومد خدایا این چه کاری بود که من کردم و سرزنشم هیچ فایده ای نداره چیزی که نباید اتفاق می افتاد حالا افتاده پس این همه ناراحتی چه دردی رو دوا می کنه از این دنده اون دنده</description>
<pubDate>Sat, 13 Oct 2012 07:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>simingoli</dc:creator>
<guid>simingoli.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و دوم</title>
<link>https://simingoli.blogfa.com/post/31</link>
<description>با اومدن مامان از بالا جریانو گفتم حسابی خوشحال شد در حین خندۀ شادی که از لباش می دیدم امکان نداشت که ساکت بشینم همراهیش کردم تا توی این سهمی که براش هدیه اوردم شریک شم حالا مامانم بیشتر از پیش از دستم راضیه و دلخوری نداره صبح از راه رسید زمزمه های باد از لابه لای برگهای زرد درختان که جابه جا میشن به گوش میرسه ویه هوای سرد که بند بند استخونامو به لرزش در می آره از اون وز وز باد سرد پاییزی احساس می شه و دلم می خواست هر چه زودتر پام به مدرسه برسه و گرم شم</description>
<pubDate>Tue, 09 Oct 2012 07:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>simingoli</dc:creator>
<guid>simingoli.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و یکم</title>
<link>https://simingoli.blogfa.com/post/30</link>
<description>ابرهای سیاه سرتاسر آسمون رو گرفته بود وصدای بارون به گوش می رسید کش کش برگهای زرد زیر پام با گرفتگی آسمون یه حال وهوای خاصی تو وجودم به نمایش گذاشته بودن وبه سمت آرزوهام هولم می دادن که مبادا فراموششون کنم و همیشه و همه جا یادشون کنم که هدفام از دستم در نرن صندوقچۀ آرزوهام وسیعه و گویی خیلی افکاری دارم که همشون آرزوهام هستن که باید بهشون برسم که رسیدن به تک تکشون نباید یه خواب یا یه رویا باشه باید به حقیقت تبدیل بشه که امیدوارم همینم بشه این حیاطو رد</description>
<pubDate>Sat, 06 Oct 2012 10:46:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>simingoli</dc:creator>
<guid>simingoli.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
</channel>
</rss>
