قسمت هشتم

بعد از اون همه خوش و بش و دور هم بودن با اومدن سیزده بدر درونم مثل یه تیکه آتیش که جایی می افته و ممکن آتش سوزی به را بیفته درون منم مثل آتشفشان به جوش در اومده چون به پایان این روزا نزدیک شدیم و چقدر این روزا مثل برق و باد تموم شد چه حیف. پس اون روزی که نمی خواستم از راه برسه قدمش بالاخره نزدیک شدو سیزده به در از راه رسید وهمۀ مردم به کوه ودشت و دمن میرن تا در کنار هم جشن شورو شوق و شادی بگیرندو با این کاراشون همراه دل طبیعت که از شوق اومدن بهار چنین سرسبزو سرزنده شده خب آدما هم می رن تا با جشن طبیعت همراه شن و شادی رو به خونه هاشون ببرن وچون پدرم نمیتونه بیرون بره برای همین منو مامانم به پارک نزدیک خونه می ریم  تاروز سیزدهم فروردین رو دوتایی بدون پدر در این شادی مردم سهیم شیم و این روزو به پایانش برسونیم  ومن در حال بازی کردن بودم و گاهی هم روی تاب مینشستم و خودم تاب بازی می کردم ومامان روی سکو نشته و تماشام می کنه هر بار که چشم به صورت مهربونش می خوره وقتی تبسمو می بینم همچنان به بازیم ادامه می دم مامان چیزی نمی گه چون می دونه کمتر فرصت می کنه تا منو به اینجور جاها ببره حالا که چنین فرصتی به دستش اومده با خیالی راحت نشسته تا من به راحتی بازی کنم و حرص نخورم اون واقعاً درکم می کنه و تمام حواسش به اینه که منو شاد ببینه و هیچ برای رفتن عجله به خرج نمی ده تا وقتی که خودم خسته شم و ازش بخوام که بریم خونه تا اون موقع صبر می کنه و صداش در نیمده حالا که اون آسوده نشسته منم حسابی بازی می کنم گاهی که نیگاش می کنم می بینم  برای اینکه حوصلش سر نره با خانومای کنارش حرف می زنه چون روابط عمومیش قویه وبه همین دلیل به راحتی با دیگران ارتباط برقرار می کنه و قتی می دونم حوصلش سر نمی ره به بازی کردن بیشترادامه میدم تا موقع ناهار خوردن که به خونه بریم وغذارو که امروز زحمت آماده کردنش گردن پدرمه راست راستی خسته شدم مامنم بلند شد که از پارک بزنیم بیرون وقتی رسیدیم پدر داره وسایل ناهارو آماده می کنه که تا مارو دید اول ابخند مهربونانهای تحویلمون داد و بعد می پرسید خوش گذشت من با آبو تاب برا می گفتم آره پدر عالی بود مامان با سر حرفامو تأیید می کرد بابام که شادیمونو دید بیشتر ذوق از خودش نشون می داد  ناهارمونو به موقع آماده کرده سفره رو من پهن کردم و ظرفاشو سرش چیدم مامان و بابامو نذاشتم که کاری کنند خودم همه چیزو چیدم چقدر خوشمزه بود معنی مثل انگشت خوردن به خاطر خوشمزگی غذا تازه الآن فهمیدم عالی بود نمی شد هیچ ایرادی گرفت حتی مامانمم از دسپخت پدرم تعریف می کرد و همگی کلی با هم خندیدیم زیرا سربه سر پدرم گذاشتم با این کارم می خواستم بهش بگم که خیلی دوسش دارم با اینکه از کار افتاده است واین کار باعث نشده که نقشش توی خونۀ ما کمرنگ بشه  واون همیشه توقلب ما جا داره وهرگز بی احترامش نمی کنم.تا روزی اعتماد به نفسشو از دست نده که اونوقت هرگز خودمرو نمی بخشم.روز بعد از سیزده به در دوباره ما راهی خیابون شدیم چون کارای مامان شروع شده  سپیدۀصبح از پشت مهتاب شب نمایان شده ب وصدای آواز پرندگان با نسیم خنک صبحگاهی فضایی دل انگیز به این شهر خاموش داده بود دیگه از اون سردییه قبل از عید خبری نبود مورچه ها سرازخاک در آورده بودند ودرحال جنبو جوشو تلاشند  تا آذوقه جمع آوری کنند وجشن آمدن بهارو با این کارشون تکمیل کنند بوی بهار با اومدن بارانش کاملتر میشه هوا گرفته بودمعلومه از پشت اون ابر سیاه بارانی در راهه تا وقتی اشک باران از آسمون جاری بشه تا زمین رو سیراب بکنه ما توی اتوبوس بودیم شانس اوردیم وگرنه خیس می شدیم زمانی که رسیدیم از شدت باران کم شده بود ولی اونقدر توی خیابونا آب جاری بود که از شدت بیشتری معلومه این قسمت شهر برخورداربوده معابر توی فراونی آب داشتند پنهان میشدند که کارگران شهرداری هرجا که تلنباری از آب بود باز می کردند تا  آبها فروکش کنه وچهرۀشهر زشت به نظر نیاد دم اونا گرم که برای رفاه حال شهروندان تلاش میکنند دست مریزاد. پس جشن آمدن بهاربا نمایش سبزی درختان باریدن باران ورشد پیچکهای گلدان توی باغچه دیده میشه که این از لطف خداست که این هدیۀ سبز رو به ما داده تا زیبایی طبیعت رو برای ما به نمایش بذاره که از اون لذت ببریم وکدورت ها رو از دلمون بیرون کنیم وهمیشه به همنوع خود اگه کمکی از دستمون بر می آد انجام دهیم وبنده های شایسته ای براش باشیم که چقدر خداوند از داشتن چنین بندگانی خوشحال میشه وبا گره برداشتن از کارشون کارخیر اونارو با این عملش جبران می کنه 

قسمت هفتم

فصل نو داره خودشو نشون میده ودر آخرای فصل زمستون درختا بعضی هاشون با لباسی پر ازشکوفه های رنگارنگ دیده می شه و نوید اومدن بهاررو با خودشون می ارن بهار همراش جشن آمدن عید رو برای تمامی آدمیان می آره وکم کم بوش به مشام می رسه و همه جای شهر در تکاپوی آمدنش نشستن و وقتی قدماش دیده می شه همه  لباسهای نو به تن می کنند ودست همو می گیرند وبه دید و بازدیدهای سال نو میرن وتنها این موقع ساله که مردم شادند چون سال نو شده وهمه ازاین بابت خوشحالند وخسته گی های سالیانه رو با بودن این تعطیلیهابه در میکنند بعضیها به مسافرت می رن بعضیها مثل ما که جایی رو ندارند توی خونه اند و هیچ جایی که ندارن نشستن توخونه رو انتخاب کردن ما فقط یه شانس کوچیکی آوردیم اونم اینه که نیوشا اینا به مسافرت می رن ووقت استراحت مامانمه برای همینم همۀ کارهای خونه رو سعی می کنم تا اونجایی که بتونم من انجام می دم تا اون استراحتی داشته باشه حالا ما سه تا در کنارهمیم درسته لباس نو نخریدیم اما دلامون که شاده و از با هم  ودر کنار هم بودن لذت می بریم واگه کسی از کنار خونۀ ماردشه وصدای خندۀ ماروبشنوه شاید پیش خودش فکر کنه خوش به حال اینا انگار که هیچ غمو غصه ای ندارندمشکلی ندارن این چنین شادی می کنند  ولی کسی خبر نداره فقط ما این چند روز تعطیلیه که همدیگررو می بینیم وبقیۀ سال توی بدو بدو و زحمت وکاریم برای همین قدرپیش هم بودنو می دونیم واز بودن در کنار هم لذت می بریم وسعی می کنیم این چندروز خوب خوشو شاد باشیم  مامان برای تهیه ناهار به آشپزخونه میره نه آشپز خونۀ مدرن مثل اونا یی که پولشون از پارو بالا میره ومن این در کنار هم بودنو به صدتا خونه هایی که توش پر از وسایل رفاهیه که شاید از پیش هم بودن کیف نمی کنند وبه زور همدیگرو تحمل می کنند نمی دم که می دونم توی اون خونه ها از بوی مهرو محبت اثری نباشه و افرادش به زور همدیگرو تحمل می کنند ولی توی خونۀ ما از این خبرا نیست که اینو ما مدیون مامان هستیم که با انگیزه ونشاطه و مارو امیدوار می کنه تا همیشه شاد وسرحال باشیم که خدا اینگونه همسرو از پدرم نگیره و بابامم قدرشو می دونه هم همش ازش تشکر می کنه ومی خواد که ببخششدش که همسر خوبی براش نبوده ولی مامانم با اون لبخند همیشگیش که بوی عشق و صفا ومحبت می ده به پدرم می گه تو غصه نخور وتو دلت نریز تا خدای نکرده مریض نشی من تا زنده ام کمک حال شما ام وهمسر خوبی براتون اگه خدا بخواد  باقی میمونم شما فقط دعا کن که بتونم پدرم گفت مرسی از تو که به منو این دختر کمک می کنی ونمی ذاری که آب تودلمون تکون بخوره امیدوارم خدا تو این همسر گل ومهربونم رو حفظ کنه وهمیشه پاینده وپایدار باشی حرفای اونا توی خلوتگاهی که می گفتند و می شنیدم که خیلی به دلم نشست تصمیم گرفتم منم دختر وفرزند خوبی برای اونا باشم تا زحمتاشونوکه برای حفظ پایه های این زندگی انجام می دن رو پایمال نکنم وخودم رو موظف می دونم که بهشون  کمک کنم ونه باری رو دوششون باشم وامیدوارم که بتونم وبه قولم عمل کنم و زیر قولم نزنم با اومدن اون عید قشنگ درختها جوانه زدندو شاخو برگاشون لباس طبیعت رو زیبا مزین به سبز بودن می کنند و همه جا سبزی و نشاط دیده می شه  وقتی درختابا اونسوزو سرمای زمستون دست و پنجه نرم کردند حالا بلند ورسا توی خیابونها قد علم کرده انگار نه انگار توی خواب زمستونی بودن این رسایی اونهاست که فضای این شهرو قشنگ و زیباتر کرده  شاید چون سبزی طبیعت و نشاط و سرزندگی هر چیزی که در دنیا وجود داره به خاطر اوناست وحتی همین نشستن پرندگان آوازه خوان که سرود اومدن بهارو  روی شاخهاشون سر میدن باعث بشه که به خودشون ببالند اما به قول پدرم درختا که به خود نمی بالند مگه نشنیدی که می گن درخت هرچی پر شاخو برگ تره سر به زیرتره مگه مثل ما آدما هستند که اگه کاری برای کسی می کنند خودشونو بگیرندو حتی گم کنند ما باید از طبیعت درس بگیریم که هرچیزی که خدا آفریده برای درس دادن به این بشر از خود راضیست. که درس گرفتن از طبیعت خودش یه روخ لطیف می خواد که درک کنه قدممبه کوچه رسید همون کوچه ای که تا چند روز پیش فرش سفیدی توش پهن بود الآن جزء زردی خاک چیز دیگه ای دیده نمی شه و مشغول بازی شدم یهو نسیم خنک بهاری از راه رسید وصورتم رو نوازش داد ومیگن باد بهاری جوونی ونشاط رو به ما هدیه میده تماسش با صورتم به طور نا خوداگاه شورو هیجان رو در من زنده کرد وبانشاط  بیشتری به بازی کردن توی کوچه ادامه دادم با اینکه یکه و تنها ام این انگیزمو ضعیف نکرد که از بازی کردن دست بکشم حالا داره صدای مامانم می اد پس معلومه موقع خوردن غذاست بدو به سمت شیر اب که اون گوشل حیاطمون رفتم و دستامو شستم و با سرو روی تمیز کنار سفره بشینم مامانم می گه سفره حرمت داره باید ترو تمیزو مرتب دورش نشست حالا هم من به حرف مامانم اهمیت دادم و مرتب رفتم سر سفره مامان داره وسایلشو دورش می چینه منمبدو به کمکش شتافتم و حالا سه تایی دورش نشستیم  از این که سه نفری در کنار همیم قدر با هم بودنو می دونیم چون کمتر وقت می کنیم در کنار هم باشیم برای همین هیچ وقت نمی گذاریم تا خدای نکرده غمی غصه ای دامنمونو بگیره که از هم دیگه دلزده شیم بازم می گم همۀاینها به خاطر درایتای مامانمه البته پدرمم نقشش کم نیست درسته اون کمتر حرف می زنه وهمش تو خودشه ولی با اینحال مامان نمیذاره که اون تو خودش بره سریع حرفای جالب می زنه تا پدرمو از افسر دگی در بیاره به  بابام حق می دم واونو سرزنش نمی کنم چون بلاخره داره روزای سختی رو می گذرونه و من خوب درکش می کنم به پایان روزهای تعطیلیه عید نزدیک میشیم ودوباره کارو فعالیت مامانم شروع میشه وما کمتر وقت می کنیم مثل الآن در کنارهم باشیم.و بابامم کمتر می بینیمش 

قسمت ششم

و تن سردم روی گرمارو به خودش دیده بود که راهی کوچه وخیابون شدیم من توی اون خونه که بودم کمتر خسته میشم چون کاری نمی کردم مامانم خیلی خسته میشه ودلم براش می سوخت ولی از دستان کوچیکم کاری بر نمی اومد اون اونقدر باگذشته  که تمام راه دستامومی گرفت وبا من میخندید وشادی می کرد تا با محبتهای مادرونش دل منو به دست بیاره وکمبود نبودن درکنارمو جبران کنه واین کارش خیلی برام جالبه برای همین قدرشو می دونم وبرای سلامتیش دعا می کنم واز خدا می خوام که حالا حالاها سایش بالای سرم باشه  ساعت به نه شب نزدیک شد و همه جارو ظلمتو تاریکی فرا گرفته زمین پراز برف وپای منو مامانم به خاطر سوز و سرما یخ کرده بود وتوان راه رفتنو داشت از ما میگرفت که خدارو شکر به خونه رسیدیم و مامانم کلیدو به درانداخت و بازش کرد حیاط خونه پر از برف بود اما نه به زیادیه خونۀ آقای شمس چون اونجا بالا شهره واینجا نه پدرم تو خونه انتظار مارو میکشید تازه چاییهم برامون دم کرده بود تا ما بعد از اون همه سرما بدنمون گرم بشه واقعأ چایی خیلی حال می داد مامان هنوز از راه نیومده شروع به پختو پز غذا کرد تا شام الآن وناهارفردای  باباموآماده کنه دم مامانم گرم بااین همه خستگی خم به ابرو نمی آره وکاراشو انجام می ده با اینکه اونجاهم یک لحظه استراحت نکرده ومعلومه بدنش خسته و کوفته است وبه روشم نمی  آره تا ما ناراحت نشیم اونوقت می شه به این مادر گفت از خودگذشته بعداز یک روز پر کارو خسته به رختخواب رفتیم هوای داخل خونه خیلی گرم نبود مثل خونۀ نیوشا اینا نبود چون ما با علاءالدین اتاقمونو گرم می کردیم برای همین تمام فضای اتاق بهش گرما نمی رسید اونم اون اتاق نه چندان بزرگ ما  درسته با لاشهر برفش بیشتره ولی سوزش که اینجا میآد وقتی نصف شب سرم به بیرون لحاف برسه اونوقت یخ می کردی وجرأت نمیکردی که بیرون بیای همون کمبود نفس زیر لحافو تحمل بکنی تا سرما به تنت نفوذ پیدا نکنه هرچی باشه کمبود تنفس بهتره تا سرمای بیرون صبح داره از راه می رسه وما دوباره باید از خونه خارج شیم اگه مامان کار نکنه چه جوری اموراتمونو بگذرونیم با این همه زحمتو تلاش هشتمون گروه نه چه برسه که اون کار نکنه اونوقت که بدبخت و بیچاره ایم با این که مامان مخالف اومدنمه ولی جلوتر از اون بلند می شم که نکنه با خودش نبره مامانم بعد از بیدارشدن نمازشو می خونه وچای دم میکنه تا صبحانه بخوریم وقتی هم پدرم بلند شد دیگه زحمت چای دم کردن گردنش نباشه دوباره روز از نو وروزی ازنو دیگرشروع شد با سرما بودن هوا ما توکوچه ها بودیم توی اون صبح بامداد چون رأس ساعت نه باید خونشون باشیم راه درازه پس ما زود راه می افتیم تا دیر نکنیم وغر نشنویم درسته دیروز هوا برفی بود وبارش برف زیاد بود وامروز به نظر می آد بارش قطع شده اما همه جا یخبندانه  پس باید خیلی مواظب باشیم تا لیز نخوریم مثل اون آقای دیروزیه دستکش کلاه شالگردن وکاپشن به تن راهی کوچه و خیابون شدیم با اینحال اینقدر سوز بود که اوناهم به گرم کردن بدن ما هیچ کمکی نمی کرد به خونۀ اقای شمس نزدیک شدیم دوباره همون حالت دیروز بهم دست داد ولی یه جوری رفتار می کردم تا مامانم متوجه نشه وغصه نخوره  تا خیال کنه شرایط برام مناسبه چون مامان تنهاست ودلم نمی خواد که رنج بکشه برای همین اگه نخوادم منوبا خودش  بیاره ولی با این حال دنبالش می ام  چون دلم نمی آد که اون توی این مسیرهای طولانی تنها باشه شایدم براش دردسر باشم ولی دلم راضی نمیشه که تو خونه بشینم ومامان برای یه لقمه نون در اوردن راهی کوچه و خیابون بشه درسته هنوز بچه ام ولی به خوبی اوضاع رو درک می کنم ومشکلات توی زندگی داشتن سبب میشه تا بزرگتر از سنت باشی وخوب با سختی ها کنار بیای اینو همیشه مامانم میگه که وقتی تو با هامی هیچوقت احساس نمی کنم که تو کوچیکی همش فکر می کنم یه دختر بزرگ وجا افتاده همراهمه وبه دلیل این حرفش بود  که تمام راه چیزی نمی گم تا اونم از اوردنم پشیمون نشه و مامانم با رفتارایی که انجام می ده می فهمم که از بودن در کنارش راضیه و خیلی خوشحاله بدین منوال روزها وشبها از پی هم می اودندو می رفتند خوشبختانه نه من ونه مامانم با اینکه توی بیرون فضای خونه بودیم و ما با سرما دست و پنجه نرم می کردیم خداروشکر سرما نخوردیم  ومریض نشدیم با اینکه بیشتر مردم بینیهاشون قرمز شده بود و گاه صدای سرفه تمام فضای اتوبوسو پر می کرد وبعضی هم دستمال به دهن بودن تا کسی رو بیمار نکنند که چقدر این کاراشون به نظرم جالب می اومد که نشون از فرهنگ با لاشون بود  تا با این حرکتشون  دیگران سرما نخورند که چقدر این سرفه کردن وآزار دیدن گلو بده  در اینصورت  میشه گفت که از  لطف خدای بزرگ است مواظب ما بندگانشه ودرسته که این بنده هاش  زجر وسختی می کشن  از این نوع  ناراحتی هاشون  کم می کنه تا ناشکری نکنند از خدای خوب ومهربونم ممنون که مارو حفظ کردونذاشت تاسرما توی بدنمون  اثر کنه.

قسمت پنجم

از خواب ناز بلند شه و صبحانشو نوش جان کنه عقربه های ساعت به ده که می رسه تازه نیوشا خانوم از خواب ناز نازی بلندمی شه اون خوابی که نیاز هر کودکی توی اون سن وساله ولی من مجبورم صبح زود از خواب بلند شم حتی توی این سرمای زمستون به خاطر کارکردن مادرم که بالاجبار نه با دست خودش توی خونۀ آقای شمس کار می کنه تا با این کارکردنش بتونه خرج منو پدرمو تامین کنه تاجلوی صاحب خونه شرمنده نشیم اون آخه سربرج اجارشو می خواد برای همینه که مامانم در تکاپوست و دست به تلاش می زنه تا خرج زندگیمونو در آره.حالا باید اینجا بشینم و در انتظار فیسو افاده های اون دختر باشم همون لحظه هم پوران خانوم می رسه مادرو دختر لنگۀ همند هر دوشون دیر بلند می شن و فخرم می فروشند پوران خانوم خانوم آقای شمسه و حالا اومده تا در کنار دخترش صبحانشونو نوش جان کنند پوران خانوم خیلی ناشتایی نمی خوره ولی دخترش نه اون حتماً تا تشم می خوره با این که معلومه خیلی خوابیده بازم خمیازه می کشه م نیوشا هم زمان با مادرش رسید دوتایی خودشونو گرفته بودن و نشستن روی صندلی پوران خانوم فقط چای می خوره و چند لقمه پنیر ولی مامانم برای نیوشا شیرو عسل وسپس پنیرو آماده کره که هر کدومش اگه سرسفرۀ هرکسی باشه کافیست تا خودشو سیرکنه اما نیوشا به راحتی از کنار این خوردنیهای لذیذ می گذره اون چه میدونه معنی نداشتنو چون درکش نکرده ولی برای من که این کلمات توی زندگیم هر روز جریان داره خوب میفهمم با این که مامانم سعی می کنه تا متوجۀ نداریشون نشم اما مگه میشه متوجه نشد چون مشکلاتمونو میبینم ودرسته منم سعی می کنم تا در کمو با لا ببرم که خدای نکرده مادر عزیزم عزیزتر از جانم جلوم شرمنده نشه که بگه ندارم برای همینه چیزی نمی گم تا اون تو فشار قرار نگیره که مجبور شه برام چیزهایی تهیه کنه که به وسعش نمیرسه ونمی ذاشتم تا مامانم کم و کاستیهامو بفهمه و خودم رو همیشه حتی در چنین شرایطی راضی نشون میدادم تا خوشحالش کنم وفکر کنه من خرسندم وهیچ نیازی ندارم واوضام مساعده ولی مگه میشه مامان آدم متوجه نشه اونم مامان من که از همه چیز تو دنیا برام عزیزتره که ندونه من چی نیاز دارم یا چه چیزی کم دارم اون میدونه چون از رفتارش وطرز برخوردش حس می کردم برای همین گاهی با عروسکی که توی دستم داشتم خودمو سرگرم می کردم تا چهرۀ درد کشیدشونبینم بیچاره عروسکم اونم سرمای بیرونو تحمل کرده چون وقتی دست بهش زدم خنک بود ودلم براش سوخت اونقدر باهاش بازی کرده بودم که از حالت طبیعی خارج شده دلم نمی اومد از دستش بدم یا بندازمش دورچون مامانم با دستهای نازنینش درستش کرده بود برای همین خیلی برام عزیزه وخاطرشو می خوام همون وقت نیوشا از کنارم رد شد عروسکمو که دید پوزخندی زد دوید به طرف اتاقش دویدنشو نگاه می کردم که همه اش با نازو فخر بود تا موقعی که به اتاقش رسید از نگاهش باز موندم و دوباره با عروسکم مشغول بازی کردن بودم همون موقع نیوشا با عروسکی عجیب از تو اتاقش بیرون اومد به قول معروف می خواست به من پز بده که برو بچۀ فقیرو گدا تورو چه به اسباب بازی بهترتو که لیاقت داشتن این اسباب بازیهارو نداری چون می دونم همچین قصدی داشته سرمو پایین انداختم وبه روم نیاوردم وبا دیدن این همه فخر درد می کشیدم وناراحتیهامو تو خود فرو می بردم وخودم رو یه جوری سرگرم می کردم تارفتارزشتی رو که ازش دیدم فراموش کنم وانگار نه انگار که دیدم تازه داشتم به محیط گرم خونه عادت می کردم که باید منتظر ساعت شش بعداز ظهر بشم ودوباره این مسیرهای طولا نی رو طی کرده تا به خونه برسم واین باعث میشه از موندن توی جای گرم لذت نبرم وقتی به رفتن خونه فکر می کنم پیش خودم میگم بیچاره دل مادر خدا به دادش برسه که اون چی میکشه ولی به روش نمی آره از هر چی شانس نیاوردم از داشتن چنین مادری به خود می بالم که اینقدر صبوره وبه آینده امیدوار وقتی به چهره اش نگام می افته ومی بینم اینقدر خسته است وکلمۀ آه رو به زبون نمی آره من چگونه اظهار ناراحتی کنم واصلأ روم نمیشه که همچین حرکت زشتی رو از خودم در بیارم وصدام دربیاد دلم نمیاد که اونو اذیت وازارش کنم ورنجشو زیاد ترکنم برای همین تو خودم فرو می برم ودم نمی زنم ولی هر بار خودم رو سرزنش می کنم که چرا زودتر بزرگ نمیشم تا کمک حالش باشم واونو که کوهی از مشکلات داره کمرش رو خم می کنه دستشو بگیرم تا زیر بار این همه سختی له نشه از خدا می خوام که به من کمک کنه تا فرزند خوب وخلفی برای پدرو مادرم باشم. می دونم اونم بهم کمک می کنه اما به موقش ولی هنوز وقتش نرسیده کم کم عقربه های ساعت به شش نزدیک میشه وما باید بریم ودوباره توی این مسیرهای طولانی خودمونو به خونه برسونیم بدنم تازه به هوای داغ خونه عادت کرده بود... تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

قسمت چهارم

اونقدر افکارمو درگیر نگه داشتم تا طولانی بودن راه رو احساس نکردم.و از این همه مسیر طولانی حوصلم سر نرفت چون خیلی چیزا باعث شد تا این مسیر طولانی به چشمم نیاد ساعت به نه داشت نزد یک می شد و ما آخرین اتوبوسو پیاده شدیم اینقدرازاین ماشین به اون ماشین شدم تا خستگی روی تنم نشست و یه جا یی می خواستم تا استراحتی داشته باشم اما حیف که اینا یه خوابی یه رویایی بیش نیست . وقتی به این قسمت محله می رسم تازه تفاوت بین بالا شهر وپایین شهررو احساس می کنم که با این سبک  خونه هاشون ونوع ماشیناشون باعث میشه تضادها  بیشتربه چشمم بیاد. تا نسبت به اختلاف این نقطۀ شهر با اون نقطۀ شهر بیشتر بیاندیشم ودیدمو باز کنم.

وقتی  به این نقطه که میرسم ضربان قلبم بشدت بالا می ره  وتاپ تاپش اینقدر بلند شده که می دونستم به خاطر چیه چون به خونۀ اقای شمس نزدیک میشم برای همین شدت ضربانشو احساس می کنم چیزی نمیگم تا مامانم رنج نکشه شاید حرفی نزنه ولی تو دلش که می ریزه وغصه می خوره چرا باعث بشم که اون ناراحت باشه پس با این موضوع باید یه جوری کنار بیام چاره ای ندارم ظرفیتم رو بالا می برم واین کارو کردم زنگ درو زدیم واونا با دیدن ما از پشت آیفون تصویری دیگه نیازنیست  که بگن کیه  ودرو میزنند و ما وارد حیاط شدیم چه حیاطی با اینکه پوشیده از برفه و سرتاسر حیاط انگار فرش سفید پهن شده   تا زانوهات توش  فرو میره اما با این حال دیدنی بود و خیلی حال می داد دونه دونه های برف روی شا خه های در ختان سنگینی می کرد.درختان شانس آوردند که توی خواب زمستانی به سر می برن وگرنه باید چه رنجی رو تحمل می کردند خدا هم می دونه که چکار کنه تا از رنجش اونا کم کنه وارد خونه شدیم ودر باز بود هوای گرم خونه اونقدر به دلم نشست که دلم می خواست ساعتها کنار بخاری البته توی این خونه ها که از بخاری استفاده نمیکنند کنار شومینه بشینم اونو توبغلم بگیرم تا سرمای رفته به تنم خارج بشه  گرما جاشو بگیره وای که دلم می خواست خونۀ خودمون بود و همین کارو می کردم ژامو دراز و کنار شومینه لم می دادم مامانم بلافاصله هنوز از را نرسیده توی آشپز خونه مشغول بکار شد ظرفای شبشونو می شوره وبه محیط اشپز خونه رسیدگی می کرد واون کارشو با  تمیزکردن وجمو جورکردن شروع  می کنه مامان وارده که چه کار کنه همه کارش روی حسابو کتاب واقعأ که تحملش بالاست با این همه بالا پایین شدنا بازم  فوری کارشو شروع می کنه وخستگی رو احساس نمی کنه که عجب بنیه ای داره  شاید هم بدنش خسته است ولی به روش نمی آره واقعأ با داشتن چنین مادری انصاف نق زدن که دور از انصاف اگه چنین رفتاری از من سر بزنه برای همین کنارش می شینم وساعتها نگاش می کنم و سیرم نمی شم از بس تماشاییه گاهی اگه کاری از دستام بر می اومد کمکش می کردم تا باری بتونم از روی شونش بردارم هوای بیرون خیلی زمستونیه وگرنه بازی می کردم تا مزاحم کارای اون نباشم. ولی خوب چه می شه کرد باید پیشش باشم مادرم داشت وسایل صبحانه رو آماده می کرد تا نیوشا که  دختر آ قای شمس که خیلی هم لوسو از خود راضیست وبه هیچی به جز خودش اهمیت نمی ده تا ایشون دست از تختخوابش بکشه و

قسمت سوم

وقتی اون خانوم مهربون مارو ترک کردو رفت  فکرم به سمت خیلی چیزا کشیده شد  به مامانم که زنی فداکار و با گذشت که الآن کنارم نشسته و بهش می اندیشم به کارای مامانم به زحماتی که برای پایدار موندن زندگیمون می کشه اونقدر از خودگذشته هست که هرچی بگم کمه وقتی به تمامی حسنای خوبی که داره فکر می کنم اینکه می ره بیرون کار می کنه تا از کار افتادگی پدرمو جبران کنه لااقل اون بار این مسئولیت به این مهمی رو به دوش می کشه و صداشم در نمیاد اونوقت من با چه رویی غر بزنم این درست نیست درست پدرم فردی زحمت کشی بوده اما از بد روزگار یه تصادف خونه نشینش کرد و چون از کار افتاده شده مامانم کار می کنه تا خرج زندگیمونو در بیاره و همش در حال زحمت کشیدن آره می دونم برای پدرمم سخته که زنش چرخ زندگیشو به دست بگیره  بره بیرون زحمت بکشه و اون پشت ویلچر بشینه اون چرخی که تنها همدم پدرم شده خیلی براش سخته که می دونم برای هیچ مردی اینگونه شرایط قابل تحمل نیست که تو خونه بشینه و هیچ کاری نتونه بکنه اونم مردی با موقعیت پدر من که با غیرتو با جنمه وقتی که تنها همدمش چرخ ویلچریست که هدایتشو به عهده گرفته واونو از این اتاق به اتاق کوچکتر از آن میبره و تنها راه ارتباطیش با دنیای خارج از زندگیش همینه پس واقعأ می تونه براستی  اینگونه موقعیت رو تحمل کنه  برای همین تمام محسنات پدرم سفید شده بود و چهره اش تبدیل شده بود به آدمای پیرو از کار افتاده برای منم دیدن این که پدرم اینگونه عذاب می کشه درد آوره و چون ازم کاری بر نمی آد که انجام دم فقط گریه هامودر خود فرو می برم تا اون دو گل باغچۀ زندگیم نفهمند و ناراحت نشن من تحمل دیدن غصۀ اونا رو ندارم  ولی چه میشه کرد بازی سرنوشته که اونو خونه نشین کرده وکاری از دستش بر نمی اومده که بتونه با این گونه سرنوشتش مقابله کنه برای همین مجبوربا این شرایط یه جوری کنار بیاد ودرد تو خونه نشستنو تحمل کنه. با اینکه مادرم چرخ زندگی رو به عهده گرفته تا خرج منو بابامو در بیاره و خداییش هرگزم شکایتی نمی کنه  تا خدای نکرده زجر شوهرشو نبینه ودیدن این چیزها رو هرگز تحمل نداشت  پس باید خیلی عاشق پدرم در کل زندگیش باشه که خم به ابروش نیاره و دم نزنه به اینجای ماجرا که رسیدم  برای رهایی از این افکار که فقط آزار می کشیدم نگامو دوباره به سمت خیابون بردم و آدمارو تماشامی کردم که یهو یکی لیز خورد وداشت می خورد زمین که خودشو محکم گرفت چه شانسی آورد وگرنه ممکن بود با اون لیز خوردنش خدای نکرده  پاش بشکنه یا بلایی سرش بیاد و از این که براش اتفاقی نیفتاد یه لبخند به گوشۀ لبم راه دادم  و تبسمی کردم مامانم گفت چیکار می کنی چی می بینی واونم که این صحنه رو دید به  من نگاه کرد و تبسمم رو بی پاسخ نذاشت و خودشم لبخندی زد. البته خدارو شکر کردیم که اتفانی براش نیفتاد و به این که خدا بهش رحم کردو چقدر دوسش داشته وکمکش کرد تا اتفاقی براش نیفته  خدارو شکر کردیم.وقتی برگشتم مامانمو ببینم که چقدر دیدن این تبسم توی صورتش تماشایی بود واونو بیشتر از پیش خواستنی تر ودوست داشتنی تر می کرده تا مدتها می خواستم مامانم توی این حالت باقی بمونه  تا اونم روی شادی رو ببینه  و بالخره بتونه لااقل تجربش کنه که چقدر دیدن  این لبخند روی لباش  خوشحالم می کرد وآرامش رو تو قلبم احساس می کنم  و صدای قدماشو می شنوم بالخره پرندۀ خوشی هم سر گذاشت تو وجود مامانم.باز نگامو متوجۀ بیرون کردم  و هنوز  بارش ادامه داشت باخودم می گم وقتی اینجا اینجوربالاشهر چه خبره خدا بدادمون برسه

قسمت دوم

قسمت دوم     

وقتی که به ایستگاه میرسیم صندلی ایستگاه توی انبوهی از برف گم شده وچیزی ازش دیده نمیشه تازه هنوزم برف بیشتری روشو می پوشونه تا دیگه اصلأ دیده نشه که این صحنه های دیدنی باعث شد تا با دیدۀ باز به دنیای اطرافم نیگا کنم ازسختی راه به خاطر بارش برف سنگینو چیزی نفهمم وکمتر به چشمم بیاد یهو از راه دور سروکله اتوبوس پیداش میشه وهمچنان یواش میاد چون لغزندگیه خیابون باعث شده تا راننده به آهستگی حرکت کنه وگرنه همچین تند می اومدوترمز زیرپاش قرچی میکرد که بقول بعضی مسافرین سرآورده چه خبرشه انگار می خواد ماروزیر کنه. اینگونه حرکت راننده اعتراض برخی مسافرین رو بر می انگیزه البته اونایی که اعصاب ندارند وبه قول معروف اعصابشون خط خطیه بگذرم از چنین فکری فعلاً که ما در این ایستگاه تنها وایسادیم و از مسافران دیگه ای خبری نیست که این چنین ذهنم رو درگیر کردم وقتی اتوبوس جلوی پامون ترمز می زنه و مامان بیلیطی رو که آماده کرده بود به دست راننده میده واونم درو میزنه تا ما سوارشیم فقط ما تنها توی این ایستگاه وایساده بودیم وتوی اتوبوس خالی بود وفضاش خیلی سرد به نظر می آد تا وقتی که به ایستگاههای بعدی بره وبا سوار کردن آدما کمی از جو سرد اتوبوس کم بشه البته امیدوارم اینگونه بشه الآن ساعت شش و ربع صبحه  وما توی اتوبوسیم از پنجره  وقتی به بیرون نگاه می کنم از شدت برف که کم نشده هیچ همچنان باشدت وریز می باره واین نوع بارش نشونۀ اینه که حالا حالاها قصد باریدن داره . از راه دور مسافرینی رو میبینم که منتظرند تا اتوبوس برسه اونارو سوار کنه وقتی کسی توی اون بامداد سواراتوبوس میشه باید جایی مشغول بکار باشه یا راش دور باشه که مجبور توی صبح به این زودی که هوا سردم هست  سوار ماشین بشه وگرنه کسی برای خرید ورفتن به بازار که الآن نمی آد یا توی این برف به بیرون نمی ره گاهی با خودم می گم خوش به حال اونایی که توی خونه هاشون راحت خوابیدند وتازه کنار بخاری چه حالی می کنند یه لحظه یاد گرمای بخاری افتادم حس کردم دستام جون گرفت و از کرختی در اومد. و لبخندی که منتظر اومدنش بودم بالاخره پیداش شد اتوبوس به ایستگاه بعدی رسیددر رو زد تا آدمایی که منتظر رسدن اتوبوس بودن  سوار شن و اونارو تا مسیرایی که خودشون می دونند تا کجاست و باید پیاده شن برسونه در واقع نقش جابجا کردن ما مسافران رو به عهده گرفته چشمم که به این آدما می خوره وبا دیدنشون که از سرما  تا زمان رسیدن اتوبوس  حرکاتی که به اندامشون می دن تا سرمای بیرون رو بهتر تحمل کنند وکمی گرمشون بشه حس فعالیت و ورزش در من زنده می شه و همونجا دستامو حرکت می دم تا بیشتر جون بگیره وای نه بعضی هم اونقدر باچهرۀ اخمو می بینیشون که انگار به زور می رن سر کارو بسختی از رختخواب گرمو نرم جداشون کردی  وخوابشون میآد که با این چهرۀ عبوس می بینیشون احساس سرما بیشتر تو تنم اثر میذاره اونم برای منی که  که یه دختر بچۀ پنج شش ساله اییم  که باید توی خونه باشم اینم در این شرایط بد آبو هوایی چه انتظاری می ره که یه آن ازسرما به خودم پیچیدم مامانم  متوجه شد گفت: چی شده عزیزم فهمید که کمی سردمه منو چسبوند به خودش تا کمی گرم شم  بازم چشامو دوختم به همون آدمایی که قصد سوار شدن دارن  برخیشونو که می بینم با  چهره ای بشاش ولبخند به دهن می آن   که باخودشون امید ونشاط رو برای اونایی که داخل اتوبوس نشسته اند کادو می آرن که چقدر این آدما بخاطر شاد کردن دل ماها صواب میکنند و لذت می برم از دیدن این چنین آدما وقتی در این صبحای سرد با مامانم می زنم بیرون به خیلی چیزا پی می برم این که به آدمای اطرافم توجه می کنم و برای خودم از اونا درس می گیرم دوست دارم چیزایی رو یاد بگیرم که برای آیندم خوب باشه و بتونم درزندگیم ازاونایی که درسای خوبی گرفتم استفاده کنم بازم از خونه نشستن و چیزی رو یاد نگرفتن بهتره چون آینده با همین چیزا ساخته می شه راستش این حرفارو اون خانومی که بهش جا دادم چون وایساده بود و لبخند قشنگی روی صورتش دیدم دلم نیومد که اون بایسته و من نشسته روی پای مامانم نشستم تا جاش بشه و اون خانو بازم با لبخند زیباش که تو صورتش موج می زد کنارمون نشست خیلی با ما دوتا گرم برخورد کرد و کلی تشکر می کرد و دستای گرمشو روی سرو صورتم می کشید و به قول معروف نازم می کرد می شنیدم اون خانوم لابلای صحبتایی که با مامانم داشت می گفت بچه ها اسیر ما مادرا شدن بخاطر کارمند بودنمون از استراحت کردن که لازمۀ سنشونه دور می شن و همراه ما از خروسخون صبح می زنند بیرون و مخصوصاً این دختر گل غر نمی زنند چون درک می کنند البته اگه بفهمند که می دونم این دختر از درک و شعور خوبی برخورداره چون هیچ وقت نمی بینم که نق بزنه آخه بشتر وقتا می بینمتون می شنام این خانوم کوچولوی ناز و لپامو با دستای مهربونش رو به دستش گرفتو می پیچوند  منم چشمام به هر حرکت لبای این خانوم بود و با اون سن کممم حس می کنم گرما شنیده می شه حدسم درست بود چون مامان خیلی با آرامش داره به حرفاش گوش می ده بدون این که حتی در ذهنش بچرخه که این خانوم داره فضولی می کنه  با جون و دل به حرفاش گوش می ده و کاملاً سکوت کرده وقتی حرفاش تموم شد مامانم لب باز می کنه و می گه می دونم خانوم شما درست می گید اما این دخترم چاره ای نداره باید همراهم بیاد خانوم که نمی دونم شاید بیشتر می خواست در مورد ماها بدونه اما باید ایستگاه بعدی پیاده بشه فقط رو کردو بهم اون حرفارو زد که می دونم حرفاش بوی گرما می داد و احساس گرم شدن تنم رو داشتم وقتی ازمون خداحافظی کرد و پیاده شد اونقدر از پشت پنجره نیگاش کردم تا از نظرم دور شد و ....

قسمت اول   

داستان قسمت اول                  هنوز نمی دونم اسمشو چی بذارم

خداوند قلم نقاشیشوبه دست گرفته تا صورت طبیعت رو رنگ آمیزی کنه اول از آسمون خواسته تاچترقرمزشو باز کرده و دونه دونه برفا شو به زمین هدیه بده تا همه جارو سفیدپوش کنه و با نیگاهم به دوردستا  بارش فراوانی برف بیشتربه چشمم می یاد  و خدا هم با این نعمتش مهربون بودنشو به بشر نشون می ده وبودنشو همه جا احساس می کنی تاخود رو تنها نبینی واونو با تمامی وجودت حس می کنی وقتی دل در یاد خدا بتپه همیشه شادو شادی بخشه و لغزش در اون هرگز نمی تونه جا پا پیدا کنه و آدم به اون ارامشی که نیاز داره دست پیدا می کنه واین چیزیه که نور امید روتو دل مثل شمع همیشه فروزان روشن نیگه می داره و جسم خستم جون می گیره حالا تمامی این افکار توی اون سردی زمستون گرمایی شد تووجودم تا انگیزم ضعیف نشه و قدمام شل ، تنها چیزی که توی این فصل سرد برای هرکسی باقی می مونه اگه مثل موقعیت منو مامانم  باشه و باقدم گذاشتن توی کوچه هاو خیابونا   سرمای گرفته شده ازبرفو به جون می خریم حتی اگه تابندبند استخونهامونم بلرزه بازم میریم و به روی خودمونم نمی آریم وقتی افکارم به سمت سردی هواو سرمای زمستون می ره قدرخونه و نشستن کنار بخاری گرمو می دونم وهرگز نمی خوام از کنارش تکون بخورم وبا یه حسرتی به جای گرم و نرم حواسم می ره که وقتی تو رویاهام تصور چنین جای گرمی شکل می گرفت و می گم کاشک  اون جای گرم رو ول نمی کردم بیام توی کوچه ها و دست و پاهام از سرما بلرزه اما وقتی چاره ای نیست  وباید به بیرون ازمحیط خونه برم وسرمای جانفرسای بیرونو ببینم وتحملش کنم و دمم نزنم با این حال بازم درونم به لرزش در می یاد وپاهام از حرکت میافته و نمی تونم کاری بکنم نه من حتی  مادرم چون سرنوشت اینگونه برامون رقم زده ومارو توبازی خودش شریک کرده وعملأ دستو پاهامونو بسته که حرکتی نکنیم وغری نزنیم آخه ما مجبوریم در این سرمای زمستون توی صبح به این زودی با قدم گذاشتن توی کوچه ها که چشم چشمو نمی دید ودر اون تاریکی که هنوز آفتاب خانوم سر از آسمون در نیاورده که البته با این برفی که ازآسمون می باره گمان نکنم خورشید خانوم جرأت کنه بیاد بیرون همنجا پشت ابرا پنهون می مونه  منو مامانم داریم توی کوچه ها به راهمون ادامه می دیم تا به جایی که باید بریم هر جه زودتر برسیم وقتی برای گذران زندگیمون دست به تلاش میزنیم باید سکوت کرده تا خدای نکرده نسبت به این سرنوشتمون کلامی ناشایست از دهنامون  خارج نشه تاپشیمونی برامون حاصل نشه تامجبورنشیم به تحمل عذاب وجدان که ای کاشک چنین حرفی از دهنمون در نمی رفت وبا این کار می دونم هم من و هم مامان داریم ظرفیت توانامونو بالا می بریم   تا از پا ی در نیایم وسکوت رو بهترین پاسخ برای این حالت زندگیمون میدونیم وگاه هیچی نگفتن بهتره تا چیزی بگی و امید رو از دست بدیم  تازه وقتی به این باور میرسم وبا خودم میگم واقعأ سرنوشت این چه بازیهایی که با آدمی میکنه و باید در خاموشی به سر برد که مبادا صداهامون در بیاد . امان از دست این عاقبت که هر چی می کشیم از دست این سرنوشته که دامنمونو گرفته ومارو ول نمی کنه تا برای خودمون باشیم مثل بقیه آدما البته این فکر منه شاید همه گرفتارند وما خبر نداریم بالاخره همه مشکل دارند اینو مامانم همیشه بهم می گه شایدم برای دلداری دادن بهم می گه وگرنه هر کی رو که می بینم لبخند به دهن و ناراحتو دردمند هیچ کسو نمی بینم بازم مامانم می گه که آدما تو خودشون می ریزن نمی تونند هر مشکلی که دارن به روی خودشون بیارن وگرنه که نمی تونند زندگی کنند این جمله رو قبلًا از دهن یکی دیگه هم شنیده بودم توی اتوبوس یه خانوم دیگه برای یه نفر دیگه داشت می گفت موقعی که از سرما تو بغل مامانم رفته بودم تا از گرمای وجودش استفاده کنم و تن سردم گرم بشه اون موقع این حرفو شنیده بودم پس بزرگترا همه یه جور فکر می کنند این ما بچه ها هستیم که صد جور فکرای مختلف به سرمون می زنه و برای خودمو می سازیم . درست صبح به این زودی که چشمام با ریزش این برفای ریز و تند  که جلومو به زور می دیدم داره کم کم عادت می کنه   توی کوچه ها قدم بر میدارم تا به خیابون اصلی برسم تازه وقتی وارد  میشم تازه می فهمم که زندگی جریان داره ومن حتی این مادر زحمت کش و فداکارمم تنها نیستیم که باید زمهریر بیرونو تحمل کنیم چون بعضی ماشینارو می بینی که در رفت و آمدن وهمین قوت قلبی می شه برای جسم خستم. وقتی نیگام به مامانم می افته که چگونه زیر اون چادرش دستاشواز سرما به هم میپیچونه وچیزی نمیگه و درد ناشی از سرما رو در وجودش مخفی می کنه تا من که در کنارشم متوجه نشم اما نمی دونه که کاملاً حواسم به کاراش و در اون سن کمم می فهمم ولی برای این که دردی از درداشو کم کنم ظرفیت تحملم رو بالا میبرم که خدای نکرده آیینۀ دقش نشم وچرااونو حرصش بدم پس دم نمی زنم وچیزی نمی گم تا احساس کنه راحتم واین منو خیلی خوشحال میکنه اگه از دستای کوچیکم کاری بر نمیاد لا اقل این کمترین کاریه که میتونم انجام بدم تا زحماتی که برای منو بابام می کشه رو یه جورایی جبران کرده باشم پس غر نزنم با این که خیلی سردمه و از سرما دارم می لرزم ول با این حال به روم نمی آرم که مامانم غصه نخوره می دونم به روی خودش نمیاره اما دروناً خورد می شه چون می شناسمش هیچی نمی گم حتی نمی ذارم لرزیدنامم ببینه  اون کاپش قرمز که با چند دست لباس بافتنی ای که زیرش پوشیدم هیچ کمکی به گرم کردن بدنم نمی کنه و خیلی سردم بازم در خودم این یخ زدنارو قایم می کنم که مبادا مادرم سر در بیاره و داغون شه  برف همچنان با شدت بیشتری می آد انگار آسمون قصد نداره برفشو قطع کنه  آخه وقتی نیگام به نور ماشینها می افته که توی این تاریکی از چراغای ماشیناشون استفاده می کنند تا چندقدمی جلوشونوبببینند که خدای نکرده دردسر نه برای خودشون و نه برای دیگران درست نکنند واون وقت که شدت بارش برفو احساس می کنم وسردی بیشتر توی تنم اثر می ذاره وقتی به ایستگاه نزدیکتر میشم و نیگام به آسفالتای کف خیابون می افته به مهم بودن نقش این ماشینا توی خیابونا پی می برم  چون  علاوه بر جابه جا کردن ما نقش خوب دیگری رو تو زندگی ما بازی می کنند مخصوصأ این موقع سال چون بارفت و آمداشون سنگفرشای خیابونارو جارو میکنند ونقش آب کردن برفارو به عهده دارند وبار این مسئولیت رو به دوش میکشند تا وقتی که ماشینهای شهرداری از راه برسن وماسه ها روکف خیابونا و پیاده روها خالی کنند تا رفت و آمدا به راحتی انجام بشه اونها جلوتراین وظیفۀ به این مهمی رو انجام دادند تا ازکار کارگرهای شهرداری کمتر کرده باشند ومی بینم نقش لبخند رو لبای راننده ها چون می دونند که چه کار مهمی دارن انجام می دن وخیابونای اصلی که از برف پوشیده شده  رو پاکیزه می کنند بد نیست این نقشاشون آخه از  مسئولیتای اوناکه باید برای آبادانی شهرها انجام می دن کم کرده اند که این کارگرا لابد از ته دل چقدر شادن که زحمت زیادی ای نباید توی اون سردی بیرون وهوای زمستونی انجام بدن اما ما همچنان باید مراقب  باشیم تا  لیز نخوریم وحادثه ای برامون پیش نیاد که وقتی  کامیونای شهرداری پاشون به کوچه ها باز شه منو مامانم خیلی وقته از اونجا  رد شدیم. وقتی به پشت سرم برمیگردم ودنبال ردپام میگردم  از شدت بارش توی خروارها برف پنهان شده انگار نه انگار که کسی چند لحظۀ پیش داشته از اونجا رد میشده