بعد از شنیدن این خبر خوب احساس می کنم دنیا یه رنگ دیگه شده آسمون به روم لبخند می زنه زمین زیر پام
 
هموار شده و خورشید نورشو بیشتر کرده و درختان شادابتر شده اند و انگار من هم حسابی تغییر کرده ام که به

دنیا اینجوری نیگاه می کنم شقایق همچنان کنارم ایستاده و شاد بودنونو با هم تقسیم می کنیم هر دو در یه

دانشگاه پذیرفته شدیم و بینمون فاصله نیفتاده فقط همچنان نگران مادرم هستم با شنیدن چنین خبری نکنه

دگرگون احوال بشه و من چه کار کنم طاقت نمی آورم شقایق این دفعه به دادم رسیدو گفت مونا بسه بریم تو ما

هنوز تو کوچه ایم به خودم اومدم دیدم وای راست می گه من چقدر حواس پرتم پس سریع از محیط کوچه دور

شدیم و برگشتیم داخل حالا هر دو نشسته ایم و منتظر اومدن مامان چه جوری بهش بگم خیلی منتظر بود و من

خیلی بهش امیدواری نمی دادم که اگر خدای نکرده قبول نشدم براش ضد حال نشه و ناراحت بشه پس حالا

موندم که چه جوری بگم شقایقم کنارمه و اون هم حال منو درک می کنه یه آن یاد خودش افتادم راستی شقایق

خانوادت چی پدر و مادرت می دونند سرشو تکون داد بله چون اونا هم همراهیم می کردند تا من بتونم ببینم

خوش به حالت حالا من چه کار کنم منظورم مامانمه نکنه یه وقت حالش بد بشه می شناسمش چون همش

دلنگران بود و خیلی پرس و جو می کرد شقایق گفت خالا غصه نخور دوتایی یه جوری می گیم که از حال نره با

این حرفش دلم محکم شد که خداروشکر باز شقایق هست و تنها نیستم تمام این انتظارها به پایان رسید و

صدای پای مامان شنیده می شه نفس تو سینم حبس شد قلبم از یه ثانیه شمارم تندتر می زنه خودم دارم پس

می افتم چه برسه مامان وقتی درو باز کرد خداییش کم بود که از حال برم فقط دیدن روی ماهش انرژیه تحلیل

رفتمو برگردوند سرجاشو محکم نشسته بودم مامان گویی به دلش افتاده بود چون چشماش گرد شده این موقع

صبح شقایق رو در اینجا می بینه هرچند سعی می کنه نگاه متعجبشو قایم کنه ولی هم من وهم شقایق متوجه

ی نگاه متعجبانه اش شدیم پاشدم و رفتم پیش مامانم دستاش  یخ کرده حالا نمی دونم به خاطر کار زیاده یا

افت فشار هنوز که نشنیده اینجوری ترسیده وای که بشنوه لابد پیش بینیم از آب در اومد و ... شقایقم بلند شد و

منو همراهی کرد اون یکی دست مامانمو گرفت و دعوت به نشستنش کرد مامان همچنان نیگامون می کرد و

حرفی نمی زد لحن صدامو شادتر کردم و سعی کردم تا با زبان راحت تر بهش بگم مامان نگران نباش شقایق برای

 خبر خوش این موقع اینجاست مامان که تا الان بی حرف شده بود آب دهنشو قورت دادو با لحنی یواش گفت

مامان بگو دارم می میرم این خبر خوش چیه خودمو لوس کردمو مامان خواهش سعی کن آرامش خودتو حفظ کنی

این خبر خیلی خوبه همونی که مدتها منتظرش بودی و تک تک ثانیه هارو می شمردی یادته! مامان که تا چند

ثانیه پیش از حالت نرمال خارج شده بود رنگش برگشت سرجاشو گفت مامان من به خدا نگرانم بگو چیه یه آن

صداش بلند شد تازه یادش اومد چون من به نکته ی خوبی اشاره کرده بودم فوری گرفتو گفت نکنه مامان برای ...

نذاشتم حرفشو تا ته بره آره مامان نتیجه ی کنکورو اعلام کردن مامان دستی رو قفسه ی سینش گذاشتو نفس

بلندی کشیدو گفت حالا بگو دخترم چی شده شقایق این دفعه از موقعیت استفاده کردو گفت مونا پزشکی قبول

شده مامان یه آن شوکه شد ولی از حال نرفت من که سرجام خشکیده بودم و شقایق پرید برای مامان آب قند

درست کردو مامان رنگش عالی شد و از خوشحالی اشک شوق روی صورت مثل ماهش جاری شد و هر سه

همراهیش کردیم و اشکهای شوق روی گونه هامون می لغزید و تازه وقتی در مورد رتبمم شنید بیشتر شادی از

خودش نشون داد خلاصه یه روز خیلی خوبی داشتیم بار سنگینیه این زندگیه سخت امروز روی زمین گذاشته

شده و مامان احساس سبکبال بودن داشت و هر بار چشش به من و شقایق برخورد می کرد هر دومونو از

خوشحالی تنگ بغلش می چسبوندو می گفت شما دوتا سرفرازم کردید و نمی دونم با چه زبانی ازتون تشکر کنم

که رو سفیدم کردید امیدوارم همیشه و همه جاهمچنان موفق و پیروزو سربلند باشید این دعای من برای همیشه

بدرقۀ ادامۀ راه پیشرفتتون باشه و هر دومونو غرق بوسه کردو برامون یه ناهار مفصل اونچه که از توان مادیمون بر

می اومد درست کرد من هم چون می دونستم مامان شاید نتونه از پس کارای بالا بر بیاد کمکش کردم که

خرابکاری نکنه آخه شنیدن این خبر باعثه افت کاریش می شه و غذای اونارو خوب در دست تهیه نبینه نمی خوام

با بددهنی اونا مواجه بشه پس با شقایق به کمکش شتافتیم تا هر چه زودتر کاراش روبه راه بشه بلاخره تا

نزدیکای ظهر تونستیم تمام کارا رو راست و ریست کنیم و هنوزم اونا چیزی نمی دونند که اگه بفهمند نمی دونم 

چه کارقراره با ما داشته باشند شایدم براشون مهم نباشه خلاصه تا اونروز صبر می کنم تا ببینم سرنوشت چی

برام خواسته حالا هم مدرسه برامون کلی جشن و تدارک دیده و خانوم بهمنی مدیرۀ مدرسمون از ذوق کلی 

بغلمون گرفت هم باعث سر افرازی مدرسش شدیم و هم اسم مدرسش تو منطقه به عنوان یه دبیرستان خوب

یاد بشه و حالا تعداد متقاضی در این دبیرستان زیاد شده منو شقایقم از خوشحالی فقط می خندیم و تبسم به

لبیم از جشنی که دبیرستان برای این موفقیت برامون گرفته بود بلاخره به اتمام رسید و برگشتیم خونه پدر و مادر

 شقایق در این جشن حضور نداشتند می دونم اون به خاطر من نذاشته تا اونا هم باشند عجب دختر کار درستیه

 موندم چه کار کنم تا جبران این همه محبتاشو بکنم تا یه مسیری هم مسیر بودیم از اون جا به بعد راهمون

 از هم جدا شد یک لحظه دم در خونه قلبم از حرکت ایستاد چون آقا پیمانو دم در ایستاده دیدم تا نگاش به من

افتاد بی درنگ به سمتم اومد و سلامی بلندو بالا که نشون می ده خیلی خوشحاله و من هم البته ناگفته نماند

خیلی خیلی خوشحالم بیش از حد حالا اون هم لبخند به لب می بینم اون هم شنیده و اومده تا بهم تبریک بگه

خانوم گل کاشتی این موفقیت رو بهتون تبریک می گم و کلی حرفای امیدوار کننده بهم زد که این پسر با تمام

افراد توی اون خونه فرق داره همیشه به من لطف و محبت داشته و من هم اولش خجالت می کشیدم چی بهش

بگم فقط به همین جمله بسنده کردم ممنون شما لطف داری و همینو گفتم سرم رو زیر انداختم اونم فهمید که من

خجالت می کشم خیلی واینستاد ولی یه کادویی دستم دادو رفت یعنی با دیدن این هدیه بیش از حد خجالت

کشیدم طوری که عرق روی پیشونیم نشت و تمامی بدنم گر گفت حتی نتونستم بپرسم برای چی یا حتی

تشکری کنم فوری سوار ماشینش شد و رفت دستگیرۀ در و نمی دیدم که باز کنم و برم داخل هنوز تو شوک

اساسی به سر می بردم....