سلام دوستان عزیز :

لینک های شما در آرشیو پیوند های روزانه ثبت شده به آنجا سر بزنید.

قسمت شانزدهم

 باباغبون دلسوزو مهربون حرفام حسابی گل انداخته بود که صدای نیوشا به گوشم خورد هی اون توپو بده تا چند لحظۀ پیش صدای تلپ تلپ آبشون می اومد حالا دارند یه بازی دیگه ای میکنند پریدم از جام تا توپو بهش بدم که از دوسه تا پله ندیدم پرت شدم پایین حسابی پام درد گرفت نیوشا پخی زد به خنده البته از نوع مسخره کردنش که حتی از لحن خشن و تندی هم استفاده کردو گفت  چقدر دست پا چلفتی ای وبدون هیچ توجهی و انگار نه انگار که به خاطر کاری که ازم خواست دچار حادثه شدم و چنان دوید و پشت سرشم نیگاه نکرد  مش قربون دوییدبالای سرم  اون از نزدیک شاهد برخوردای ناجور نیوشا بود و به زبان نیاورد ولی دروناً شاکی شد دستمو گرفت وبا لحن پدرانه و دسوزانه اش گفت دخترم چیزی شد؟آسیب دیدی؟ بلندم کرد تا از زمین جدا شم خونی کهاز ساق پام روی زمین ریخته شده رو دید یه کم ترسید فقط ترسشو قایم کرد که من نترسم و هول نکنمو سپس دویید به سمت بالا تادستمال ازشون بگیره و ساق پامو که از خون فراوونی که ازش جاری بود با دستمال تمیز کنه وچسب زخمم می خواست ازشون بگیره نذاشتم چون مامانم می فهمه وقتی حس مادرونش به کار بیفته و اینجور موارد دلشورگی هم بهش کمک می کنه که نکنه برای من اتفاقی افتاده باشه بدو از آشپزخونه دست می کشه و این خیلی به نفعش نیست شاید به خاطر این بی توجهیش مورد توبیخ قرار بگیره من این مادرو دخترو می شناسم که چه جور آدمایی هستندسریع خودم رو جمو جور کردم و از دردیکه به خودم می پیچیدم آروم شدم تا مش قربون مهربون به گلاش برسه و دست از سرم برداره گفتم چیزی نشده مهم نیست مش قربون می دونست بیشتر به خاطر مامانم می گم اجازه داد که برم وبه طرف اتاق رفتم از دست نیوشا شاکی بودم که چنین حرفی بهم زده واشک دور چشمام حلقه زد از شدت درد شدیدی داشتم و لنگ لنگان راه می رفتم و هر لحظه خونش بیشتر می شد باید یه کاری کنم  می دونمم باید بخیه بشه ولی با دستمال وبتادین به جونش افتادم وکمی که از خونش کم شد اومدم بیرون و لنگ لنگان راه می رفتم حالا که کسی اینجا نیست تا دلسوزی کنه پس به همون حالت راه می رفتم تا از داروخانۀ سر کوچه یه چیزایی که لازمه بخرم  همون موقع پیمان برادر پارمیدا رو دیدم رنگم به شدت پریدانتظار نداشتم که جلوی رام سبز بشه و یه لحظه زبونم بند رفت پیمان برادر بزرگه پارمیداست اون ده دوازده سال از پارمیدا بزرگتره ولی خیلی با خواهرش فرق داره از رنگو روم فهمید که اتفاقی برام افتاده وبدو به سمتم اومد دیدداره از ساق پام خون می آد گفت چی شده منتظر حرفم نموند سریع به درمونگاه رسوندم ازش خواستم فقط مامانم نفهمه پیمان به شدت  ناراحت شد و همین دلسوزیشو می دیدم که می گم با بقیه فرق می کنه دکتر وارد شد صحنه رو دپد گفت ای بابا این که باید بخیه بشه دخترم چی شده ؟منظوردکتر لابد این بوده که چه اتفاقی واسط افتاده من که تا الآن لالمونی گرفته بودم حالا نباید بی حرف یاشم برای همینه گفتم از پله ها افتادم دکترم از لحن مهربونتری استفاده کردو گفت دخترم نازنازم معلومه که درد شدیدی داری و چیزی نمی گی و بعد سرشو بالا برد و رو کرد به پیمان گفت عجب خواهر پر تحملی داری اینکه بزرگتر از خواهرت اینجا سروصدا می کنند نمیذارن ما کارمون به درستی انجام بدیم ولی خواهرت چیزی نمی گه پیمان با لبحندی به لب گفت از بچگی همین جوری بوده و منم تعجب کردم که پیمان چی می گه اون از کجا می دونه من تحملم زیاده اونقدر ندیدمش که بشناسه چه خصوصیت اخلاقی ای دارم ولی بازم دستش درد نکنه که ازم تعریف کرد از درمونگاه زدیم بیرون ازش تشکر کردم اون تمام راه سکوت کرده بود واشک تو چشماش جمع شده یود که چرا من با خواهرش پارمیدا یا دختر خالش فرق می کنم حتی به زبونم اورد پس معلومه از اون دوتا خیلی دل خوشی نداره چون گاهی با چشماش می دید که اونا چه رفتارای زننده ای با من دارن... چند باری خواست بپرسه که چه جوری این اتفاق افتاده ولی نپرسید می دونه ممکنه ردپایی از خواهرش یا نیوشا در این ماجرا دیده بشه برای همینه پرسو جو نکرد اونوقت حسابی دلخور می شه پس ترجیح داد سکوت کنه خوشبختانه هنوز مامان از بالا نیومده  تمام راه خدا خدا می کردم که نیومده باشه پس باید خدارو شکر کنم که دعامو پذیرفت آخه مامان نباید در این وضعیت منو می دید اونوقت چی بهش می گفتم مجال استراحت کردن نیست باید ناهار درست کنم پس اولین کاری که کردم  غذارو درست کردم تاوقتی مامان بیادش غذا آماده شده و دور همناهارمونو بخوریم وحتی به قولی که داده بودم جامۀ عمل بپوشانم وخلف وعده نکرده باشم  پامم درد می کرد ولی باید تو خودم می ریختم تا مامان از موضوع چیزی سر در نیاره جایی از ساق پام بود که روشو شلوارم رو پوشوندم که دیده نشه دکتر گفته بود باید دو روز یک بار باندش عوض بشه تا عفونت نکنه و از حالا به بعد کارم در اومده باید به ساق پام برسم سریع رفتم آشپزخونه وعدس پلو درست کردم ساعت نزدیک دو بود که مامان دیده شد وقتی  غذا درست کردنمو دید و حتی همه چیز روبه راست خیلی شاد شد ومنو بوسید با این کارش می خواست ازم تشکر کنه که از کارای روزمرش کم کردم وحالا دیگه بزرگ شدم ومی تونه روم توی کارای خونه حساب کنه  اما اون خبر نداره که سر دخترش چی اومده هرگزم نباید خبر دار بشه می دونی چقدر دیدن این صحنه ودیدن لبخند قشنگ روی لبان مادرم باری از این مشکلات که میبینم وهر روز دارم باهاش دست وپنجه نرم می کنم کم میشه وهرگز دلم نمی خواد این شادی رو ازمادرم دریغ کنم امروز ناهار حسابی مزه داد چون اون داشت با لذت می خورد واز دست پختم تعریف می کرد بهش گفتم دست پروردۀ خودتم مشت نمونۀ خرواره وقتی مادرم اینو شنید که از چه ضرب المثل به جایی استفاده کردم کلی خندید ومن ساعتها می خواستم بشینم واین تبسم دلنشین رو تماشا کنم وخسته هم نمیشم به کلی درد پامو فراموش کردم وحالا که بهش فکر می کنم که چقدر برای پاره نشدن این پایه های زندگی دست به تلاش میزنه واز جوونیش گذشته وبرای به انجام رسوندن من از هیچ کمکی دریغ نکرد واون بیشتر از یه مادرخوب و فداکار برای بزرگ کردنم  از خودش مایه گذاشت واین وظیفۀ منه که زحمتاشو بی پاسخ نذارم واونو نا امیدش نکنم ودرخت کوچک امید که تو قلبش ریشه کرده که به خاطرش برای بزرگ شدنم از هیچ کاری فرو گذار نمی کنه و نذارم که قطع شه وهروز با دقت وتلاش بیشتر سعی در شکوفایی اون درخت ریشه کرده تو قلبش کنم وهمش برای دل شاد شدنش دست به کارهایی زنم که اونو خشنود کنه وازم نا امیدنشه من همش شبانه روز دعام اینه که برای راضی شدن قلب مادرم درس بخونم وبه جاهای خوب برسم امیدوارم که بتونم خلاصه ما دو تا در کنارهم از نهایت خوش بودن استفاده می کنیم تا از این روزها بعدها به خوبی یاد کنیم واین که همدیگرو بیازاریم دوری کنیم تا هرگز از یاداوریش ملول ودل ناراحت نباشیم که یهو صدای پوران خانوم از پشت اون آیفونی که به آشپزخونۀ بالا وصله در مواقعی که مادرم از دسترشش دوره اون صداش می کنه تا مامانم گوش به فرمانش جلوش حاضر بشه واوامرش رو اجرا کنه منیر کجایی زود بیا بالا حسابی کار داریم مامانم تعجب کرد که چه کار مهمی پیش اومده که پوران خانوم صداش می کنه واز جاش بلند شد و به طرف بالا حرکت کرد وای کار مامانم دراومد امشب اونا مهمون دارند که اینقدر با عجله مامانم رو خواستند بیچاره مامانم که باید همش تو کارو تلاش باشه خدایا بهش کمک کن که از پا در نیاد وهیچ وقت منو تنها نذاره مثل پدرم که تا اومدم اونو تو زندگیم جایگاهشو بشناسم از دستش دادم  واز دست دادن هر عزیزی توی زندگی سخته چه برسه اون پدرو مادرآدم باشه که ازهمه بیشتر دردناکتره واون ناراحتی تا آخر عمر با آدمی باقی می مونه من از خدا می خوام دیگه اون غم توی خونم نیاد و منو بیشتر از این پژمرده وپریشون حال نکنه امروز مادرم روز پر کاری داره چون اونا مهمون دارند وباید غذاهای جورواجور در دست تهیه داشته باشه برای همین فکر کنم اون خیلی خسته بشه ومن توی چیدن میز ودرست کردن سالاد کمی بهش کمک کردم ودیدن چهرۀنیوشا که داشت از خوشحالی پرواز می کرد دیدنی بود  زیرا علاوه بر پارمیدا که همش اینجا بودآرتیمیس دختر دوست مامانش که دوست دوران مدرسش بوده از فرانسه برای دیدن مامانش اومده و یه دختر به اسم ارتیمیس داره که هم سن و سال پارمیدا و نیوشا و حتی من پس خوشحالی نیوشا بی دلیل نیست  

قسمت پانزدهم

امیدوارم بچه ها هم قدرشو بدونند وبهش احترام بذارنامروز اولین روز سال تحصیلیم شروع می شه و همین که چشم انتظار معلمم هستم تا ببینمش و دلشورگی بدجور به جونم افتاده با یه لبخند وارد شد چقدر به دل نشینه از دیدنش که اون همه ذوق داشتم شوقم بیشتر شد خیلی مهربونه خودشو خانوم جلالی معرفی کرد برخی بچه ها با آه و اشک اومدن و سر کلاس با ترس و لرز نشستند با مهربونی رفت پیششون و دست مهربونانه ای به سرشون می کشید تا ترسشون بریزه و به صحبتایی که قراره انجام بده گوش بدن و درسا رو خوب یاد بگیرن روز سخی رو داره می گذرونه آخه بعضی از بچه ها باهاش راه نمی آن و همش دارن غر می زنند و حتی ناله هم می کنندبلاخره تونست که آرومشون کنه حرفایی که این معلم دلسوز می زد ذهنم همش می رفت به سمتی که برای چه هدفی من اینجام پس باید از حالا به بعد گوشامو بدم به صحبتای این معلم مهربون باشیم شروع اولین روز یاد گرفتن حروف الفبای فارسی رسیده وآرزو می کنم هرچه زودتراین فردا وفرداهای دیگر از راه برسه ومن هرچه زودتر بتونم به راحتی کتابارو مطالعه کنم بدون این که نیاز به کسی داشته باشم برای رسیدن به اون روزا تلاشمو زیاد می کنم و هیچ احساس خستگی نمی کنم خداروشکر بالاخره به آرزو رسیدم و نه تنها خوندن و نوشتن یاد گرفتم این که این روزا تموم شدو سالهای دبستان رو به راحتی از پی هم اومدنو رفتند وسعی کردم جزء بهترینها باشم سال پنجم هم تمام شد ومن موفق شدم بزرگترین استرس توی دوران دبستان که زمان سال پنجمش میباشه هم به راحتی به پایان برسونم وموقع گرفتن کارنامه از تبسمی که روی لبان مامانم جاخوش کرده بود فهمیدم که موفقیت آمیز بوده که برق شادی توی چشاش دودو می کرد واز این که اونو خوشحال دیدمش خودم هم شادو مسرورشدم مامان همش می گفت دختر ممنون که رو سفیدم کردی  چقدر کادر مدرسه ازت تعریف می کردند حتی از اخلاقت و از رفتارت که با معلما وبچه ها داشتی وقتی این جملات از زبان مادرم خارج می شد می دیدم که چقدر مسروره وبهم افتخارمی کنه وخوشحالم که تونستم یه بار دیگه دل مادر رو شاد کنم واین اراده همیشه باهامه که اونو هیچ وقت ناامیدش نکنم امیدوارم که این نیت همیشه با من باشه و تنهام نذاره که بین راه بمونم و درجا بزنم تابستان قشنگ از راه رسید وزمان آمدن میوه های رنگارنگ توی بازارها که جا خوش کردن که هر کسی از کنارشون رد می شه کیف می کنه لااقل یکی از اون میوه ها رو بخره و یه گاز کوچیک بزنه تا مزش برای همیشه پای دهنش بمونه و همین حس رو منم داشتم مامان درسته یه کم تو فشار مالیه ولی همیشه حتی اگه شده یکی از اون میوه هارو برام می خره تابه آرزوم برسم وای که چقدر شیرین و آبداره درختان مثل همیشه استوارو پابرجان وهرگز خسته نمی شن که اینقدر سراپان اونا از دیدن پرندگان که روی شاخه هاشون لونه کرده اند بسیار شادو مسرورند  و با تکون دادن شاخو برگاشون این خوشحالیشونو نشون می دن گاه پرنده ای از این شاخه به اون شاخه می پره وآوازی سر می ده که اگه خستگی به تنت مونده باشه با شنیدن این سرود خستگی می ره جاش آساش می شینه  من به این باور رسیده ام  وقتی از تو محلمون رد میشم صدای آب از توی جوی سر کوچه وقتی شنیده میشه دلم می خواد نفس توسینه حبس شه وهیچ صدایی شنیده نشه واون شرشر آبه که چنین تصوری تو ذهنم ایجاد می کنه تا دیدم رو باز کنم تا لذت دیدن طبیعت خدادادی رو بیشتراز پیش احساس کنم زندگی همینه باید از چیزهایی که در کنارمونندو به راحتی از کنارشون رد می شیم با نهایت عشق تماشا کنی و ازشون لذت ببری تابستون جایی که ما توش زندگیمونو می گذرونیم  واقعأ شگفت انگیزه وخیلی خیلی دیدنیه وهر کی ااون فضارو میبینه انگشت به دهن می مونه چون یه باغبون دلسوزو مهربون داره که با گلاش حرف میزنه وبهشون دل خوش کرده  مثل بچه هاش دوست داره ودست محبت به سروروشون می کشهو حسابی رسیدگی می کنه اون کسی نیست جزء مش قربونه وقتی کنار کلاش میشینه منم پیشش میرم واون حسشو میفهمم که چقدر علاقه داره و ازته دل به باغچش می رسه و همش در حال توجه به گلاشه اون از ده سالگی کارش این بوده والآن 65 سالشه وهمشاتوی این سالها دلخوشیهاش همینا بودند  زنش سالهاست که فوت کرده وبچه ای نداشته وتمام این مدت به گلاش درختانش وچمناش  دل خوش کرده سر حال وزنده می باشه وخداروشکر که همش شاده وتمامش به خاطر دیدن این سبزه وگلهاست منو مش قربون تا مدتها با هم حرف می زنیم ومن به دردو دلاش گوش می دم وقتی اونو می بینم چون از تنهایی در می آم سریع کارامو ردیف می کنم تا بشینم پای حرفاش  و بشنوم از تجربیاتش راسته می گن تجربه پدر پیریست که فرزندش رو نصیحت می کنه چون این پیرمرد مهربون با پنداش درسای خوبی رو بهم یاد میده  و یا برام تعریف می کنه تا منم بشم یه انسان با تجربه مثل خودش مدتها که پیشش بشینم سیر نمی شم از بس حرفای دلچسبی می زنه همون موقع صدای جیغو دادای نیوشا با پارمیدا به گوشم رسید صدای فریاداشون به اوج می رسه  البته نه این که با هم دعوا کنند بلکه توی استخر توی این هوای گرم که چقدرم مزه می ده دارند شنا می کنند و بایدم صداهاشون بلند باشه 

  

قسمت چهاردهم

حالا دیگه کمک حالشم و میتونه کمی بیشتر استراحت داشته باشه و غصۀ دو جارو نخوره که آیا می رسم برای دخترم غذا درست کنم یا نه برای کم کردن دغدغه هاش دست به کار شدم و حرکت رو به جلومو شروع کردم و پختن و آماده سازی دونه دونه غذاهارو به عهده می گیرم که بیشتر روی ارامشو ببینه واز این که دلشو خشنود کنم بسیار مسرورم قلبم آواز خوش بودنو تو خودش پنهون کرده که فرار نکنه .آسمون رخت سیاهشو به تن کرده تا ظلمتو تاریکی همه جارو فرا بگیره و بالاخره بعد از یه روز پرکارو خسته مامان آسایش داشته باشه و دوتایی در کنار هم باشیم مامان صدای خمیازشو می شنوم اونقدر کار کرده که نای نشستن نداره رختخوابشو پهن کردم بخوابه بلکه خستگیش در بره  فردایی دل انگیزی رو شروع کنه  نمی شه گفت دل انگیز چون اونقدر کار می کنه که نفسای آخر می بینمش پس نمی شه گفت. منم کار خاصی نداشتم حالا که خوابیده پس منم لامپو خاموش کردم و دراز کشیدم  از این که اینقدر چهره اش توی خواب دیدنیه  وحتی مهربونی ور توی چشمان بسته شدشو به خوبی حس می کنم و با یه آرامش خاصی پلکام روی هم رفت و قدم به عالم خواب گذاشتم بلند شدم آفتاب به وسط راه رسیده  و اینقدر طولانی تو خواب ناز فرو رفته بودم که چشمام حورد به این آفتاب گرم ومی دونم همش به این دلیله تا نیمه های شب توی افکارم غرقم وخوابم نمی بره باید دیر وقتم بلند شم از تو پنجرۀ کوچک اتاق که رو به کوچه بود وگاهی صدای حرکت اتومبیلی رو اگه با یه حرکت تند وتیز از کوچه مون گذر می کرد میشنیدم ودنیا رو از توی اون قاب کوچک  چسبیده به دیوار می دیدم و دنیای به اون بزرگی رو ریز می دیدم اون قاب کوچک چیزی نیست به جز یه پنجره که تنها راه ارتباطیم با جهان اطرافمه طبق روزهای گذشته دوباره صبحانه مهیا بود ومن بعد از شستن دستو روم وجمع کردن رختخوابم شروع به خوردن ناشتایی کردم حسابی حال داد درسته مامانم در کنارم نبود ولی طوری با علاقه آماده می کنه که عشقو محبت مادرانشو حتی توی این ناشتایی هم درک می کنم وبوشو در کنارم احساس می کنم وگویی تنها نیستم واونم باهامه ساعت به یازده نزدیک شده که خوردن ناشتایمو تموم کردم و دارم سفررو جم می کنم  وبا شستن ظرفا کارام تموم شد از این که بیکارم حوصلم سر می ره عروسکم هیچ زیبای ای نداره از بس تو دستام بوده و از شکلو قیافه افتاده حالا بهترین وقته که برم بالا دستی برای کمک به مامانم برسونم  وقتی دیدمش که داره چه جوری زحمت می کشه و از خودشمایه می ذاره مبادا کمو کسری ای ببینند و غر بزنند این که داره این همه زحمت می کشه خجالت می کشم و عرق شرم روی پیشونیم می شینه اون نمی دیدم ولی من کاملاً از نزدیک دارم می بینمش که چه جوری کار می کنه یه سلامی جانانه گفتم اونم با یه عشق پاک که از کلامش بوی مهر می اومد پاسخم و داددخترم اینجا چه کار می کنی برو بازی کن نه مامان من بیکار بودم اومدم کمکت غذا که داریم پس اومدم پیشت مامان بازم لبخندی زدو به کاراش مشغول شدو بعد از مکثی که کرد گفت پس دحترم توی چیدن کمکم کن هنوز نیوشا ومامانش بلند نشدند وای چقدر دیر بیدار می شن لابد مثل من زود نخوابیدن   ولی باید کم کم پیداشون بشه بله نیوشا پیداش شد با چشمان خوابالود روی صندلی نشست بی این که سلامی کنه ولی با این حال مامانم با روی باز تحویلش گرفت اونقدر با چهره ای عبوسو درهم نشسته  وخودشو گرفته بود که حتی بازم به روی خوش مامانم  ترش رویه  ای وای پوران خانوم هم دست از خواب ناز کشیدهو اونم پیداش شد بدتر از دخترش اهر شد ولی هر دوشون با هم دیگه گرم و خوب رفتار می کردن فقط با ما ها خوش رفتار نبودند  بعد از کمک به مامانم وراست وریست کردن کارا زدم به حیاط تا دمی تازه کنم بوی بارون می آد هوا گرفته بود ابرسیاه تمام آسمونو در برگرفته انگار که آسمونو در اختیار گرفته ومال خودش کرده دلم به مانند آسمون تیره و تار شد وحریم دل رو ابرهای کدر احاطه کرده  وبغض اندوه در حال ترکیدن بود که اشکام جاری شد دلم برای بابام تنگ شده اون اگه زنده بود ودر کنارش سالمم بود مثل تمام باباهای روی زمین تلاش می کرد تا ما توی رفاه باشیم واینقدر در مضیقه نباشیم ولی نباید توی شایدها باشیم چون دیگه امکان نداره ورق روزگار برگرده ودنیا اونجوری که ما می خوایم باشه پدر دیگه نیست ودستش از دنیا کوتاهه پس باید خودمون دست به تلاش باشیم وشاید وای کاش رو رها کرده چون دیگه همینه وهیچ کاریش نمیشه کرد ومصلحت چنین بوده ونمی خواستم بیشتر از این توی ناراحتی غرق باشم که یهو احساس گرسنگی کردم نمی دونم چیقدر توی افکارم غرق بودم وزمان وساعت از دستم در رفته وشانس اوردم غذا از دیروز داریم وگرنه زیر قولم زده بودم این که کمک حال مامانم باشم از این بابت خدارو شکر کردم ودلم که آروم شد با این که گرسنگی امانمو بریده با این حال منتظرش موندم تا ناهارو با هم بخوریم روزها از پی هم میگذشت وما همچنان توی کارو فعالیت بودیم بوی مهر میاومد وفصل آغاز مدارس در راه است از چیک چیک بارون روی پنجرۀ کوچک اتاقم  نشون از یه پاییز غم انگیزه برگهای درختان به زردی تبدیل شده وتک تک از روی درختان ایستاده بر یک جا به پایین سرازیر شده تا فضای این شهردر این موقع از سال دیدنی تر دیده بشه امروز روز 31شهریوراست اولین روزه که در کلاس اول دبستان درس می خوانم و به قول معروف سواددار میشم تا بهتر بتونم کتاب بخونم وقتی صبحانه خوردم راهی مدرسه شدم نذاشتم مادرم باهام بیاد چون باید نیوشا رو راهی مدرسه می کرد راه مدرسم تا خونه خیلی نبود برای همین به راحتی میتونستم برم نیاز به اومدنش نبود کیفم رو برداشتم وزدم بیرون هوا نسبت به روزهای قبل کمی خنکتر شده  ولی به کاپشن احتیاج نداشت همون در حد یه بلوز گرم کافیه توی مسیرم بچه ها با پدر ومادراشون می دیدم گاهی سواره گاه پیاده امروز روزی که ماها رو با محیط مدرسه قراره آشنامون کنند تا ترسی که از مدرسه رفتن داریم رو رها کرده و پشت در بذاریم ووارد کلاس بشیم  به در مدرسه نزدیکشدم میشه گفت تنها دانش آموزی بودم که خودم اومدم وهمراهی نداشتم لااقل که خودم اینطوری دیدم چون همه با یه نفری اومدن بعضی ها با پدر بعضی با مادر بعضی با هردوشون وبرخی هم با یه بزرگتری حالا میخواد پدربزرگ یا مادربزرگ یا.... ولی من نباید این چیزا برام مهم باشه  چون خودم نخواستم وگرنه مامانم حرفی نداشت بیشتر بچه ها گریه می کردند وتحمل دوری از بزرگترهارو نداشتند وبعضی ها هم مثل من این چیزا براشون مهم نبود وارد کلاس شدیم نیمکتها بطور مرتب سر جاشون بود وکلاس حسابی تمیز بود تخته سیاه هم مرتب بود ومعلومه اون بابای پیر به این مدرسه رسیدگی کرده وهمه چیز رو پاک وتمیز کرده آخه چقدر دلم براش تنگ شده دلم می خواست هر چه زودتر ببینمش ودستاشو ببوسم که اونقدر به کلاسا رسیدگی کرده

قسمت سیزدهم

وتا این قصه ای که از هزاران قصۀ شبیه خودش رو به جای خوبش برسونم و دست بردارم نیستم وتنها راه نجاتم از این وضعیت درس خوندنوبرای آینده تلاش کردنو می دونم وبرای ما که هیچ کسی رو تو دنیا نداریم تا دست یاری به سمتمون دراز کنه تا کمکمون کنه پس باید خوب درس بخونم وخودمو به جایی برسونم که پایان ایستگاه سختی زندگیمونه واین آرزوی قلبیمه که زودتر به مدرسه برم ودرس بخونم تا آدم موفقی شم البته اگه اون آفریدۀ همۀ این خلق بخواهد ومنو توی راهی که یافته ام کمکم کند وتنهام نذاره که می دونم اونم یاریم می کنه ودستمو می گیره چون  همۀ بنده هاشو دوست داره ودست رد به سینه شون نمی ذاره وحمایتشون می کنه تا ناامیدو مایوس نشن این خدای خوبیهاست که داره به قلبم نوید این پیروزی رو می ده که بندۀ من برو جلو و از هیچی نترس که باهاتم و تنهات نمی ذارم این صدایی که در قلبمه داره هیجانو و در من زنده نگه می داره که پشیمون نشم خلاصه بعد از اون همه بریزو به پاشی که اونا داشتن و با شنیدن صدای خنده هاشون تمام اون سالن به اون بزرگی رو فرا گرفته بود ونیوشا با دوستاش توی حیاط با هم بازی می کردند گاه دوچرخه سواری گاه بازیهایی که مختص سنشون، اونقدر با وسایل جورواجور خودشونو سرگرم می کردند که برای اینجور آدما زمان به تندی می گذشت انگار عقربه های ساعت به ما کمک می کردند تا هرچه زودتر این ضیافت به پایان راه برسه زمان استراحت ما هم برسه البته من نه مامانم که صداش در نمیاد و هرچی که اونا ازش می خوان با جونو دل انجام می ده بدون این که یه حرف ناجور بزنه بلاخره این مهمونی به پایان رسیدو به رختخواب رفتیم مامان کلی خسته بود وسریع خوابش برد منم تا مدتی بیدار بودم تا خوابم برد. صبح از پس اون شب تاریک با آفتاب روشنی بخشش از راه رسیده وهمه جارو گرم کرده که وقتی چشمم به نورش خورد به زور چشامو باز کردم چون آفتاب حسابی بالا اومده بود این حالت به من دست داده وبی حالو کسل شدم  نمیخواستم از جام بلند شم ولی تا به یاد مادرم افتادم سریع از جام دست کشیدم اما با جای خالیش مواجه شدم معلومه کارش زیاد بوده که جلوتر بلند شده و رختخوابشو جمع کرده بود وراهی بالا شده بود حتی ناشتایی اونارو آماده کنه بی انگیزه شدم با بی حالی دور خونه راه می رفتم  هر چند حال درستی نداشتم ولی با این حال خدا عمر مامانم بده اون چای دم کرده و وسایل صبحانه رو آماده کرده چقدر جای اون اینجا در کنارم خالیه واشتهام کم شده بود چون در کنارم نبود تا لذت ببرم چی کار کنم زندگی ما هم اینجوریه چیکارش میشه کرد جز این که باید  ساخت وحرفی نزد صبحانۀ ما مثل اونا مفصل نیست اما هر چی که نباشه دسترنج مامانمه واگه اون نبود چه بلایی سرم می اومد آواره بودم ولی اون که هست پشتم قرصه که اونقدم بی یارو یاورم نیستم واینه که ریشۀ امید رو  تو قلبم محکم نگهش می دارم ونمی ذارم تبر نومیدی به جونش بیافته واونو از من جداش کنه پس ای ریشۀ امید تو دلم بمون و تنهام نذار وقلبم به یاد تو زنده است وبه آینده دل دوخته ام ومی دونم که مادرم هم توی این راه پشت وپناهمه  واز هیچ کمکی به من دریغ نمی کنه تا توی راه موفقیت که برای خودم در نظر گرفته ام برم جلو از برخوردش حس می کنم که اونم به آینده امیدواره ودلش روشنه که اتیه در دستان ماست منم به یاری آفریدۀ یکتا همش به این چیزا فکر می کنم ودل رو به سوی فرداهای بهتری سوق می دم وقتی با خودم تو خلوت دل میشینم تمام این افکار جایی تو ذهن کوچیکم باز می کنه و حتی یه لحظه هم  از ذهنم نمی تونم خارجش کنم و حتی همش فکرمو درگیرش می کنم وتصورشم برام سخته که یه روز بخوام این افکارو از ذهنم پرت کنم  واین تلنگریست که باید هر چند روز خودمرو بهش مشغول کنم تا این روزا رو فراموشش نکنم واز حرکت رو به جلو باز نمونم زندگی سربالاییست و باید خودم رو توی اون نقطۀ کور اون بالا ببینم وبرای همینه که باید حسابی کوشش کنم واز حرکت دست بر ندارم و حتی اگه ازنفس زدن به هن هن بیفتم بازم می رم تا کم نیارم و باز نمونم دیگه برای امروز به این که برای بودن وماندن واز توان باز نموندن فکرمو زیادی درگیر کردم  بسه زدم به فضای باز بیرون تا روحیم رو برگردونم سرجاش اونقدر نسبت به این مسایل حساسیت نشون ندم وبه قلبم  فشار وارد نکنم تا  این همه ضربانش بالا نره پس این بیرون اومدن به نفعمه ساعت داشت به یازده صبح نزدیک میشد که منتظر مامانمم تابیاد وناهار برای ظهرمون در دست تهیه ببینه ومنم ازش یاد بگیرم تا همش در انتظار نمونم تا بیادو برام غذا درست کنه خودم آمادش کنم وبا این کارم لااقل یه کمی از کارای روزانه اش رو کم کنم مامان کم کم پیداش شد با صدای پر از عشقش که وقتی گوشامو با صداش آشنا می شه فضای درونم پر از نشاطو سرزندگی می شه خصوصاً این که با نظر من غذا رو آماده می کنه می خواد هر چی که دوست دارم درست کنه که مبادا احساس کمبود کنم وقتی ازش خواستم عدس پلو درست کنه بدون وقفه کار کرد که نزدیک ساعت ۲ آماده شدخودمم کنارش وایسادم و موبه مو غذا رو که داشت تهیه می کرد تو ذهنم سپردم تا دفعۀ بعد خودم درست کنم امروز برای من روز خوبیه چون دارم پخت وپز غذا رو آموزش میبینم که چقدر کیف داره از این که خودم بخوام مسئولیت این چیزارو دردست بگیریم که چه عالمی داره این که احساس می کنم که بزرگ شدم ومامان می تونه رو حساب کنه و وقتی یاد لبخندای مامانم می افتم که نیگاهش معنی محبت و بیش از حد نشون می ده  پرندۀ شادی تو قلبم لونه می کنه که حتی طوفان زمانم نمی تونه خرابش کنه آخه برای بدست اوردن رضایت دل مادر زحمت فراوان کشیدم

قسمت دوازدهم

همینم شد آخه یهو یاد مدرسه به سراغم اومد واز اون فکر واهی در اومدم یاد اون پدر سالخوردۀ مدرسه ذهنمو مشغول کرد که برای گذران زندگیش با اون گوژپشتیش که سالها تجربه رو با خودش حمل می کنه و من انسان از اون غافلم پدری که پیره ولی با اون جاروی بلند نظافت جایی رو می کنه که آینده های این مرزو بوم توش تربیت میشن فکر نمی کنم هیچ کاری از این براش شیرینتر باشه برای همینه با عشق به کارش نیگا می کنه وحتی حاضر نیست توی این سن وسال از دستش بیافته که امیدوارم سالیان سال بمونه ومن از دیدنش همیشه مسرورو شاد میشم ودوست دارم هر چه زودتر مدارس باز شن و هرچه زودتر ببینمش و حتی با دوستان جدید آشنا شم وباهاشون دوست شم این تنها راهی بود که تونستم از این تنهایی زجر آور نجات پیدا کنم یکی از آرزوهام اینه که دوستام بچه های با حالی باشنو دوستای باحالی داشته باشم و برای رسیدن اول مهر حتی تیک تیک ثانیها رو می شمرم دیگه داشت حوصلم سر می رفت وبعد از رفتن مامانم دیگه نتونستم طاقت بیارم  حتی با این که فکرم به سمت مدرسه رفت ولی بازم دلم برای دوری مامانم تنگ شد همینه که دویدم به سمت بالا تا اگه بتونم به مامانم کمکی کرده باشم ودیگه به دنیای تنهایی فکر نکنم زدم به حیاط وسریع خیزی به سمت بالا برداشتم ولی باید مواظب حرکتو رفتارام باشم تا مزاحمتی برای اونا نباشم که یهو از حرکت ایستادم و میخواستم نرم ولی تا یاد غربتی که وجودم رو تیره و تار کرده افتادم توان حرکت به پاهام برگشتو به طرف مامان رفتم وطبق معمول همیشه داشت به کارای آشپز خونه رسیدگی می کرد و شامشونو در دست تهیه داشت جوجه کباب و ماهی پلو وباقالی پلو با گوشت و سوپ خوشمزه درست می کرد عجب بویی فضای آشپز خونه رو فرا گرفته بود که آدم هوس می کرد از اون غذاهایه کمی بخوره وکیفشو ببره اما افسوس که سهم اونا بودو وفقط مامانم باید میپخت بدون اینکه لب بزنه یا ما از اون غذاها بخوریم وقتی مامان دیدم گفت اینجا چیکار می کنی گفتم اومدم کمک اونقدر بزرگ شدم که بتونم کمی یاریت کنم می دونم چرا مامان اینجوری گفت چون فکر کرد که من بچه ام وشاید هوس این مدل غذاهارو بکنم واونم چون وضعمون مساعد نیست و نمی تونیم به خوبی بریزو بپاش کنیم برای همینه نمی خواست که من این چیزارو ببینم ولی تو دلم به مامانم گفتم نگران نباش من اصلأ این چیزا برام مهم نیست واینقدر بندۀ شیکم نیستم که نتونم جلوی هواو هوسم رو بگیرم وبهش گفتم مامان جون میتونم سالادارو درست کنم اولش کمی شک داشت که اجازه بده یا نه که با کمال تعجب که برای خودمم جالب بود اجازه داد لابد با کار امروز ناهاری که براش آماده کرده بودم می تونه رو حساب کنه پس گفت باشه دختر عزیزم کاهوهارو از تو کیسۀ داخل یخچال بردارو وخوب ریزش کن بعد به ترتیب بقیۀ موادو بهم گفت تا من آمادش کنم بعدش سسشو درست کردم وتو جاش ریختم و روی میز شام گذاشتم عجب میز شامی بود مامان هم با نهایت سلیقه روی میز می چیدکه خدا وکیلی آدم رو به هوس وا میذاشت که یه لقمه ای از اون غذاهای رنگین که چشمم خیره مونده بودو حتی خیلی کم به اندازۀ یه لقمۀ کوچیکم که شده  بخوره تا لااقل بفهمم مزۀ این گونه غذاها چه جوریه ولی نه اون سهم این آدم پولداراس نه سهم ماها بخاطرهمین به راحتی از کنارشون رد شدم وفقط بوش به مشامم خورد برام بس بود و حتی لذتمو با بو کشیدنش رو حس کردم وقتی چیدمان تموم شد و مهمونا همگی اومده بودن که از تیپاشون هر چی بگم کمه حتی تیپ پارمیدا و نیوشا هم فوقالعاده بودکه بعد از کلی تماشا کردن و دیدن این آدمای عجیب و قریب برگشتیم پایین همون خونه خودمون تا اونا نوش جان کنند و ما هم توی این فاصله غذامونو بخوریم اما چه غذایی چون مامان وقت نکرده بود تا برای خودمون چیزی درست کنه وما نونو پنیر خوردیم وهمونم بهمون خیلی مزه داد وحسابی کیف کردیم خدارم شکر کردیم اول بخاطر نعمت بزرگش سلامتی از باهم بودن وهمدیگرو داشتن که این ارزشش برام  خیلی بیشتر بود از اون همه چیزای رنگارنگ که دیده بودم وآرزوی داشتنش توی دل ادمایی بود که سر گرسنه به زمین میذاشتند وحتی دریغ از داشتن یه سرپناهی که سقف خونشون آسمون بودو جای ارمیدنشون زمین سفتو زمخت بودولی منو مامانم لا اقل توی این دنیا از این یکیش بر خوردار بودیم که یه جایی داریم که راحت سرمونو زمین بذاریم و بخوابیم واونم بخاطر رفتار خوبش وخانوم بودنش بود که اونا به ما جایی دادند وتنهااز این بابته که اینجارو تحمل می کنم وبرخورد ناهنجار اونارو می بینمو به روم نمی آرم وهمیشه خودم رو به کوچۀ علی چپ میزنم که اونارو نبینم واینجوری راحتترم وآرامشم بیشتره واگه از کسی بدم میآد ونمیتونم وجودشو تحمل کنم خودم رو به  رو به کوری می زنم  اونوقته تابو تحملت بیشتر میشه و طاقتم تموم نمی شه اینو همیشه مامانم در گوشم زمزمه می کرد تا ملکۀ ذهنم بشه تا از دلخوری نسبت به آدمای اطرافم دست بردارم و قلبی صاف داشته باشم چقدر این حرف به دلم نشسته و هر روزه با خودم کلنجار می رم مبادا حرفای مامانمو پشت گوش بندازم  وبا این مسایل پیش اومده یه جوری کنار بیام و از آدما کینه به دل نگیرم که خدارو شکر تونستم به پندای مامانم درست و حسابی گوش بدم و عمل کنم بعد از رفتن مهموناشون دویدم به سمت بالا تا کمکی به مامانم کرده باشم وتوی چیدن ظرفا وجابجایی اونا حسابی بهش کمک کردم ولی باید مراقب بود وگرنه خدای نکرده با یه حرکت ناشایست از طرفشون مواجه میشم که از این کار احساس دردو ناراحتی می کنم وباید خیلی مواظب وسایلشون بود درسته مایه دارند ولی وسایل خونشون بسته به جونشونه وبه قول معروف ندیده اند و بارها توی چیدن ظروف آشپزخونه به مامان حسابی سفارش می کرد مه چیزی نشکنه یادم نمیره یه روز بچه بودم ویه ظرفی از دستم افتاد چنان پوران خانوم رفتار زشتی انجام داد که مامان مجبور شد با این که نداشتیم براشون بخره وبیاره تا قایله ختم به خیر  شدآره زندگیه ما اینجوریه که این قصه راه درازی داره تا به انجام برسه تا منم یه روزی روی پای خودم باشم تا مامانو از این وضعیتی توش گیر افتاده نجاتش دهم .......

قسمت یازدهم

توی این فضا چند تایی درخت دیده میشه درختانی کهن وسربه فلک کشیده که انگار می خواستند شیکم آسمونو پاره کنند و خودشونو به اوج برسونند مثل اینکه  چشم اینو ندارن که کسی رو برتر از خود ببیننددر این لحظه چشمم به بابای پیر مدرسه خوردکه چه جوری با اون کمر خمش حیاط وجارو میکنه تا برای اول مهر کم کم آمادش کنه اون بابای پیر مدرسه خیلی دوست داشتنی بود برای همین دست مامانمو ول کردم وبه سمتش دویدم ویه سلام بلند بالا بهش کردم سرش پایین بود تا آشغالا از زیر چشمش در نرن چون چشماش خیلی ضعیف بود وخوب نمی تونست ببینه ولی با این حال سرشو با لا آورد با کلام پر از مهر جوابمو داد و یه دست پر از عاطفه رو سرم کشیدو گفت تازه واردی گفتم بله اسمت چیه مونا اونم گفت چه اسم قشنگی دخترم موفق باشی اونقدر کلامش به دلم نشست که می خواستم ساعتها کنارش بشینم واون صورتش که توی چین وچروک غرق بود که هرچینش سالها زحمت وتلاش رو از پس اون نگاه مهربونش نشون می داد رو حالا حالاها ببینمش وترکش نکنم ودلم نمی اومد اگه قدمام به این مدرسه رسید جایی رو کثیف کنم تا اون پیر خسته کمی به خاطر رعایت کردن ماها استراحتی داشته باشه ازش خداحافظی کردم وبه طرف خونه حرکت کردم اون نگاهشو تا دم در بدرقۀ راهمون کرد با دیدنش تمام راه براش دعا کردم که خدا بهش توانایی بده تا بیشتر از این کمرش زیر بار این مسئولیت زیادش خم نشه وهر چه زودتر شروع سال تحصیلی رو آرزو می کردم تا دوباره ببینمش  وتمام راه تو فکرش بودم که خودم رو جلوی در خونه دیدم و مامان تارسیدش سریع رفت تا کارای بالارو یه سرو سامونی بده که حرفی نشنوه منم بعد از رفتن مامان عروسکمو برداشتم تا  بازی کنم وازتنهایی در بیام  بیشتر وقتا تنهام وخیلی از این بابت رنج میکشم اگه کسی بود که گاهی باهاش بازی کنم نیاز به این عروسک دربو داغون نداشتم با این که خیلی  دوسش دارم ولی  بازی با اون برام تکراری بودیهو در حیاط یاز شدو پسر جونی که تا به حال ندیده بودمش وارد شد بعدها فهمیدم اون پیمان برادر بزرگتر پارمیداست و چندسالی ازش بزرگتره اون تا منو دید لبخندی زد وای چه دختر کوچولوی نازنازیای اسمت چیه گفتم مونا خندید وگفت چه اسم قشنگی چه عروسکی داری اسمش چیه چیزی نگفتم چون اسمی نداشت فقط کمی هول کردم اونم دستی به سرم کشیدو رفت چقدر به دلم نشست اونقدر از دیدنش خوشحال شدو گفتم خوش به حال پارمیدا که چنین داداشی داره مهربون و به دلنشین با خودم فکر کردم لابد منم داداش داشتم حتماٌ به همین گلی بود تنهایی آدمو به چه فکرایی وا می داره عروسکمو کنار گذاشتم و  نیاز به تنوع دیگه ای داشتم برای این که از این حالت در بیام وبیشتر از این دلم نگیره توی حیاط راه می رفتم تاخودمو یه جوری سرگرم کنم تا فکرو خیالهای به درد نخور نکنم ودیدن حیاط در اون لحظه بهانۀ خوبیه رقص سبز برگای درختان وقر باد لای درختان به اوج رسیده منظرۀ این فضا رو دیدنی تر کرده بود ونگاهمو جذب دیدن این همه طبیعت زیبا که اینجا جمع شده کردم  آخه رفتن به فضای باز بیرون دیدآدمو وسیع می کنه تا بهتر از دنیای اطراف  لذت ببری منم از این روش دور نبودم وخودم رو با اینگونه افکار سرگرم می کنم تا کمی از نگرانیام کم شه وآسوده خیال شم تا مامانم پیداش شه ساعت به دوازده داشت نزد یک میشد که گرسنم شد چون صبحانه زود خورده بودم برای همین به یخچال سری زدم ودوتا تخم مرغ نیمرو کردم معلومه کارای بالا زیاد بوده که نتونسته بیاد پایین وناهار درست کنه من هنوز اونقدربه غذا پختن وارد نبودم ولی می خوام کم کم یاد بگیرم تا از کارای مادرم کمتر بشه ومنم تو کارا باهاش همکاری کرده باشم ولی امروز اونطوری آمادگی نداشتم تا غذا درست کنم اما ازش یاد می گیرم واز فردا درست می کنم تا کمک حالش باشم ونگران من نباشه ونیمروم رو خوردم و دوباره رفتم توی فضای باز ولی لی بازی کردم اما باید کمی آروم بازی کنم تا صدای اونا در نیاد و بهم غر نزنند مخصوصأ نیوشا صدای  تلپ تلپ آب می اومد معلومه نیوشا وپارمیدا داشتند توی استخر شنا می کردند وصدای فریادشون به اوج آسمون رسیده بود واین برای من که یکه وتنها بودم خیلی سخت بود به خاطر حسادتم نبود فقط این که رفتار اونا باعث شده بود تا باهاشون خودم رو مقایسه کنم واینم به خاطر بی کسی بود صدای در خونه اومد درو باز کردم گدایی دم در بود وکمک می خواست پول بهش دادم تا دل کندو از اینجا دور شد زن ژیری بود خیلی دعا می کرد حتی این صداهم به نظرم دلنشین اومدوقتی دور شدنش و دیدم که حتی بازم سر بر می گردوندو کلام دعاش تا اونجا هم می فهمیدم که داره برای من می کنه یا خودم فکر می کردم اگه دم در اونا می رفت با این همه پولداریشون حاضر نیستند یه نمه از پولشون کم بشه چون بسه به جونشونه و اون دست خالی می رفت با یه دنیا دل شکسته وتا رفتن اون گدا نگام رو برنداشتم واون که از نظرم محوشد و اومدم توودوباره به کارای تکراری پرداختم  تا مامان که ساعت چهار بیاد پایین و ناهارشو بخوره چقدر اینا امروز کار داشتند که مامان تا این حد معطل شده مامان سر ساعت ژنج ختی از بقیه روزها دیرتر پیداش شدو با خجالت تموم گفتم مامان گرسنم بود ناهارمو خوردم مامان با این همه خستگی که تو چشاش داد می زد بغلم کردبه خودش چسبوندمو با نفس گرمی که داشت گفت دخترم من باید معذرت خواهی کنم نه تو دختر نازنینم کار زیاد بود دیر شد شرمنده دخترم حالا چی خوردی نتونستم ناهار درست کنم مامان جون نیمرو و چقدم مزه داد می خوای براتون درست کنم ببینی دخترت چه دست پختی داره مامان که کلی ذوق کرده بود و برای این که بهم اعتماد بنفس بده گفت معلومه دختر کلم برو ببینم چه کار می کنی این حرفو که زد چنان از جام پریدمو هجوم به سمت آی آشپزخونۀ کوچک و نیمرورو درست کردم منم گفتم نگرانی حالا که مامان داشت برای اولین بار دستپختمو می خورد که تازه یه غذای ساده که می گن غذای مجرداست مامان با ذوق نیمرو رو می خوردو و در حالیکه بغض روی صداش تأثیر گذاشته می گفت  خیالم راحت شد تو ماشالاه بزرگ شدی خودت می تونی گلیمتو از آب بگیری دیگه جای نگرانی نیست ممنون ازت که نمیذاری من حرصو جوش بخورم  حالا دخترم به داد مادش می رسه و اشک مثل دونه های بارون صورت مثل ماهشو می شست جلوی اشکامو گرفتمو نزدیکش نشستم مامان نازنینم تورو خدا گریه نکن من بزرگ شدهم همونطوری که گفتی پس به جای گریه لبخند بزن و با این کارت تشویقم کن که در جا نزنم مامان به حرفم اهمیت دادو و اون اشکارو پاک کرد و تبسم رو بست به لباش حالا که اون خندید پس چرا من جوابشو ندم  وکلی با هم خندیدیم  مدتها بود که لبخند از توی این خونه پر کشیده بود وگم شده بود ولی نه انگار داره تبسم یه جا پایی اینجا پیدا می کنه اون نرفته ما اونقدر گرفتار بودیم که وقت خوش بودن ودر کنار هم شادبودنو نداشتیم وکمتر پیش هم بودیم وهمدیگرو درستو حسابی نمی دیدیم به خاطر کار زیاد مامان که اونم وقت سر خاروندن هم نداشت چه برسه که به من توجه کنه  البته من از این بابت هرگز گله نمی کردم  یا دلگیر نبودم می دونم مامان به خاطر فعالیتهایی که داره کمتر بهم می رسه ومن درکش می کنم وگرنه منظوری نداره ومیدونم خودشم ناراحته ولی چاره ای نداره پس چرا چیزی بگم باید برای بودن در این دنیا جنگید تا از پا در نیای . مامان یه کم زود رفت  گفت خانوم اینا مهمون دارند ومن کارم زیاده  چقدر برای واسۀ در کناره هم بودن دلتنگم ورفتن مامان برای پذیرایی مهمونهای اونا آزارم می داد وبا نگام رفتنشو بدرقه کردم ودوباره باید تو تنهایهام باقی بموندم  و برای رهایی ازدستش دستو پنجه نرم کنم که می دونم نمی تونه شکستم بده چون همیشه یه راهی هست تا از تنهایی در بیام

قسمت دهم

البته من حسادت نمی کنم ولی بالاخره بیکاری این چیزارو داره اگه پدر منم ناتوان نبود حتماًاونم این کارو می کرد تا زجر نکشم اما حیف که اونو باید تو خوابو رویا دید رفاه آسایش رو می گم بازم خدایا ناشکری نمی کنم فقط دردو دلیست که با تودارم خدایا چون  دلم گرفته است اینارو به زبان می آرم خدایا منو ببخش که این چنین می گم  خدارو شکر ساعت به شش نزدیک شد وگرنه من یه دقیقه هم نمی تونستم اونجا بمونم دیدنشون برام خیلی حرصمو در می آره فقط به دلیل اینکه مارو نمی بینن ویه تبریک خشکو خالی هم از دهنشون خارج نکردنداز دستشون دلخورم توکوچه رفتن واون مسیرای طولانی رو طی کردن شرف داشت به دیدن اون چهره های از خودراضی که فقط خودشونو قبول داشتن انگار که از دماغ فیل افتادن که اینقدر از خود راضیند چه جوری دلشون می آد که با آدمای زیردستشون اینجوری رفتار کنند که این همه مالو ثروت داشتن به چه درد می خوره که دل کسی رو بشکونند من جایی شنیدم که دل شکستن هنر نمی باشدکه دل به دست اوردن هنر میباشد مگه اینا اینو نشنیده اند حتمأ شنیدن ولی دل شنوا نداشتن اونقدر ازرفتارشون با مامان ناراحت بودم که تمام راه اخم کرده بودم وتو خودم بودم که مامان از اونجایی که زن فهمیده وباهوشیه متوجۀ ناراحتیم شد با این که احساس می کردم شاید اون متوجه نشه ولی انگار که من اشتباه کردم  بهم گفت مونا جان اگه آ دمی بهت بدی کرد سعی کن ببخشیش یا براش دعا کنی چون اثر اون دعا بر می گرده به خودت هیچ وقت برای این آدما بدی نخواه چون دامنتو می گیره بهترین راه همون دعا کردن واز خدا هدایت کردن اونا رو حتی اگه بهت بدی کردند بخواه اونوقت ببین چقدر دنیا برات شیرین تره قلبت زلالو صاف می شه وهمیشه یه آرامش خاصی داری ونمی خوای اون ازت دور بشه پس بذار آرامش بیاد تو قلبت دختر عزیزو گلم  راست گفت مامان واقعأ بخشش آیینۀ دلو صاف می کنه وتو بهتر می تونی آدمارو تو قلبت جای بدی واز بودن در کنار اونا لذت ببری می گن نصیحت مادرانه از عسلم شیرینتره وبه دل بیشتر می شینه پس این روششه که تو زندگی پیش گرفته وبا کوچکترین حرفی از کوره در نمی ره یا از پادر نمی آد بابا دم مادرم گرم که چنین زن بزرگواریه. به خونه رسیدیم بعد از خستگی توراه استراحتی کردم تا صبح بیادو منو مامانم دوباره برای رفتن به خونشون آماده شیم تا اینکه یه روز اون اتفاقه که نباید می افتاد افتاد منو مامانم عزادار شدیم وپرچم سیاه آسمون خونمونو تیره و کدر کرد ومن درماتم ازدست دادن پدر بودم پدری که مرد بود درسته ناتوان شده بود هرچی بود سایش تو خونه لازم بود فریاد مامانم بلند بود حق داشت شوهرش بود اگه دوسش نداشت اگه به زندگی در کنارش علاقه نداشت چرا این همه زحمت می کشید اون مردش بود وپایه های زندگیش بود حالا دیگه نیستش تا در کنار ما نفس بکشه این مصیبت برای ما  خیلی گرون تموم شد هر چی باشه دست تقدیره نمی شه کاریش کرد ما باید با این مصیبت یه جوری کنار بیام این حرفارو می زدم برای دلخوشی خودم وآرامش دل مادرم ولی ودرواقع خیلی مشکل بعد از چهل روز غمو ماتم مامان چادر به سر بطرف خونۀ آقای شمس در حرکت شد تا تسویۀ حساب کنه ومنم همراش رفتم  که  قبول نکردند که ما از پیششون بریم چون خانومش به هیچ کس اطمینان نداره که توی خونش رفتو آمدی داشته باشه در ضمن شما آشپز خوبی هم هستید می تونی بیاین اینجا ته حیاط اتاق نگهبانیه چون کسی اونجا زندگی نمی کنه شما اونجا باشید وتوی خونۀ مابرای همیشه بمونید آقای سیامک خان مرد بسیار خوبی بود وکلأ با زنو بچش زمین تا آسمون فرق داشت درسته می گن هر چی خورده شیشش از دست این خانوماست وگرنه آقایون دنیاشون با ما خانوما فرق می کنه البته این گونه رفتارها شامل همۀ خانوما نمیشه و مامان از پیشنهادش تعجب کرد ولی چون چاره ای نداشت ویه زن تنها وبی کس با یه دختر صلاح نیست که از این خونه به اون خونه برای اجاره نشینی بریم بهترین راه همینه که بپذیره وبه خونۀ اونا بریم برام دیدن اون دختر فیس وافاده ای سخت بود حالا چه جوری هرروز ریختشو تحمل کنم ولی تحمل اون بهتره تا از این خونه به اون خونه شیم خلاصه ما اساسامونو به اون اتاقی که گفتند جابجا کردیم البته وسیلۀ خاصی که نداشتیم همون خورده وسایل جزیی رو همراهمون بردیم خونه هم خیلی بزرگ نبود در حدی که ما واگه کمی مهمون داشته باشیم در حد سه چهار نفر ی که جا داشته باشه کافی بود ویه آشپز خونۀ کوچیک که فقط دونفر به زور از کنارهم ردبشن جا داشت برای ما همین حدم بس بود چون چیزی نداشتیم  وبدین ترتیب ما اونجا تو منزل جدیدمون وارد شدیم ومامان دیگه باید شبانه روز در خدمت اونا بود برای کارای آشپزی اما کارای داخل خونه رو دو خانوم ویه آقا در هفته دو بار که می اومدند اونجا انجام می دادند مگه در یه مواقع خاصی که اگه پوران خانوم می خواستند مامانم باید انجام می داد امروز اساس کشی ما تموم شد وکار چیدن به پایان رسید ودیگه ما نباید این راههای به این طولانی ای و هر روز بریم وبیام واز این جهت کارمون راحت تر شد و من باید هرروز با خود رفتار گذشت وفداکاری رو تمرین می کردم تا درمقابل توهین اونا از کوره در نرم از خدا هم می خوام که بهم کمک کنه تا دختر پرتوانی باشم امید وارم که بتونم. مامان تا چیدن خونۀ جدیدمونو تموم کردسریع به طرف اشپزخونشون رفت تا انجام وظیفه کنه وخوش خدمتی کرده باشه تا بهانه ای دستشون نده مامان به طور جدی از امروز کارش شروع شد ومنم کارای خونۀ خودمونو انجام می دادم البته تا اونجایی که از دستان کوچیکم بربیاد انجامش میدم  من از امروزکه پنجم شهریوره شش سالم تموم میشه وبه کلاس اول در روز اول مهر میرم ومامان داره همرام می آد که    دردبستان نزدیک خونه ثبت نامم کنه خودمم برای این همراش رفتم تا با محیط مدرسه آشنا شم و ترس به دلم راه ندم مدرسه نسبتأ قدیمی بود ولی حیاط بزرگو دلبازی داشت.....

قسمت نهم

کمتر کسی پیدا می شه که بهارو دوست نداشته باشه مگر کسانیکه در این موقع  سال دچار حساسیت بشن به هر حال اونا حق دارند که زیاد خوششون نیاد با اینکه زیباییهای بهارو می بینند نمی تونند لذت ببرند واقعأ چقدر سخته اگه کسی دچار اینحالت بشه امیدوارم خدا شفاشون بده یا قدرت تحمل بهشون بده.

به خونۀ آقای شمس هرچه نزدیکتر میشم بازم حالم دگرگون می شه دست خودم نیست هر کاری می کنم که درست شم نمی تونم سعیم می کنم بازم نتیجه نمی ده و من همچنان تو سرزمین نا آرومی پا می ذارم  حتی با اومدن سال جدید گمان می کردم بتونم خودم درست کنم و دست از این دگرگونی بردارم دیگه اون حالت بهم دست نده ولی انگار اون استرسه که منو ول نمی کنه  و تنهام نمی ذاره  همش همراهمه وحتی موقع نزدیک شدن به خونشون حودشو نشون می ده و دروناْ داغونم خدایا راه  خلاصی شدنش و نمی دونم یه راهی سرراهم بذار تا دست بردارم و بهتر شم در هر صورت درونم پر از آشوبه مامان که نمی دونه پس ظاهرم رو یه جوری نشون می دم که اون چیزی که در وجودمه خودشو نشون نده که به هیچ وجه متوجه نشه بالاخره با تمامی این فکرایی که تو سرم می چرخید به خونشون رسیدیم الآن پشت درشونیم مامان زنگ درو زمی زنه طبق روز های گذشته دررو باز کردند  وارد حیاط خونشون شدیم واقعأ دیدنی بود دهنم از این همه زیبایی که یه جا جمع شده بود باز مونده هرچی از سبزی این فضا بگم کمه گلای رنگارنگ درختان سرسبز از هر مدلش بگی اینجا پیدا می شه خوش به حالشون که با داشتن این حیاط پیر نمیشن درختا سربه فلک، چمنها سبزو قشنگ که می خواستم مدتها اونجا بشینم وکاری نداشته باشم تا از این طبیعت خدادادی حظ ببرم وگذر زمانو حس نکنم گنجیشکها با جیک جیکاشون نشونی از یه  بهاری دل انگیز رو به نمایش می ذارن تا توی خوشحالیه اونا  که با این آواز سر دادن، ما هم سهمی داشته باشیم گوشامونو بسپریم به این صداها که دلامونو شاد می کنند  به در سالن نزدیک شدیم قدمام پیش نمی رفت و انگار یکی از پشت سر گرفتم و مانع رفتنم می شه اما چاره ای نیست نمی ذارم افکار منفی مانع رفتنم بشه طبق معمول در سالن باز بود و کسی دیده نمی شه مامان بلافاصله به سمت آشپزخونه رفت تا کاراشو شروع کنه خدا کنه یه روز یه فرجی صورت بگیره تا مامانم این همه کار نکنه ولی انگار خدا نمی خواد لابد داره امتحانمون می کنه پس این قدر ننالم  اولین برنامۀ کاری مامانم آماده کردن ناشتاییست و بعد درست کردن ناهارشونه اول صبحانۀ مخصوص نیوشا رو روی میز می چینه آخه کم کم پیداش می شهمی تونم قیافشو ببینم خدا کنه لااقل با نو شدن سال اونا هم بهتر شده باشند و رفتاراشون با ما خوب، یاد نیوشا ومامانش که می افتم یه کم از درون می لرزم البته یه طوری برخورد می کنم که مامان نفهمه در اون سن کمم خیلی چیزارو درک می کنم و فکرم بسته نیست می دونم باید چه کار کنم تا مامان به چیزهایی که در درونم می گذره پی نره دیدن نیوشا   غیر قابل تحمل بود چون از خود راضیه و توجهی به ماها نداره هیچ چیز براش مهم نیست وفقط به خودش اهمیت می ده وآدمای کنارشو نمی بینه حتی مامانش پوران خانومم همین طوره فقط به فکر آرایش وپز دادنه اینقدر به خودش می رسید که پوستش مثل دخترای چهارده ساله به نظر می اومد معلومه اگه منم اون پولارو داشتم شاید همین کارارو می کردم و این همه به خودم اهمیت می دادم  نیوشا هم که همش با نازو ادا دور خونه راه می ره وبه منو امثال من فخر میفروخت چون این چیزارو ندیده که درکی نسبت به نداشتن داشته باشه همیشه تا می خواست حی و حاضر جلوش میذاشتند  واون چه می دونه انسانا یی که ندارند وسر گرسنه به زمین می ذارن چه حالتی دارن البته زندگی من هرگز اینجوری نیست چون مامانم نمی ذاشت  تا دچار این مشکل شم برای همین خیلی تلاش می کنه واز هیچ خواسته ام دریغ نمی کنه و برای همینه این همه از خودش مایه می ذاره بخاطر همین کاراشه که سعی می کنم تا  خواسته ای نداشته باشم و اذیتش نکنم نیوشا هیچ وقت این کلمۀ نداشتن براش تعریف نشده بود چون تو ناز و نعمت غرق بوده ولی من حال اون انساناروکه هر روز تو زندگی با این کلمه دستو پنجه نرم می کنند خوب درک می کنم واگه کاری از دستم بر بیاد براشون انجام می دم االبته وقتی بزرگشم و به هدفایی که دارم برسم و دستم به دهنم برسه اونوقت حتمأ دست اینگونه آدمارو می گیرم وکمکشون می کنم چون این روزارو دیدم ومی دونم چقدر سخته به امید روزی که جامعۀ ما دیگه اینگونه افراد توش نباشن وهمه دستشون به دهنشون برسه توی این افکار بودم وداشتم با خودم کلنجار می رفتم که  به حیاط رسیدم اونقدر تو افکارم بودم که وقتی خودم رو وسط حیاطشون دیدم تعجب کردم ولی با این حال با عروسکی که تودستم بود وبسته به جونم بود بازی کردم تا یه جوری وقتم پر بشه و زمان سریع تر رد بشه روی پله نشستم صدای بازی نیوشا با دختر خالش پارمیدا که اونطرف حیاط شادی می کردند رو می شنیدم  پارمیدا دختر خالۀ نیوشا اغلب اوقات به خونشون می اومد با هم دیگه بازی می کردن هر دوشون تنهان و به خاطر هینه همش در کنار همند مامان پارمیدا شرکت داره برای همینه دخترش اغلب اوقات اینجاست یه دلیل دیگۀ بودنش در اینجا همینه  اینجوری که لابلای حرفای دوتاییشون شنیدم پدر پارمیدا خیلی به سفرای خارجی می ره و همش برای اون دوتا جنسای درست و حسابی میاره خوش به حالشون لابد چقد موقع گرفتن این سوغاتیها کیف می کنند  اون دوتا خوب با هم می ساختند و هیچ وقت بینشون دعوا نمی شه  خیلی هم خوش وخرمند مخصوصاً الآن که نشون می دن خیلی شادن چون  توی این حیاط به اون بزرگی که چشم چشمو نمی دید ببین چقدر بلند بلند می خندیدند وکیف می کردند صداشون تا اینجا می اومد ومنم صداشون می شنیدم و سرم به عروسکمم گرم بود و حواسمم پیش اونا توی فضای این حیاط زمین مخصوص تنیس و بازیهای دیگه می دیدم حتی تاب و الاکلنگم دیده می شه  و تازه اون گوشۀ حیاط استخر سرپوشیده هم می دیدم  نیوشا تابستون که هواخیلی گرم می شه توسط مربی ای که در اختیار داره شنا می کنه واون مربی یادش می ده  تا مشکلی براش پیش نیاد . منم یکه و تنها بازی می کردم وعرسکم کهنه وداشت پاره پوره می شد و همچنان اون تودستم بود ورهاش نمی کردم چون خیلی دوسش داشتم وبرام عزیز بود وخاطرشو می خواستم وحاضر نیستم که اونو یه لحظه از خودم دور کنم و درحالی که تو فکر وسیلۀ بازیم بودم ولی یه چیزی دیگه هم ذهنم رو درگیرکرد  با این که بعد ازعید اومدیم واونارو دو هفته ندیده بودیم حتی به خودشون زحمت ندادن که یه سال نو هم به ما تبریک بگن شاید می ترسیدن از دکو پزشون چیزیکم بشه یا خدای نکرده کوچیک شن که چیزی نگفتن چه برسه که عیدی هم بدن نباید توی این حرفا برم وگرنه بودن در اینجا برام سخت می شه با این که مامان سال نو رو تبریک گفت حتی سرشونو بلند نکردن یا حتی حرکتی به نشانۀ فهمیدن کلامش ازخودشون نشون ندادند به خاطر این کاراشون بود که موقع دیدنشون بدنم می لرزید ولی بازم به خاطر مادرم حرکتی به نشان اینکه ناراحتم نشون ندادم واقعأ تحمل می خواست  ومن باید در خود هر روز درس صبرو بردباری رو تمرین کنم تا ملکۀ ذهنم شه که زود رنج نباشم واینقدر نسبت به رفتاراشون حساس نباشم تا خلأ تو زندگیمو نبینم و حالا بیشتر به عروسکم چسبیدم که از اون فکرای ناجور دورشم  آقای شمس هر روز صبح زود به شرکتشون سری می زنه وحسابی پول در می اره اینه که اونا به راحتی خرج می کنند وهر چی که آرزوشو دارن تهیه می کنند بدون این که فکر کنند فقط تو خوش گذرانی غرقند  وککشون هم نمی گزه یه وقت چقدر به کار بردن بعضی مثلا در مورد بعضی کاراشون بهم مزه می ده و می فهمم که کاربرد چنین ضربالمثلایی در کجاست حالا می فهمم که باید کجا استفاده کرد به این فکرم خندم گرفت و اون اخم رفت و جاش خنده که ازم دور شده بود نشست .