
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر ۱۳۹۱ ساعت 18:25 توسط سیمین
|
آفتاب داره به غروب غم انگیز سلام می کنه و جاشو می ده به قرمزی و می شه گفت واقعاْ دلگیره صدای غم بیشتر در درونم به آواز در می آد و بیشتر احساس پریشونی می کنم از رنگ قرمزخورشید هراسانم می گه بهم باید برگردم خونه و از دوست عزیزم جدا شم ما با هم یه روز خاطره انگیزی رو گذروندیم چقدم عالی بود و همراهم همیشه و همه جا این روز دل انگیز تو یادم زنده می مونه و هیچ وقت فراموشش نمی کنم اون لحظۀ سخت رسیدبا شقایق خداحافظی کردم با یه عالمه ناراحتی برگشتم نه این که خوش نگذشت عالی بود فقط جدایی سخته و به سمت خونه می دویدم کوچه ها رنگ شب گرفته و تاریکی همه جارو فرا گرفته و این که می دوام تا زودتر به خونه برسم به خاطر تاریکی هواست وقتی وارد حیاط شدم گوشم با صدای بازی و خنده های اون دوتا خوب آشنا ست( پارمیدا و نیوشا )دارند توی حیاط دوچرخه سواری می کنند و و صدای فریاداشون از خوش گذرونی های زیادی به اوج اسمونم می ره اونقدم خودشونو گرفتن تا این حد که وقتی سلامم کردم جوابمو ندادند می دونستم که منو نمی بینندو جوابمو نمی دن ولی با این رفتاراشون کاری ندارم فعلاْ زندگی ما دست اوناست نباید نقطه ضعف دستشون بدم پس مجبورم از کنار این رفتاراشون بگذرم سریع لباسامو عوض کردم هنوز زمان باقیست تا بتونم غذا هم درست کنم دست به کار شدم و شامو آماده کردم تا وقتی مامان از کارای بالا خلاص شد بیاد پایین در کنار هم غذامونو بخوریم درسته چیز ساده ای درست کردم در همون حدی که از دستانم بر می اومد درست کردم ساعت نشون می ده که تا اومدن مامان وقت زیادی مونده پس به سمت بالا حرکت کردم تا کمکی به مامانمم کرده باشم هنوز صدای شادی اون دوتا داره می آد دارند حسابی بازی می کنند دنیای اونا با من فرق داره تو خوش گذرونی غرقند اما ما برای دو تا لقمه نون باید هنوز بدوییم و دست به کارو فعالیت بزنیم و از نیروی بدنی استفاده کنیم البته این به خاطر خودم نمی گم به خاطر عزیزترین موجود عالم که همون مامانمه می گم این همه داره زحمت می کشه دریغ از یه روز خوش و آرامش دار بازم از کنارشون رد شدم به مامان رسیدم اونقدر کار براش تراشیده بودن که وقت سر خواروندنم نداشت چشای همیشه مهربونش رو بهم انداخت و گویی دنیارو بهش دادند با لحن همیشه گرمش و می شه حتی آثار خستگی رو از همون کلامشم شنید فقط برای این که من نبینم پرسید دخترم خوش گذشت به خدا به زور جلوی اشکامو گرفتم مبادا غم بشینه روی صورت مثل ماهش و اون بغض لعنتی رو سر جاش نشوندمو گفتم آره مامان جونم و سرم رو انداختم پایین تا چهرۀ دردمندشو نبینم آخه طاقت ندارم کارشو ول کرد اومد سمتم دستای گرمشو روی صورت یخ کرده ام گذاشتو حتی گرمای دستاش خونو تو رگام به جریان انداخت دخترم چیزی شده سرتو بالا بگیر اما من همچنان غمگین بودم مامان صورتشو به سمتم اوردو بوسیدم دخترم چرا ناراحتی آخه مامان شما.... می دونست چی می خوام بگم .........قرار شد عزیز دلم دیگه نگی این وظیفۀ یه مادره پس تو باید درس بخونی و هم به موقع گردشبری تا حوصلت سر نره اگه می خوای ازت راضی باشم باید به حرفم توجه کنی و دیگه هم غصه رو از خودت دور کن مگه نمی بینی طاقت نمی آرم و اشک دور چشماش حلقه زد حالا نوبت منه که آرومش کنم باشه مامان جونم غلط کردم که شمارو رنجوندم تورو خدا ...........این دفعه مامان گفت باشه به شرطی آروم می شم که لبخندو برگردونی به لبات اینو که گفت نتونستم خلاف گفتش عمل کنم و تبسم زدم حالا که آروم شدنم رو دیدو فوری صداشو صاف کردوگفت بدو سالاد درست کن که صداشون باهاش یک صدا گفتم در می آدحالا و هردو زدیم به خنده آباریکلا دختر گلم همیشه بخند تا دنیا به روت لبخند بزنه دیگه نبینم الکی غصه بخوری بدو که دیر شد دخترم. بهتر شدم و از اون حالت غمدار بودن دست برداشتمو شدم همون دختری که مامانم انتظارشو داشت سرزنده و شاداب و حین کارکردن همۀ ماجرای امروزو که با شقایق بیرون رفته بودم تعریف کردم و با ذوقم گوش می داد وقتی با هر تعریف کردنم چهرۀ همیشه خندونشو می دیدم از خدا می خوام همیشه این تبسم رو لباش بمونه و همراهش باشه وقتی سالادو آماده کردم تو یخچال گذاشتم تا یه کاری دیگه ای انجام بدم می دونم وقتی داره غذای مفصلی درست می کنه اونا مهمون دارند گویی خانوادۀ پارمیدان میز شامو چیدم و تقریباً کاری که می تونستم انجام دادم برگشتم به سمت پایین تا غذارو گرم کنم توی تاریکی دم در اتاق صدای آشنای آقاپیمان به گوشم خورد اولش ترسیدم چی شده ؟ اون اینجا چه کار می کنه بایدم بترسم قلبم به تلاطم در بیاد آقا پیمان یه آن خجالت کشید که منوترسونده با شناختی که ازش دارم می دونم از کاری که کرده عذرخواهی می کنه و خودمو آماده کردم برای این لحنش معذرت خواهی کرد بعدش گفت منتظرتون بودم تا بیاین و چند تا کتاب براتون آوردم به دامنۀ اطاعاتتون اضافه بشه یه لحظه موندم هم خیلی با احترام حرف می زنه هم این که برام کتاب خریده چشمامو به سمتش دوختم اونم انگار از نیگاه متعجبانه ام فهمید که چی می خوام بگم و محکم و با لبخند گفت آخه دختر درسخونی هستی و هم این که از تنهایی در بیای لااقل کتابای غیر درسی بخونیدهمش همین بود حالا که اینجوری دیدمش با خودم می گم چه جالب چقدر این اقا پیمان به فکر منه موندم با این اخلاقش و قیافش چرا تا الآن زن نگرفته؟ این علامت سئوالیه که همش ذهن منو مشغول می کنه اون تنها فردیه که خیلی به من احترام می ذاره با این که خیلی از من بزرگتره باید من احترام بذارم ولی همش اونه که برام ارزش قائله و هیچ وقت دلم رو نلرزونده فوری تشکری کردم و کتابو ازش گرفتم اونقدر کارش قشنگ بود چون اولین نفریه توی این خونه که به من چنین محبتی می کنه و باید با احترام باهاش رفتار کنم حسابی ازش تشکر کردم اونم گفت قابل نداره و توی اون تاریکی گمش کردم دل تو دلم نبود که ببینم چه کتابیه هنوزم تو فکر کار خوبش بودم قبل از اینکه برم سروقت کتاب غذارو گرم کردم کتابو باز کردم سری کتابهایی در مورد علم برای نوجوانان بود عجب کتابیه وقتی صفحشو جلوی چشام دیدم اونقدر جذبش شدم که نفهمیدم ووقت و زمان از دستم خارج شد تا به خودم اومدم نزدیک بود غذام بسوزه به موقع از عالم کتاب دست کشیدم وگرنه ممکن بود مامانم دلخور شه که چرا حواسم نبوده خداجون ممنونم به موقع خبرم کردی مامان پیداش شد پس سفره رو سریع پهن کردم تا غذامونو بخوریم بعد برم به ادامه خوندن کتاب ساعتها سرم تو کتاب بودو من تو دنیاش غرق شدم خودم متوجه نشدم مامان بهم گفتش دخترم خداروشکر سرت رو داری گرم می کنی و من کمی آرامش پیدا می کنم آخه وقتی وارد شدم تو اونقدر غرق مطالعه کردنی متوجه ام نشدی و جای خوشحالی داشت که اینقدر دخترم حوصلش سر نمیره و سرگرمی جدیدی داره چیزی نگفتم که این کتابو کی بهم داده شاید ناراحت شه که چرااز دست اونا چیزی گرفتم بدش می آد که کسی به من چیزی بده مخصوصاً از طرف اینا مامان فکر کرد که شقایق این کتابارو داده برای همین زیاد کنجکاوی نکرد امشبم مثل شبهای پیش اومد ودیگه وقت خواب رسیده اما چون من سرگرمی جدیدی داشتم رفتم توی حیاط تا زیر نور چراغ مطالعه کنم هوا خوب بود وفضای حیاط این موقع شب دیدنی بود لامپا روشن درسته زیاد نور توی حیاط پخش نبود اما همون سوی کم واقعاً دیدنی بود صدای جیرجیرک ها فضای اینجارو خواستنی تر کرده دیگه احساس تنهایی نمی کردم چون ااین صداها هم بامن بیدارن گاهی هم صدای باد شاخو برگارو تکون می داد و آهنگش تمام دنیای منو پر کرده بود و آرامشو به من برگردوند کتاب به دست توی این فضا جا خوش کردم بازم نفهمیدم که ساعت به دو رسیده بود ومن همچنان بیدار بودم از سوزشی که به چشمام افتاد وقت خوابمو یاداوری می کرد به سمت رختخواب خیزی بر داشتم و به دنیای خواب ورویاهایش قدم گذاردم وبا یه دنیا آرزو به خواب رفتم صبح شده ساعت به ده داشت نزدیک می شد که از خواب ناز دست کشیدم صبحانه رو خوردم وبعد از جمو جور کردن دوباره به سراغ کتاب رفتم تازه سرم گرم خوندن بود که صدای در اومدآخ جون شقایقمه از خوشحالی جیغی زدم هر دومون خوشحالیمونو اینجوری نشون می دیم اونم تنهاست و حوصلش توی خونه سر میره اومده بود پیش من تا با هم باشیم دیدنش در چنین شرایطی که یه عالمه براش حرف دارم باعث خوشحالی بیشترم شد حالا هم مامان نیست و مادوتا تنهاییم بهترین وقت تا براش بگم جریان کتاب رو که گفتم شقایقهمیشه یه لبخند قشنگی رو لباش دیده می شه گفت چقدر کارخوبی کرده تا تورو از تنهایی در بیاره عجب پسر دلسوزیه راست می گه شقایق چقدر این پسر دلسوزه تا به حال به این خصوصیت اخلاقیش فکر نکرده بودم گفتۀ شقایق بردم به دنیای آقا پیمان که چقدر خوبه من تا به حال مثل اون ندیدم حالا شقای مشتاق شد تا کتابارو ببینه از اون عالم در اومدم بهش گفتم مامانم نمی دونه وگرنه ناراحت می شه یعنی این که مراقب باشه جلوی مامانم چیزی نگه حالا شقایق بدتر از من چشاش که به این کتاب خورد مشغول خوندن شد این جدیدترین کتابه و شقایق نداشته بعد از اون همه خوندن احتیاج به آزادی داشتیم برای همینه کلی گپ زدیم از مدرسه گفتیم یاد رویا کردیم که چقدر بامزهه یاد معلما چه دورانیه مدرسه واقعاً قدرشو نمی دونیم حالا که ازش دوریم تازه می فهمیم اگه اون دوران نباشه تمام عمرمون به تباهی می ره و ما نمی فهمیم چقدر تابستون حوصلمون سر می ره از بیکاری اگه برنامه ای نداشته باشیم حوصلمون سر میره البته شقایق کلاس زبان می ره برنامه ای برای خودش داره یه دفعه شقایق گفت مونا می خوای از این به بعد کتابای زبانمو بیارم تو هم بخونی و زبانت رو بیشتر از این قوی کنی منم اونقدر خوشحال شدم که تو پوست خودم نمی گنجیدم فوری گفتم آره یهو از جا پرید گفت الآن میام گفتم کجا؟چرا یه آن بلند شدی اتفاقی افتاده؟ دم در بودش برگشت سمتم نه عزیزم بر می گردم یه طوری گفت حس کردم می خواد یه کاری بکنه نکنه می خواد کتابای زبانشو بیاره یه آن از سرجام بلند شدم تا جلوشو بگیرم اما دیر شده اون رفته چند دقیقه بعد با یه بغل کتاب پیشم اومد بازم خجالت اومد سر وقتم و با لحن شرمندگی چرا شقایقم با این عجله اوردی نمی خواستم بهت زحمت بدم شقایق دستای مهربونشو به سمتم دراز کرد تو بهترین دوستمی هر کاری برات بکنم کمه من یادم نرفته وقتی از سال تحصیلی خیلی گذشته بود و تو چه جوری به کلاس رسوندیم حالا وظیفۀ منه تا جبران کنم این که کاری نیست رفتار و خرفای شقایق باعث شد تا تو لاک خجالت کشیدن بیشتر فرو برم و یرم رو انداختم زیز دستاشو گذاشت زیر چونمو سرمو بلند کرد گفت حالا بسه پس حجالت مجالتو بزار کنار و یه ماچی خوابوند کنار لپم و گفت بدو یه چایی بریز که تشنمه حالا بخند باشه مونای عزیزم رفتم آشپزخونه چای ریختم و دوتایی نشستیم و این نوشیدنی گرمو خوردیم اما این بار شقایق گیر داده بود که بخندم تا بیشتر پیشم بمونه لبخندی زدم ولی با هزاران عرق شرم راستی مونا بریم پیش مامانت حرفش یه پتکی شد روی سرم حالم دگرگون شد رنگش پرید چی شد مگه حرف بدی زدم بغضی که بیشتر وقتا سر راه گلوم می شینه دوباره پیداش شد نتونستم یه کلمه حرف بزنم اما شقایق نتونست تحمل کنه اصرار داشت که چه چیزی اینجوری ناراحتم کرد عجب کار بیخودی انجام دادم اون بیچاره رو ترسوندم صدامو صاف کردم گفتم نه نه چیزی نشده از این که تو اینقدر خوبی شرمندم می کنی شقایق لپامو گرفت از دست تو و دشتمو گرفت بدو بریم کمک مامانت مامان از دیدن شقایق همون حسی رو بهش دست می ده زمانی که منو می بینه بوسیدش و از دیدنش کلی خوشحال شد بی معطلی آستین بالا زد و سالادارو آماده کرد انگار واقعاً این کارهه حالا که شقایق پیش مامانم رفتم پایین تا غذارو گرم کنم سه تایی بعد از کلی کار کردن غذامونو خوردیم اماینقدر این ناهار مزه داد چون به جز مادوتا کس دیگه ای مهمون سفرۀ ما بود که وجودش تمام آرامشه و بودنش تو خونۀ ما آرزوییست که من همش دلم می خواست نفس اونم توی این خونه در جریان باشه با شقایق زدیم بیرون تا توی حیاط صفایی بکنیم بعد از این که مامان رفت ما هم به فضای باز بیرون قدم گذاردیم تا حسابی کیف کنیم نیوشا هم داشت توی حیاط با دختر خالش بازی می کرد تا چشمش به ما افتاد و گفت خودش کم بود یکی دیگه هم باهاشه داشتم از خجالت آب میشدم که چنین حرفی و ازش شنیدم اونقدر شقایق بزرگواره که تا شنید فقط یه لبخندی زد و چیزی دیگه نگفت
با اومدن مامان از بالا جریانو گفتم حسابی خوشحال شد در حین خندۀ شادی که از لباش می دیدم امکان نداشت که ساکت بشینم همراهیش کردم تا توی این سهمی که براش هدیه اوردم شریک شم حالا مامانم بیشتر از پیش از دستم راضیه و دلخوری نداره صبح از راه رسید زمزمه های باد از لابه لای برگهای زرد درختان که جابه جا میشن به گوش میرسه ویه هوای سرد که بند بند استخونامو به لرزش در می آره از اون وز وز باد سرد پاییزی احساس می شه و دلم می خواست هر چه زودتر پام به مدرسه برسه و گرم شم چون کنار بخاری میشینم وبدنم داغ می شه ومنم آرزویی جز این نداشتم که به مدرسه نزدیک شم تا گرم شم وقتی کلاس رو میبینم که همهمه توش غوغا می کنه یا حتی بعضی ازبچه ها آروم سر جاشون نشستن ودر انتظار اومدن دبیرعربی هستند اون همهمه به این آروم نشستن نمی خوره ولی در هر صورت منم کنار اون بچه های آروم و ساکت نشستم و چشم انتظار دبیرمون هستم تا این شلوغی رو به سکوت برسونه در چنین لحظه ایدیدن شقایق جایی بس خوشحالی داشت از چهرش مهربونی می بارید واون پوست سفیدش ودندونای ردیفش که انگار خداوند اون دندونارو دونه دونه تو دهنش کاشته وقتی کلام پر مهر و شیرین سلام از دهنش خارج شد دنیایی از مهر و عاطفه رو نشون می داد نمی دونم چرا حس خوبی بهش داشتم وهمش فکر می کنم نقش خواهر نداشته ام رو اون برام بازی می کنه ندای قلبم چنین چیزیرو بهم می گه سر جام که نشستم کنارم جای گرفت بغل دستیم نیومده بود آخه دیروزازحالتاش معلوم بود که سرما داره می خوره برای همین نیومده وبهترین موقعیت بودتا محکش بزنم وزیر ذره بینش بگیرم وخدا خدا می کردم که در موردش اشتباه نکنم واونی باشه که در موردش فکر می کردم الحق و والانصاف همون دختر مهربون بودش زنگ تفریح همش در کنارم بود ویه لحظه هم ازم دور نشد وبا بقیۀ بچه ها کلاً فرق داشت وتوی حرفاش هیچ کلمه ای دلیل بر ناز اوردن که چرا تو باید با من کار کنی وهیچ کلامی به نشانۀ اعتراض هم از دهنش خارج نشد وفقط احترام و احترام ومنم از این فرصت تنهایی استفاده کردم قراروبهش گفتم تا باهم درسامونو از امروز به بعد می تونیم دوتایی بخونیم چنان خوشحال شد که شورو شعف از چهرۀ زیباش دیدنی بود آدرسو بهش دادم و قرار ساعت چهار باهاش قرار گذاشتم و آدرسو بهش دادم البته یه کم دلشوره گرفتم حالا اگه خونه زندگیمو ببینه چی یه آن تو افکار عمیقی فرو رفتم که چی می شه پشیمون شدم کاش به خونشون می رفتم ولی حالا دیگه دیره باید قبول کنم این واقعیتو نمی شه پنهون کرد و با هیچ کس رابطه نداشته باشم اونم به خاطر موقعیتی که دارم و یه کم از اون دلشورگی و آشوب درونم خوابید و آرومتر شدم به سمت خونه در راه بودم و تمامی افکارم به اومدن شقایق درگیر بود و تو ذهنم آشوب شدهکمی به سرو وضع خونه رسیدم و همه جارو مرتب کردم مامانم نزدیکای ساعت سه اومد ناهارشو خوردو سریع رفت بازم مهمون دارن و سرش امروز شلوغه ساعت به چهار داشت نزدیک میشد و الآن دیگه باید زنگ در به صدا دراد وشقایق رو ببینم که انتظار به سر اومد وزنگ به صدا در اومد درو که باز کردم اون پشت در بود وبا یه سلام قشنگ ویه جعبۀ شیرینی اومد خونه مون کار قشنگی کرده بود واین که در موردش فکر می کردم که توی یه خونۀ اصیلو با فرهنگ بزرگ شده درست فکر کردم ولبخند بر لبانم نقش بست و ترس از وجودم رفت و جاش یه اطمینان خاطر نشست که این دختر شاید یه دوست خوب برام باشه چیزی که توی زندگیم سایش کمرنگ بود ومن به داشتنش همیشه توی رویا هام شیرو سفر می کردم الآن جلومه بازم شک داشتم وزمان میبره تا در موردش بشه به طور قطع قضاوت کرد شایدم اونم در مورد من همین فکرو می کنه خیلی دلم می خواست که میتونستم بفهمم که تو ذهنش چی می گذره ولی باید تو گذر زمان دید به خونمون وارد شد خیلی دلم بند بود که نگاشو از این که زندگیمو از نزدیک میبینه بخونم ولی اونقدر بشاش وهمراش مهربونی رو اورده بود که نتونستم دیدشو ببینم کنار پشتی نشست و با اون تبسمی که تو دهنش می چرخید وحجب وحیا ازش پیدا بود کنارش نشستم اونم بدون توجه به جایی که اومده بود در ضمن یه کلمه ای مثل ببخشید که مزاحمت شدم همش تو کلامش استفاده می کرد واین نشونۀ اینه که شاید احساس راحتی نمی کنه وشایدم خجالتیه هنوز در مورد رفتارش زوده که قضاوت کنم وبا هم ریاضی خوندیم وواقعاً دختر باهوشیست چون سریع می گیره و زود درسا جلو می ره فقط ریاضی وعربی مهم بود وباید براش برنامه ریزی می کردیم چون بقیشون حفظی بود وخودش باید تلاششو زیاد کنه تا به کلاس برسه داشت کم کم بینمون اون دیوار خجالت کمرنگ می شد وجاش صمیمیت نشست وبدون اینکه من ازش بخوام اون وقتو زمان تعیین می کرد تا با هم درس بخونیم معلومه که راضیه که خودش پیشنهاد می ده من چیزی نمی گفتم وقتی که اون می خواست تا با من جلو بره ویادش بدم دلم قرص شد که انگیزمو قوی کنم واعتماد به نفسمو بالا ببرم تا اونو به کلاس برسونمش وتمام اون روزو در کنار شقایق بودم واونم خوب درس می خوند و کمتر سعی می کرد حرف بزنه تا از این فرصتی که در کنار هم هستیم نهایت استفاده رو ببره معلومه که پشتکار داره و میخواد که خودشو به کلاس برسونه وعقب ماندگیشو جبران کنه یه حسه غریبی بهم می گه که بپرسم که چرا دیر به مدرسه آمده ولی بازم دلم نیومد شاید فکر کنه که من فضولم با این که این سؤال چند باری توی دهنم چرخید اما هر بار قورتش دادم تا از دهنم در نره شب شد وزمان رفتن شقایق رسیده وعقربه های ساعت دارند به نه نزدیک میشن وتاپ تاپ قلبمو میشنوم که به خاطر جدا شدنش داره به لرزش در می آد به بودنشض در اینجا عادت کردم پدر شقایق دقیق سر ساعت نه دنبالش اومد واونم خداحافظی کرد و منم که خیلی بهم خوش گذشته بود دوری از اون سختم شد از بس رفتار قشنگی داشت دیگه حس بدی بهش نداشتم درسته ما برای بازی وتفریح در کنار هم نبودیم وبرای خوندن ویاد گرفتن پیش هم بودیم وهمش استرس داشتم که آیا راضیست یا نه ولی چون پای یه نفر دیگه غیر از منو مامانم اینجا باز شده ویه کسی دیگه ای توی فضای این خونه نفس می کشید چیزی که همیشه آرزوشو داشتم اون حس بود که جدایی از شقایق خیلی برام غم انگیز بود ودلم می خواست حالا حالاها پیشم می موند ومنو از تنهایی رهایم می داد و گویی اقیانوس تنهایی داره خشک می شه و احساس یکه و تنها بودن بهم دست نمی ده ....
ابرهای سیاه سرتاسر آسمون رو گرفته بود وصدای بارون به گوش می رسید کش کش برگهای زرد زیر پام با گرفتگی آسمون یه حال وهوای خاصی تو وجودم به نمایش گذاشته بودن وبه سمت آرزوهام هولم می دادن که مبادا فراموششون کنم و همیشه و همه جا یادشون کنم که هدفام از دستم در نرن صندوقچۀ آرزوهام وسیعه و گویی خیلی افکاری دارم که همشون آرزوهام هستن که باید بهشون برسم که رسیدن به تک تکشون نباید یه خواب یا یه رویا باشه باید به حقیقت تبدیل بشه که امیدوارم همینم بشه این حیاطو رد برگهای زرد پاییزی عجب چیزیه که خیلی بهم حس زیبایی میده و تمامی آرزوهی قشنگی که دل بهشون خوش کرده بودم انگار دارن خودشونو نشون می دن این که فقط برای رسیدن به تک تکشون باید یه چیزو فراموش نکنم و همون چیزی که بارها با خودم و توی تنهایهام مکرر می گفتم این که حسابی درس بخونم .... هوای پاییزی به نظر اکثر آدما دلگیره ولی برای من چنین مفهومی نداره و به این فصل سال یه نگاه خاصی دارم وذهنم رو برای فرداهای بهتر درگیر می کنم واز تنهایی ای که ازش زجر می کشم در می آم وبه خوندن ویاد گرفتن بیشتر خودم رو سرگرم می کنم ویه جای خالی نمیذارم تا افکار پوچ تو وجودم جولان دهن و مرا از هدفام دور کننددرس خوندن یه تفریح وهمون طوری که همه ازبودن در کنار اسبابازیهاشون ویا از رفتن به یه جای گردشی کیف می کنند وخستگی از تن به درمی کنند دید من نسبت به کتابام ودرسام چنین وهرگز دوست ندارم اون روزی بیاد که این افکار خوب که رفیق تنهاییهام هستندازم جداشن اونوقت روز پایان راهه ومن توبن بست راه زندگیم گیرافتادم راه فرای برام نمونده وافسرده ملول میشم که خدا اونروز رو برام پیش نیاره... امروز که نزدیکای رو به پایانه برای من یه روز به یادماندنیه کنار مامان بودن و گردش توی کوچه هایی که پوشیده از برگهای خشک شدۀ درختانه و ذوق ناشی از دین این طبیعت عحیب که هر لحظش واقعاً دیدنیه مامان از بالا هنوز نیومده و منم نشستم کف اتاقو یه نیگام به کتابام یه نیگام به ساعت که کی می آد اونقدر چشم انتظاری کشیدم که خوابم برد با صدای مامان که بیدارم می کرد لااقل شامم رو بخورم بعد بگیرم بخوابم وقتی این آواز خوش به گوشم خورد مثل کسی که هوش از سرش می پره و به دنبال اون آهنگ می ره من از خواب دست کشیدمو بی اینکه نقی بزنم بلند شدم لبخندی که مهربونی رو به نهایتش می رسونه از تو صورت مثل ماهش دیدیده شدو جون گرفتم و خواب آلوده بودن از سرم پرید و سفره رو انداخت و شامم رو همچین می خوردم چند باری غذا پرید تو گلوم و به سرفه کردن افتادم حلا دوتایی در کنار هم نشستیم و غذامونو می خوردیم بعد از تموم شدن کارامون خوابیدیم آفتاب صبحگاهی چقدر زیباست خصوصاً گرماش که توی تابستونا زجر آوره اما این فصل سال دلچسبه توی این سرمای صبح زود اگه رنگ آفتاب دیده بشه دنبالش می گردی تا تن سردتو گرم کنه پس منم به دنبالش می گردم تا بلکه سردی تنم به گرمای آفتاب تبدیل بشه به مدرسه رسیدم و همچنان قدم در قدم آفتاب بودم کمی از روزاهای دیگه دیرتر رسیدم زنگ صف بستن به صدا در اومده جای همیشگیم وایسادم هرچی چشمام رو چرخوندم اثری از مریم نیافتم دلم گرفت به کلاس که وارد شدم پرسو جو کردم از یکی از بچه ها که همسایشونه گفت مریم از این مدرسه رفته اونقدر غصه نشست به دلم آخه دوستمو از دست دادم جای دیگه رفته می گفت ولی من باور نداشتم انگار حقیقت رو همیشه می گفت خلاصه کلی دلم براش تنگ شده دبیر ریاضی خانوم جورابچی وارد شد همراهش یه دختر نسبتاً خوش قیافه وارد شد به ما معرفیش کرد شقایق اونم با صورت مظلومانه ای که داشت به هممون سلام کرد پس از امروز یه شاگرد جدید وارد این کلاس می شه خانوم جورابچی پشت اون عینک چسبیده به بینیش صدام کرد یه لحظه قلبم به هیجان افتاد که چی شده این دبیر خشک و جدی نامم رو می بره ارتش وحشت به سمتم حمله ور شدن که سرجام همچنان خشکیدم یهو سارا با دستاش تکونم داد مونا با شما هستند تازه به خودم اومدم و گفتم بله خانوم... مونا جون از امروز شقایقو به تو می سپارم هماهنگش کن با کلاس ببینم که چه کار می کنی این ارتش وحشت قرار نیست که ترکم کنند برن بازم ترس و وحشت سراسر وجودمو از آن خودشون کردن که دست و پاهام در حال لرزیدنند شقایقم یه لبخندی تحویلم داد و تو چهرش حتی یه حرکت ناخوشایند ندیدم و با همون تبسم کنارم نشست پس قراره جای مریم بشینه یه لحظه به یاد مریم افتادم بغض تا نزدیکیهای گلوم رسید ولی به خاطر بودن تو کلاس از پیدا شدن قطره اشکام جلوگیری کردم که ظاهر نشن خیلی جالب نیست شقایق اونقدر رفتارش زیباست که نتونستم رفتار ناشایست باهاش داشته باشم که چرا جای بهترین دوستم نشسته درسته باهاش خیلی در ارتباط نبودم چون من نه تلفنی دارم و نه جایی که بتونم بهش آدرس بدم فقط توی مدرسه با هم دیگه دوست بودیم و همدیگرو همین جا می دیدیم حالا که نیست جای خالیش بیشتر به چشم می آد از امروز کارم در اومده باید به شقایق کمک کنم تا به کلاس خودشو برسونه خیلی جالبه تمامی دبیرا همینو ازم خواستند لابد وقتی توی دفتر دور هم می شینند می پرسن که کدوم شاگرد از همه زرنگ تره که اینجوری از من خواستند به شقایق یاری برسونم کسلو خسته بودم خدایا چه جوری؟ من که شرایطم طوری نیست که بتونم دعوتش کنم خونه اونجا با هم دیگه درس بخونیم یا حتی خودم برم خونشون من دختر پررویی نیستم که خونۀ کسی برم و حتی شاید مامانم مخالفت کنه بر سر دوراهی موندم و برای همینه تمام زنگ تفریح یه گوشه ای نشستم و حوصلۀ هیچ کاری نداشتم و از ذوقم کم شده یه آن صدای مهربونانه ای شنیدم برگشتم به سمت صدا شقایق بود نشست کنارم پس معلم جدیدم شما هستی؟ چقدر راحت ارتباط برقرار کرد موندم که چه جوری جوابشو بدم توی رفتارش کمال ادب دیده می شه آب دهنمو قورت دادم و صدامو صاف کردم و بعدش سرمو انداختم پایین گفتم آره می بینی!!! اونم لبخند زیبایی همونی که صبح جلوی بچه ها داشت گفت اشکالی نداره اگه ازت بخوام کی بهم کمک می کنی دهنم خشکید چشام سرجاشون خبی حرکت موندن چه سئوال سختی ازم پرسید جواب دادن بهش خیلی سختم بود ولی باید یه چیزی بگم گفتم بهت می گم یا تو بیا خونۀ ما یا من می آم خونۀ شما اینو که شنید انگار یکی تمام دنیارو دودستی تقدیمش کرده این همه شاد شد و برق شادی توی چشاش دودو می کرد گفت باشه پس منتظرتون هستم تا به من بگید و بلند شدو رفت نفس راحتی کشیدم تا لااقل آرامش ازم رخت بر نکنه که خیلی بهش احتیاج دارم خوب که بهش می اندیشم چه دختر مهربونو خوش قلبیه هیچ اعتراضی نکرد که معلما چرا حوالش دادند به سمت من چون این رفتارو ازش ندیدم خیلی خیلی خوشم اومد پس ممکنه جای مریمو برام پر کنه. زنگای بعدی یک به یک نواخته شد و کلاسا هم به پایان راه رسید زمان رفتن به خونه رسیده از مدرسه تا خونه تمام راه چهرۀ دوست داشتنی شقایق جلوی چشمام بودکه به نظر می آد که باید دختر گلی باشه از خودراضیو لوسو ننر نیست چون از این جور دخترا واقعاْ بدم می اد و همۀ افکارم به سمتش می چرخید یهو یه ماشین کنارم ترمز کرد خودش بود با مامانشه چه مامان شیکو مهربونی داره با لحن گرمی که داشت ازم خواست برسونم ولی نپذیرفتم روم نمی شد همین پیاده برم بهتره و اونا هم رفتند معلومه رفتارش به مامانش رفته آخه برخورداش شبیه مادرشه به خونه که رسیدم بوی غذای لذیذ تمام خونه رو گرفته بود و مامان با دستپخت خوبی که داره بایدم چنین بویی توی فضای خونه بپیچه واز همه مهمتر اینه که اونم در اون لحظه پیشم بود چرا که نیوشا هنوز مریضه و خوب نشده و بازم خوردن ناهار بهم مزه داد چون با هم بودیم مدتها بود که ازهم دور شده بودیم وبیماری نیوشا بهترین بهانه ای هست که در کنار هم باشیم ومن همۀ کارارو انجام دادم تا مامان کمی خستگی در کنه و آرامش داشته باشه واز مدرسه واز شاگرد جدید براش تعریف می کردم و مامانم با تمامی وجودش گوش می داد حتی وسط حرفمم نمی اومد که مبادا کلمه ای از ذهنم بپره ویادم بره از این که معلما به من اطمینان دارن تا به شقایق توی یادگیری درسا کمکش کنم دلم محکم شد واطمینان رفته بهم باز گشت که اونقدم تنبل نیستم واونا منو قبول دارن و انگیزم برای یادگیری بیشتر دوچندان شد ویاد شقایق یه لحظه از ذهنم خارج نشد وتو فکرش بودم ودر موردش با مامانم مشورت کردم ومامان گفت هرچی خودت صلاح می دونی دخترم من مانعی نمی بینم پس مامانمم داره بهم اعتماد به نفس می ده توی تصمیم گیری متزلزل نباشم و بتونم خودم انتخاب کنم سکوتی کردم بعدش کام بسته شده رو به حرکت در اوردمو اگه بهش بگم بیاد اینجا چی ومامان گفت نمی دونم به آقای شمس بگو تا چیزی بهمون نگه الآن تنها لحظه ای بود که آرزو می کردم آقا ی شمسو زودتر ببینم چه جالب حتی مامانم مخالفت نکرد که خونشون نرم پس هم می تونم یهش بگم بیاد اینجا البته با اجازۀ اونا هم خودم برم خونشون مامان از موقعی که شنیده شنگول تر از همیشه هست و هر بار نیگام به چشمهای زیباش برخورد می کنه شادی می باره چون دخترش اونقدر درسخون هست که معلما روش حساب می کنند می دونم که در چنین افکاریه یه بار خواست به زبون بیاره اما بغضه نذاشت ماشین آقای شمس وارد پارکینگ شد دل تو دلم نبود نمیدونستم که چه جوری بگم اگه نه بگه چیکار کنم چاره ای ندارم خونشون می رم خدا کنه که قبول کنه اخم نکنه وجواب سر بالا بهم نده چقدر این لحظه دیدنش سختم بود قلبم داشت می اومد تو دهنم و استزس چند باری نزدیک بود جلوی حرکتو بگیره که نذاشتم و با کمال اعتماد رفتم جلوبالاخره بعد از این پاهو اون پا بهش سلام کردم اونم با تعجب پاسخم رو داد بایدم تعجب می کرد چون هیچ وقت منو تو پارکینگ نمی دیده چی شده که یه دفعه جلوش ظاهر شدم وگفت چیه حرفتو بزن خسته ام می خوام برم سرم رو انداختم زیر و درخواستمو گفتم و ازتون می خوام که اجازه بدی گفتش افرین خوبه درست اینقدرعالیه که باید به کسی آموزش بدی باشه هیچ اشکالی نداره چون شاگرد زرنگی هستی حرفی ندارم ولی سرو صدا نکنی میتونی به دوستت بگی بیاد اینجا اونقدر خوشحال شدم که نمی تونستم که چه حرکتی از خودم نشون بدم فقط گفتم مرسی واونم چیزی نگفتو رفت اون فاصلۀ از پارکینگ تا اتاق که به نظر طولانی می اومد فاصلش تا خونه کم شد همش به خاطر این بود که تو ابرا راه می رفتم وباورم نمیشد که کلام آره رو ازش شنیدم انرژی گرفتم چقدر آقای شمس مرد خوبیه که اجازه داد