بیست و هشتم

بعد از خوش گذشتن در کنار شقایق و برگشتن به محیط گرم و البته امن خونه و دیدن روی همیشه باز و پر

 لبخند مادر شب تونستم سر راحت زمین بزارم و به عالم خواب سفری داشته باشم البته قبل هر خوابی

 طبق عادتم با دعا و دست بلند کردن به سوی آسمونا و از خداجونم تشکر کردن تن به خواب می دهم

 وگرنه خوابای پریشون می بینم خدایا به داشتن چنین مادری شکرت رو به جا می آرم شکر شکر شکر و

دستانم را  به سمتش بلند کردم آسمونم مثل دل من شاد بود از رقص نور ستارگانش معلومه که اون بالاها

هم جشن شورو شادی براست و اونا همه خوش و خرمند خوابم گرفت وقتی با دنیایی از آرامش می

 خوابم فردا با نشاط و انگیزه و یه عالمه شادی از این خفتگی و کسلی دست بر می دارم و یه روز پر

 ز آرامشو شروع می کنم چشمام که رو به فردا باز شد دنیا بنظرم قشنگ اومدو آسمون آبی و شفاف

 درختان با نسیمی که نوازششون می ده و به رقص در آمده اند تمام این ها باعث آرامش و آسایشم می

شن هر چند مامان نبود منم تکو تنها صبحانه رو که برام آماده شده رو می خوردم هنوز اولین لقمه از گلوم

پایین نرفته که در به صدا در اومد شقایق بود نون تازه گرفته دستشم خامه ومربا اومده تا صبحانه رو در کنا

ر من بخوره و این لبخند زیبارو که روی لباش مثل شبنم روی گل می درخشید چنان جون گرفتم که از

 خوشحالی پریدم بغلش و یه عالمه ماچش کردم و حالا اون با لحن دلنشینش می گفت معذرت می خوام

 همش اینجام ولی چیکار کنم که دوریتو نمی تونم تحمل کنم که بهت عادت کردم پس اومدم پیشت

 وارداتاق شدیم چشش که به سفره افتاد فهمید که تازه داشتم ناشتایی می خوردم وای مونا خدا صدامو

شنفته با تعجب پرسیدم برای چی این حرفو می زنی عزیزم آخه سفرتون پهنه و هنوز صبحانه نخوردی که در

 کنارت باشم پس به موقع رسیدم  خامه که مدتهاست لب نزدم حالا روبرومه و داره چشمک می زنه چقدم

 مزه داد آخه ما درامدی نداریم که هرچیزیرو بتونیم تهیه کنیم خوردن بعضی چیزها از سفرۀما پر کشیده و

رفته و اینه که ذوق کردم با شقایق گفتیمو خندیدیم ناشتایی بهمون مزه داد که وقتی به خودمون اومدیم هر

 چی سر سفره بود خورده بودیم  و مامتوجه نشدیم بعد از تمیز کردن خونه وشستن ظرفا با شقایق زبان

 خوندیم  حالا هم که وقت ناهاره مامان از قبل گفته امروز خیلی کار دارم تولد نیوشاست و کلی مهمون

دارند برای همینه که سرم شلوغه ناهار دیر می آم غذاتونو بخورید شقایق با دونستن این که اونا مهمون

 دارن ازم خواست بریم کمک مامان تا خسته نشه دلم نمی خواست که شقایق همراهم بیاد آخه نمی

 خوام دوباره اونا حرفای ناجور بزنند ولی اصرارش بلاخره باعث راضی شدنم شد از جا بلند شدم و تا هرچه

زودتردستی به کارای بالابرسونیم مامان تا مارو دید گفت اینجا چی کار می کنی گفتیم برای چی اومدیم

خیلی خوشحال شد ژله و سالادارو درست کردیم وتوی پختن غذاهای جورواجور که برای تولد نیوشا در نظر

 گرفته بود کمکش کردیم شقایق  همچین کار می کرد یاد خونشون و طرز زندگیشون که افتادم به تفاوت

 بین آدما ذهنم رو در گیر کردم که این چه دختریه واون چه دختری واقعاً عجیب دختریه با اون وضعی که داره

 این همه افتاده خاکی خانوم مهربون هرچی بگم کمه ک  یهو مامانم صدام کرد گفت راستی مونا سس

 سالاد اوندفعه خیلی خوشمزه بود همش تعریف می کردند زحمت بکش درستش کن دخترم ومنم گوش به

 فرمان اجرا کردم تا خوشحالش کنم نمی دونم چقدر طول کشید فقط اینو می دونم که هوا رو به تاریکی

رفته مهمونا کم کم داره پیداشون می شه همه کادو به دست خوش به حال نیوشا  این همه کادو می گیره

 البته برای مزاح می گم خودم از این فکر مسخره که تو ذهنم اومد خندم گرفت میز رو با کمک شقایق چیدم

 اول تنقلات برای پذیرایی چیدیم تا بعد برای شام تولد نیوشا از پله ها اومد پایین پیراهن بسیار قشنگی به

تن کرده بود پیراهن درست وحسابی موهاش وآرایشش بسیار شیک بود مثل همیشه از خود راضی چنان با

 فیسو افاده از کنارم رد شد که انگار از دماغ فیل افتاده که اینقدر نازو ادا در می آره مهمونا تقریباًهمه اومده

 بودند وپارمیدا هم با نیوشا وارد شد اونم مرتب و شیک واز همیشه هم بیشتر خودشو گرفته بود یهو یکی

 بهم سلام کرد آقاپیمان بود  ازهمیشه خوبو مهربون تر به نظر می اومد منم سلامشو بی پاسخ نذاشتم

 بهم گفت عجب میزی چیدی با سلیقه و قشنگ منم گفتم مرسی نظر لطفتونه واز کنارش رد شدم

شقایقم متوجه شده و شنید که آقا پیمان چی گفتهاونم گفت چه مرد خوبیه این آقا پیمان که با اونا

کلاًزمین تا اسمون فرق می کنه خندیدمو چیزی نگفتم شربت به دست وارد سالن شدم آهنگ های شاد

 وبزن وبرقص نیوشا پارمیدا و بقیه وسط بودن و میرقصیدند و خوش وخرم وشاد بودند پوران خانوم هم با اون

صورت آرایش کرده خیلی تو چشم بود آقاسیامک هم کت وشلوار اون وسطا راه می رفت و با مهمونا خوش

 وبش می کرد آقاپیمان خیلی نمی رقصید اون زیاد از رقصیدن خوشش نمی اومد به باباش رفته با این که

پدرش خیلی کم می اومد اینجا ولی مرد خوبیه پس به باباش رفته مهمونا همش در حال پذیزایی بودند و از

 خوردو خوراکای رنگارنگ می خوردند وکیف می کردند میز شام چیده شد و شقایق تمام این لحظه ها در

 کنارم بود یکی از مهمونا پرسید راستی پوران جون خدمتکار جدید اوردی پوران خانومم گفت نه بابا اون

دوسته اون دختر هست که داره پذیرایی می کنه و اومده اینجا کمک انگار آب یخ ریختن روم از این حرف از

 خجالت نمیدونستم تا چیکار کنم شقایق با اون خندۀ قشنگش از کنارم رد شد بدون هیچ ناراحتی ای یهو

نیگام به آقا پیمانم افتاد اون سرخ وعصبانی شده ولی هیچکاری نکرد فقط تمام میهمونی تو خودش بود

امشبم تموم شد تمام خونه تو سکوت فرو رفته بود این همه بزن وبرقص حالا دیگه ازش خبری نیست و

سکوت جاش اومده بود منو مامانو شقایق آشپز خونه رو تمیز کردیم تا کارا تموم شد نیمۀ شب شد و بیچاره

 شقایقم به خاطر من تو دردسر افتاده و اون که از خونه زندگیش معلوم بود که تو نازو نعمت غرق بوده حالا

 باید طعم تلخ تحقیرو بچشه آخه دوستی با منم اینقدر ارزش داشته که این همه بار توهین که هرلحظه

 بهش فکر می کنم رو شونه هام سنگینی می کنه ویه بغض دردناک می خواد بیاد تمامی وجودمو تسخیر

کنه اما جلوشو می گیرم تا راهش به این زودیها سراغم نیاد که تبدیل به اشک می شه و نمی خوام ضعف

نشون شقایقم با رفتار خوبش جلوی عصبانیتم رو در قبال اونا می گیره و به قول معروف کار دست خودم ندم

 ومامانمو آواره نکنم می دونم اون دلش برای مامانم می سوزه حتی بیشتر برای خود من که با اونا درگیری

 درست نکنم وای که عجب دختریه که همش فکر منو به خودش مشغول می کنه تمام تنهاییهام به فکر

شقایق و مامانم هستم که اگه اون دوتا رو نداشتم سرنوشت من الآن معلوم نبود که تو کدوم یتیم خونه

 داشتم بالا و پایین می رفتم که خدا می دونه بازم توی اون تاریکیه شب که چشم چشمو نمی دید دست

 شکرانه به خاطر داشتن چنین موهبت هایی بالا بردم اونو با تمام وجودم صداش کردم ومی دونم که اونم

 صدامو می شنوه بازم تنهایی اومد سراغم که تنها پناهگاهم رختخوابی رو یافتم که توش بهترین زمان

زندگی هر انسانی توشه یعنی استراحت کردن که اگه نبودش آرامش وآسایش از خونه ها پر می کشید و

می رفت و جاش یه اعصاب درب داغون می اومد با بودن  این آرامش هنوزم اعصابا خرابه وای به روزی که

نبود انوقت چه به حال آدمیزاد می اومد بالاخره بعد از این افکار درهم وبرهم خواب به چشام اومد که وقتی

 بلند شدم صدای اذون به گوش می رسید هوای طرب انگیز صبحگاهی به روم لبخند زد و با همت بیشتر

 بلند شدم و نماز صبحمو خوندم و کمی دراز کشیدم  در باز بود وهوای دلپذیر بیرون صورت مچاله شدۀ منو

 باز کرد و پریدم از جام تا بشورم دست وصورتم جرات نکردم به آیینه نیگا کنم چون می دونم به خاطر خواب

 زیاد پف آلوده صبحانه آماده بود خدا عمر مامانم بده که همیشه زحمت آماده کردن صبحانه با اونه اما چه

 عرض کنم صبحونه یا ظهرونه که خودمم نمی دونم چی بگم فقط اینو می دونم که خیلی گرسنه هستم

 وبدون توجه به فکرم فوری سرم رو پایین انداختم و ناشتایی رو زدم به رگ مامان بازم کارش زیاده که هنوز

 نیومده اخه دیشب خیلی مهمون داشتن و با این که کمکش کردیم ولی هنوز خیلی کار داشته توی یخچال

 نیگا کردم که چی داریم خدارو شکر تخم مرغ داشتیم و برای ناهار نیمرو می خوریم خدا وکیلی حال

 نداشتم تا ناهاری دست وپا کنم زدم بیون تا هوای تازه بیافته به جونم ودل گرفته ام باز شه اما انگار نه چون

 اونقدر آفتابش داغ بود همون تو خونه بمونم برام بهتره توی تنهایی هزار تا فکر می آد سراغم گاهی چیزای

 خوب وگاه چیزای بد که به من یاد دادن که به چیزای خوب فکر کنم تا از دنیایی که درونش دارم روز وشب

 طی می کنم کیف کنم و نهایت استفاده رو ببرم وگرنه فکرای بد آدمو گوشه گیر می کنه و با آدما فاصله

می گیرم که به قول مادرم آدم اگه تو خودش باشه همش مریض می شه وتو دلت بارون غم میشینه و

اشکات از صورتت جاری می شه درسته گریه بر هر درد بی درمان دواست اما نه هر گریه وناله ای روزا از پی

 هم می رفتن و بوی مهر با تمام گرفتگیهایش که می گن پاییز دلو غمگین می کنه وهمش ابر غم می آد

 سراغت اما برای من مثل همیشه سراسر نشاطه چون تنهاییهامو کتابام برام پر می کنند مخصوصاً الآن که

 تنهایی بیشتر ازارم میده چون شقایقم نیست رفته شمال با اینکه خیلی ازم خواست تا باهاش برم اماقبول

 نکردم چون بهانۀ مامانو داشتم و خداییشم روم نمی شد چون فکر می کردم وبال گردنشونم خلاصه شرم و

 خجالت نذاشت تا در این سفر همراهش باشم با این که با من خیلی خوش رفتارن اما روم نشد کتابامو

جلد کردم هنوز یه چند روزی تا مهر مونده اما من بوشو از آخرای مردادم احساس می کنم  مهرم اومد و

کیف به دست خودم رو تو کوچه رسوندم تا به مدرسه که چه عرض کنم دبیرستان برم در باز بود و مثل

 سالای پیش شلوغ وحیاط با موج فریاد بچه ها مثل دریا طوفانی بود و چیزی جز صدای جدی و سراسر

 خشن مدیره که همه رو به بستن صف دعوت می کرد که یهو این همهمه به خاموشی کشیده شد انگار

 که مدیره آب دستش گرفته و توی آتیش ریخته تا این آتیشای شعله ورکشیده خاموش شوند تاحدودی هم

 موفق شداز این فکرم خندم گرفت هنوز شقایق نیومده می گم یه گمشده ای دارم ای خدا منو مرگ بده

 که شقایقمو فراموش کرده بودم نمی دونم جو مدرسه بود که منو از یادش غافل کرد باورم نمی شه چرا نیو

مده گفتم شاید مثل اولین باری که دیدمش وسط سال اومده و باهاش آشنا شدم شایدم اینجوری

 بشه ولی یه دلشورگی به جونم افتاد از نبودش  دل تو دلم نبود یک به یک کلاسارو گذروندم بدون شقایقم

 بدو بدو رفتم خونه تا ناهارمو بخورم و برم خونشون وببینم که چه خبره مامان از حالتم فهمید که منقلبم تا

گفتم گفت برو دوست این جاها به درد می خوره اونم دوستی مثل شقایق از جام پریدم مانتو وروسری به

سر زدم بیرون نفهمیدم که چه جوری خودمو به در خونشون رسوندم طاهره خانوم درو برام باز کرد رنگش چه

 پریده هول شدم پرسیدم چیزی شده و برام جریانو تا ته گفت اونقدر ناراحت شدم با این که تمرین کرده بودم

 تا به اندک چیزی اشکام در نیاد ولی مگه این اندک چیز بود گریه کردم بله شقایق جونم در راه برگشت تو

جاده تصاذف کرده پدرو مادرش چیزیشون نشده اما شقایقم زخمی شده و گوشۀ بیمارستانه بدو بدو به

خونه اومدم و ماجرا رو به مادرم گفتمو به سمت بیمارستانی که شقایق بستری بود حرکت کردم مامان می

 خواست بیاد اما چون کاراش می موند گفتم نیاد بهتره شیرینی به دست از پله های بیمارستان بالا رفتم

 اولین باریه چنین جایی رو می بینم از استرس داشتم می مردم  قلبم تند تند می زد چون جای دلهره آوریه

 اما من نباید این دلهره رو راه بدم که بشه تمام وجودم وگرنه از آرزوهام فاصله می گیرم وهدفم گم می شه

 ودلم نمیخواد این حالت دیگه بیاد سراغم به اتاقی ک شقایق توش بود نزدیکتر شدم که تا منو دید از

خوشحالی داشت پر در می آورد

بیست و هفتم

  خدایا ازت ممنونم که از هر نعمتی به دور بودم نعمت یه دوست خوب که بهم دادی از ته دل تورو شکر می

 گویم که فراموشم نکردی و توی این دنیا رهام نکردی! دوستی که بی منت با من یه راهی رو هم قدم می

 شه که معلوم نیست بتونه به اون موفقیتهای لازمه برسه یا در اون بن بست واپسین لحظات می مونه تا

مدتی نگرانش بودم ولی وقتی تبسم رو در لباش دیدم کمی از اون دلهرگی دست برداشتم و آرومتر

 شدم. مدیرۀ مدرسه خانوم عباسی تا کارنامه هامونو دید گفت پس با دو تا دختر درسخون مواجه ام

 امیدوارم که تا پایان هم همینقدر زرنگ و درسخون باشید و ذوقی کرد از دیدن ما دوتا ولی خب بیش از این

 چیزی نگفت شاید می خواست ما دوتا پررو نشیم ....بعد از طی کردن مراحل نام نویسی از مدرسه زدیم

 بیرون آفتاب همه جارو داغ کرده تابستون با تمامی گرمایی که داشت دیگه به آخراش کم کم داره نزدیک

 می شه درست از رنگ قهوه ایه بعضی از برگهای درختان این احساس بهم دست داده ولی با این حال الآن خیلی گرم و سوزنده !

شقایق منو از عالمی که نشون می ده بازم در درونم سفر می کنم خارجم کرد و یهو  بی هوا چنین سخنی

 که انتظار نداشتم شنیدم البته نه حرف نامربوطی بزنه این که ازم این چنین درخواستی داشته اینه که

 یهو موندم مونا: یادت باشه تو هیچ وقت خونۀ ما نیومدی حواست باشه! برای همینه که می گم موندم آخه

 نمی دونم چی بهش بگم مامان تا شنید فوری جای من که دنبال جوابی می گشتم بهش پاسخ داد دخترم

 هر وقت شما بخواین مونا می آد پیشت گمان کنم هیچ حرفی نداشته باشه تازه از خداشم هست

 مگه نه مامان و روشو کرد سمتم چرا دخترم هیچ حرفی نمی زنی بگو باشه! منم که حرفی ندارم زبونم

بالاخره بعد از کمی مکث کردن به حرف در اومدم و گفتۀ مامانمو تأیید کردم :باشه شقایق هروقت بخوای

 می آم فوری با یه لبخند که نشون می ده چقدر خوشحاله گفت باشه پس امروز! تا اومدم یه حرفی بزنم د

 نشد تو گفتی هروقت من بگم منم امروزو می گم  مامانم آیی واییمو که دید رو کرد بهمو گفت آره مونا  

من کاری ندارم می تونی همراه شقایق جون بری ومنم راست راستی از خدام بود بی رودروایسی قبول

 کردم هرچند اولش کمی شک داشتم ولی الآن خیلی خیلی خوشحالم از این که برنامم جور و می

 رم شقایق چنان خوشحال شده که بالا و پایین می پرید آخ جون مونا داره می آد مامان شقایق مینو خانوم

 که تا الآن با مامانم حسابی گرم سخن بود فوراً لبخندی زد از اینکه می دید دخترش تا این حد شاد شده و

 حالا هر دومون از خوشحالی فریاد می زدیم که ماشین رو هوا بود شقایقم دستامو گرفت و نمی ذاشت تا

 این دستا ازش جدا بشن گویی من دارم در می رم یا مبادا پشیمون شم تا این حد دلش می خواست و

 الکی نگفته و واقعاً از ته دلش خواسته پس منم شادمانیمو از این که دارم می رم به همگی نشون دادم

 مامانو تا دم در خونه رسوندیم. وای چه خونه ای حتی از خونۀ نیوشا به اون از خودراضی ای که خیال می

 کنه هیچ کس بهتر از اونا روی زمین وجود نداره فقط اونا هستند که پول دارند و چشماشو به روی بقیۀ آدما

 بسته چون چشم نداره بهتر از خودشونو ببینه ولی نه، بیا ببین از شما پولدارترم پیدا می شه فقط کمی

 چشماتو باز کن و به دوروبرت نیگاه کن همچین از دست نیوشا عصبانیم حتی برای خوش بودن و لحظه ای

 آرامش داشتن بازم یادش می کنم و البته بهم ریخته هم می شم وقتی بهش می اندیشم حالا باید از این

 افکار که همیشه و همه جا همراهمه و گاهی باعث آزارم می شن دست

 بکشم و نیم نگاهی به همه جا داشته باشم و خاطرش برام همیشه باقی بمونه دستی به گلا که کف

 حیاطو پوشونده کشیدم گلای مخملی که گویی اینجا رو با یه عالمه پارچۀ مخمل پوشیده شده وفرشی از

 مخملای رنگین پهن شده و صحنه ای دیدنی و باورنکردنیه درختم تکو توک لابلای این گلا دیده می شه که

 حتی همینا هم که من هرروزه

 می بینم در چنین جایی که جزء صفا نمی بینی بازم دیدنیه و انگار تابه حال ندیدم پس همینه نام شقایق

 براش انتخاب کردن چون واقعا همانند این گلا صفا داره و مثل گل می مونه.  وارد خونه شدیم از هرچی

 وسایل بگی در این خونه دیده می شه مبلا فرشای ابریشم که چشمام گرد شد باورم نمی شه یه همچین

 جایی اومده باشم پس چرا شقایق جلوی اونا یه رفتاری می کنه که زندگی بهتر از اونا نداره عجب دختریه

 تا این حد افتاده و خاکی از پله ها بالارفتم اتاقش بالاست آخه خونشون دوبلکسه درست مثل نیوشا اینا

 اتاقی که واردش شدم چنان خوش رنگو جذابه که احساس آرامش داشتن و دنیا رو بی غم داشتن بهم

 دست می داد حتی شقایق چنان با من که از سطح مادی بدی برخوردارم  برخورد داره که با بقیه که

 مثل خودشون از شأن و مقام بالاتری برخوردارن همون رفتارو با من داره هرچند دیدن زندگیش از نزدیک تا

 این حد تحت تأثیرم قرار داده که مجبورم با اونامقایسش کنم  و تو لاک خجالت فرو روم بیشتر به خاطر

 رفتارای زشت نیوشا و مامانش که نسبت بهش داشتن

 خجالت کشیدم طوری که اشک دورچشمانم حلقه زد البته خیلی مراقب بودم شقایقسر در نیاره و کمی

 این قسمتش برام سخت اومد ولی با این حال تونستم چون چیزی نپریسید آخه در چنین مواردی که افکارم

 درگیره یه سری مسائل می شه ازم می پرسه تا ببینه چیه که باعث آزار دادن دوستش می شه ولی الآن

 که حرفی نزد. شقایق همه کار می کرد تا بهم خوش بگذره یه چند

 تایی کتابم بهم هدیه داد تا در مواقع بیکاری نیگاهی بهشون بندازم حقیقتاً کتابای مورد علاقمه با این که

 هنوز مباحث داخلشو نخوندم ولی اسم کتاب رو دیدم یه حس خوبی بهم دست دادیاد اون کتابایی افتادم که یه زمونی آقا پیمان بهم داده و چقدم خونده بودم که حتی خط به خطشم بلدم حالا شقایق این لطفو بهم داشته و ... طاهره خانوم همون

 خانومی که به شقایق کمی آشپزی یاد می ده و در واقع همکار مادرمم هست یعنی هر دو شغلاشون یکیه  الآن پشت دره در که باز شد وارد شد چنان با عزت و احترام

 باهاش رفتار می کرد که یاد برخوردای اونا با ما افتادم از دیدن این صحنه کلی دلم گرفت ولی جلوی شقایق

 بازم بروز ندادم تا یه روز که اومدم پیشش براش بدخاطره بشه پس توداربازی در اوردم و حرفی نزدم طاهره خانوم

 سینی شربتارو روی میز گذاشت و رفت دوباره ما دوتا تنها شدیم و شقایق با جون و دل هر کاری می کرد

 تا به من خوش بگذره انواع وسایلی که مناسب این سن باشه برام می اورد تا حسابی سرگرم باشم و

 حوصلم سر نره گاهی هم بهم کامپیوتر یاد می داد تا دستانم با این تکنولوژی آشنا بشه و کارکردن باهاشو

 یاد بگیرم خیلی خوب بهم یاد می داد ومنم علاقه نشون می دادم این بهترین فرصته چشام خسته شد و

 حالا وقت استراحت کردنه و خاموشش کرد  امروز در حقیقت یه روز به یاد ماندنیه هم این که با شقایق

 قراره در یک دبیرستان باشیم هم این که الآن مهمون خونشم چقدم خوش می گذره دور از محیط خونه

 گمان می کردم کمی برام سخت باشه ولی اومدن به اینجا بدک نیست تا بدونم بودن در یه محیط دیگه

 سخت نمی باشد البته اگه مثل شقایق اینا باشند بعد از چندین ساعت تنهایی مینو خانومم پیشمون اومد

 و رفتارایی داره که مامانم با من داره و خیلی مهربون و دوست داشتنیه و با دخترش دوست و خیلی جوره

 طاهره خانوم برای ناهار صدامون کرد میزو خیلی شیک چیده و غذای مورد علاقمو می دیدم روی میز گذاشته شده چشام گرد شد می دونم این

 کار شقایقه به طاهره خانوم گفته تا این غذارو درست کنه هنوز تو کار شقایق موندم که نمی دونم چی بگم

 دهنم بسته شده تا به حال این همه خوبی ندیده بودم راست راستی نکنه دارم احساس کمبود می کنم

 حالا دوباره باید بگذرم برگردم به حالو هوای این خونه پدر شقایق مثل همیشه خوش برخورد ظاهر شد و

 حتی جلو پام بلند شد در حدی که از خجالت آب شدم و تقریباْ هول. ولی خب باید مراقب رفتارم

 باشم در هرصورت بعد از کلی بودن در خونشون رفتنی باید رفت و از شقایقم جدا شدم البته تا دم در

 رسوندنم بعد از دور رفتنشونو می دیدم چنان شرمنده شدم از بس هوامو داشت و کاری کرد که تو دفتر

 ذهنم تا ابد زنده بمونه محاله پاکش کنم. مامان چنان از دیدنم شادمان شده که وصفش نمی شه کرد

 تا مدتی در آغوشش پناهم داد و چنان اشک شوق می ریخت که انگار مدتهاست سفر رفتم و ازم دور بوده و حالا داره بعد

 از مدتها می بیندم راست راستی دلش تنگ شده همچین به خونه رسیده و بند بندشو تمیز کرده که وقتی

 اومدم کار نداشته باشم محبت مادرونشو حتی در نبودم  از رسیدگی کردن به این خونه داره نشونم می ده

 و اینه که اشک به چشام نزدیک شد و قطره قطرش صورتمو نوازش می داد و از حال طبیعی بودن در اومدم

 آخه مامانم واقعا نشون می ده دوری من براش سخته و به من وابسته شده ناگفته نماند هر دومون نسبت

 به هم دیگه اینجوری هستیم خلاصه کلی با هم دیگه حرف زدیم و کاملاً به حرفام توجه داشت و یه

 جاهایی که لازم می بود ابراز احساست می کرد و هیجان و شوقو در وجودش می دیدم وحس می کردم.و

 دلم می خواست تا صبح یه بند براش بگم برای چنی مامانی که به حرفای دخترش توجه داره ولی خب

 زمان خواب رسیده.....

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بیست و ششم

 

  دستام به کار نمی رفت حرف نیوشا آتیش زد به جونم اونم به شقایق که توی خانوادۀ

 درست حسابی بزرگ و تربیت شده و از این که داره خورد می شه  چنین داغون شدم

 برای همینه افکارم درگیر شده و حال ناخوشی دارم یه آن جارو رو از دستش گرفتم و

 هر کاری کرد تا پس بگیره نمی ذاشتم اما این بار اون پیروز شد و در حین این کشو

 واکشا گفت نباید به خاطر حرفای ناشایست اونا این قدر حالت ناجور بشه آره می

 دونم به خاطر منه اما دوست ندارم دوستم با این رنج زندگی کنه که کسی متوجۀ

 مشکلاتش نشه من اینجام و تا آخرشم در کنارتم هر چی که حرفای نامربوط بشنوم

 تورو رها نمی کنم اینو تو سرت فرو کن که من! شقایق مونارو برای همیشه و همه جا

در کنارش خواهد داشت پس بی خودی سعی نکن که منو از خودت دور کنی تا با زبان

 اینو اون تحقیر نشم لحنش این بار آرومتر شد عزیز دلم بیا این کاری که شروع کردیم

 حالا نصفه ونیمه هست تمومش کنیم وگرنه به مامانت گیر می دن تو که اینو نمی

 خوای پس بیا به رفتو روبمون ادامه بدیم و شروع کرد به جمع کردن برگایی که کف

 حیاط ول شده و باد داره جابه جا شون می کنه تا بیشتر همه جا پخش نشده  بدوام

 کمکش با حرفای شقایق جون گرفتم و آروم شدم و تا پایان تمیز شدن حیاط هر دومون

 پا به پای هم جلو رفتیم تا که بالاخره تموم شد چقدر کمرشکنه هم من و هم مونا

 هردومون کمرامون صاف نمی شد در این حین صدای خندۀ شقایقم بلند شد تا به

 خودم اومدم آخ آخ تمام مانتو وروسریم از فراونی خاک به کثیفی کشیده شده هر

 دومون واقعاً دیدنی بودیم منم از خندش خندم گرفت دیگه عصبانیت داشت یادم می

 رفت از کمر درد نمی تونستیم تکون بخوریم بیچاره شقایق به خاطر ما تو دردسر افتاده

 بدون این که خم به ابرو بیاره یا حتی به رومم نمی آره با این که کمرش داغون شده

 هیچ حرفی نزد تا دوباره تو لاک خجالت فرو نرم  اون گوشۀ حیاط صورتشو شست و

 یکمم به من آب پاشید تا خستگی از تنمون در بره به طرف خونه رفتیم هنوز مامان

 خوابیده چهرم در هم شد که این چنین زار دیدمش که یه گوشه ای مظلومانه خوابیده

 و ... شقایق تا درهمیمو دید گفت مونا بهترین راه برای مامانت استراحته بذار همین

 جوری دراز بکشه نگرانش نباش یه سرماخوردگیه... راستی سوپ درست کنیم

 اینجوری بهتره نا اینو شنیدم  به سمت یخچال جهشی زدم با وسایلی که توی یخچال

 داشتیم یه سوپ ساده درست کردیم  مامان بیدار شد اون فهمیده  ما اومدیم با صدای

 گرفته شده اش صدام کرد مونا - گفتم بله  مامان می تونی بری بالا برای شامشون

باقالی پلو درست کنی از مامانم بعید بود که چنین خواسته ای داشته باشه ببین چقدر

 مریضه که قدرت از جا بلند بشه رو نداره و از من می خواد که این مسئولیتو به عهده

 بگیرم درواقع می شه گفت بهم اعتماد داره که می تونم از ژس کار بر بیام و با قاطعیت

 جوابشو دادم  بله مامان حتماْدوییدم بالا که شقایقم باهام اومد برنج خیس کردیم مرغ

 رو گذاشتیم تا بپزه شقایقم کمکم می کرد و در هنگام کارا داشت برام می گفت توی

 پختن غذا گاه به طاهره خانوم کمک می کنم اون بهم یاد داده تا غذا درست کردن یاد

 بگیرم حالا بهت کمک می کنم تانگی الکی می گه و از این حرفش خندم گرفت که

 چقدر بلده برای این که خجالت نکشم این حرفارو  بزنه و واقعا وارد بود پس الکی برای

 دلخوشیم نمی گفت و حالا هم که داریم سالاد درست می کنیم  سریع برگای کاهو

 رو شستیم و سالاد رو درست کردیم همون موقع پوران خانوم اومد با چنان غیظی

 صحبت کرد که قلبم فرو ریخت و شقایق جای من جواب داد در واقع نترسید و قشنگ

 پاسخشو داد پس منیر کجاست که تورو فرستاده شقایقم جواب داد ببخشید سرما

 خوردن مارو فرستاده تا درست کنیم گفت وا مگه بلدین آشپزی کردن بچه بازیه و

نیگاش که به قابلمه خورد ودید که  یه چیزایی درست کردیم ساکت شد یه آن به

 سمت من برگشت  دوستتم که اینجاست مگه آشپزخونه جای هر کسیه که تو با

 خودت اوردی این دفعه باید من پاسخ می دادم جای شقایق نبود و منم با قاطعیت از

 شقایق یاد گرفتم جواب دادم در حالی که دست و پاهامم می لرزیدن گفتم ببخشید

 اون امروز مهمون منه حالا اومده تا بهم کمک کنه آهان پس اونم مامانش مثل مامان تو

 آشپزه که شقایق پرید وسط حرفمونو گفت بله خانوم مامان منم آشپزه برای همینم

 بلدم و به کمک مونا اومدم موندم از حرف شقایق آخه  تو که پدرو مادرت تحصیل کرده

 اند چرا اینجوری گفتی گفت مونا ول کن مگه آشپز بودن بده که تو اینقدر ناراحت می

 شی وگفت بسه دیگه به کارمون برسیم وگرنه غذا دیر حاضر می شه و غر می زنند

 واقعاًشقایق خودشو به خاطر من پایین اورد عجب دختر عجیبیه هنوز مثل این من ادم

 ندیدم که اینقدر با گذشت و فداکار باشه صدای اف اف اومد پارمیدا و آقاپیمان و

 مامانش اومدندپس مهمون هر روزشون اینان همش به خاطر نیوشاست که پارمیدا

 پیششه منم با شقایق میز شامو چیدیم سالاد ماست و باقالی پلو رو وسط میز

 گذاشتیم و دورشم بشقابارو چیدیم خلاصه این که شقایق خوب وارده تا چه جوری

 میزو بچینه منم کلی ازش کار یاد گرفتم نیگام به آقاپیمان افتاد با اون لبخند

 همیشگیش تا منو دید تشکر کرد گفت معلومه خیلی خوشمزه است از بوش معلومه

 منم یه لبخندی زدم واز کنارش رد شدم تازه نیوشا رو دیدم از کنارمون که می گذشت

 گفت مامان منیر کجاست چرا اینا شام درست کردند مگه آشپزی توی خونۀ ما بچه

 بازیست که هرکسی از راه برسه برای ما آشپزی کنه دوباره از نیش زبونای نیوشا تا

 عمق وجودم درد گرفت اما از کنارش به راحتی رد شدم مامانش گفت آره دخترم انگار

 مامان دوستش آشپزه اون بهشون دستور پخت داده نیوشا گفت وای وای آدم نمی

 تونه بخوره ختماً بدمزهه باید از بیرون غذا بگیرم بازم بی توجه به حرفشون از کنارشون

 رد شدم خوب شد که شقایق نبود وگرنه روم سیاه می شد وبیشتر از این جلوش

 شرمنده میشدم  خدارو شکر کردم که نبودش شقایق رفته پایین تا شامو آماده کنه و

 منم به کارای بالا سرو سامانی دادم تا برم برای خوردن شام تمام راه داشتم به این

 فکر می کردم که چرا باید آدما اینگونه باشند و انسانیت کجا رفته. بودن در این جا

باعث شد تا خودمو بسازم و با آدمایی که چنین حرکات ناشایستی دارند کنار بیام و زود

 از کوره در نرم اینجور زندگی داشتن لااقل به من یاد داده تا راه ورسم ساختن رو یاد

 بگیرم و....... تا به در اتاق رسیدم از فکرایی که تو سرم تمام وجودمو پر کرده بود

 سعی کردم  ازش خارج شم تا توی رفتارم زمان بودن در کنارشون متوجه نشن که دارم

 حرص می خورم مامان کمی بهتر شده بود شقایقم سفرۀ شامو پهن کرده بود برای

 مامان سوپو کشیده  و باهم نشستیم وهمون غذا رو خوردیم پام درد گرفته  چون روی

 پا زیادی ایستاده  و غذا  درست می کردم درسته دست تنها نبودم ولی خوب روم نمی

 شد که شقایق تو زحمت اونم به خاطر ما بیافته پس پادرد شدیدی گرفتم حالا نوبت

 شستن ظرفا رسیده هر چی شقایق خواست کمک بکنه من نذاشتم خلاصه تا پاسی

 از شب بالا بودم و آشپز خونه رو جمو جور کردم هنگام اومدن به پایین دوباره صدایی

 توی اون تاریکی به گوشم رسید آقاپیمان مثل همیشه آقا و گل بود بهم گفت عجب

 دست پختی دارید خیلی خوشمزه و عالی منتظرت بودم تا ازت تشکر کنم آخ که چیقدر

 این پسر با اونا فرق می کنه و این انگیزمو بالا برد تا در کنار درسام به مامانم در پختو پز

 کمکی برسونم رفتنشو در این  تاریکی با قد بلندی وچهرۀ مردونهاش از پشت سر می

 دیمش از خوشحالی توی آسمونا سیر می کردم چون اون دل غمگینمو شاد و وجودمو

 به آرامش رسوند تا به خونه رسیدم پدر شقایق اومده بود دنبالش بیچاره شقایق مثلاً

اومده بود تا حوصلش سرنره این همه کار انجام داد با یه بدنی پر از خستگی راهی

 خونه شد ولی اونقدر خانوم بود که همش معذرت خواهی می کرد که مزاحمتون شدم

ولی من حسابی شرمنده می شدم که این حرفارو می زد و بعد از رفتنش  رختخوابمو

 پهن کردم و اونقدر بدنم خسته بود که خوابم نمی برد و بی خوابی زده بود به سرم

همش داشتم فکر می کردم امروز که به خاطر مریضی مادرم خودم کار می کردم چه

 حسه خوبی دارم با این که اینقدر بهم فشار اومده که خوابمو ازم ربوده تازه می فهمم

 که بزرگ شدم می تونم کمک حالش باشم حالاچقدربرای مادرم سخته ودم نمی زنه

 واقعاً عجب مادری دارم که با این همه کار زیادش هیچی نمی گه آهشو تو درونش فرو

 می بره تا من غصه نخورم از چنین فکری درونم پر از غمو غصه شد حتی فکر شقایقم

 آزارم می داد که اومده اینجا خونۀ دوستش ولی چه دوستی دوستی که براش دردسره

 و به جای اینکه باری از رو دوشش برداره سنگینش بیشتر می کنه خدایا چیکار کنم چه

 حکمتی تو کارته چرا باید توی این سن وسال که همه شادابند من تو غصه غرق شم

 اما خدایا ناشکری نمی کنم که تو قهرت بگیره و دو نعمت گلی که پیشم فرستادی ازم

 دور کنی هر دم که می آم به ناراحتیهام نیگا کنم یاداونا که می افتم تمام دردام به

فراموشی میرن و جاش یه قلب پر از مهربونی می شینه که قلب به درد اومده ام التیام

 می یابه روزها همچنان به سرعت می رن وثبت نام برای دبیرستان هر لحظه داره از راه

 می رسه بازم خدایا چی میشه از استرس حال چندانی نداشتم، بچه ها برای رفتن به

 دانشگاه توی دبیرستانهای خوب نام نویسی می کنند مثلاً بعضی دبیرستانهایی که

 غیر انتفاعین برای بهترقبول شدن در کنکور اونوقت من در یه مدرسۀ معمولی برای این

 که نزدیک خونم باشه دارم اقدام می کنم پس باید تلاشمو دو چندان کنم تا در نمونم و

 از توانایی خودم برای رسیدن به آرزوهام که به امید رسیدن بهشون این همه سختی کشیدم

 استفاده کنم موقع ثبت نام رسیده مدرسه ای که توش می خوام برم شاید دبیرستان

 زیاد خوبی نباشه معمولیه اما چاره ای ندارم صبح شده جیک جیک پرندگان صبحگاهی

 آهنگ دلنواختی راه انداخته اند که باشنیدن صداشون خودمو دیگه تنها نمی بینم و با

 این آوازا درون منم یه شوری هیجانی پیدا شده که قدمام برای رسیدن به ثبت نام

 مدرسه تندتر، مامان زودتر بلند شده رفته بالا تا ناهارشونو بذاره چون معلوم نیست تا

کی کارمون طول بکشه همینه که سریع بلند شده با خوردن صبحانه که برام حاضر

کرده  زدم بیرون تا از این هوای طرب انگیز صبحگاهی بیشتر استفاده کنم  مامان پیداش

 شد از در خونه زدیم بیرون با قدم تو کوچه گذاشتن کمی پاهام از حرکت و توان رو به

ضعفی می ذاشت ونفسم به شماره اما با این حال مانعی بر سر راهم نتونستن

بشن دیدن تابلوی مدرسه وباز بودن در حیاط نشون می ده که نام نویسی امروزه وارد

 مدرسه شدیم مرد نسبتاًمسنی داشت به حیاطو درختاش رسیدگی می کرد اون با

بابای پیر مدرسۀ قبلیم فرق داشت هم جونتر وهم سرحال تر اما هرچی باشه هر

 دوشون دارای احتراماً چون مدرسه رو آب وجارو می کنند وبه حیاط وگلاشو درختاش

توجه می کنند برای همینه که درختان پابرجا وسرحالند و همچنان برافراشته اند دفتر

 مدرسه غلغله بود وپدرا ومادرا اومده بودند چند تا از دوستامم دیدم خیلی تغییر نکردن

اونا مونده بودند چرا من اینجام بهم می گفتند ما که گفتیم شاید تو دبیرستان بهتری

 بری پس چرا اینجایی اونا نمی دونند منم از توانایی مالی خوبی برخوردار نیستم تا

جایی بهتر برم اینارو بهشون نگفتم ولی تو فکرم که گذشت ولی با این حال بهشون

 گفتم مدرسه با مدرسه هیچ فرقی نداره آدم باید خودش درسخون باشه دبیرستان که

 نمی تونه برای ما کاری بکنه تا اینو گفتم باورم نمی شد شقایقو دیدم تعجب کردم که

 اینجا دیدمش درسته گفتم مدرسه فرقی نمی کنه اما برای اون که می تونه و وضع

 مادیشون عالیه  اینجا شایدمناسب نباشه و با دو چشم بهت زدن نیگاش می کردم

 شقایق تا منو دید به طرفم دوید منم همینطور اونقدر دوتایی از دیدن همدیگه خوشحال

 شدیم که باور نکردنیه بعد از تمام این ابراز احساسات گفتش مونا اومدم که با تو توی

 یک دبیرستان باشیم هرچی از شقایق بگم کمه بدلیل اینکه شاید به آیندش لطمه

 بزنه اما برای با من بودن وتنهام نذاشتن حاضره چنین ریسکی بکنه بهم می گه

 دبیرستان که نمی تونه به ما کمک کنه ما خودمون باید خوب تلاش وکوشش کنیم تا

به جایی برسیم و....... از خوشحالی حال پرنده رو داشتم