بیست و چهارم

 

   آفتاب داره به غروب غم انگیز سلام می کنه و جاشو می ده به قرمزی و می شه گفت واقعاْ دلگیره صدای غم بیشتر در درونم به آواز در می آد و بیشتر احساس پریشونی می کنم از رنگ قرمزخورشید هراسانم می گه بهم باید برگردم خونه و از دوست عزیزم جدا شم ما با هم یه روز خاطره انگیزی رو  گذروندیم چقدم عالی بود و همراهم همیشه و همه جا این روز دل انگیز تو یادم زنده می مونه و هیچ وقت فراموشش نمی کنم اون لحظۀ سخت رسیدبا شقایق خداحافظی کردم با یه عالمه ناراحتی برگشتم نه این که خوش نگذشت عالی بود فقط جدایی سخته و به سمت خونه می دویدم  کوچه ها رنگ شب گرفته و تاریکی همه جارو فرا گرفته و این که می دوام تا زودتر به خونه برسم به خاطر تاریکی هواست وقتی وارد حیاط شدم گوشم با صدای بازی و خنده های اون دوتا خوب آشنا ست( پارمیدا و نیوشا )دارند توی حیاط دوچرخه سواری می کنند و و صدای فریاداشون از خوش گذرونی های زیادی به اوج اسمونم می ره اونقدم خودشونو گرفتن تا این حد که وقتی سلامم کردم جوابمو ندادند می دونستم که منو نمی بینندو جوابمو نمی دن ولی با این رفتاراشون کاری ندارم فعلاْ زندگی ما دست اوناست نباید نقطه ضعف دستشون بدم پس مجبورم از کنار این رفتاراشون بگذرم  سریع لباسامو عوض کردم  هنوز زمان باقیست تا بتونم غذا هم درست کنم دست به کار شدم و شامو آماده کردم تا وقتی مامان از کارای بالا خلاص شد بیاد پایین در کنار هم غذامونو بخوریم درسته چیز ساده ای درست کردم در همون حدی که از دستانم بر می اومد درست کردم ساعت نشون می ده که تا اومدن مامان وقت زیادی مونده پس به سمت بالا حرکت کردم تا کمکی به مامانمم کرده باشم هنوز صدای شادی اون دوتا داره می آد دارند حسابی بازی می کنند دنیای اونا با من فرق داره تو خوش گذرونی غرقند اما ما برای دو تا لقمه نون باید هنوز بدوییم و دست به کارو فعالیت بزنیم و از نیروی بدنی استفاده کنیم البته این به خاطر خودم نمی گم به خاطر عزیزترین موجود عالم که همون مامانمه می گم این همه داره زحمت می کشه دریغ از یه روز خوش و آرامش دار بازم از کنارشون رد شدم به مامان رسیدم اونقدر کار براش تراشیده بودن که وقت سر خواروندنم نداشت چشای همیشه مهربونش رو بهم انداخت و گویی دنیارو بهش دادند با لحن همیشه گرمش و می شه حتی  آثار خستگی رو از همون کلامشم شنید فقط برای این که من نبینم پرسید دخترم خوش گذشت به خدا به زور جلوی اشکامو گرفتم مبادا غم بشینه روی صورت مثل ماهش و اون بغض لعنتی رو سر جاش نشوندمو گفتم آره مامان جونم و سرم رو انداختم پایین تا چهرۀ دردمندشو نبینم آخه طاقت ندارم کارشو ول کرد اومد سمتم دستای گرمشو روی صورت یخ کرده ام گذاشتو حتی گرمای دستاش خونو تو رگام به جریان انداخت دخترم چیزی شده سرتو بالا بگیر اما من همچنان غمگین بودم  مامان صورتشو به سمتم اوردو بوسیدم دخترم چرا ناراحتی آخه مامان شما.... می دونست چی می خوام بگم .........قرار شد عزیز دلم دیگه نگی این وظیفۀ یه مادره پس تو باید درس بخونی و هم به موقع گردشبری تا حوصلت سر نره اگه می خوای ازت راضی باشم باید به حرفم توجه کنی و دیگه هم غصه رو از خودت دور کن مگه نمی بینی طاقت نمی آرم و اشک دور چشماش حلقه زد حالا نوبت منه که آرومش کنم باشه مامان جونم غلط کردم که شمارو رنجوندم تورو خدا ...........این دفعه مامان گفت باشه به شرطی آروم می شم که لبخندو برگردونی به لبات اینو که گفت نتونستم خلاف گفتش عمل کنم و تبسم زدم حالا که آروم شدنم رو دیدو فوری  صداشو صاف کردوگفت بدو سالاد درست کن که صداشون باهاش یک صدا گفتم در می آدحالا و هردو زدیم به خنده آباریکلا دختر گلم همیشه بخند تا دنیا به روت لبخند بزنه دیگه نبینم الکی غصه بخوری بدو که دیر شد دخترم.  بهتر شدم و از اون حالت غمدار بودن دست برداشتمو شدم  همون دختری که مامانم انتظارشو داشت سرزنده و شاداب و حین کارکردن همۀ ماجرای امروزو که با شقایق بیرون رفته بودم تعریف کردم و با ذوقم گوش می داد وقتی با هر تعریف کردنم چهرۀ همیشه خندونشو می دیدم از خدا می خوام همیشه این تبسم رو لباش بمونه و همراهش باشه وقتی سالادو آماده کردم تو یخچال گذاشتم تا یه کاری دیگه ای انجام بدم می دونم  وقتی داره غذای مفصلی درست می کنه اونا مهمون دارند گویی خانوادۀ پارمیدان  میز شامو چیدم و تقریباً کاری که می تونستم انجام دادم برگشتم به سمت پایین تا غذارو گرم کنم توی تاریکی دم در اتاق صدای  آشنای آقاپیمان به گوشم خورد اولش ترسیدم چی شده ؟ اون اینجا چه کار می کنه بایدم بترسم قلبم به تلاطم در بیاد آقا پیمان یه آن خجالت کشید که منوترسونده با شناختی که ازش دارم می دونم از کاری که کرده عذرخواهی می کنه و خودمو آماده کردم برای این لحنش  معذرت خواهی کرد بعدش گفت منتظرتون بودم تا بیاین و چند تا کتاب براتون آوردم به دامنۀ اطاعاتتون اضافه بشه یه لحظه موندم هم خیلی با احترام حرف می زنه هم این که برام کتاب خریده چشمامو به سمتش دوختم اونم انگار از نیگاه متعجبانه ام فهمید که چی می خوام بگم و محکم و با لبخند گفت آخه دختر درسخونی هستی و هم این که از تنهایی در بیای لااقل کتابای غیر درسی بخونیدهمش همین بود حالا که اینجوری دیدمش با خودم می گم چه جالب چقدر این اقا پیمان به فکر منه موندم با این اخلاقش و قیافش چرا تا الآن زن نگرفته؟ این علامت سئوالیه که همش ذهن منو مشغول می کنه اون تنها فردیه که خیلی به من احترام می ذاره با این که خیلی از من بزرگتره باید من احترام بذارم ولی همش اونه که برام ارزش قائله و هیچ وقت دلم رو نلرزونده فوری تشکری کردم و کتابو ازش گرفتم اونقدر کارش قشنگ بود چون اولین نفریه توی این خونه که به من چنین محبتی می کنه و باید با احترام باهاش رفتار کنم حسابی ازش تشکر کردم اونم گفت قابل نداره و توی اون تاریکی گمش کردم دل تو دلم نبود که ببینم چه کتابیه هنوزم تو فکر کار خوبش بودم قبل از اینکه برم سروقت کتاب غذارو گرم کردم کتابو باز کردم سری کتابهایی در مورد علم برای نوجوانان بود عجب کتابیه وقتی صفحشو جلوی چشام دیدم اونقدر جذبش شدم که نفهمیدم ووقت و زمان از دستم خارج شد تا به خودم اومدم نزدیک بود غذام بسوزه به موقع از عالم کتاب دست کشیدم وگرنه ممکن بود مامانم دلخور شه که چرا حواسم نبوده خداجون ممنونم به موقع خبرم کردی مامان پیداش شد پس سفره رو سریع پهن کردم تا غذامونو بخوریم بعد برم به ادامه خوندن کتاب ساعتها سرم تو کتاب بودو من تو دنیاش غرق شدم خودم متوجه نشدم مامان بهم گفتش دخترم خداروشکر سرت رو داری گرم می کنی و من کمی آرامش پیدا می کنم آخه وقتی وارد شدم تو اونقدر غرق مطالعه کردنی متوجه ام نشدی و جای خوشحالی داشت که اینقدر دخترم حوصلش سر نمیره و سرگرمی جدیدی داره چیزی نگفتم که این کتابو کی بهم داده شاید ناراحت شه که چرااز دست اونا چیزی گرفتم بدش می آد که کسی به من چیزی بده مخصوصاً از طرف اینا مامان فکر کرد که شقایق این کتابارو داده برای همین زیاد کنجکاوی نکرد امشبم مثل شبهای پیش اومد ودیگه وقت خواب رسیده اما چون من سرگرمی جدیدی داشتم رفتم توی حیاط تا زیر نور چراغ مطالعه کنم هوا خوب بود وفضای حیاط این موقع شب دیدنی بود لامپا روشن درسته زیاد نور توی حیاط پخش نبود اما همون سوی کم واقعاً دیدنی بود صدای جیرجیرک ها فضای اینجارو خواستنی تر کرده  دیگه احساس تنهایی نمی کردم چون ااین صداها هم بامن بیدارن گاهی هم صدای باد شاخو برگارو تکون می داد و آهنگش تمام دنیای منو پر کرده بود و آرامشو به من برگردوند کتاب به دست توی این فضا جا خوش کردم بازم نفهمیدم که ساعت به دو رسیده بود ومن همچنان بیدار بودم از سوزشی که به چشمام افتاد وقت خوابمو یاداوری می کرد به سمت رختخواب خیزی بر داشتم و به دنیای خواب ورویاهایش قدم گذاردم وبا یه دنیا آرزو به خواب رفتم صبح شده ساعت به ده داشت نزدیک می شد که از خواب ناز دست کشیدم صبحانه رو خوردم وبعد از جمو جور کردن دوباره به سراغ کتاب رفتم تازه سرم گرم خوندن بود که صدای در اومدآخ جون شقایقمه از خوشحالی جیغی زدم هر دومون خوشحالیمونو اینجوری نشون می دیم اونم تنهاست و حوصلش توی خونه سر میره اومده بود پیش من تا با هم باشیم دیدنش در چنین شرایطی که یه عالمه براش حرف دارم باعث خوشحالی بیشترم شد حالا هم مامان نیست و مادوتا تنهاییم بهترین وقت تا براش بگم جریان کتاب رو که گفتم شقایقهمیشه یه لبخند قشنگی رو لباش دیده می شه گفت چقدر کارخوبی کرده تا تورو از تنهایی در بیاره عجب پسر دلسوزیه راست می گه شقایق چقدر این پسر دلسوزه تا به حال به این خصوصیت اخلاقیش فکر نکرده بودم گفتۀ شقایق بردم به دنیای آقا پیمان که چقدر خوبه من تا به حال مثل اون ندیدم حالا شقای مشتاق شد تا کتابارو ببینه از اون عالم در اومدم  بهش گفتم مامانم نمی دونه وگرنه ناراحت می شه یعنی این که مراقب باشه جلوی مامانم چیزی نگه حالا شقایق بدتر از من چشاش که به این کتاب خورد مشغول خوندن شد این جدیدترین کتابه و شقایق نداشته بعد از اون همه خوندن احتیاج به آزادی داشتیم برای همینه کلی گپ زدیم از مدرسه گفتیم یاد رویا کردیم که چقدر بامزهه یاد معلما چه دورانیه مدرسه واقعاً قدرشو نمی دونیم حالا که ازش دوریم تازه می فهمیم اگه اون دوران نباشه تمام عمرمون به تباهی می ره و ما نمی فهمیم چقدر تابستون حوصلمون سر می ره از بیکاری اگه برنامه ای نداشته باشیم حوصلمون سر میره البته شقایق کلاس زبان می ره برنامه ای برای خودش داره یه دفعه شقایق گفت مونا می خوای از این به بعد کتابای زبانمو بیارم تو هم بخونی و زبانت رو بیشتر از این قوی کنی منم اونقدر خوشحال شدم که تو پوست خودم نمی گنجیدم فوری گفتم آره  یهو از جا پرید گفت الآن میام گفتم کجا؟چرا یه آن بلند شدی اتفاقی افتاده؟ دم در بودش برگشت سمتم نه عزیزم بر می گردم یه طوری گفت حس کردم می خواد یه کاری بکنه نکنه می خواد کتابای زبانشو بیاره یه آن از سرجام بلند شدم تا جلوشو بگیرم  اما دیر شده اون رفته چند دقیقه بعد با یه بغل کتاب پیشم اومد بازم خجالت اومد سر وقتم و  با لحن شرمندگی چرا شقایقم با این عجله اوردی نمی خواستم بهت زحمت بدم شقایق دستای مهربونشو به سمتم دراز کرد تو بهترین دوستمی هر کاری برات بکنم کمه من یادم نرفته وقتی از سال تحصیلی خیلی گذشته بود و تو چه جوری به کلاس رسوندیم حالا وظیفۀ منه تا جبران کنم این که کاری نیست رفتار و خرفای شقایق باعث شد تا تو لاک خجالت کشیدن بیشتر فرو برم و یرم رو انداختم زیز دستاشو گذاشت زیر چونمو سرمو بلند کرد گفت حالا بسه پس حجالت مجالتو بزار کنار و یه ماچی خوابوند کنار لپم و گفت بدو یه چایی بریز که تشنمه حالا بخند باشه مونای عزیزم رفتم آشپزخونه چای ریختم و دوتایی نشستیم و این نوشیدنی گرمو خوردیم اما این بار شقایق گیر داده بود که بخندم تا بیشتر پیشم بمونه لبخندی زدم ولی با هزاران عرق شرم راستی مونا بریم پیش مامانت حرفش یه پتکی شد روی سرم حالم دگرگون شد رنگش پرید چی شد مگه حرف بدی زدم بغضی که بیشتر وقتا سر راه گلوم می شینه دوباره پیداش شد نتونستم یه کلمه حرف بزنم اما شقایق نتونست تحمل کنه اصرار داشت که چه چیزی اینجوری ناراحتم کرد عجب کار بیخودی انجام دادم اون بیچاره رو ترسوندم صدامو صاف کردم گفتم نه نه چیزی نشده از این که تو اینقدر خوبی شرمندم می کنی شقایق لپامو گرفت از دست تو و دشتمو گرفت بدو بریم کمک مامانت مامان از دیدن شقایق همون حسی رو بهش دست می ده زمانی که منو می بینه بوسیدش و از دیدنش کلی خوشحال شد بی معطلی آستین بالا زد و سالادارو آماده کرد انگار واقعاً این کارهه حالا که شقایق پیش مامانم رفتم پایین تا غذارو گرم کنم سه تایی بعد از کلی کار کردن غذامونو خوردیم اماینقدر این ناهار مزه داد چون به جز مادوتا کس دیگه ای مهمون سفرۀ ما بود که وجودش تمام آرامشه و بودنش تو خونۀ ما آرزوییست که من همش دلم می خواست نفس اونم توی این خونه در جریان باشه  با شقایق زدیم بیرون تا توی حیاط صفایی بکنیم بعد از این که مامان رفت ما هم به فضای باز بیرون قدم گذاردیم تا حسابی کیف کنیم نیوشا هم داشت توی حیاط با دختر خالش بازی می کرد تا چشمش به ما افتاد و گفت خودش کم بود یکی دیگه هم باهاشه داشتم از خجالت آب میشدم که چنین حرفی و ازش شنیدم اونقدر شقایق بزرگواره که تا شنید فقط یه لبخندی زد و چیزی دیگه نگفت

بیست و سوم

   خوابم نمی برد تمام وقت بیداربودم به شقایق فکر می کردم حالا که خونه زندگیمو از نزدیک دیده چه فکری در موردم می کنه درسته حس خوبی بهش داشتم اما نمی دونم آیا اونم همچین حسی نسبت به من داره یا نه  خیلی دلشوره داشتم نمی تونستم یه لحظه چشامو ببندم همش پشیمون بودم کاش می رفتم خونشون اون اینجا نمی اومد خدایا این چه کاری بود که من کردم و سرزنشم هیچ فایده ای نداره چیزی که نباید اتفاق می افتاد حالا افتاده پس این همه ناراحتی چه دردی رو دوا می کنه از این دنده اون دنده شدنم مامانم متوجه شد با حالت خواب آلودگی ای که داشت دخترم چرا نمی خوابی؟ گفته اش یه جوری بود که نمی تونستم حقیقت رو بگم اما مادره نمی شه حرفی که رو دلم سنگینی می کنه رو ازش پنهون کنم وقتی علتو دونست بلند شد و روی رختخوابش نشستو دستای گرمشو به سمتم دراز کرد و بغلم کرد دختر عزیزم نازنازم، اینا که غصه نداره کسی که بخواد در مورد ظاهر آدما قضاوت کنه به درد دوستی نمی خوره پس با خیالی راحت بخواب و هیچ وقت خودتو برای این چیزا آزار نده اگه چنین قضاوتی داشت بذارش کنار همینو بس و یه لحظه از آغوشش فاصله گرفتم و صورت ماهشو غرق بوسه کردم و بعد سرم رو روی پاهاش گذاشتو با اون یکی دستش به پشتم می زد تا بخوابم و گاه یه زمزمۀ لالایی رو با صدای قشنگش برام می خوندو بیشتر از این نذاشت تا اسیر غمو غصه بشم به موقع به دادم رسید و نفهمیدم چه جوری خوابم برد انگار به وجود گرمش نیاز داشتم تا احساس آرامش کنم و بهتر بتونم بخوابم آخه فردا دیر بلند بشم از مدرسه رفتن باز می مونم هنوز چشام گرم خواب بود که زنگ بیدار باش به صدا در اومد.  صبح شده نیگام رو به سمت جای خواب مامانم چرخوندم اه چه حیف که رفته همیشه زودتر از من بلند می شه مسئولیت هاش از صبح زود شروع می شه تا آخر شب واقعاً مامانم چه جونی داره. از خونه اومدم بیرون صبح دل انگیز پاییزی چقدر زیباست. و با این که با حرفای مامانم باید از دلشورگیم کم می شه اما نشد تا نبینمش آروم نمی شم تمام راه فکرم مشغول بود بلاخره از دور در سفید و بزرگ مدرسمونو دیدم یک به یک بچه ها داشتند قدم به حیاطش می ذاشتند تا رسیدم اولش نفس آرامش بخشی کشیدم بعد که حالم اومد سرجاش وارد حیاط شدم چقدر شلوغه سرو صدا تا چند تا چهار راه اونطرفترم می رفت این جیغو دادا مگه می شه صداش به جایی نرسه یا گوش کسی رو نیازاره صدایی آشنا قلب نا ارومم رو آروم کرد اون کسی نبود جزء شقایق با همون رفتارای دیروزی جلوم ظاهر شد و حتی گرم تر چنان تحویلم گرفت که خداییش کمی هول کردم  و دست و پامو گم کردم دستاشو به نشان دوستی بیشتربه سمتم دراز کردو و کلی ازم تشکر کرد به خاطر زحمتایی که دیروز داده بود من چی فکر می کردم اون چی می گفت یعنی اصلاً زندگیمو از نزدیک دیده بود براش اهمیت نداشته فقط همش به فکر درس خوندن و رفاقت با من بوده دستامو به گرمی فشرد و بازم لبخندی رو زد که تا عمق وجودم از شادی به رقص در اومده به سویم نشانه رفت خدایا باورم می شه نکنه دارم خواب می بینم شاید هنوز صبح نشده همۀ اینا رویاست نه گویی واقعیت و شقایقم روبروم وایساده زبونم نمی چرخید تا جوابشو بدم و نبایدم تو سکوت مطلق فرو برم وگرنه چه فکری در موردم می کنه پس زبون الکن شدمو باز کردم و پاسخشو به گرمی دادم خوشش اومد دستامو ول نکرد تا لحظۀ ورود به کلاس همچنان دست در دست هم بودیم حالا دیگه با من جور شده و هر کاری که ازش می خواستم با جونو دل انجام میداد تازه برای امروزم اجازه گرفت که بیاد خونۀ ما برای ادامۀ درساش وای پس راضیه که خودش برنامه ریزی می کنه و با روی باز استقبال کردم وقتی چهرشو می دیدم رو پای خودم بند نبودم از این که این چنین مسرورو شادمان می دیدمش دل تو دلم نبود که این زنگا به انتها برسه و برم خونه منتظر شقایق جونم باشم این همه در انتظارش نشستن به پایان رسید چون الآن پیشمه و دوتایی با هم دیگه در حال درس خوندیم چقدم خوش گذشت و این تنهایی های غم انگیزو دلگیر بالاخره به نیمۀ راه رسید و یه دوست دلخواه پیدا کردم همون دوستی که سالها به دنبالش بودم  اون با کمال رضایت در کنارم می نشست و دونه دونه حرفامو به خاطر می سپرد در واقع شده بود شاگرد و من معلم خونش وقتی زمان رفتنش می رسه یه عالمه دلم می گیره آخ که چه بد شد دوباره تنها شدم راست راستی دارم بهش عادت می کنم انگار به نفسش توی این اتاق تنگو تاریک احتیاج دارم چقدر کسی پیشم نباشه این چار دیواری قفس تنهاییهامو به رخم می کشه که این دو روز اینجور نبود و منم برای خودم دوستی رو دارم که بیاد پیشم  حالا که اون رفت یه کم ناراحتم شب با تمامیه غم انگیزیش اومدو آسمونش توی نورستارگانش که غرق شده واقعاً دیدنیه  وآسمون به اون بزرگی توی قاب کوچیک پنجره خیلی به نظر پهن نمی اومد انگار یه ابر کوچیکه از دلشورگی ای که داشتم دیدگانم بسته نمیشد همش تو فکرش بودم این که چقدر خواستنیه و مگه می شه یه نفراینجوری پیدا بشه اینقدر گل و خانوم  اعتراف می کنم توی این شش و هفت سال که از دوران مدرسه رفتنم می گذره تا به حال چنین دوستی نداشتم  چشام سنگین شد و می گه بهم بگیر بخواب بسه این قدر بهش فکر می کنی  ولی تا صبح خوابای شیرین می دیدم که با یه تبسم ملیحی چشام به آفتاب روشنی بخش برخورد کرد و از جای گرمم دست کشیدمو سریع آماده شده تا هر چه زودتر ببینمش بین راه دوباره باماشینشون که جلوی پام ترمزی زد روبرو شدم خودش بود چشام از خوشحالی برق شادی رو نشون می داد شقایق از صندلی جلو خودشو به عقب رسوند تا پیشم باشه مامانش تا مدرسه رسوند بوقی زد وبه نشون خداحافظی و رفت وارد حیاط مدرسه شدیم طبق معمول تو موج همهمۀ بچه ها داشت بالا و پایین میرفت انگار دریا طوفانی شده  وخداروشکر هنوز زنگ به صدا در نیومده وگرنه همهمه با وجود صف وایستادن بر یک جا خاموش میشد و گویی که مدرسه خالی از سکنه است درست اون احساسی که من نسبت به محیط مدرسه داشتم شقایقم داشت چون که اون به زبان اورد و گفتش اما من تو وجودم پنهانش کردم وچیزی نگفتم و این نشون می ده که منو اونم مثل هم فکر می کنیم وتبسم پنهان گوشۀ لبم نشست طوری که  متوجه نشد وارد کلاس شدیم مثل روزای پیش همهمه ای تو کلاس بر پا بود رویا یکی از بچه های کلاس دختر شوخ طبعیه همش در حال هرهر وکر کر راه انداختنه وخداییش دختر بامزه ایه منم خیلی دوسش دارم همون لحظه شقایقم داشت از رویا و رفتار جالبش تعریف می کرد واون کلاسو به دست گرفته بود و چنین بلوایی به پا شده  دبیر ادبیات با اون همه جذبه ای که داشت وارد کلاس شد چقدر جالب که بچه ها سریع آروم شدن و دیگه هیچ غوغایی شنیده نمی شدخانوم رضایی از ما خواست که هرکسی از حافظ شعری بلده بخونه  لابد می خواست بدونه که آیا توی خونه ها هم مثل زمان خودشون حافظ توی خو نه ها یادش وحرفش وجود داره اون بی خبر از بچه ها خواست تا یه شعری از حافظ حتی یه بیتم که شده بخونند یه دفعه یاد شعری افتادم که مامانم گاهی توی زمزمه های تنهاییش می خونه یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبۀ احزان شود روزی گلستان غم مخور تا این شعربه ذهنم رسید درنگ نکردم و فراً با صدایی رسا خوندم  خوندم خانوم رضایی گفت آفرین دخترم تو همیشه توی خوندن شعر اولین نفری و توی جواب دادن سریع عمل می کنی البته بقیه بچه ها هم خوندند و جو کلاس کمی توی شعرو شاعری رفت وهمه خواستند به نوعی خودشونو به معلم نشون بدن بعد از یه نیم ساعتی بالاخره جو توی درس جدید رفت واونم یه غزلی بود از یه شاعر نام آشنا بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند می گن سر در سازمان ملل این شعرو نوشته تا همه به نوعی به همنوع خود کمک کنند فرقی نمی کنه که اون شاه باشه یا گدا سیاه باشه یا سفید همه توی این جهان باید به فکر همنوع خود باشیم ودست رد به سینۀ هیچ کس نزنیم یا اونو کوچیکش نکنیم که تو خودش له بشه درست اون لحظه شقایق اومد جلوی چشمام با اینکه شرایط منو دید و کاملاً خونه زندگیمو از نزدیک دید ولی با این حال توی رفتارش یا کردارش جوری بود که برای من غیر قابل باور بود که چقدر می تونه یه انسان انسان باشه واینقدر فهمیده باشه وقت زنگ تفریح که میشه وقتی من خورو خوراکیه ساده می آرم اونم مثل من رفتار می کنه وسادگی توی حرکاتش دیده میشه که نمی خواد خود نمایی کنه یا خودشو بالا ببره و خدای نکرده به من یا کسی که پایینتر از خودشه پز بده آخه کاملاً از طرز رفتارش معلومه که توی خانوادۀ درستو حسابی بزرگ شده اونقدر توی افکارم غرق بودم که اولین بار است که تو جو کلاس نبودم وتوی دنیای خودم غرق بودم که یهو خودکار از دست شقایق روی زمین افتاد و من که توی ذهنم داشتم دستو پا می زدم خارجم کرد وبه زمان عادی برگشتم وزنگ تفریح به صدا در اومد وهیاهو دوباره تو کلاس به اوج رسید انگار بچه ها می خواستند از چنگ خانم رضایی فرار کنند در حالی که به نظر من یکی از بهترین درسا ادبیات می باشه ولی خوب هر کسی با اون یکی فرق می کنه یکی یه درس دیگه ای دوست داره یکی درس دیگری و به حال من هیچ فرقی ندارن درس درسه شقایقصدام کرد و بازم از اون افکار پیچیده دست برداشتم به دنبالش رفتم  توی حیاط کمی هوا خوردیم  از هوای آفتابی دیگه خبری نبود آسمون داشت رخت قرمز به تن می کرد و دونه دونه های برف روی صورتم نشست آخه هوا تو زمان برفی قرمز میشه معلو مه تو چنین هوای سردی که استخونا از سرما می لرزه برف فراوانی در راهه صدای فریاد دوستام بلند شده بود اونا هم با دیدن ای برف از کلاسا زده بودند بیرون تا دمی تازه کنند و شورو هیجان از خودشون نشون بدن تا اومدیم لذت ببریم زنگ به صدا در اومد و همگی یک پارچه گفتم وای حتی منم گفتم رفتیم  کلاس در حالیکه هممون ناراحت بودیم سر جاهامون تا دبیر بعدی وارد کلاس بشه دبیر جغرافیا امروز روز کنفرانس لیلاست  تا در مورد کشوری که انتخاب کرده صحبت کنه وبرای ما توضیح بده تا به اطلاعات ما بیافزایه لیلا کمی دست پاچه شده از طرز حرف زدنش معلومه ولی زود باید خودشو پیدا کنه تا سوتی نده و مورد تمسخر بچه ها تو زمان بیکاریشون قرار نگیره اونم تقصیر رویاست که بچه هارو دست میندازه هفتۀ دیگه نوبت منه تا در مورد کشور آلمان صحبت کنم  درسته این کنفرانس خارج از کتابهای درسی ماست اما برای اطلاعاتمون بد نیست تا سری به کشورهای دیگه بزنیم ودر موردشون بدونیم خدا به دادم برسه تا خرابکاری نکنم زنگ خونه به صدا در اومد شقایق گفت مونا من تا یه جایی باهات می آم مامانم وقت نمی کنه بیاد دنبالم حدود یک ماه است که از دوستیه منو شقایق می گذره و شقایق کاملاً خودشو به کلاس رسوند حتی از بعضی بچه ها که از اول تو جریان درسا بودن جلوتره و جای شکرش باقیست که زحمات منو بی پاسخ نذاشته بدین منوال روز ها از پی هم اومدندو رفتند و بالاخره سال تحصیلی به پایان راه خودش رسیده و زمان گرفتن کارنامه هاست به همراه مامان وارد مدرسه شدم بعضی بچه ها خندان بودن معلومه کارنامۀ درخشانی داشتن بعضی ها هم اونقدر سگرمه هاشون تو هم بود که فاصلۀ دو ابرو تا بینیشون کم شده بود وچین و چروک توی صورتاشون موج می زد وای که ضربان قلب منم بالا زده که رویارو دیدم اونم خندان بود اومد پیشم گفت خوش به حال تو معلومه بیستا تو کارنامت جولان میدن خندیدم وچیز خاصی نگفتم چون همش منتظر شقایق بودم تا با هم کارناممون رو بگیریم که شقایق رو با مامانش دیدم چه مامان مرتب وترو تمیزی داره حسابی شیک پوش اما بدون حتی یه آرایشی با کمال سادگی  بود نه مثل بعضی مادرا که اینجارو با سالن مد اشتباه گرفتند و توی آرایش صورتاشون می چکید ولی مامان شقایق هم مثل خودش خوش خنده و مهربون بود هم به من وهم به مامانم دست داد دستی پر از مهربونی وعشق خلاصه نمراتمون رضایت مادرامونو جلب کرده هردوشون با یه صورت پر از لبخند که دندوناشون معلوم شده پیداشون شد و حسابی بهمون تبریک گفتن و معلومه مدیر مدرسه ومعلمامون ازمون راضی بودن که لبخند مهربونی تو لباشون موج می زد اونقدر ما دوتا خوشحال شدیم که نمی دونستیم چیکار کنیم  تابستون گرم از راه رسیده تعطیلی سه ماه استراحت از راه رسید برای دانش آموزانی که ماهایی پر از استرس رو تجربه کرده اند تا به امید این آسایش به آرامش برسند وخستگیه چندین ماه درس خوندن رو از تنشون به در کنند درست مثل من که بعد از گرفتن کارنامه ام با یه حسی که توش امید ونشاطه راهیه خونه شدم و کتابهای درس سال قبلمو جمع کردم تا جا برای کتابهای جدید باز شه و با شقایق قرار گذاشتیم که بیرون بریم واز فضای قشنگ این شهر استفاده کنیم واونروز به یاد ماندنی اومد با اجازۀ مامانم بیرون رفتم تا با شقایق روزم رو سپری کنم واقعاً تنهایی وبی کس بودن دل آدم میگیره وباید با بهانه ای بزنی بیرون تا دل گرفته ات بازشه پارک محله جاییست که با دوستت بشینی و صحبت کنی شقایقم همانند من تنهاست آخه پدر و مادرش هردو استاد دانشگاهند وخیلی کم با اوناست واین برای من که تنهام وبرای اونم خیلی خوبه تا با هم باشیم ودوستان خوبی برای هم باشیم از بوفۀپارک بستنی خریدیم ونشستیم روی صندلی و مشغول خوردن بستنی وگرم صحبت با هم دیگه شقایق می گفت نمی دونم چه حکمتیه که خدا منو تو رو سر راه هم قرار داده از شقایق شنیدن این جمله خیلی برام جالب بود چون من همش توی این فکر بودم ولی انگار اونم مثل من فکر می کرده صدای باز ی کودکانی که همراه ماماناشون بودند به گوش می رسید یهو یکی از این ها که قیافۀ نسبتاً جالبی داشت چشمهای روشن وپوست سفید درست عین بچه خارجیها بود نگاهمو به سویش جلب کرد آخه داشت می دویید خورد زمین بدون این که گریه کنه داره از جاش بلند می شد منم پریدم تا بهش کمک کنم اونم با صدای ظریفش گفت خودم خودم یعنی خودم بلند میشم مامانش بالای سرم اومد وگفت آره دخترم پسر من خودش بلند می شه اون دیگه مرد شده ازبچه پرسیدم اسمت چیه با صدای قشنگش گفت ایلیا ماشالاه عجب بچه ای بود شیرینو تو دلبرو با اون سن کمش خوب حرف می زد کلی با شقایق از دست این بچه خندیدیم خلاصه امروزم یه روز فراموش نشدنی بود و تو دفتر ذهنم اونو بایگانی کردم تا خاطرش هیچ وقت از ذهنم خارج نشه

بیست و دوم

 

  با اومدن مامان از بالا جریانو گفتم حسابی خوشحال شد در حین خندۀ شادی که از لباش می دیدم امکان نداشت که ساکت بشینم همراهیش کردم تا توی این سهمی که براش هدیه اوردم شریک شم حالا مامانم بیشتر از پیش از دستم راضیه و دلخوری نداره صبح از راه رسید زمزمه های باد از لابه لای برگهای زرد درختان که جابه جا میشن به گوش میرسه ویه هوای سرد که بند بند استخونامو به لرزش در می آره از اون وز وز باد سرد پاییزی احساس می شه و دلم می خواست هر چه زودتر پام به مدرسه برسه و گرم شم  چون کنار بخاری میشینم وبدنم داغ می شه ومنم آرزویی جز این نداشتم که به مدرسه نزدیک شم تا گرم شم وقتی کلاس رو میبینم که همهمه توش غوغا می کنه یا حتی بعضی ازبچه ها آروم سر جاشون نشستن ودر انتظار اومدن دبیرعربی هستند اون همهمه به این آروم نشستن  نمی خوره ولی در هر صورت منم کنار اون بچه های آروم و ساکت نشستم و چشم انتظار دبیرمون هستم تا این شلوغی رو به سکوت برسونه در چنین لحظه ایدیدن شقایق جایی بس خوشحالی داشت از چهرش مهربونی می بارید واون پوست سفیدش ودندونای ردیفش که انگار خداوند اون دندونارو دونه دونه تو دهنش کاشته وقتی کلام پر مهر و شیرین سلام از دهنش خارج شد دنیایی از مهر و عاطفه رو نشون می داد نمی دونم چرا حس خوبی بهش داشتم وهمش فکر می کنم نقش خواهر نداشته ام رو اون برام بازی می کنه ندای قلبم چنین چیزیرو بهم می گه سر جام که نشستم کنارم جای گرفت بغل دستیم نیومده بود آخه دیروزازحالتاش معلوم بود که سرما داره می خوره برای همین نیومده وبهترین موقعیت بودتا محکش بزنم وزیر ذره بینش بگیرم وخدا خدا می کردم که در موردش اشتباه نکنم واونی باشه که در موردش فکر می کردم الحق و والانصاف همون دختر مهربون بودش زنگ تفریح همش در کنارم بود ویه لحظه هم ازم دور نشد وبا بقیۀ بچه ها کلاً فرق داشت وتوی حرفاش هیچ کلمه ای دلیل بر ناز اوردن که چرا تو باید با من کار کنی وهیچ کلامی به نشانۀ اعتراض هم از دهنش خارج نشد وفقط احترام و احترام ومنم از این فرصت تنهایی استفاده کردم  قراروبهش گفتم تا باهم درسامونو  از امروز به بعد می تونیم دوتایی بخونیم  چنان خوشحال شد که شورو شعف از چهرۀ زیباش دیدنی بود آدرسو بهش دادم و قرار ساعت چهار باهاش قرار گذاشتم و آدرسو بهش دادم البته یه کم دلشوره گرفتم حالا اگه خونه زندگیمو ببینه چی یه آن تو افکار عمیقی فرو رفتم که چی می شه  پشیمون شدم کاش به خونشون می رفتم ولی حالا دیگه دیره باید قبول کنم این واقعیتو نمی شه پنهون کرد و با هیچ کس رابطه نداشته باشم اونم به خاطر موقعیتی که دارم و یه کم از اون دلشورگی و آشوب درونم خوابید و آرومتر شدم به سمت خونه در راه بودم و تمامی افکارم به اومدن شقایق درگیر بود و تو ذهنم آشوب شدهکمی به سرو وضع خونه رسیدم و همه جارو مرتب کردم مامانم نزدیکای ساعت سه اومد ناهارشو خوردو سریع رفت بازم مهمون دارن و سرش امروز شلوغه ساعت به چهار داشت نزدیک میشد و الآن دیگه باید زنگ در به صدا دراد وشقایق رو ببینم  که انتظار به سر اومد وزنگ به صدا در اومد درو که باز کردم اون پشت در بود وبا یه سلام قشنگ ویه جعبۀ شیرینی اومد خونه مون کار قشنگی کرده بود واین که در موردش فکر می کردم که توی یه خونۀ اصیلو با فرهنگ بزرگ شده درست فکر کردم ولبخند بر لبانم نقش بست و ترس از وجودم رفت و جاش یه اطمینان خاطر نشست که این دختر شاید یه دوست خوب برام باشه چیزی که توی زندگیم سایش کمرنگ بود ومن به داشتنش همیشه توی رویا هام شیرو سفر می کردم الآن جلومه بازم شک داشتم وزمان میبره تا در موردش بشه به طور قطع قضاوت کرد شایدم اونم در مورد من همین فکرو می کنه خیلی دلم می خواست که میتونستم بفهمم که تو ذهنش چی می گذره  ولی باید تو گذر زمان دید به خونمون وارد شد خیلی دلم بند بود که نگاشو از این که زندگیمو از نزدیک میبینه بخونم ولی اونقدر بشاش وهمراش مهربونی رو اورده بود که نتونستم دیدشو ببینم کنار پشتی نشست و با اون تبسمی که تو دهنش می چرخید وحجب وحیا ازش پیدا بود کنارش نشستم اونم بدون توجه به جایی که اومده بود در ضمن یه کلمه ای مثل ببخشید که مزاحمت شدم همش تو کلامش استفاده می کرد واین نشونۀ اینه که شاید احساس راحتی نمی کنه وشایدم خجالتیه هنوز در مورد رفتارش زوده که قضاوت کنم وبا هم ریاضی خوندیم وواقعاً دختر باهوشیست چون سریع می گیره و زود درسا جلو می ره فقط ریاضی وعربی مهم بود وباید براش برنامه ریزی می کردیم چون بقیشون حفظی بود وخودش باید تلاششو زیاد کنه تا به کلاس برسه  داشت کم کم بینمون اون دیوار خجالت کمرنگ می شد وجاش صمیمیت نشست وبدون اینکه من ازش بخوام  اون وقتو زمان تعیین می کرد تا با هم درس بخونیم معلومه که راضیه که خودش پیشنهاد می ده من چیزی نمی گفتم وقتی که اون می خواست تا با من جلو بره ویادش بدم دلم قرص شد که انگیزمو قوی کنم واعتماد به نفسمو بالا ببرم تا اونو به کلاس برسونمش وتمام اون روزو در کنار شقایق بودم واونم خوب درس می خوند و کمتر سعی می کرد حرف بزنه تا از این فرصتی که در کنار هم هستیم نهایت استفاده رو ببره معلومه که پشتکار داره و میخواد که خودشو به کلاس برسونه وعقب ماندگیشو جبران کنه یه حسه غریبی بهم می گه که بپرسم که چرا دیر به مدرسه آمده ولی بازم دلم نیومد شاید فکر کنه که من فضولم با این که این سؤال چند باری توی دهنم چرخید اما هر بار قورتش دادم تا از دهنم در نره  شب شد وزمان رفتن شقایق رسیده وعقربه های ساعت دارند به نه نزدیک میشن وتاپ تاپ قلبمو میشنوم که  به خاطر جدا شدنش داره به لرزش در می آد به بودنشض در اینجا عادت کردم پدر شقایق دقیق سر ساعت نه دنبالش اومد واونم خداحافظی کرد و منم که خیلی بهم خوش گذشته بود دوری از اون  سختم شد از بس رفتار قشنگی داشت دیگه حس بدی بهش نداشتم درسته ما برای بازی وتفریح در کنار هم نبودیم وبرای خوندن ویاد گرفتن پیش هم بودیم وهمش استرس داشتم که آیا راضیست یا نه ولی چون پای یه نفر دیگه  غیر از منو مامانم اینجا باز شده ویه کسی دیگه ای توی فضای این خونه نفس می کشید چیزی که همیشه آرزوشو داشتم اون حس بود که جدایی از شقایق خیلی برام غم انگیز بود ودلم می خواست حالا حالاها پیشم می موند ومنو از تنهایی رهایم می داد و گویی اقیانوس تنهایی داره خشک می شه و احساس یکه و تنها بودن بهم دست نمی ده ....

بیست و یکم

 

 ابرهای سیاه سرتاسر آسمون رو گرفته بود وصدای بارون به گوش می رسید کش کش برگهای زرد زیر پام با گرفتگی آسمون یه حال وهوای خاصی تو وجودم به نمایش گذاشته بودن وبه سمت آرزوهام هولم می دادن که مبادا فراموششون کنم و همیشه و همه جا یادشون کنم که هدفام از دستم در نرن صندوقچۀ آرزوهام وسیعه و گویی خیلی افکاری دارم که همشون آرزوهام هستن که باید بهشون برسم که رسیدن به تک تکشون نباید یه خواب یا یه رویا باشه باید به حقیقت تبدیل بشه که امیدوارم همینم بشه این حیاطو رد برگهای زرد پاییزی عجب چیزیه که خیلی بهم حس زیبایی میده و تمامی آرزوهی قشنگی که  دل بهشون خوش کرده بودم انگار دارن خودشونو نشون می دن این که فقط برای رسیدن به تک تکشون باید یه چیزو فراموش نکنم و همون چیزی که بارها با خودم و توی تنهایهام مکرر می گفتم این که حسابی درس بخونم ....  هوای پاییزی به نظر اکثر آدما دلگیره ولی برای من چنین مفهومی نداره و به این فصل سال یه نگاه خاصی دارم وذهنم رو برای فرداهای بهتر درگیر می کنم واز تنهایی ای که ازش زجر می کشم در می آم وبه خوندن ویاد گرفتن بیشتر خودم رو سرگرم می کنم ویه جای خالی نمیذارم تا افکار پوچ تو وجودم جولان دهن  و مرا از هدفام دور کننددرس خوندن یه تفریح وهمون طوری که همه ازبودن در کنار اسبابازیهاشون ویا از رفتن به یه جای گردشی  کیف می کنند وخستگی از تن به درمی کنند دید من نسبت به کتابام ودرسام چنین وهرگز دوست ندارم اون روزی بیاد که  این افکار خوب که رفیق تنهاییهام هستندازم جداشن اونوقت روز پایان راهه ومن توبن بست راه زندگیم گیرافتادم راه فرای برام نمونده وافسرده ملول میشم که خدا اونروز رو برام پیش نیاره... امروز که نزدیکای رو به پایانه برای من یه روز به یادماندنیه کنار مامان بودن و گردش توی کوچه هایی که پوشیده از برگهای خشک شدۀ درختانه و ذوق ناشی از دین این طبیعت عحیب که هر لحظش واقعاً دیدنیه مامان از بالا هنوز نیومده و منم نشستم کف اتاقو یه نیگام به کتابام یه نیگام به ساعت که کی می آد اونقدر چشم انتظاری کشیدم که خوابم برد با صدای مامان که  بیدارم می کرد لااقل شامم رو بخورم بعد بگیرم بخوابم وقتی این آواز خوش به گوشم خورد مثل کسی که هوش از سرش می پره و به دنبال اون آهنگ می ره من از خواب دست کشیدمو بی اینکه نقی بزنم بلند شدم لبخندی که مهربونی رو به نهایتش می رسونه از تو صورت مثل ماهش دیدیده شدو جون گرفتم و خواب آلوده بودن از سرم پرید و سفره رو انداخت و شامم رو همچین می خوردم چند باری غذا پرید تو گلوم و به سرفه کردن افتادم حلا دوتایی در کنار هم نشستیم و غذامونو می خوردیم بعد از تموم شدن کارامون خوابیدیم آفتاب صبحگاهی چقدر زیباست خصوصاً گرماش که توی تابستونا زجر آوره اما این فصل سال دلچسبه توی این سرمای صبح زود اگه رنگ آفتاب دیده بشه دنبالش می گردی تا تن سردتو گرم کنه پس منم به دنبالش می گردم تا بلکه سردی تنم به گرمای آفتاب تبدیل بشه  به مدرسه رسیدم و همچنان قدم در قدم آفتاب بودم کمی از روزاهای دیگه دیرتر رسیدم زنگ صف بستن به صدا در اومده جای همیشگیم وایسادم هرچی چشمام رو چرخوندم اثری از مریم نیافتم دلم گرفت به کلاس که وارد شدم پرسو جو کردم از یکی از بچه ها که همسایشونه گفت مریم از این مدرسه رفته اونقدر غصه نشست به دلم آخه دوستمو از دست دادم جای دیگه رفته می گفت ولی من باور نداشتم  انگار حقیقت رو همیشه می گفت خلاصه کلی دلم براش تنگ شده دبیر ریاضی خانوم جورابچی وارد شد همراهش یه دختر نسبتاً خوش قیافه وارد شد به ما معرفیش کرد شقایق  اونم با صورت مظلومانه ای که داشت به هممون سلام کرد پس از امروز یه شاگرد جدید وارد این کلاس می شه خانوم جورابچی پشت اون عینک چسبیده به بینیش صدام کرد یه لحظه قلبم به هیجان افتاد که چی شده این دبیر خشک و جدی نامم رو می بره  ارتش وحشت به سمتم حمله ور شدن که سرجام همچنان خشکیدم یهو سارا با دستاش تکونم داد مونا با شما هستند تازه به خودم اومدم و گفتم بله خانوم... مونا جون از امروز شقایقو به تو می سپارم هماهنگش کن با کلاس ببینم که چه کار می کنی این ارتش وحشت قرار نیست که ترکم کنند برن بازم ترس و وحشت سراسر وجودمو از آن خودشون کردن که دست و پاهام در حال لرزیدنند شقایقم یه لبخندی تحویلم داد و تو چهرش حتی یه حرکت ناخوشایند ندیدم و با همون تبسم کنارم نشست پس قراره جای مریم بشینه یه لحظه به یاد مریم افتادم بغض تا نزدیکیهای گلوم رسید ولی به خاطر بودن تو کلاس از پیدا شدن قطره اشکام جلوگیری کردم که ظاهر نشن خیلی جالب نیست  شقایق اونقدر رفتارش زیباست که نتونستم رفتار ناشایست باهاش داشته باشم که چرا جای بهترین دوستم نشسته درسته باهاش خیلی در ارتباط نبودم چون من نه تلفنی دارم و نه جایی که بتونم بهش آدرس بدم فقط توی مدرسه با هم دیگه دوست بودیم و همدیگرو همین جا می دیدیم حالا که نیست جای خالیش بیشتر به چشم می آد از امروز کارم در اومده باید به شقایق کمک کنم تا به کلاس خودشو برسونه خیلی جالبه تمامی دبیرا همینو ازم خواستند لابد وقتی توی دفتر دور هم می شینند می پرسن که کدوم شاگرد از همه زرنگ تره که اینجوری از من خواستند  به شقایق یاری برسونم کسلو خسته بودم خدایا چه جوری؟ من که شرایطم طوری نیست که بتونم دعوتش کنم خونه اونجا با هم دیگه درس بخونیم یا حتی خودم برم خونشون من دختر پررویی نیستم که خونۀ کسی برم و حتی شاید مامانم مخالفت کنه بر سر دوراهی موندم و برای همینه تمام زنگ تفریح یه گوشه ای نشستم و حوصلۀ هیچ کاری نداشتم و از ذوقم کم شده یه آن صدای مهربونانه ای شنیدم برگشتم به سمت صدا شقایق بود نشست کنارم پس معلم جدیدم شما هستی؟ چقدر راحت ارتباط برقرار کرد موندم که چه جوری جوابشو بدم توی رفتارش کمال ادب دیده می شه آب دهنمو قورت دادم و صدامو صاف کردم و بعدش سرمو انداختم پایین گفتم آره می بینی!!! اونم لبخند زیبایی همونی که صبح جلوی بچه ها داشت گفت اشکالی نداره اگه ازت بخوام کی بهم کمک می کنی دهنم خشکید چشام سرجاشون خبی حرکت موندن  چه سئوال سختی ازم پرسید  جواب دادن بهش خیلی سختم بود ولی باید یه چیزی بگم گفتم بهت می گم یا تو بیا خونۀ ما یا من می آم خونۀ شما اینو که شنید انگار یکی تمام دنیارو دودستی تقدیمش کرده این همه شاد شد و برق شادی توی چشاش دودو می کرد گفت باشه پس منتظرتون هستم تا به من بگید و بلند شدو رفت نفس راحتی کشیدم تا لااقل آرامش ازم رخت بر نکنه که خیلی بهش احتیاج دارم خوب که بهش می اندیشم چه دختر مهربونو خوش قلبیه هیچ اعتراضی نکرد که معلما چرا حوالش دادند به سمت من چون این رفتارو ازش ندیدم خیلی خیلی خوشم اومد پس ممکنه جای مریمو برام پر کنه. زنگای بعدی یک به یک نواخته شد و کلاسا هم به پایان راه رسید زمان رفتن به خونه رسیده از مدرسه تا خونه  تمام راه چهرۀ دوست داشتنی شقایق جلوی چشمام بودکه به نظر می آد که باید دختر گلی باشه از خودراضیو لوسو ننر نیست چون  از این جور دخترا واقعاْ بدم می اد و همۀ افکارم به سمتش می چرخید  یهو یه ماشین کنارم ترمز کرد خودش بود با مامانشه چه مامان شیکو مهربونی داره با لحن گرمی که داشت ازم خواست برسونم ولی نپذیرفتم روم نمی شد همین پیاده برم بهتره و اونا هم رفتند معلومه رفتارش به مامانش رفته آخه برخورداش شبیه مادرشه به خونه که رسیدم بوی غذای لذیذ تمام خونه رو گرفته بود و مامان با دستپخت خوبی که داره بایدم چنین بویی توی فضای خونه بپیچه واز همه مهمتر اینه که اونم در اون لحظه پیشم بود چرا که نیوشا هنوز مریضه و خوب نشده و بازم خوردن ناهار بهم مزه داد چون با هم بودیم مدتها بود که ازهم دور شده بودیم وبیماری نیوشا بهترین بهانه ای هست که در کنار هم باشیم ومن همۀ کارارو انجام دادم تا مامان کمی خستگی در کنه و آرامش داشته باشه واز مدرسه واز شاگرد جدید براش تعریف می کردم و مامانم با تمامی وجودش گوش می داد حتی وسط حرفمم نمی اومد که مبادا کلمه ای از ذهنم بپره ویادم بره از این که معلما به من اطمینان دارن تا به شقایق توی یادگیری درسا کمکش کنم دلم محکم شد واطمینان رفته بهم باز گشت که اونقدم تنبل نیستم واونا منو قبول دارن و انگیزم برای یادگیری بیشتر دوچندان شد ویاد شقایق یه لحظه از ذهنم خارج نشد وتو فکرش بودم ودر موردش با مامانم مشورت کردم ومامان گفت هرچی خودت صلاح می دونی دخترم من مانعی نمی بینم پس مامانمم داره بهم اعتماد به نفس می ده توی تصمیم گیری متزلزل نباشم و بتونم خودم انتخاب کنم سکوتی کردم بعدش کام بسته شده رو به حرکت در اوردمو اگه بهش بگم بیاد اینجا چی ومامان گفت نمی دونم به آقای شمس بگو تا چیزی بهمون نگه الآن تنها لحظه ای بود که آرزو می کردم آقا ی شمسو زودتر ببینم چه جالب حتی مامانم مخالفت نکرد که خونشون نرم پس هم می تونم یهش بگم بیاد اینجا البته با اجازۀ اونا هم خودم برم خونشون مامان از موقعی که شنیده شنگول تر از همیشه هست و هر بار نیگام به چشمهای زیباش برخورد می کنه شادی می باره چون دخترش اونقدر درسخون هست که معلما روش حساب می کنند می دونم که در چنین افکاریه یه بار خواست به زبون بیاره اما بغضه نذاشت ماشین آقای شمس  وارد پارکینگ شد دل تو دلم نبود نمیدونستم که چه جوری بگم اگه نه بگه چیکار کنم چاره ای ندارم خونشون می رم  خدا کنه که قبول کنه اخم نکنه وجواب سر بالا بهم نده چقدر این لحظه دیدنش سختم بود قلبم داشت می اومد تو دهنم و استزس چند باری نزدیک بود جلوی حرکتو بگیره که نذاشتم و با کمال اعتماد رفتم جلوبالاخره بعد از این پاهو اون پا بهش سلام کردم اونم با تعجب پاسخم رو داد بایدم تعجب می کرد چون هیچ وقت منو تو پارکینگ نمی دیده چی شده که یه دفعه جلوش ظاهر شدم وگفت چیه حرفتو بزن خسته ام می خوام برم سرم رو انداختم زیر و  درخواستمو گفتم  و ازتون می خوام که اجازه بدی گفتش افرین خوبه درست اینقدرعالیه که باید به کسی آموزش بدی باشه هیچ اشکالی نداره چون شاگرد زرنگی هستی حرفی ندارم ولی سرو صدا نکنی میتونی به دوستت بگی بیاد اینجا اونقدر خوشحال شدم که نمی تونستم که چه حرکتی از خودم نشون بدم فقط گفتم مرسی واونم چیزی نگفتو رفت اون فاصلۀ از پارکینگ تا اتاق که به نظر طولانی می اومد فاصلش تا خونه کم شد همش به خاطر این بود که تو ابرا راه می رفتم وباورم نمیشد که کلام آره رو ازش شنیدم انرژی گرفتم چقدر آقای شمس مرد خوبیه که اجازه داد

قسمت بیستم

 تارسیدن به مدرسه یه کم زمان می بره از بس پرندۀ افکارم اینورو انور پرواز می کرد و یه جا متمرکز نبود این فاصله به نظرم خیلی کوتاه اومد و زمان از کفم در رفت  باورم نمی شه جلوی در مدرسه هستم.عجب....  وارد حیاط شدم انتظار این همه جیغ ودادو نداشتم گویی شورو حال تمام فضارو پر کرده  وسروصداهاشون به اوج فلک می رسید که خودمم نزدیک بود باهاشون همنوا شم ازبس بهم انرژی دادن بایدم این چنین ذوق و شوق نشون بدیم  آخه همگی بعد از مدتها همدیگرو می دیدیم درسته دیروز روز اول مهر بود ولی خب خیلی از بچه ها  به مدرسه خودشونو نرسونده بودند امروز که اومدند با دوستاشون چاق سلامتی می کنند واین همه هیجان رو تو این فضای بسته اورده بودند زنگ صف بستن به صدا در اومد که مریم صدام کرد تا دیدمش کلی خوشحال شدم با هم تو صف پشت سر هم ایستاده بودیم و برای رفتن به کلاس آماده شدیم به فرمون مبصر وارد کلاس شدیم جای من تو ردیف دوم بود وکنار پنجره  ومریم هم جاش پیش منه تااین چشم انتظاری به پایان رسیدو دبیر ادبیات وارد کلاس شد خانوم مرادی،  نسبتأ قدش بلنده وبه نظر می اومد دبیر خوبی باشه وبعد از پرسیدن فامیلیهامون از نحوۀ درس دادنش  برامون توضیح داد که باید به درسش اهمیت بدیم وخوب یاد بگیریم اینم عین بقیه دبیرا تو درس پرسیدن از مادانش آموزان جدیه و هیچ بخششی در کار نیست انگار وارد زندانی شدیم که فقط ازمون کار می خوان و نباید آزادی داشته باشیم ولی بهتر و از ادبیات وتاریخش می گفت وبه دلم خیلی اثر کرد این ادبیات درسیست که باید روح لطیفی داشت تا شعرا ومعنیهاش تو دل جا بره واز خوندنش خسته نشی وحتی دیکتش، که باید لغاترو خوب فرا بگیری تا غلط املایی نداشته باشی واین املا وانشاء ادبیات از نظر دانش آموزان دیگه سخته وبچه ها موقع دیکته ودرس انشاء غر می زنند وهرچه زودتر لحظه شماری می کنند تا زنگ این دروس به پایان برسه وحتی نسبت به بقیۀ درسا هم همین حسو دارن کلاس به لحظات پایانی رسید و زنگ به رقص در اومد کلاسو ترک کردیم چنان بچه ها با هیجان به سمت حیاط هجوم می بردن که راستی تعبیری که از مدرسه داشتم درست بود این زندانیا با آزادی ای که بهشون دادند دارن خودشونو خالی می کنند و شورو نشاطو بیش از حد نشون  کلاس بعدی چقدر بهمون داره مزه می ده چون بچه ها در مورد همه چیز صحبت می کردند وجو صمیمانه ای تو کلاس دایر بود آخه یکی از دبیرا این ساعت وارد کلاس نشده در واقع بی دبیریم  وساعت بیکاری به کاها کیف می ده وما از این موقعیت استفاده کردیم وبا هم حرف می زدیم دوستام نسبت به سالای پیش اخلاقاشون فرق کرده  وبزرگ شده بودن این بود که رفتاراشون در برخورد با یکدیگر بهتر به نظر می اومد وباعث شده  تا از بودن در کنار همدیگر نهایت استفاده رو ببریم وبا هم دیگه دوست ورفیق باشیم  وخلاصه این که از بس با هم گفتیمو خندیدیم کیف کردیم خوبه که زنگ آخر بود که دبیر نداشتیم ووقتی زنگ خونه به صدا در اومد همه با هم دیگه گفتیم اه چرا زنگ خورد ونمی خواستیم خونه بریم کاش اینجا می موندیم زیادی خوش گذشت وبیشتر پهلوی هم بودیم اه چه حیف همگی همچین حسی داشتیم ولی رفتنی باید رفت و این جدایی برای هممون سخت بود خیلی به هم عادت کردیم درست بر عکس روزای قبل که برای رفتن به خونه آرزو می کردیم  اونقدر این زنگ آخر بهم کیف دادو از زیادی خنده دلم درد گرفته و این حس بعد از جدایی بچه ها همراهم بود که عالی بود چرا زود تمو شد و تا رسیدن به خونه تمام راه بشاش وخندان بودم بد نیست یه روزی هم معلما اختصاص بدن به این که بچه ها باهم حرف بزنند واز همه چیز بگن تا قدر در کنار هم بودنو بدونند و به جای این همه استرس که این تنشا گاهی جنگ و جدل بین برخی از بچه ها بعضی روزا پیش می آد شاید کمی کمتر شه وماها دررفع مشکلاتمون تو بعضی ساعتها رو درروی هم حرف بزنیم وبا یه بزرگتری مثل این معلمای محترم که مادر دوم ماها هستند حل کنیم ودر کنار اونا زنگ تفریح داشته باشیم تا با یه علاقۀ خاصی به درساشون گوش بدیم وخوب یاد بگیریم اگه چنین حرکتی صورت می گرفت حال می داد چون روحیۀ خوبی همه مون موقع رفتن به خونه داشتیم   امروز یه روز خاطره انگیز برای همه مون بود وقتی رسیدم مامان خونه بود وتعجب کردم آخه هیچوقت این موقع پایین نبوداز راه نرسیده و با تمامی بی طاقتی ای که به جونم افتاده بود   پرسیدم مامان مثل همیشه لبخند مهربونیش همچین نشونم می داد که دندونای ردیفش همیشه ظاهر می شه که حتی می دونم تعدادشون چند تاست از بس لبخندش هرروز نمایانه میدونست پرشم در مورد چیه سئوال نپرسیده شده رو سریع جواب داد دخترم امروزنیوشا مریض شده از مدرسه اومد خونه ومن زودتر سوپشو آماده کردم تا به تو دختر نازنینم زودتر برسم  وبا هم باشیم و در کنارت باشم مدتهاست که آرزوی در کنار تو بودن تو سرم می چرخید اما کارام اجازه نمی داد الآن بهترین فرصته پریدم بغلش و از خوشحالی ای که سرتاپامو فراگرفته بود و یه دنیا ماچش کردم و شادیمو اینجوری نشون دادم مامان دستو پاشو گم کرده از این که دخترش خوشحال و شادمان می دید و در واقع نمی دونه که داره چه کار می کنه برای این که زمان رو از دست ندم کمک مامان سفره رو انداختم پس مامان به کارای بالا سرو سامانی داده تا بیشتر در کنارم باشه و نباید وقتو تلف کنم  وای که ناهار هم به مذاقم خوش اومد چون با هم بودیم وشایددیگه چنین موقعیتی پیش نیاد همیشه موقع ناهارا من تنها بودم و الآن واقعاً همه چیز عالیه حتی این ظرفای تکراری که خیلی ازش استفاده کردیم و دلزده شدم حتی اینا هم به نظرم زیبا می اومدن و با اشتها غذامو می خوردم مامان با ذوق نیگام می کرد و خودشم با دل درست ناهارشو می خورد.خیلی درس نداشتم بهانۀ خوبیه باهاش برم پارک مامان هیچ حرفی نداشت انگار بدش نمی اومد بعد از مدتها باهم بریم گردش حتی اگه یه فضای کوچیکی مثل پارک باشه اون هرجا که دخترش رو ساد می کنه می خواد قدم بذاره پس سریع آماده شد به راه افتادیم فضای سبز جدیدی سر خیابون ما درست شده وتاب و وسایل تفریح دیگه ای برای بچه ها هم توش دیده می شه هوا دلچسب بود و گویی آسمونم موقعیت بیرون رفتن مارو فراهم کرده و با ما همکاری کرده آفتابیه و از سردی هوا کمتر اثری بود ودست در دست هم تو کوچه ها به راه افتادیم مردم هم انگار فهمیده بودن ما امروزو برای جداشدن از خونه انتخاب کردیم همشون توی کوچه ها اومدن چون همه جا شلوغ بود حتی پارک هم تو ی ازدحامی جمعیت داشت گم می شد مادرا با کودکاشون دیده می شدن اونا هم اومده بودن تا بچه هاشون بازی کنند تاب شلوغ بود ومن کمی منتظر شدم تا خالی بشه و بازی کنم ومامان  روی سکو روبروی من نشست تا بازی کردنمو تماشا کنه نوبتم شد  یه دختر کوچولو داره منو نگاه می کنه دلم نیومد بشینم روی تاب اونو از روی زمین بلندش کردم وبه جای خودم نشوندمش ومادرش خیلی تشکر کرد گفت مرسی دخترم  نوبتتو به دخترم دادی وبهش گفتم شما روی سکو بشینی من حواسم جمع وهولش میدم وخیالتون راحت باشه مراقبشم وبازم تشکر کرد و کنار مامانم نشست نمی دونه اونی که کنارشه مادرم به روی خودم نیاوردم و دختر بچه رو روی تاب هولش می دادم و اونم کیف می کرد و حتی هیچی نمی گفت بدش نمی اومد اینجا بشینه ومنم تابش بدم حالا که اون دوست داره حرفی نزدم و تابش می دادم  مامانش راحت بنشسته حالا با مامانم گرم گرفته و وقتی سر مامانم گرم شد بیشتر به تاب دادنش ادامه دادم و تمامی این لحظه ها مامانم نگاش به من بوده وبعد از تموم شدن بازیم دلش طاقت نیاورد که یه حرفی که تو دلش مونده بودو به من نگه داره برام می گه وقتی نگات می کردم خودبخود اشکم روی گونه هام جاری شد که تو چقدر مهربونو با گذشتی از داشتن دختری مثل تو افتخار می کنم و دوباره هم اشکاش جاری شد  بغضم تا نزدیکای گلوم پیداش شد ولی نذاشتم راشو باز کنه و نذاره که حرفامو بهش بزنم دستامو بهش چسبوندمو نزدیکتر شدم مامان جونم این حرفا چیه معلومه یه همچین مادری تربیتم کرده در ضمن کی از شما دلسوزتر که به خاطر من این همه دست به تلاش می زنی وبدون که من قدر این همه زحماتتونو می دونم واز شما هیچ توقع بی جایی ندارم و هیچ وقت برام کوتاهی نکردی و با این همه گذشت وفداکاری که در شما می بینم به من درس خوب بودن وانسانیت رو یاد دادی کاری که شاید کمتر مادری در حق فرزندش بکنه اونقدر حرفامون گل گرفت که ساعت به تندی گذشت و حتی زمانم کمکی بهمون نکرد تا یه جا متوقف بمونه و ما زمان بیشتری در کنار هم باشیم وقتی به عقربۀساعت که چشمم خورد متوجه شدم امانه ما خیلی با هم بودیم ولی چون زیادی خوش گذشت وحرفای شیرین بینمون ردو بدل شدوگذشت زمان به سرعت پیشمون به نظراومد وما نفهمیدیم پس نباید توقع بیخودی از وقت و زمان داشتم دیر شده وبا هم میدویدیم تا زودتر برسیم مامان به کاراش برسه وبهانه ای دستشون نده چیکار کنیم  وقتی اونا سواره اند ما پیاده پس باید گوش به فرمانشون باشیم وباهاشون کنار بیایم.....

قسمت نوزدهم

منتظر مامان نشستن خیلی سخت می گذره چون هر تصمیمی که اونا براش بگیرن باید مو به مو انجام بده پس نمی تونم همش اینجا بشینم که چه وقت پیداش می شه و در انتظار نشستن بیهوده هست و وقت تلف کردن رفتم سراغ کتابام تا درسای امروز رو بخونم تا روی هم تلنبار نشه دلم طاقت نیاورد باید مامانو ببینم بعد با روحیه تر درسامو بخونم متابمو روی زمین رها کردم و دوییدم به سمت بالا هیچ کس نبود جزء مامانم که داره ناهارشونو درست می کنه گویی نیوشا دیر از مدرسه تعطیل می شه منتظرشه که اون پیداش بشه بعد بیاد پیش من می دونم مامان نمی تونه خلاف میل اونا عمل کنه به روی خودم نیاوردم که چرا کنارم نیستی اینجوری غصه هاشو دوچندان می کنم پس سکوت کردم تا اونم بتونه درست حسابی به کاراش برسه در باز شد نشون می ده که از مدرسه برگشته پس مامان دیگه وقتش آزاد می شه می تونه بیاد کنارم باشه سریع برگشتم اتاقمون و غذاشو گرم کردم  اونقدر خوشحال شدم که دیدمش پریدم ویه عالمه ماچش  کردم گویی سالها ست ازم دوره وتازه یافتمش این چنین دارم خوشحالی می کنم واونم همین حسو داشت و ابراز علاقشو نشون داد  هردومون کلی خندیدم گفتیم که اگه یکی مارو ببینه فکر می کنه همدیگرو بعد از مدتها یافتیم وحالا که بهم رسیدیم دست و پامونو گم کردیم  و نمی دونیم که چه کار کنیم و خوشحالیمونو این جوری داریم نشون می دیم بازم بلند بلند زدیم به خنده که فضای خونه رو فقط هرو کرامون پر مرد که تا به حال اینقدر نخندیده بودم دلم دردگرفت. غذای گرم شدشو روی سفره ای که پهن کردم گذاشتم تا بتونه دو لقمه ای بخوره دلم براش می سوخت که تا الآن گرسنه بوده کمی پشتشو ماساژ دادم تا خستگیشو در کنه مامان وقت بیشتری پیشم می موندخوشبختانه شامشونم گذاشته و حالا که بیشتر در کنارشم کلی بلبل زبونی کردم در مورد  مدرسه ومعلمین جدیدش براش گفتم حتی از سختگیری معلما مامان که با جون و دل گوش می داد و صبر کرد تا گفته هام که توش شورو هیجان دیده می شه تموم بشه بعد حرفاشو بزنه می گفت دخترم سال به سال که عوض می شه درسا سخت تر می شه من به تو کاملاً اطمینان دارم که موفق می شی فقط درست و خوب درس بخون وکارارو بسپر به من تو فقط به آیندت لطمه نزن تا بعدها پشیمون نشی وحسرت این روزا رو نخوری چون دیگه دیره وراه جبران بسته می شه وتونباید توبن بست ندامت گیربیفتی منم توی این راه در کنارتم وهمه جوره رو مامانت حساب جدا باز کن وآرزوهای پدرت رو برآورده کن اگه می خوای ازت راضی باشم  اونقدر حرفاش به دلم نشست که دلم می خواست بپرم سر کتابام واز همین حالا درسو جدی بگیرم والکی نیت نکردم همین کار رو کردم وکتابای امروز رو پیش روم گذاشتم وخوب خوندمشون تاریخ درس شیرینیست اون گذشته های مارو یاد آوری می کنه وبهمون می گه که توی ایران ومردم آنزمان چه گذشت تا ایران الآن پاینده بمونه ونامش تو تاریخ گم نشه تا مجبورنشیم برای پیدا کردن نامش دست به دامن تاریخ شیم با رفتن به گذشته ها روحیۀآدم عوض می شه ویه حس قشنگی پیدا می کنم واون کتاب رو با انگیزۀ بالایی مطالعه می کنم که این حس منجر شد تا زمانو نفهمم این که شب شد وآسمون با مهتاب شبش فقط پیداست وگاه چشمک ستارگانش یه جنب وجوشی به اون دل فرورفته تو ظلمت وتاریکی می ده مامان رفته  بالا وسرم رو که از کتابام بلند کردم ظلمت وتاریکی همه جارو فراگرفته بود ومن تا مدتها به تاریکی خیره شدم و وصف زیبایی نسبت بهش تو ذهنم داشتم واونو به زبان جاری ساختم تا ترسی که آدم از تاریکی داره به پایانش برسونم وبا خودم گفتم اینقدر که در موردش می گن ترسی نداره این خودماها هستیم که بهش شاخ وبرگ می دیم وبزرگش می کنیم با چنین افکاری ترس از تاریکی رو از خودم دور کردم وبه چیزهای بهتری فکر می کردم اینکه چایی رو بذارم گرم شه تا مامان وقتی اومد نوش جان کنه کتری رو روی گاز گذاشتم روشن کردم و برگشتم سر وقت کتابام با غلبه کردن بر ترس که اگه این مارو نکنم  وگرنه همش باید بالا باشم و نتونم درس بخونم و شاگرد تنبل می شم برای این که از پا در نیام امشب تونستم ترس از تاریکی رو شکست بدم  تا دیگه این همه بهش بها ندم وبزرگش نکنم و اینجا بتونم تکو تنها بشینم زمان اومدن مامان به خونه دست خودش نیست پس سرم رو بیشتر گرم کردم وقتی کلام پر از مهرشو شنیدم همچین از جام بلند شدم پریدم تو بغلش احساس یه بچه ای که تازه به مادرش رسیده رو به نمایش گذاشتم مادر تعجب کرد براس توضیح دادم لبخند همیشگیش گوشۀ لبش نشست و گفت خوب کاری کردی وگرنه گندش کنی دیگه نمی تونی از خودت دور کنی وخیلی خوشحالم که به این نتیجه رسیدی که دیگه از تاریکی هراسی نداشته باش و می دونم تو دختر گلم همیشه نتیجه های خوبی رو تو زندگیت تجربه می کنی وتو هم ازدنیایی که در اون هستیمنظورم از لحظه هاش خوب  استفاده می کنی کمتر کسی پیدا می شه که از اونا به خوبی استفاده کنه وتو با غلبه بر ترست یه تجربۀ قشنگ مثل تمام چیزهایی که تا به حال یاد گرفته ای به دردت می خوره  دوباره یه چیز تازه فراگرفتی ممنون ازت که توی تنهاییات از بهترین روش برای خلاص از سختیها راهی رو می یابی ومن دیگه نباید نگران تو باشم چون تو خودت راه زندگیت رو پیدا می کنی و از لحظه هات نهایت استفاده رو می کنی چقدر حرف مادرم مثل دفعات قبل به دلم نشست وهمیشه یه پختگی خاصی توی حرفاش به گوش می رسه واون توی قلبم بیشتر جا باز می کنه و هیچ وقت ازمحبت مادرانه اش رو نسبت بهم کم نمی ذاره اون علاوه بر این همه زحمتی که برای بزرگ شدنم می کشه بازم باید یه جوری کمبود نبود پدر رو جبران کنه تا من احساس یتیم بودن نکنم وخدای نکرده یه عقده تو وجودم رشد نکنه تا کار براش گره بخوره ونتونه کمکم کنه واین برخورداشه که هیچ وقت نمی تونم سختی هایی که به خاطرم می کشه رو ببینم وهمیشه حسرت تو دلم هست که چرا نمی تونم یاریش کنم تا این همه زجر نکشه شبا وقتی کنارم می خوابه نگام که بهش می افته گل تو گلم میشکفه که چنین عزیزی دارم وهمون لحظه خدارو شکر می کنم که در کنارم نفس می کشه تمام شب توی اون تاریکی به مادرم وکاراش فکر می کردم که زمان از دستم در رفت ونفهمیدم که کی خوابم برد یهو با جیرینگ جیرینگ ساعت از خواب بلند شدم مامان جلوتر بیدار شده  اون وسایل صبحانه رو آماده کرده  وتوی سفره چیده چایم دم کرده وخودش راهی بالا شده بود تا نیوشا روبفرسته مدرسه آخه پوران خانوم اون موقع صبح بیدار نمیشه ومامانم مجبوره خودش نیوشارو راهی مدرسه کنه اینا کارای هرروزۀ اونه که یه عالمه غصه می شینه رو قلبم فقط چاره ای نیست در خودم فرو می برم تا مامان از زجری که می کشم سر در نیاره موقع رفتن به مدرسه نیوشارو دیدم که به جای سرویس مدرسه یه راننده شخصی داشت که مسئول حمل ونقلش رو به عهده داشت منم طبق معمول همیشه با پای پیاده راهی بودم چشم تو چشم نیوشا شدم اون با یه تمسخر همیشگی با رانندش از کنارم رد شد وبا نگاش می خواست منو خوردم کنه وزیر پاش لهم کنه هیچ وقت دلیل این همه حقارتشو نفهمیدم من که باهاش کاری نداشتم ولی خب بعضی دخترا چنین رفتارهایی از خودشون نشون می دن بالاخره من باید به این رفتارای زشتش عادت کنم  و بی توجه از کنارش رد شدم وسعیم کردم نبینمش درسته نگام تونگاش بود ولی رفتارشو نادیده گرفتم تا روزم خراب نشه باید سختی کشید تا تجربه زیاد بشه بی خود نیست که مادرم از بابت دخترش خیالش راحته این که از محیط اطرافم سعی می کنم درس یاد بگیرم و اندوخته هاشو زیاد کنم یاد آسودگی مامان که افتادم بهتر شدم و برگشتم به عالم مدرسه و به راهم ادامه دادم و تا رسیدم به  جایی که می خوام آیندمو بسازم

 

قسمت هجدهم

که خداکنه هیچ وقت اون روزا تکرار نشه یا هیچ وقت برنگرده زندگی برای من همش سیر تکراریشو طی می کنه این که چشامو باز کنم مامان نباشه و بلند شم به کارای روزمرگی بپردازم انگیزه برای بلند شدن پیدا نمی کردم همچین کسل بودم و حال درستی نداشتم یاد آرتیمیس افتادم و چنان از جا پریدم و کارامو انجام دادم تا یه بار دیگه چشام به صورت نازش برخورد کنه جون بگیرم  انگیزم با این فکرم دو برابر شد و حین صبحانه خوردن با خودم می گفتم مگه هنوز یه نفر خوبم توی این خونه پیدا میشه همش دورو برم پر بود از آدمای از خود راضیو مغرور، و به جای لبخند مهربونی یه مشت اخم نامهربونی و بدخلقی می دیدم از خونه اومدم بیرونو با بهانه ای که به مامان کمک کنم تا بلکه اونو ببینمش اتفاقاً به آرزوم رسیدم همون طوری که ازش انتظار داشتم جلوم ظاهر شد با تبسمی شیرین که دلم رو پرواز داد به سرزمین مهرو دوستی که اون نشونم داد وگرنه خیلی وقت بود که این جاده رو گم کرده بودم اما اون با مهرش بهم نشون داد سلام مونا جونم صبحت بخیر وای داره به من می گه کمی هول شدم دهنم نمی چرخید که جوابشو بدم اولش تپق زدم ولی بعدش اعتماد از دست رفتم جمو جورش کردمو با تمامی عشقم بهش جواب دادم آرتیمیس که که مهربونی از سروروش می بارید دستمو به گرمی فشردو و زود رفت می دونست اگه نیوشا ببینه بازم خوردم می کنه اون نمی خواست شاهد خورد شدنم باشه پس سریع ترکم کردو رفت تا مدتها میخکوب ایستاده بودم و دور شدنشو نیگاه می کردم و قدم به عالم ناباوری گذاشته بودم صدای مامان و شنیدم دخترم تو اینجا چه کار می کنی تازه فهمیدم که چند دقیقه هست که اینجام و تکونم نخوردم مامان اومد و از اون عالم درم اورد مامان فهمیده بود که چیزی پیش اومده که دخترش تو خودش رفته پرسید جوابشو نمی تونستم سربالا بدم من دختر بی ادبی نیستم که چنین رفتاری داشته باشم پس درست جوابشو دادم به خاطر آرتیمسه چقدر مامان دختر ماهیه اعتراف می کنم تا به حال مثل اون دختری ندیدم این چنین نجیبو مهربون مامان علتو که دونست گفت دخترم آدمای اصیل این چنینند آرتیمیسم نشون می ده تو خانواده ای تربیت شده که اصالت توش حرف اول می زنه حالا بریم دخترم من صبحانه نخوردم دارم از پا در می آم بریم و دستمو گرفت و از اونجا دورم کرد می دونه تا چند لحظۀ دیگه بچه ها برای بازی کردن سروصداهاشون بلند می شه و چونمن تک بودم نمی خواست ببینم تا غصه نخورم آره تمام هدف مامانم از دورکردنم این بود منم غر نزدم به دنبالش رفتم ولی همچنان پرندۀ افکارم به دنبال آرتیمیس می گشت دلم گرفت وقتی شنیدم که اونا دارن می رن و غم عالم به دلم نشست تا این حد بهش وابسه شدم که دوریش غیر قابل تحمل شد.آرتیمیس ومامانش بعد ازاین چندروزی بالاخره ترکمون کردندنو رفتند تا به اقوام دیگرشون سری بزنند و بعد پروازی به کشور فرانسه جیی که وطن اصلیشونه داشته باشند دوریش برام سخت بود ولی چاره ای نداشتم پذیرفتم یه روز آدما می آن و می رن نباید وابستگی بهشون پیدا کرد که نتونی دوریشونو تحمل کنی با این تلنگر تحملوم بالا بردم دست خودم نبود از بس دختر گل وخانومی بود که به دلم تا این حد نشسته بود که اشکامو بدرقۀ راهش کردم تا درد وریش آزارم نده  اولین باری بود که رفتن کسی اینقدر برام سخت می بود ومنو آزار می داد ودوریش غیر قابل تحمل بود محیطی که من توش قرار داشتم خیلی از محبت خبری نبود درسته مامانم کنارم بود ولی اونم به خاطر مشغلۀ زیادی که داشت کمتر می دیدمش سعی می کردش که کمبود دوریشو یه جوری با محبت کردن به من جبران کنه ولی من حس می کردم که محبتش رو نمیتونه اونطوری که باید باشه نشون بده درکش می کنم چون همش خسته است ونمیشه بیشتر از این ازش توقع داشته باشم اون به خاطر من این سختیهارو تحمل می کنه پس بهتره سکوت کنم مامان  چندروزیست که زحمتش زیاد بوده برای همینه احتیاج داشت تا خستگی در کنه ولی نمی شد چون غذا درست کردن برای اونا کار همیشگی بود واون نمی تونست برای خودش باشه منم مثل همیشه وتوی روزهای تکراری که از پی هم می اومدند عمرمی گذروندم لحظه های تکراری دمار از روزگار آدمی در می آره وکسل می کنه دنیای من اینجوریه دیگه امروز روز ثبت نام من در کلاس اول راهنماییست خوشبختانه توی همون مدرسۀپارسالی هستم وبه راحتی منو پذیرفتن وبعد از ثبت نامم در مدرسه  همون بابای پیرو دیدم که جارو به دست زمین مدرسه رو تمیز می کرد مثل همیشه پاک وتمیز بود معلومه چون این بابای پیر با دقت ونظم بیشتری به این محیط رسیدگی می کرد وسواس خاصی برای پاکیزه کردن مدرسه داشت بهش سلامی کردم واونم با همون کلام همیشگیش پاسخم رو داد چقدر دلم براش تنگ شده بود برای این مهربونیش ونگاه قشنگش که به تک تک ما بچه ها داشت واونارو مثل نوه هاش دوست داشت ازش خداحافظی کردم ودست دردست مادر به طرف خونه حرکت کردیم وثانیه شمار می کردم تا هرچه زودتر مدرسه باز شه واز این تنهایی در بیام شاید توی این مقطع دوست جدیدی پیدا کنم فصل تابستان داشت به انتهاییراه می رسید از اون شادابی درختان خبری نبود وبرگاشون سنگ فرشای خیابون رو به زردی کشانده بودند وکارگران شهرداری لباس نارنجی پوشیده اند تا به این فضای شهر در این موقع سال یه جونی بدن تا از کسلی در بیاد پرندگان کم کم دنبال جایی باید بگردند تا تنشون گرم بمونه چون اونا با پرای نازکی که دارند تحمل سرمارو ندارندو دنبال سرپناه دیگه ای هستند مورچه ها هم دیگه به لونه هاشون پناه بردن تا از ذخیره های سالیانشون استفاده کنند ومنم کم کم باید فکر لباس گرم باشم تا سرما نخورم وقتی بوی مدرسه به مشام میرسه برای خیلیها زمان دل گرفتنه  اما برای من زمان زدن ورقصیدن چون از بلاتکلیفی در می آم وبه هدفام خودم رو نزدیکتر می بینم دیدن دوستان ومعلمین جدید آرزومه خداروشکروقتش رسیده با صدای زنگ ساعت از خواب دست کشیدم وبعد از شستن دست وصورت وبا خوردن یه لقمه نونو پنیر راهی مدرسه شدم کیف به دست از مادر خداحافظی کرده ومثل سالهای گذشته تک وتنها راهی مدرسه شدم هوای صبحگاهی تمیز به نظر می رسید واز آلودگی هوا کمتر اثری بود ومن همچنان به راه رفتن ادامه دادم  نزدیک شدم وبچه ها رو میدیم که هر کدومشون با یه نفر از اعضای خانوادشون می اومدند واگه کسی منو میشناخت به من سلام می کرد ومنم بی پاسخش نمی ذاشتم ویا گاهی جلوتر باهاشون احوالپرسی می کردم  وبیشتر همکلاسیهامو دیدم که همشون تو این مدر سه  مونده بودندو جای دگه نرفتند فقط تعداد کمی به جاهای دیگه رفتند مریم رو دیدم اون نسبت به بقیه دختر خوبی بود و وقتی منو دید خیلی ابراز احساسات کرد وحسابی تحویلم گرفت خوشبختانه با هم توی یه کلاس افتادیم و جای خوشحالی داشت با هم دیگه وارد کلاس شدیم  مقطع جدید همراش دلشورگی واسترس می آره درسته سعی کردم دچارش نشم ولی خب نمی شه چون طبیعیه وکاریش نمی شه کرد وامیدوارم به مرور زمان درست شه اولین دبیر در سال جدید تحصیلی وارد کلاس شد وخودش رو خانوم مدنی معرفی کرد اون دبیر تاریخمون بود واز نحوۀتدریسش با ما صحبت کرد و پشت اون عینکش ماهارو نگاه می کرد و معدل سال پیشمون پرسید وما اول با معرفی کردن خودمون معدلامون هم لابلای صحبتامون می گفتیم دوستام معدلاشون بد نبود ولی تنها بیست کلاس ظاهرأ تا اینجا من بودم ومعلممون در ضمن تاکید داشت که باید خوب درس بخونید این پایه با دبستان فرق می کنه وشماها باید تلاشتونو بیشتر کنید من به نمرات داخل کلاس خیلی اهمیت می دم وهر چی بگیرید با نمرۀ پایان ترم جمع میشه وتو کارنامتون منظور میشه بعدأ چیزی نگیدا من از حالا با شما حجتمو تموم کردم وبستگی به خوندناتون داره که چقدر حرف منو جدی گرفتید با کسی شوخی ندارم عجب دبیر جدی ایه وبه نظرم کارش درسته چون اگه سختگیری نکنه بچه ها درس نمی خونند پس از این طریق می خواد که ماها درسشو جدی بگیریم اولین دبیر که خطو نشون کشید وباید دید معلم بعدی چه خوابی برامون دیده چهرۀ دوستام بعد از اتمام هر درسی در ساعات زنگ تفریح دیدنیست همشون یه دلشورگی عجیبی تو صورتاشون موج می زنه واز اون شورو حال اولیه دیگه اثری نبود و باید این پایه تحصیلی رو جدی گرفت چون دبیرستان خوب رفتن در گرو خوب درس خوندن در این مقطع تحصیلیست وتمام سفتگیریهای معلمین به نفع ماست واین جای خوشحالی داره که جدیت توی درس رو باید پشت گوش ننداخت  امروزم تموم شد زنگ خونه به صدا در اومد بعد از اون همه خطونشون معلما به خونه رسیدم تمام راه داشتم به این فکر می کردم که خدا کنه تو خوندن کم نیارم وزیر قولم نزنم باید روح پدرم رو نیازارم که چه بچۀ بیخودی دارم وباید برای حفظ انگیزم به حرفای مایوس کننده فکر نکنم ومثل همیشه مصمم وبا اراده باشم تا به خونه رسیدم مطابق هرروز مادر به محیط اتاق رسیدگی کرده بود وبندبندشو اونطوری که باعث شادیم می شه تمیز کرده بود ویه غذای خوشمزه درست کرده بود زرشک پلو با مرغ بود من ازش زیاد توقع ندارم چون اونقدر کارای بالا زیاده وخسته میشه که نمیخوام زیاد به خودش فشار وارد کنه درسته با این کارش منو خوشحال کرده  ازش انتظاری ندارم که به خاطر من تو عذاب وسختی باشه ولی حالا که برام غذا درست کرده دستشم درد نکنه واقعاً گرسنگی عجیبی به جونم افتاده دستهای شسته نشسته فقط غذارو کشیدمو خوردم چون عاشق این غذام مامان می دونه درست دست گذاشته رو علاقه هام و برام آماده می کنه کاشک کنارم بود دونه دونه انگشتاشو ماچ می کردم تولی افسوس بالاست واینجا نیست تا برای این همه زحمتی که کشیده تشکر کنم عجب خوشمزه بود گرسنمم بود وخیلی بهم مزه داد و تند تند می خوردم مثل کسی که انگار دنبالش کردند 

نایت اسکیننایت اسکیننایت اسکین

 

قسمت هفدهم

نیوشا دختریه که خیلی به تیپ و موقعیت خانواده ها اهمیت می ده در واقع به زیر دست خودش اصلاً  توجه نداره و  همیشه خوارو کوچیک می بینه و حتی گاهی اوقاتم زیر پاهاش لهشونم می کنه مثل همین رفتارای ناهنجاری که با من داره نشون می ده نیاز نیست که همش بگم یا بهش فکر کنم در هر صورت آرتیمیس دختر خوب و مهربونیه لا اقل که با اون دو تا اخلاقش فرق داشت دلیلش اینه که در موردش خوب می گم زمانیکه داشتم میز شامو با مامانم می چیدم از این حرکتش که به من گفت چه سالاد باسلیقه ای خودت درست کردی و وقتی جواب مثبت از طرف من شنید با لحن مهربونتری که حتی از چند لحظۀ پیشم بهتر بود استفاده کردو کلی ازم تشکر کردو می گفت سلیقت حرف نداره وراشو کسیدو رفت تا پیش نیوشا اینا بشینه ومثل اونا از خود متشکر وممنون نبود که وظیفشه نیاز نیست ازش تشکر کنم یا حتی تعریف، جای خوشحالی داشت که کسی هست که قدر زحمت ما رو بدونه و مارو به حساب بیاره در این حین نیگام به پیمام افتاد اونم با یک لبخند قشنگ ازم تشکر کرد در کل تنها کسی که توی این خونه با ما برخورد خوبی داشت جزء اقای شمس پیمان بود و حالا هم که مهمونشون حالا چشمم به پارمیدا که وای چه لباس شیکی پوشیده بود خورد و با فیس و افاده از کنارم رد شدبه رفتارای اون دوتا عادت داشتم چون اون بیشتر وقتا اینجاست و همراه همیشگی نیوشاست برادرش خیلی کم اینجا می اومد مگر مواقعی که خواهرشو ببره یا به عنوان مهمون دعوت بشه بیشتر پارمیدا اینجاست حالا که سرم مشغوله درد پامو به کلی از یادم بردم خداروشکر آقا پیمانم خیلی به روم نیاورد فقط یه بار همون دفعۀ اول که تازه دیدم پرسید اونم لحظه ای که مامان ازم دور بود اون زمان جویای احوال شد ولی دیگه یه بارم نشنیدم بعد از اون همه کار اومدم بیرون تا دمی بیاسایم مثل مامانم نیستم که از قدرت بدنی بالایی برخوردار باشم برای همینه که زود خسته میشم موقع استراحت کردن به آرتیمیس فکر می کردم به نظرم دختر خوبی می اومد که حتی در چنین لحظه ای فراموشش نکردم و به یادشم وقتی از کسی  محبت می بینم محال که از خاطرم بره وهمیشه اولین برخورد زمانی به دل می شینه که یه نفر رفتار درست و مناسبی داشته باشه و راست که می گن اولین برخورد خیلی مهمه و آدما توی چنین لحظه ای محک زده می شن اگه تونستی توی اون لحظه خوب نشون داده بشی آفرین بر تو که آدم کار درست هستی که آرتیمیس برای من همونه که مدتهاست توی این خونه گمش کردم محبتو می گم حالا یافتمش توی حیاط صدای بازی بچه ها می آد نیوشا با دوستاش بازی می کرد صداشون می اومد ولی من توکنج اتاق نشسته وداشتم خستگی در می کردم بدنم کوفته بود به شدت پاهام درد می کرداز اون همهکاری که انجام دادم  ساعتها کمک مادرم بودم تا اونم مونده نشه حالا چنان خسته شدم که دارم از پا در می آم خیلی قوای بدنیم بالا نیست تا از پس اون همه کار  بر بیام همینه که کم اوردم البته پامم آسیب دیده بود برای همینم دردشم بیشتر شده ساعت به ده رسید مامان هنوز پایین نیومده  گرسنم شده دیگه نمی تونستم منتظرش بمونم و نیمرویی درست کردم وتوی اون تنهایی که داشتم باهاش دست وپنجه نرم می کردم غذامو خوردم حوصلم سر رفت وهنوزم نیومده اومدم بیرون هوا تاریک شده بود ستارگان با چشمک زدنشون دل سیاه آسمون رو روشن می کردند تا سیاهی شب خیلی به چشم نیاد این ستارگان نقش دگمه های طلایی روی رخت سیاهو بازی مر کردن که حتی خودنمایی هم می کردندو نیم نگاهی هم به اطرافم انداختم تا کمی از تنهاییهام کاسته بشه چراغها فضای تاریک حیاط رو روشن کرده بودن ودیگه به تاریکی فکر نمی کردم آخه آزاردهنده هست  اونقدر لامپا اون محیط رو روشن نگه می داشتند که دیگه ظلمت دیده نمی شه دور لامپا حشرات ریزو درشت گرفته بود که اونا هم معلومه از تاریکی خوششون نمی آد که اینطوری دور حباب لامپ حلقه زدند بازم فریاد شادی شون بلند شده بیشتر صدای خندۀ نیوشا می اومد اونم مثل من یکیه وقتی کسی دوروبرش می آد همهمه توی فضا بیشتر می پیچه درسته پارمیدا همش اینجاست ولی یه دوست جدید انگیزرو قوی می کنه که از خودت بیشتر شورو هیجان نشون بدی کاری که الآن اون می کنه که یکی صدام کرد دیدم آرتیمیسه با تبسمی دلنشین جلوم ظاهر شد اونقدر محو مهربونیش شدم که متوجۀ سئوالش نشدم میای با ما بازی کنی لحظه ای غرق صورت مهربونش شدم و تازه از اون حالت در اومدم تا جوابشو بدم دهنمو هنوز باز نکردم سروکلۀ نیوشا پیدا شد آرتیمیس اینجایی با اون چکار داری اون اینجا فقط خدمتکاره ونباید با ماها بازی کنه زود بیا بریم و دستشو گرفتو از من دورش کرد که مبادا شپشای روی تنم به اونم بره و سریع با خودش برد وفریادشون بیشتر از بیش بلندتر شد اینقدر رفتار نیوشا زشت وزننده بنظرم اومد که از همیشه بیشتر ازش بدم اومد ومن بازم باید به این رفتارش عادت کنم وصبرم زیاد وگرنه ممکن بود از کوره در برم وبرای خودم ومامانم دردسر درست کنم که تمرین صبرو تحمل اینجا به دردم خورد وگرنه خرابکارای می کردم که جبران ناپذیر بود این رفتارو که ازش دیدم جای موندن توی اون فضای دل انگیز رو ازم گرفت ودوباره به اتاق کوچیکو دلگیرم پناه بردم ولی مگه می شد تو اتاق نشست آخه دلم گرفته بود و آرزو داشتم می تونستم در کنارشون بازی کنم واز تنهایی در بیام به یه همبازی خوب احتیاج داشتم تا بتونم تنهایهامو باهاش تقسیم کنم و رنگ بیکسی رو نبینم نتونستم تو اتاق بشینم این چهاردیواری قفس تنهایمو بیشتر نشونم می ده بدوام بیرون تا دیونه نشدم پام که به بیرون باز شدآقا پیمانو دیدم اونم  رفتار نیوشا  رو که با من داشتو دیده بود  وسگرمه هایش تو همهپشت سر نیوشا دیدمش  اومد پیشم با لبخندی مهربون مثل برادی که به خواهر کوچیکترش توجه می کنه و با اون لبخند می ره پیشش نزدیکم اومد رو کرد بهمو گفت تنهایی منم گفتم آره ولی عادت دارم و گفت تو خیلی دختر خوبی هستی ازت خوشم می آد خیلی بزرگتر از سنت هستی انگار که همسن وسال اونا نیستی راستی اینم چند تا کتاب خیلی وقته خریدم یادم می رفت برات بیارم حالا بهترین وقت بخون تا تنهایی رو حس نکنی دیگه چیزی نگفتشو رفت صداش کردم مرسی و لبخندی زدو دورتر شد باورم نمی شد گمان کردم تو خوابم مثل برق گرفته ها شدم سر جام میخکوب موندم مگه می شه یخم آب شد تازه چشمام به نوشته های روی کتاب برخورد کرد کتابی بود که برای هم سنو سالای من به درد می خورد برای سنین ۱۰ تا ۱۲ سالیه لحظه تو خودم رفتم حتماً چقدر پشت در اتاق وایساده تا منو ببینه و بده دستم   واین کارش به دلم حسابی چسبید و دنیای تیره و تاری که برای خودم ساخته بودم درم اورد و قدم به روشنایی صبح امید گذاشتم وحتی سفری به آینده داشته باشم مبادا قولامو زیر پا بذارم وبازم از ته دلم ازش ممنون بودم که بهم توجه داشت شاید همین کارا رو رای پارمیدا هم می کنه برای همینه می دنه چه کتابایی برای این سن و سالا خوبه آخه خیلی از ماها بزرگتره پس درکش بالاست که این کتابارو خریده حالا که اینقدر به من لطف داره و حواسش به منه باید بخونم به اتاق برگشتم تا زیر لامپ اتاق بهتر بخونم عمق کتاب چنان بود که به طور کل خستگیمو فراموش کردم از اون پنجرۀ کوچیک که مثل قابی چسبیده به دیوار بود به سقف آسمون نیگاهی انداختم که چیزی توی اون تاریکی دیده نمی شد فقط کمی رقص ستارگانش دیده میشد که اونم سوی کمی داشت تا با دنیای بیرونم حین خوندن کتابم  ارتباطمو حفظ کنم و هم این که چشام خسته نشه و حالا از خوندن دست کشیدم خوابم گرفته پاسی از شب گذشته و مامان نیومده به رختخواب پناه بردم منتظر مامان نشستن بی فایده است چون کارش زیاده وحالاحالاها نمی آد توی این فکرا بودم که نفهمیدم چه جوری خوابم برد صبح شده بود آفتاب به وسط اتاق رسیده بود ومن هنوز تو خواب نازنین به سر می بردم یاد روزهای سرد زمستونی افتادم که با مامان اون همه مسیر طولانی از خونه راه می افتادیم ومن یادم نمی ره خیلی وقتا سرم رو شونۀ مامانم بود وخوابم می برد وآرزوی یه خواب راحت توی رختخواب گرمونرمو داشتم که حالا اون آرزو به حقیقت پیوسته  ومن وقت بیشتری برای خوابیدن داشتم واز این جهت که خیلی خدارو شکر می کنم از اون روزای سخت و سرد نجاتم داد