قسمت هفتم
قسمت ششم
قسمت پنجم
قسمت چهارم
اونقدر افکارمو درگیر نگه داشتم تا طولانی بودن راه رو احساس نکردم.و از این همه مسیر طولانی حوصلم سر نرفت چون خیلی چیزا باعث شد تا این مسیر طولانی به چشمم نیاد ساعت به نه داشت نزد یک می شد و ما آخرین اتوبوسو پیاده شدیم اینقدرازاین ماشین به اون ماشین شدم تا خستگی روی تنم نشست و یه جا یی می خواستم تا استراحتی داشته باشم اما حیف که اینا یه خوابی یه رویایی بیش نیست . وقتی به این قسمت محله می رسم تازه تفاوت بین بالا شهر وپایین شهررو احساس می کنم که با این سبک خونه هاشون ونوع ماشیناشون باعث میشه تضادها بیشتربه چشمم بیاد. تا نسبت به اختلاف این نقطۀ شهر با اون نقطۀ شهر بیشتر بیاندیشم ودیدمو باز کنم.
وقتی به این نقطه که میرسم ضربان قلبم بشدت بالا می ره وتاپ تاپش اینقدر بلند شده که می دونستم به خاطر چیه چون به خونۀ اقای شمس نزدیک میشم برای همین شدت ضربانشو احساس می کنم چیزی نمیگم تا مامانم رنج نکشه شاید حرفی نزنه ولی تو دلش که می ریزه وغصه می خوره چرا باعث بشم که اون ناراحت باشه پس با این موضوع باید یه جوری کنار بیام چاره ای ندارم ظرفیتم رو بالا می برم واین کارو کردم زنگ درو زدیم واونا با دیدن ما از پشت آیفون تصویری دیگه نیازنیست که بگن کیه ودرو میزنند و ما وارد حیاط شدیم چه حیاطی با اینکه پوشیده از برفه و سرتاسر حیاط انگار فرش سفید پهن شده تا زانوهات توش فرو میره اما با این حال دیدنی بود و خیلی حال می داد دونه دونه های برف روی شا خه های در ختان سنگینی می کرد.درختان شانس آوردند که توی خواب زمستانی به سر می برن وگرنه باید چه رنجی رو تحمل می کردند خدا هم می دونه که چکار کنه تا از رنجش اونا کم کنه وارد خونه شدیم ودر باز بود هوای گرم خونه اونقدر به دلم نشست که دلم می خواست ساعتها کنار بخاری البته توی این خونه ها که از بخاری استفاده نمیکنند کنار شومینه بشینم اونو توبغلم بگیرم تا سرمای رفته به تنم خارج بشه گرما جاشو بگیره وای که دلم می خواست خونۀ خودمون بود و همین کارو می کردم ژامو دراز و کنار شومینه لم می دادم مامانم بلافاصله هنوز از را نرسیده توی آشپز خونه مشغول بکار شد ظرفای شبشونو می شوره وبه محیط اشپز خونه رسیدگی می کرد واون کارشو با تمیزکردن وجمو جورکردن شروع می کنه مامان وارده که چه کار کنه همه کارش روی حسابو کتاب واقعأ که تحملش بالاست با این همه بالا پایین شدنا بازم فوری کارشو شروع می کنه وخستگی رو احساس نمی کنه که عجب بنیه ای داره شاید هم بدنش خسته است ولی به روش نمی آره واقعأ با داشتن چنین مادری انصاف نق زدن که دور از انصاف اگه چنین رفتاری از من سر بزنه برای همین کنارش می شینم وساعتها نگاش می کنم و سیرم نمی شم از بس تماشاییه گاهی اگه کاری از دستام بر می اومد کمکش می کردم تا باری بتونم از روی شونش بردارم هوای بیرون خیلی زمستونیه وگرنه بازی می کردم تا مزاحم کارای اون نباشم. ولی خوب چه می شه کرد باید پیشش باشم مادرم داشت وسایل صبحانه رو آماده می کرد تا نیوشا که دختر آ قای شمس که خیلی هم لوسو از خود راضیست وبه هیچی به جز خودش اهمیت نمی ده تا ایشون دست از تختخوابش بکشه وقسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
داستان قسمت اول هنوز نمی دونم اسمشو چی بذارم
خداوند قلم نقاشیشوبه دست گرفته تا صورت طبیعت رو رنگ آمیزی کنه اول از آسمون خواسته تاچترقرمزشو باز کرده و دونه دونه برفا شو به زمین هدیه بده تا همه جارو سفیدپوش کنه و با نیگاهم به دوردستا بارش فراوانی برف بیشتربه چشمم می یاد و خدا هم با این نعمتش مهربون بودنشو به بشر نشون می ده وبودنشو همه جا احساس می کنی تاخود رو تنها نبینی واونو با تمامی وجودت حس می کنی وقتی دل در یاد خدا بتپه همیشه شادو شادی بخشه و لغزش در اون هرگز نمی تونه جا پا پیدا کنه و آدم به اون ارامشی که نیاز داره دست پیدا می کنه واین چیزیه که نور امید روتو دل مثل شمع همیشه فروزان روشن نیگه می داره و جسم خستم جون می گیره حالا تمامی این افکار توی اون سردی زمستون گرمایی شد تووجودم تا انگیزم ضعیف نشه و قدمام شل ، تنها چیزی که توی این فصل سرد برای هرکسی باقی می مونه اگه مثل موقعیت منو مامانم باشه و باقدم گذاشتن توی کوچه هاو خیابونا سرمای گرفته شده ازبرفو به جون می خریم حتی اگه تابندبند استخونهامونم بلرزه بازم میریم و به روی خودمونم نمی آریم وقتی افکارم به سمت سردی هواو سرمای زمستون می ره قدرخونه و نشستن کنار بخاری گرمو می دونم وهرگز نمی خوام از کنارش تکون بخورم وبا یه حسرتی به جای گرم و نرم حواسم می ره که وقتی تو رویاهام تصور چنین جای گرمی شکل می گرفت و می گم کاشک اون جای گرم رو ول نمی کردم بیام توی کوچه ها و دست و پاهام از سرما بلرزه اما وقتی چاره ای نیست وباید به بیرون ازمحیط خونه برم وسرمای جانفرسای بیرونو ببینم وتحملش کنم و دمم نزنم با این حال بازم درونم به لرزش در می یاد وپاهام از حرکت میافته و نمی تونم کاری بکنم نه من حتی مادرم چون سرنوشت اینگونه برامون رقم زده ومارو توبازی خودش شریک کرده وعملأ دستو پاهامونو بسته که حرکتی نکنیم وغری نزنیم آخه ما مجبوریم در این سرمای زمستون توی صبح به این زودی با قدم گذاشتن توی کوچه ها که چشم چشمو نمی دید ودر اون تاریکی که هنوز آفتاب خانوم سر از آسمون در نیاورده که البته با این برفی که ازآسمون می باره گمان نکنم خورشید خانوم جرأت کنه بیاد بیرون همنجا پشت ابرا پنهون می مونه منو مامانم داریم توی کوچه ها به راهمون ادامه می دیم تا به جایی که باید بریم هر جه زودتر برسیم وقتی برای گذران زندگیمون دست به تلاش میزنیم باید سکوت کرده تا خدای نکرده نسبت به این سرنوشتمون کلامی ناشایست از دهنامون خارج نشه تاپشیمونی برامون حاصل نشه تامجبورنشیم به تحمل عذاب وجدان که ای کاشک چنین حرفی از دهنمون در نمی رفت وبا این کار می دونم هم من و هم مامان داریم ظرفیت توانامونو بالا می بریم تا از پا ی در نیایم وسکوت رو بهترین پاسخ برای این حالت زندگیمون میدونیم وگاه هیچی نگفتن بهتره تا چیزی بگی و امید رو از دست بدیم تازه وقتی به این باور میرسم وبا خودم میگم واقعأ سرنوشت این چه بازیهایی که با آدمی میکنه و باید در خاموشی به سر برد که مبادا صداهامون در بیاد . امان از دست این عاقبت که هر چی می کشیم از دست این سرنوشته که دامنمونو گرفته ومارو ول نمی کنه تا برای خودمون باشیم مثل بقیه آدما البته این فکر منه شاید همه گرفتارند وما خبر نداریم بالاخره همه مشکل دارند اینو مامانم همیشه بهم می گه شایدم برای دلداری دادن بهم می گه وگرنه هر کی رو که می بینم لبخند به دهن و ناراحتو دردمند هیچ کسو نمی بینم بازم مامانم می گه که آدما تو خودشون می ریزن نمی تونند هر مشکلی که دارن به روی خودشون بیارن وگرنه که نمی تونند زندگی کنند این جمله رو قبلًا از دهن یکی دیگه هم شنیده بودم توی اتوبوس یه خانوم دیگه برای یه نفر دیگه داشت می گفت موقعی که از سرما تو بغل مامانم رفته بودم تا از گرمای وجودش استفاده کنم و تن سردم گرم بشه اون موقع این حرفو شنیده بودم پس بزرگترا همه یه جور فکر می کنند این ما بچه ها هستیم که صد جور فکرای مختلف به سرمون می زنه و برای خودمو می سازیم . درست صبح به این زودی که چشمام با ریزش این برفای ریز و تند که جلومو به زور می دیدم داره کم کم عادت می کنه توی کوچه ها قدم بر میدارم تا به خیابون اصلی برسم تازه وقتی وارد میشم تازه می فهمم که زندگی جریان داره ومن حتی این مادر زحمت کش و فداکارمم تنها نیستیم که باید زمهریر بیرونو تحمل کنیم چون بعضی ماشینارو می بینی که در رفت و آمدن وهمین قوت قلبی می شه برای جسم خستم. وقتی نیگام به مامانم می افته که چگونه زیر اون چادرش دستاشواز سرما به هم میپیچونه وچیزی نمیگه و درد ناشی از سرما رو در وجودش مخفی می کنه تا من که در کنارشم متوجه نشم اما نمی دونه که کاملاً حواسم به کاراش و در اون سن کمم می فهمم ولی برای این که دردی از درداشو کم کنم ظرفیت تحملم رو بالا میبرم که خدای نکرده آیینۀ دقش نشم وچرااونو حرصش بدم پس دم نمی زنم وچیزی نمی گم تا احساس کنه راحتم واین منو خیلی خوشحال میکنه اگه از دستای کوچیکم کاری بر نمیاد لا اقل این کمترین کاریه که میتونم انجام بدم تا زحماتی که برای منو بابام می کشه رو یه جورایی جبران کرده باشم پس غر نزنم با این که خیلی سردمه و از سرما دارم می لرزم ول با این حال به روم نمی آرم که مامانم غصه نخوره می دونم به روی خودش نمیاره اما دروناً خورد می شه چون می شناسمش هیچی نمی گم حتی نمی ذارم لرزیدنامم ببینه اون کاپش قرمز که با چند دست لباس بافتنی ای که زیرش پوشیدم هیچ کمکی به گرم کردن بدنم نمی کنه و خیلی سردم بازم در خودم این یخ زدنارو قایم می کنم که مبادا مادرم سر در بیاره و داغون شه برف همچنان با شدت بیشتری می آد انگار آسمون قصد نداره برفشو قطع کنه آخه وقتی نیگام به نور ماشینها می افته که توی این تاریکی از چراغای ماشیناشون استفاده می کنند تا چندقدمی جلوشونوبببینند که خدای نکرده دردسر نه برای خودشون و نه برای دیگران درست نکنند واون وقت که شدت بارش برفو احساس می کنم وسردی بیشتر توی تنم اثر می ذاره وقتی به ایستگاه نزدیکتر میشم و نیگام به آسفالتای کف خیابون می افته به مهم بودن نقش این ماشینا توی خیابونا پی می برم چون علاوه بر جابه جا کردن ما نقش خوب دیگری رو تو زندگی ما بازی می کنند مخصوصأ این موقع سال چون بارفت و آمداشون سنگفرشای خیابونارو جارو میکنند ونقش آب کردن برفارو به عهده دارند وبار این مسئولیت رو به دوش میکشند تا وقتی که ماشینهای شهرداری از راه برسن وماسه ها روکف خیابونا و پیاده روها خالی کنند تا رفت و آمدا به راحتی انجام بشه اونها جلوتراین وظیفۀ به این مهمی رو انجام دادند تا ازکار کارگرهای شهرداری کمتر کرده باشند ومی بینم نقش لبخند رو لبای راننده ها چون می دونند که چه کار مهمی دارن انجام می دن وخیابونای اصلی که از برف پوشیده شده رو پاکیزه می کنند بد نیست این نقشاشون آخه از مسئولیتای اوناکه باید برای آبادانی شهرها انجام می دن کم کرده اند که این کارگرا لابد از ته دل چقدر شادن که زحمت زیادی ای نباید توی اون سردی بیرون وهوای زمستونی انجام بدن اما ما همچنان باید مراقب باشیم تا لیز نخوریم وحادثه ای برامون پیش نیاد که وقتی کامیونای شهرداری پاشون به کوچه ها باز شه منو مامانم خیلی وقته از اونجا رد شدیم. وقتی به پشت سرم برمیگردم ودنبال ردپام میگردم از شدت بارش توی خروارها برف پنهان شده انگار نه انگار که کسی چند لحظۀ پیش داشته از اونجا رد میشده
سلام خوشومدید:);)