
سلام دوستان عزیز :
![]()
![]()
قسمت سی
هموار شده و خورشید نورشو بیشتر کرده و درختان شادابتر شده اند و انگار من هم حسابی تغییر کرده ام که به
دنیا اینجوری نیگاه می کنم شقایق همچنان کنارم ایستاده و شاد بودنونو با هم تقسیم می کنیم هر دو در یه
دانشگاه پذیرفته شدیم و بینمون فاصله نیفتاده فقط همچنان نگران مادرم هستم با شنیدن چنین خبری نکنه
دگرگون احوال بشه و من چه کار کنم طاقت نمی آورم شقایق این دفعه به دادم رسیدو گفت مونا بسه بریم تو ما
هنوز تو کوچه ایم به خودم اومدم دیدم وای راست می گه من چقدر حواس پرتم پس سریع از محیط کوچه دور
شدیم و برگشتیم داخل حالا هر دو نشسته ایم و منتظر اومدن مامان چه جوری بهش بگم خیلی منتظر بود و من
خیلی بهش امیدواری نمی دادم که اگر خدای نکرده قبول نشدم براش ضد حال نشه و ناراحت بشه پس حالا
موندم که چه جوری بگم شقایقم کنارمه و اون هم حال منو درک می کنه یه آن یاد خودش افتادم راستی شقایق
خانوادت چی پدر و مادرت می دونند سرشو تکون داد بله چون اونا هم همراهیم می کردند تا من بتونم ببینم
خوش به حالت حالا من چه کار کنم منظورم مامانمه نکنه یه وقت حالش بد بشه می شناسمش چون همش
دلنگران بود و خیلی پرس و جو می کرد شقایق گفت خالا غصه نخور دوتایی یه جوری می گیم که از حال نره با
این حرفش دلم محکم شد که خداروشکر باز شقایق هست و تنها نیستم تمام این انتظارها به پایان رسید و
صدای پای مامان شنیده می شه نفس تو سینم حبس شد قلبم از یه ثانیه شمارم تندتر می زنه خودم دارم پس
می افتم چه برسه مامان وقتی درو باز کرد خداییش کم بود که از حال برم فقط دیدن روی ماهش انرژیه تحلیل
رفتمو برگردوند سرجاشو محکم نشسته بودم مامان گویی به دلش افتاده بود چون چشماش گرد شده این موقع
صبح شقایق رو در اینجا می بینه هرچند سعی می کنه نگاه متعجبشو قایم کنه ولی هم من وهم شقایق متوجه
ی نگاه متعجبانه اش شدیم پاشدم و رفتم پیش مامانم دستاش یخ کرده حالا نمی دونم به خاطر کار زیاده یا
افت فشار هنوز که نشنیده اینجوری ترسیده وای که بشنوه لابد پیش بینیم از آب در اومد و ... شقایقم بلند شد و
منو همراهی کرد اون یکی دست مامانمو گرفت و دعوت به نشستنش کرد مامان همچنان نیگامون می کرد و
حرفی نمی زد لحن صدامو شادتر کردم و سعی کردم تا با زبان راحت تر بهش بگم مامان نگران نباش شقایق برای
خبر خوش این موقع اینجاست مامان که تا الان بی حرف شده بود آب دهنشو قورت دادو با لحنی یواش گفت
مامان بگو دارم می میرم این خبر خوش چیه خودمو لوس کردمو مامان خواهش سعی کن آرامش خودتو حفظ کنی
این خبر خیلی خوبه همونی که مدتها منتظرش بودی و تک تک ثانیه هارو می شمردی یادته! مامان که تا چند
ثانیه پیش از حالت نرمال خارج شده بود رنگش برگشت سرجاشو گفت مامان من به خدا نگرانم بگو چیه یه آن
صداش بلند شد تازه یادش اومد چون من به نکته ی خوبی اشاره کرده بودم فوری گرفتو گفت نکنه مامان برای ...
نذاشتم حرفشو تا ته بره آره مامان نتیجه ی کنکورو اعلام کردن مامان دستی رو قفسه ی سینش گذاشتو نفس
بلندی کشیدو گفت حالا بگو دخترم چی شده شقایق این دفعه از موقعیت استفاده کردو گفت مونا پزشکی قبول
شده مامان یه آن شوکه شد ولی از حال نرفت من که سرجام خشکیده بودم و شقایق پرید برای مامان آب قند
درست کردو مامان رنگش عالی شد و از خوشحالی اشک شوق روی صورت مثل ماهش جاری شد و هر سه
همراهیش کردیم و اشکهای شوق روی گونه هامون می لغزید و تازه وقتی در مورد رتبمم شنید بیشتر شادی از
خودش نشون داد خلاصه یه روز خیلی خوبی داشتیم بار سنگینیه این زندگیه سخت امروز روی زمین گذاشته
شده و مامان احساس سبکبال بودن داشت و هر بار چشش به من و شقایق برخورد می کرد هر دومونو از
خوشحالی تنگ بغلش می چسبوندو می گفت شما دوتا سرفرازم کردید و نمی دونم با چه زبانی ازتون تشکر کنم
که رو سفیدم کردید امیدوارم همیشه و همه جاهمچنان موفق و پیروزو سربلند باشید این دعای من برای همیشه
بدرقۀ ادامۀ راه پیشرفتتون باشه و هر دومونو غرق بوسه کردو برامون یه ناهار مفصل اونچه که از توان مادیمون بر
می اومد درست کرد من هم چون می دونستم مامان شاید نتونه از پس کارای بالا بر بیاد کمکش کردم که
خرابکاری نکنه آخه شنیدن این خبر باعثه افت کاریش می شه و غذای اونارو خوب در دست تهیه نبینه نمی خوام
با بددهنی اونا مواجه بشه پس با شقایق به کمکش شتافتیم تا هر چه زودتر کاراش روبه راه بشه بلاخره تا
نزدیکای ظهر تونستیم تمام کارا رو راست و ریست کنیم و هنوزم اونا چیزی نمی دونند که اگه بفهمند نمی دونم
چه کارقراره با ما داشته باشند شایدم براشون مهم نباشه خلاصه تا اونروز صبر می کنم تا ببینم سرنوشت چی
برام خواسته حالا هم مدرسه برامون کلی جشن و تدارک دیده و خانوم بهمنی مدیرۀ مدرسمون از ذوق کلی
بغلمون گرفت هم باعث سر افرازی مدرسش شدیم و هم اسم مدرسش تو منطقه به عنوان یه دبیرستان خوب
یاد بشه و حالا تعداد متقاضی در این دبیرستان زیاد شده منو شقایقم از خوشحالی فقط می خندیم و تبسم به
لبیم از جشنی که دبیرستان برای این موفقیت برامون گرفته بود بلاخره به اتمام رسید و برگشتیم خونه پدر و مادر
شقایق در این جشن حضور نداشتند می دونم اون به خاطر من نذاشته تا اونا هم باشند عجب دختر کار درستیه
موندم چه کار کنم تا جبران این همه محبتاشو بکنم تا یه مسیری هم مسیر بودیم از اون جا به بعد راهمون
از هم جدا شد یک لحظه دم در خونه قلبم از حرکت ایستاد چون آقا پیمانو دم در ایستاده دیدم تا نگاش به من
افتاد بی درنگ به سمتم اومد و سلامی بلندو بالا که نشون می ده خیلی خوشحاله و من هم البته ناگفته نماند
خیلی خیلی خوشحالم بیش از حد حالا اون هم لبخند به لب می بینم اون هم شنیده و اومده تا بهم تبریک بگه
خانوم گل کاشتی این موفقیت رو بهتون تبریک می گم و کلی حرفای امیدوار کننده بهم زد که این پسر با تمام
افراد توی اون خونه فرق داره همیشه به من لطف و محبت داشته و من هم اولش خجالت می کشیدم چی بهش
بگم فقط به همین جمله بسنده کردم ممنون شما لطف داری و همینو گفتم سرم رو زیر انداختم اونم فهمید که من
خجالت می کشم خیلی واینستاد ولی یه کادویی دستم دادو رفت یعنی با دیدن این هدیه بیش از حد خجالت
کشیدم طوری که عرق روی پیشونیم نشت و تمامی بدنم گر گفت حتی نتونستم بپرسم برای چی یا حتی
تشکری کنم فوری سوار ماشینش شد و رفت دستگیرۀ در و نمی دیدم که باز کنم و برم داخل هنوز تو شوک
اساسی به سر می بردم....
بیست و نهم
بینمش به زور جلوی اشکامو نگه داشتم نمی خوام شاهد از دست دادن روحیش باشم پس به
زور بغضمو پنهان کردم و صدامو صاف ، اما چنان خوش روحیه بودش که با دیدن این بگو بخندش
از شوکه بودن در اومدم و شدم مثل خودش دستای همیشه گرمشو به سمتم دراز کرد و
هنوزم دستامو ول نکرده و نمی زاره از کنارش جنب بخورم و این چنین خوشحالیشو نشونم می
ده از اولین روز مدرسه پرسید و همه رو براش با آب و تاب گفتم و با جون و دل گوش می داد
پدرو ومادرشم هر دو به ما زل زده و از این که دخترشون از دیدن من این چنین تغییر حالت داده و
از دلتنگی در اومده اونا هم با سکوت به حرفای ردوبدل شده میون ما دوتا گوش می دادند کم
کم این اتاق شلوغ شد و تقریباً کل فامیلاش اینجا جمع شدن تا به حال تو جمع فامیلی قرار
نگرفتم جزء مواردی که نیوشا اینا مهمون داشته باشند که اونجا مجبورم چنان کار کنم که لذتی
از دیدن این همه فامیل نداشته باشم ولی حالا قضیه فرق می کرد و گویی کنار اقوامی قرار
گرفتم که با من خیلی خیلی خوبن و بهم احترام می زارن و منم شدم مثل بقیه آدما که انگار
خانواده ای دارم و تو دنیا تک نیستم اونروز یه روز به یادماندنی برای من بود درسته
بهترین دوستم در بیمارستان بستری بود ولی با دیدن یه جمع دوست داشتنی که توش احساس
کمبود داشتن بهم دست نمی داد و مثل بقیه بودن می بودم یه حس جالبی برای من داشت که
بدونم هنوز آدمایی هستند که می تونند محبت لبحند و حتی عشقو تو قلبمون بکارن و از آدما
نباید فاصله گرفت چون همه که مثل هم نیستند و همین باعث شد تا بدونم که تو جامعه آدمای
خوبم پیدا می شن تمام راه بعد از دور شدن از شقایقم بدین افکار پناه برده بودم و با یه تبسم
برگشتم خونه دقیقاً با نگاههای متعجبانۀ مادرم روبرو شدم نه اون به روم آورد و نه من چیزی از
این لبخند براش گفتم و بعد از چند روزی استراحت کردن بالاخره پاش به مدرسه رسید ومنم
توی درسایی که تو کلاس نبود کمکش کردم تا عقب افتادگیهاشو جبران کنه و خوبم پیش می
رفت ما همچنان تو درسا رقیب وتو بیرون رفیق آخه خصلت ما اینجوریه! همۀ دبیرا انگار بقیه رو
ول کرده بودن و ما دو تا کانون توجهشون بودیم و حتی این دبیرا هم دارن سعی می کنند به ما
دوتا برای رسیدن به هدفامون کمکمون کنند کاری کردیم که این رقابت حتی به بقیۀ دوستانم
کشیده بشه و تقریباً یه جو درسی در مدرسه به پا شده و رقابتا تنگاتنگ شده مدیرۀ دبیرستانم
حتی در این راه خیلی بهمون یاری می رسوند تمامی هدفش اینه که ما توی کنکور نتیجه بگیریم
واسم مدرسشون خوب در بره و برای اسم و رسم مدرسه هم که شده یاریمون می کردن البته
ناگفته نماند که ما از خودمون خیلی مایه گذاشتیم تا نتیجۀ خوبی بگیریم با هر بار گرفتن کارنامه
هامون و درخشان بودن نمراتمون همچنان لبخندو روی لبان خانوادهامون وحتی مدیر ومعلمامون
نقش می بست و این نشون می ده که ازمون راضین. اونروز که باید می اومد واومد همون روزی
که من همش به خاطرش از خواب وخوراک افتاده بودم تا نتیجشو ببینم استرس همۀوجودم
روگرفته بود پاهام داشت از حرکت می ایستاد و گرپ گرپ قلبم تمام توانایهامو داره ازم می گیرد
که خودم رو روی صندلی کنکور یافتم دل به آیات قرآن که داشت از بلندگو پخش می شد سپردم
مامانم که داشت از زیر آیینه و قرآن ردم می کرد بهم یاداوری کرد که دلبندم وجود خدارو
فراموش نکن تا اونم بهم کمک کنه آخه میگن وقتی دلت شور می زنه یادش کنی کمکت می کنه
الا بذکرالله تطمین القلوب همانا دلها به یاد خدا آروم می گردد که با خوندن این آیه آرامش رفته
بهم باز گشت ودل ناارومم اروم شد و قلبم از تلاطم در اومد امیدوارم شقایقم به آرامش برسه و
خرابکاری نکنه همون موقع برای شقایقم دعا کردم تا خدا هم به اون کمک کنه و از اون همه
دلشورگی دست برداره و بتونه موفق بشه با دست بر دعا برداشتن براش روی صندلی نشستم
برگه های سئوالات روبرومه و یه آن تمام اون افکار منفیو دور ریختم و با اعتماد بنفس بالا به
سئولات پاسخ می دادم .بلاخره زمان به پایان رسیدو پام به خونه باز شد مامانمو منقلب یافتم نگو
اونم همش دلنگرانم بوده ودل تو دلش نبوده و دستش به کارای بالا که هرروزه رو دوشش
سنگینی می کرده نمی رسه تا منو ببینه که چه طور امتحانی دادم منم بهش گفتم مامان بد نبود
گفت دخترم شقایق چی گفتم با هم که صحبت می کردیم اونم بد نداده مامان از رنگ روم فهمید
که روز بسیار سختی رو گذروندم برای همین با یه شربت خنک ازم استقبال کرد یادم رفته بود
امروزم که نیوشا هم کنکور داشته مامان متوجه شد و فوراً به نگاه منتظرم پاسخ داد آره دخترم
نیوشا هم اومده ولی زیاد سرحال نبود حالا نفهمیدم ناراحتیش از بد دادنه یا یه چیزه دیگه ایه! با
این که زیاد ازش خوشم نمی اومد براش دعا کردم که خدا کنه اونم خوب داده باشه وقبول بشه
چون سرنوشتمونو رقم میزنه اخه مامانم می گه برای اونایی که بهتون بدی می کنند دعا کن
چون اثرش بر می گرده به خودت البته نمی دونم برای خودم دعا کردم یا برای اون که خودم هم
نفهمیدم بیشتر از این خودم رو درگیر نکردم که منظورم چی بوده همین که شربتو خوردم
خستگیم در رفت منتظر نتیجۀ کنکور بودم تا ببینم که چیکار کردم درسته زمان استراحته و دیگه
استرس زمان امتحان و خوندن کتابا تموم شده و آزاد و رها برای خودم ول می گردم و گاه
موهامو جلوی باد می گیرمو تا یه تابی به موهام بخوره اما هنوزم یاد جواب کنکور که می افتم
اون خوشیهارو رو به پایان می بینم و دلشورگی رو جاش! درسته احساسم خوبه می گه بهم
نترس دلنگران نباش ولی مگه می شه دست خودم نیست خدایا چی می بینم شقایق پشت دره
اومده پیش من اونم مثل من دلشوره اومده سراغش وچون دیگه تنهایی هزارتا فکرو خیال می
افته به جون آدمی حالا اومده پیشم تا از حرصو جوشاش کم بشه منم از اون بدتر بودم ولی
برای اینکه کمی از اون نگرانیامون کم شه شروع به حرف زدن و یاد بچه ها و کلاسا کردیم
اونقدر صحبتامون گل گرفته زمان از دستم در رفت و گرسنگی خودشو نشون دادبهمون می گه
بسه چقدر حرف وقته ناهاره ای دل غافل که فراموش کردم غذا درست کنم و هر دو زدیم به
خنده شقایق متوجه شد که خجالت کشیدم فوری گفت املت می خوریم البته خودم درست می
کنم پرید پیازی علم کردو گوجه ها توش و دوتا تخم مرغ تنگشو زدیم به بدن و خیلی هم بهمون
مزه داد داشتم از دستپختش می گفتم وبه باد شوخی گرفته بودمش که در باز شد و مامان
اومد تو گفت به به میبینم که خیلی خوشین خدارو شکر سلام دخترم خوب کردی اومدی دختر
منم تنهاست تنها امیدش توهستی دستت درد نکنه که به یادشیو میای پیشش به خدااینقدر
خوشحال می شم وقتی میبینمت وخداروشکر می کنم چون دختر گلی مثل تو رو سر راهه
دخترم قرار داده این دوستیتونو تا پایان عمر با هم داشته باشید که هیچی دوستیه دورۀ بچگی
نمیشه ساده بی آلایش وبه دور از هر گونه فیس وافاده که شکر خدا تو دختر گلم نداری منم
خوشحال می شم که تورو اینجا می بینم وقتی اینجا نیستی انگار یه گمشده ای دارم من که هم
سن سالت نیستم اینو می گم چه برسه دخترم که همیشه وهمه جا باهات بوده واگه تورو یه
لحظه نبینه چه حالی داره اونقدرحرفای مادرم دلنشین بود که برق شادی تو چشمای شقایق
می دیدم که چه طوری و چگونه از روی علاقه ومهر به حرفای مامانم دل بسته حتی تنفسشم
نمیشنوم که مبادابا هر نفسش کلمه ای از حرفای مادرم رو نشنوه اونم خوب به حرفای مامانم
گوش میده وجای خوشحالیم داره که اونقدر ما رو دوست داره خدایا بازم هزاران مرتبه شکرت را
به جا می اورم که اینقدر منو مورد لطف ومرحمتت قرار می دی امیدوارم بنده ای خوب
وشایسته ای باشم و همیشه و همه جاشکرت رو به جای بیارم بعد از حرفایی که توش بوی
نصیحت می دادتا میون ما دوتا همیشه این دوستی پابرجا بمونه و هیچ وقت کدورت و کینه به ما
نزدیک نشه می دونم این آرزوی قلبیه مادرمه نه اون هر دوی ما هم همینو از خدا می خواهیم تا
این دوستی مداوم باشه بین راه خراب نشه حالادیگه باید برای درست کردن شام میرفت تا غر
نشنوه منم با شقایق توی اتاق نشستیم و به ادامۀ حرفامون پرداختیم بعدش رفتیم بیرون تا
هوایی تازه کنیم توی کوچه هم سکوت برقرار بود انگار که محیط بیرون هم با سکوت تنهایی
دست به یکی کرده تا ما هم از این محیط فراری باشیم و برگردیم خونه هامون ولی ما دو تا به
راهمون ادامه می دادیم دیوار سکوت چنان محکمه که حتی صدای گامهامون تو کوچه
میپیچیدچون خالی از آدما و حتی این ماشینا می بود پارک محله که همش از برو بچه ها پر بود
خالی از کودکان پر شرو شوره نمی دونم شاید اینقدر ما تو مشغلۀ جواب کنکور غرق بودیم که
نمی دونیم شاید تعطیلیه و مردم رفتند به جایی آخه وقتی تقی به توقی می خوره و اسم
تعطیلی می آد همه می زنند بیرون شایدم امروز از اون روزاست که از شقایق پرسیدم من که
زمان از دستم در رفته امروز تعطیلیه شقایق پرسید چطور گفتم مگه متوجه نشدی چیقدر همه
جا تو سکوت فرو رفته و پارکم که همیشه شلوغ بوده ازش خبری نیست شقایق ای بابا تو هم
که همش دنبال شلوغی می گردی از بس تو تنهایی میشینی همش انتظار داری که وقتی
بیرون می ای اونجارو پر ازدحام ببینی نه بابا چون ازبس مردم پارک می آن امروزو استراحت می
کنند تا از دست این بچه هاشون کمی روی آرامشو ببینند اونا نمی دونند این دوست من عادت
نداره تا بیرون رو تو آرامش ببینه بعدشم خندیدو گفت که چی بگم از دست تو منم خندیدم من یه
چیزی گفتم تو جوش نزن گفت باشه باشه و بازم خندید البته منم همراش خندیدم تا نا آرامیه
وجودمو یه جوری پنهانش کنم بعد از راه رفتن روی صندلیه پارک نشستیم تا کمی خستگی در
کنیم دور استخر چرخیدن حسابی از نفس انداخته بودم شقایقم همینطور چون اونم نفس نفس
می زد بعد از کلی گشتو گزار به ساعت نیگاه کردم وقت رفتنه البته شقایقم کمی عجله داشت
آخه عمش اینا شام مهمونشون بودن پس بین راه از هم جدا شدیم و منم به تنهایی راه افتادم
سرم پایینو داشتم به آسفالتای چسبیده به کف خیابونو تماشا می کردم وتوی این فکرا بودم اگه
آسفالت نبود وبارون می اومد چی می شد یه لحظه تصور چنین فکری تنم لرزید یهو از فکر بچه
بازی ای که تو ذهنم نقش بسته بود خندم گرفت که چه فکرایی تو مغز من میآد یه آن ترمزی
جلوی پام زده شد خدایا کیه که با چهرۀ دوست داشتنی اقا پیمان مواجه شدم و ترسو از خودم
دور کردم با اون ماشین شاسی بلندش و عینک آفتابی بسیار شیکی هم به چشش زده جلوم
ظاهر شد از ماشینش پیاده شد گفت شما اینجا چی کار می کنی و با مزاح گفت چیزی گم کردید
که اینقدر سرتون پایینه! منم خندیدم و چیزی نگفتم فقط تو کف تیپ زدنش بودم به به عجب تیپی
زده آقا و به خودشم رسیده بوی ادکلنش تمام فضای کوچه رو پر کرده اون همیشه با من
خوش رفتاره و هنوزم کاری که اونروز به خاطر آسیبی که به ساق پام وارد شده بود و اون
اونقدر با تمامی وجودش واز ته دلش برام انجام داده بود یادم نمی ره و همیشه با یه احترام
خاصی باهاش رفتار می کنم البته هر وقت می بینمش دست خودم نیست ضربان قلبم مثل
عقربه های ساعت تند تند می زنه و دست و پامو گم می کنم اما بازم جلوی خودمو می گرفتم تا
جلوش سوتی و یا خرابکاری نکنم اون جوون بسیار خوبیه توی قیافش مهربونی از خودگذشتگی
موج می زنه من از نیگاهش اونو می فهمم و منو تا دم در رسوند خودش رفت موندم پس چرا
خونۀ خالش نرفت گفتم شاید اینجا کاری داشته تا منو دیده خواسته که برسوندم خلاصه به اتاق
پناه اوردم و تنهایی داشت دیونم می کردحوصلم سر رفت تفریحی ای هم که نداشتم امروز
خیلی حسه خوندن نداشتم و پیش مامان رفتم تا اگه کاری داشت کمکش کنم خوب شد رفتم
چون کوه کار رو سرش هوار شده منم دستی به کارای تلنبار شدش رسوندم وخوشحالش کردم
شب شده بود و اونا شامشونو خوردن مامان رفت تا میز شامشونو جمع کنه و ظرفاشونو بشوره
منم به رختخواب پناه بردم تا استراحتی داشته باشم آسمون توی دل تابستون از بودن نور
ستارگانش داره رقص و پایکوبی راه می اندازه آخه از چشمک ستارگانش لذت می بره و ذوق
می کنه که اون بالا تنها نیست لااقل این ستارگانم همدم تنهاییهاشندکه می شه گفت از ابی
بودن فاصله گرفته چشام سنگین شد وبه عالم رویا رفتم تا دیگه این همه فکرمو خسته نکنم و
دنیای خواب خودش عالمی داره و دیگه چیزی نفهمیدم حتی اومدن مامانمو متوجه نشدم من که
از نفس گرم مامانم متوجۀ حضور پاکش میشم ولی متوجه نشدم صبح زود هنوز به هشت
نرسیده بود زنگ خونه به صدا در اومد اول فکر کردم شاید خواب می بینم که نه انگار که خواب
نیست واقعاً کسی داره در مارو میزنه با چشمای خوابالوده و صورت نشسته دم در دویدم رفتم
تا ببینم کیه که این موقع صبح داره در می زنه حتماً هرکسی هست با خواب صبح مخالفه یا
اتفاقی افتاده خدا کنه فقط خیر باشه پاهام پیش نمی رفت تا درو باز کنم باورم نمیشد کسی که
با این همه سماجت در می زد شقایقه عجیب بود که این موقع صبح اینجا چیکار می کنه یه لحظه
ضزبان قلبم کم شدو نزدیک بود وایسه آخه چه خبر شده و از ترس نزدیکه غالب تهی کنم و لی
وقتی به چهرۀ شقایق نیگاه می کنم و شادی تو وجودش بالا وپایین می ره از کلامش سلامی
که خارج شد وسلامی که باهاش کلی شادی و خبرای خوب اورده بود پس نشون می ده خبرای
شادی بخشه اما چیه جون به لبب کرد که چی شده اونم این پاو اون پا می کرد لابد مونده که چه
جوری بگه تا به حال اینجوری ندیده بودمش نگرانی پشت نگرانی آزارم می داد مجبور شدم اولین
بار سرش فریاد بزنم بگو تورو خدا دیونم کردی شقایق با لحن آروم تری گفت باشه می گم اول
قول بده عکس العملی نشون ندی اونوقت می گم من که در چنین شرایطی نباید از حال خوبی
برخوردار باشم به زور قول دادم که اصلاً هر چی تو بگی باشه فقط زود بگو که دارم می میرم
یالاه بگو به خدا خواهش می کنم قلبم داره از کاسۀ دلم در می آد اونم با کمال آرامش می گفت
منم باشم به این حالت دچار میشم تو دختر چیکار کردی بهت تبریک می گم رتبۀ دوم کنکورو به
خودت اختصاص دادی بازم تبریک و پرید یه عالمه ماچم کرد منم مثل مجسمه وایساده و هیچ
عکسالعملی نشون ندادم در واقع شوکه شدم فقط شقایق خیلی کارا می کرد تا نشون بده
چقدر از این موفقیتت خوشحالم منم راست راستی گیج بودم اینو می دونم که فقط شقایقو به
حالت دوران داره تو آسمون پرواز می کنه گویی از حال نرمال خارج شدم ناگهان سرم گیج رفت
نزدیک بود کف آسفالت ولو شم شقایق گرفتم و صورتشو نزدیکم اورد چی شد تو که قول دادی
البته بهت حق می دم منم بودم دچار چنین حالتی می شدم و دستمو گرفت و روی سکوی دم
درنشوندم گفت بابا مونا خودتو جمع کن به خودت بیا و یه جیغ کوچیکی که خوشحالیه درونمو
نشون می داد به سر دادم و کمی آرومتر شدم و این بار راست راستی بهتر شدم و ناگهان سرم
رو چرخوندم سمتش پس خودت چی اون گفت منم چهارم تا شنیدم چنان از خوشحالی بالا و
پایین می پریدم که اگه شقایق جلومو نمی گرفت ممکن بود به گوش اونا برسه و اونوقت کارم
تمومه و جلوی دهنمو گرفت و کمکم کرد که بشینم و از شورو هیجان درونیم کمی کاسته شد و
به علامت سئوال نشسته در ذهنم پاسخی از جانبش بشنوم راستی شقایق چه جوری
فهمیدی؟ مگه قرار نیست جوابارو هفتۀ دیگه بدن گفتش آره می دونم ولی رتبه های برتر زودتر
اعلام می شن
بیست و هشتم
بعد از خوش گذشتن در کنار شقایق و برگشتن به محیط گرم و البته امن خونه و دیدن روی همیشه باز و پر
لبخند مادر شب تونستم سر راحت زمین بزارم و به عالم خواب سفری داشته باشم البته قبل هر خوابی
طبق عادتم با دعا و دست بلند کردن به سوی آسمونا و از خداجونم تشکر کردن تن به خواب می دهم
وگرنه خوابای پریشون می بینم خدایا به داشتن چنین مادری شکرت رو به جا می آرم شکر شکر شکر و
دستانم را به سمتش بلند کردم آسمونم مثل دل من شاد بود از رقص نور ستارگانش معلومه که اون بالاها
هم جشن شورو شادی براست و اونا همه خوش و خرمند خوابم گرفت وقتی با دنیایی از آرامش می
خوابم فردا با نشاط و انگیزه و یه عالمه شادی از این خفتگی و کسلی دست بر می دارم و یه روز پر
ز آرامشو شروع می کنم چشمام که رو به فردا باز شد دنیا بنظرم قشنگ اومدو آسمون آبی و شفاف
درختان با نسیمی که نوازششون می ده و به رقص در آمده اند تمام این ها باعث آرامش و آسایشم می
شن هر چند مامان نبود منم تکو تنها صبحانه رو که برام آماده شده رو می خوردم هنوز اولین لقمه از گلوم
پایین نرفته که در به صدا در اومد شقایق بود نون تازه گرفته دستشم خامه ومربا اومده تا صبحانه رو در کنا
ر من بخوره و این لبخند زیبارو که روی لباش مثل شبنم روی گل می درخشید چنان جون گرفتم که از
خوشحالی پریدم بغلش و یه عالمه ماچش کردم و حالا اون با لحن دلنشینش می گفت معذرت می خوام
همش اینجام ولی چیکار کنم که دوریتو نمی تونم تحمل کنم که بهت عادت کردم پس اومدم پیشت
وارداتاق شدیم چشش که به سفره افتاد فهمید که تازه داشتم ناشتایی می خوردم وای مونا خدا صدامو
شنفته با تعجب پرسیدم برای چی این حرفو می زنی عزیزم آخه سفرتون پهنه و هنوز صبحانه نخوردی که در
کنارت باشم پس به موقع رسیدم خامه که مدتهاست لب نزدم حالا روبرومه و داره چشمک می زنه چقدم
مزه داد آخه ما درامدی نداریم که هرچیزیرو بتونیم تهیه کنیم خوردن بعضی چیزها از سفرۀما پر کشیده و
رفته و اینه که ذوق کردم با شقایق گفتیمو خندیدیم ناشتایی بهمون مزه داد که وقتی به خودمون اومدیم هر
چی سر سفره بود خورده بودیم و مامتوجه نشدیم بعد از تمیز کردن خونه وشستن ظرفا با شقایق زبان
خوندیم حالا هم که وقت ناهاره مامان از قبل گفته امروز خیلی کار دارم تولد نیوشاست و کلی مهمون
دارند برای همینه که سرم شلوغه ناهار دیر می آم غذاتونو بخورید شقایق با دونستن این که اونا مهمون
دارن ازم خواست بریم کمک مامان تا خسته نشه دلم نمی خواست که شقایق همراهم بیاد آخه نمی
خوام دوباره اونا حرفای ناجور بزنند ولی اصرارش بلاخره باعث راضی شدنم شد از جا بلند شدم و تا هرچه
زودتردستی به کارای بالابرسونیم مامان تا مارو دید گفت اینجا چی کار می کنی گفتیم برای چی اومدیم
خیلی خوشحال شد ژله و سالادارو درست کردیم وتوی پختن غذاهای جورواجور که برای تولد نیوشا در نظر
گرفته بود کمکش کردیم شقایق همچین کار می کرد یاد خونشون و طرز زندگیشون که افتادم به تفاوت
بین آدما ذهنم رو در گیر کردم که این چه دختریه واون چه دختری واقعاً عجیب دختریه با اون وضعی که داره
این همه افتاده خاکی خانوم مهربون هرچی بگم کمه ک یهو مامانم صدام کرد گفت راستی مونا سس
سالاد اوندفعه خیلی خوشمزه بود همش تعریف می کردند زحمت بکش درستش کن دخترم ومنم گوش به
فرمان اجرا کردم تا خوشحالش کنم نمی دونم چقدر طول کشید فقط اینو می دونم که هوا رو به تاریکی
رفته مهمونا کم کم داره پیداشون می شه همه کادو به دست خوش به حال نیوشا این همه کادو می گیره
البته برای مزاح می گم خودم از این فکر مسخره که تو ذهنم اومد خندم گرفت میز رو با کمک شقایق چیدم
اول تنقلات برای پذیرایی چیدیم تا بعد برای شام تولد نیوشا از پله ها اومد پایین پیراهن بسیار قشنگی به
تن کرده بود پیراهن درست وحسابی موهاش وآرایشش بسیار شیک بود مثل همیشه از خود راضی چنان با
فیسو افاده از کنارم رد شد که انگار از دماغ فیل افتاده که اینقدر نازو ادا در می آره مهمونا تقریباًهمه اومده
بودند وپارمیدا هم با نیوشا وارد شد اونم مرتب و شیک واز همیشه هم بیشتر خودشو گرفته بود یهو یکی
بهم سلام کرد آقاپیمان بود ازهمیشه خوبو مهربون تر به نظر می اومد منم سلامشو بی پاسخ نذاشتم
بهم گفت عجب میزی چیدی با سلیقه و قشنگ منم گفتم مرسی نظر لطفتونه واز کنارش رد شدم
شقایقم متوجه شده و شنید که آقا پیمان چی گفتهاونم گفت چه مرد خوبیه این آقا پیمان که با اونا
کلاًزمین تا اسمون فرق می کنه خندیدمو چیزی نگفتم شربت به دست وارد سالن شدم آهنگ های شاد
وبزن وبرقص نیوشا پارمیدا و بقیه وسط بودن و میرقصیدند و خوش وخرم وشاد بودند پوران خانوم هم با اون
صورت آرایش کرده خیلی تو چشم بود آقاسیامک هم کت وشلوار اون وسطا راه می رفت و با مهمونا خوش
وبش می کرد آقاپیمان خیلی نمی رقصید اون زیاد از رقصیدن خوشش نمی اومد به باباش رفته با این که
پدرش خیلی کم می اومد اینجا ولی مرد خوبیه پس به باباش رفته مهمونا همش در حال پذیزایی بودند و از
خوردو خوراکای رنگارنگ می خوردند وکیف می کردند میز شام چیده شد و شقایق تمام این لحظه ها در
کنارم بود یکی از مهمونا پرسید راستی پوران جون خدمتکار جدید اوردی پوران خانومم گفت نه بابا اون
دوسته اون دختر هست که داره پذیرایی می کنه و اومده اینجا کمک انگار آب یخ ریختن روم از این حرف از
خجالت نمیدونستم تا چیکار کنم شقایق با اون خندۀ قشنگش از کنارم رد شد بدون هیچ ناراحتی ای یهو
نیگام به آقا پیمانم افتاد اون سرخ وعصبانی شده ولی هیچکاری نکرد فقط تمام میهمونی تو خودش بود
امشبم تموم شد تمام خونه تو سکوت فرو رفته بود این همه بزن وبرقص حالا دیگه ازش خبری نیست و
سکوت جاش اومده بود منو مامانو شقایق آشپز خونه رو تمیز کردیم تا کارا تموم شد نیمۀ شب شد و بیچاره
شقایقم به خاطر من تو دردسر افتاده و اون که از خونه زندگیش معلوم بود که تو نازو نعمت غرق بوده حالا
باید طعم تلخ تحقیرو بچشه آخه دوستی با منم اینقدر ارزش داشته که این همه بار توهین که هرلحظه
بهش فکر می کنم رو شونه هام سنگینی می کنه ویه بغض دردناک می خواد بیاد تمامی وجودمو تسخیر
کنه اما جلوشو می گیرم تا راهش به این زودیها سراغم نیاد که تبدیل به اشک می شه و نمی خوام ضعف
نشون شقایقم با رفتار خوبش جلوی عصبانیتم رو در قبال اونا می گیره و به قول معروف کار دست خودم ندم
ومامانمو آواره نکنم می دونم اون دلش برای مامانم می سوزه حتی بیشتر برای خود من که با اونا درگیری
درست نکنم وای که عجب دختریه که همش فکر منو به خودش مشغول می کنه تمام تنهاییهام به فکر
شقایق و مامانم هستم که اگه اون دوتا رو نداشتم سرنوشت من الآن معلوم نبود که تو کدوم یتیم خونه
داشتم بالا و پایین می رفتم که خدا می دونه بازم توی اون تاریکیه شب که چشم چشمو نمی دید دست
شکرانه به خاطر داشتن چنین موهبت هایی بالا بردم اونو با تمام وجودم صداش کردم ومی دونم که اونم
صدامو می شنوه بازم تنهایی اومد سراغم که تنها پناهگاهم رختخوابی رو یافتم که توش بهترین زمان
زندگی هر انسانی توشه یعنی استراحت کردن که اگه نبودش آرامش وآسایش از خونه ها پر می کشید و
می رفت و جاش یه اعصاب درب داغون می اومد با بودن این آرامش هنوزم اعصابا خرابه وای به روزی که
نبود انوقت چه به حال آدمیزاد می اومد بالاخره بعد از این افکار درهم وبرهم خواب به چشام اومد که وقتی
بلند شدم صدای اذون به گوش می رسید هوای طرب انگیز صبحگاهی به روم لبخند زد و با همت بیشتر
بلند شدم و نماز صبحمو خوندم و کمی دراز کشیدم در باز بود وهوای دلپذیر بیرون صورت مچاله شدۀ منو
باز کرد و پریدم از جام تا بشورم دست وصورتم جرات نکردم به آیینه نیگا کنم چون می دونم به خاطر خواب
زیاد پف آلوده صبحانه آماده بود خدا عمر مامانم بده که همیشه زحمت آماده کردن صبحانه با اونه اما چه
عرض کنم صبحونه یا ظهرونه که خودمم نمی دونم چی بگم فقط اینو می دونم که خیلی گرسنه هستم
وبدون توجه به فکرم فوری سرم رو پایین انداختم و ناشتایی رو زدم به رگ مامان بازم کارش زیاده که هنوز
نیومده اخه دیشب خیلی مهمون داشتن و با این که کمکش کردیم ولی هنوز خیلی کار داشته توی یخچال
نیگا کردم که چی داریم خدارو شکر تخم مرغ داشتیم و برای ناهار نیمرو می خوریم خدا وکیلی حال
نداشتم تا ناهاری دست وپا کنم زدم بیون تا هوای تازه بیافته به جونم ودل گرفته ام باز شه اما انگار نه چون
اونقدر آفتابش داغ بود همون تو خونه بمونم برام بهتره توی تنهایی هزار تا فکر می آد سراغم گاهی چیزای
خوب وگاه چیزای بد که به من یاد دادن که به چیزای خوب فکر کنم تا از دنیایی که درونش دارم روز وشب
طی می کنم کیف کنم و نهایت استفاده رو ببرم وگرنه فکرای بد آدمو گوشه گیر می کنه و با آدما فاصله
می گیرم که به قول مادرم آدم اگه تو خودش باشه همش مریض می شه وتو دلت بارون غم میشینه و
اشکات از صورتت جاری می شه درسته گریه بر هر درد بی درمان دواست اما نه هر گریه وناله ای روزا از پی
هم می رفتن و بوی مهر با تمام گرفتگیهایش که می گن پاییز دلو غمگین می کنه وهمش ابر غم می آد
سراغت اما برای من مثل همیشه سراسر نشاطه چون تنهاییهامو کتابام برام پر می کنند مخصوصاً الآن که
تنهایی بیشتر ازارم میده چون شقایقم نیست رفته شمال با اینکه خیلی ازم خواست تا باهاش برم اماقبول
نکردم چون بهانۀ مامانو داشتم و خداییشم روم نمی شد چون فکر می کردم وبال گردنشونم خلاصه شرم و
خجالت نذاشت تا در این سفر همراهش باشم با این که با من خیلی خوش رفتارن اما روم نشد کتابامو
جلد کردم هنوز یه چند روزی تا مهر مونده اما من بوشو از آخرای مردادم احساس می کنم مهرم اومد و
کیف به دست خودم رو تو کوچه رسوندم تا به مدرسه که چه عرض کنم دبیرستان برم در باز بود و مثل
سالای پیش شلوغ وحیاط با موج فریاد بچه ها مثل دریا طوفانی بود و چیزی جز صدای جدی و سراسر
خشن مدیره که همه رو به بستن صف دعوت می کرد که یهو این همهمه به خاموشی کشیده شد انگار
که مدیره آب دستش گرفته و توی آتیش ریخته تا این آتیشای شعله ورکشیده خاموش شوند تاحدودی هم
موفق شداز این فکرم خندم گرفت هنوز شقایق نیومده می گم یه گمشده ای دارم ای خدا منو مرگ بده
که شقایقمو فراموش کرده بودم نمی دونم جو مدرسه بود که منو از یادش غافل کرد باورم نمی شه چرا نیو
مده گفتم شاید مثل اولین باری که دیدمش وسط سال اومده و باهاش آشنا شدم شایدم اینجوری
بشه ولی یه دلشورگی به جونم افتاد از نبودش دل تو دلم نبود یک به یک کلاسارو گذروندم بدون شقایقم
بدو بدو رفتم خونه تا ناهارمو بخورم و برم خونشون وببینم که چه خبره مامان از حالتم فهمید که منقلبم تا
گفتم گفت برو دوست این جاها به درد می خوره اونم دوستی مثل شقایق از جام پریدم مانتو وروسری به
سر زدم بیرون نفهمیدم که چه جوری خودمو به در خونشون رسوندم طاهره خانوم درو برام باز کرد رنگش چه
پریده هول شدم پرسیدم چیزی شده و برام جریانو تا ته گفت اونقدر ناراحت شدم با این که تمرین کرده بودم
تا به اندک چیزی اشکام در نیاد ولی مگه این اندک چیز بود گریه کردم بله شقایق جونم در راه برگشت تو
جاده تصاذف کرده پدرو مادرش چیزیشون نشده اما شقایقم زخمی شده و گوشۀ بیمارستانه بدو بدو به
خونه اومدم و ماجرا رو به مادرم گفتمو به سمت بیمارستانی که شقایق بستری بود حرکت کردم مامان می
خواست بیاد اما چون کاراش می موند گفتم نیاد بهتره شیرینی به دست از پله های بیمارستان بالا رفتم
اولین باریه چنین جایی رو می بینم از استرس داشتم می مردم قلبم تند تند می زد چون جای دلهره آوریه
اما من نباید این دلهره رو راه بدم که بشه تمام وجودم وگرنه از آرزوهام فاصله می گیرم وهدفم گم می شه
ودلم نمیخواد این حالت دیگه بیاد سراغم به اتاقی ک شقایق توش بود نزدیکتر شدم که تا منو دید از
خوشحالی داشت پر در می آورد
بیست و هفتم
خدایا ازت ممنونم که از هر نعمتی به دور بودم نعمت یه دوست خوب که بهم دادی از ته دل تورو شکر می
گویم که فراموشم نکردی و توی این دنیا رهام نکردی! دوستی که بی منت با من یه راهی رو هم قدم می
شه که معلوم نیست بتونه به اون موفقیتهای لازمه برسه یا در اون بن بست واپسین لحظات می مونه تا
مدتی نگرانش بودم ولی وقتی تبسم رو در لباش دیدم کمی از اون دلهرگی دست برداشتم و آرومتر
شدم. مدیرۀ مدرسه خانوم عباسی تا کارنامه هامونو دید گفت پس با دو تا دختر درسخون مواجه ام
امیدوارم که تا پایان هم همینقدر زرنگ و درسخون باشید و ذوقی کرد از دیدن ما دوتا ولی خب بیش از این
چیزی نگفت شاید می خواست ما دوتا پررو نشیم ....بعد از طی کردن مراحل نام نویسی از مدرسه زدیم
بیرون آفتاب همه جارو داغ کرده تابستون با تمامی گرمایی که داشت دیگه به آخراش کم کم داره نزدیک
می شه درست از رنگ قهوه ایه بعضی از برگهای درختان این احساس بهم دست داده ولی با این حال الآن خیلی گرم و سوزنده !
شقایق منو از عالمی که نشون می ده بازم در درونم سفر می کنم خارجم کرد و یهو بی هوا چنین سخنی
که انتظار نداشتم شنیدم البته نه حرف نامربوطی بزنه این که ازم این چنین درخواستی داشته اینه که
یهو موندم مونا: یادت باشه تو هیچ وقت خونۀ ما نیومدی حواست باشه! برای همینه که می گم موندم آخه
نمی دونم چی بهش بگم مامان تا شنید فوری جای من که دنبال جوابی می گشتم بهش پاسخ داد دخترم
هر وقت شما بخواین مونا می آد پیشت گمان کنم هیچ حرفی نداشته باشه تازه از خداشم هست
مگه نه مامان و روشو کرد سمتم چرا دخترم هیچ حرفی نمی زنی بگو باشه! منم که حرفی ندارم زبونم
بالاخره بعد از کمی مکث کردن به حرف در اومدم و گفتۀ مامانمو تأیید کردم :باشه شقایق هروقت بخوای
می آم فوری با یه لبخند که نشون می ده چقدر خوشحاله گفت باشه پس امروز! تا اومدم یه حرفی بزنم د
نشد تو گفتی هروقت من بگم منم امروزو می گم مامانم آیی واییمو که دید رو کرد بهمو گفت آره مونا
من کاری ندارم می تونی همراه شقایق جون بری ومنم راست راستی از خدام بود بی رودروایسی قبول
کردم هرچند اولش کمی شک داشتم ولی الآن خیلی خیلی خوشحالم از این که برنامم جور و می
رم شقایق چنان خوشحال شده که بالا و پایین می پرید آخ جون مونا داره می آد مامان شقایق مینو خانوم
که تا الآن با مامانم حسابی گرم سخن بود فوراً لبخندی زد از اینکه می دید دخترش تا این حد شاد شده و
حالا هر دومون از خوشحالی فریاد می زدیم که ماشین رو هوا بود شقایقم دستامو گرفت و نمی ذاشت تا
این دستا ازش جدا بشن گویی من دارم در می رم یا مبادا پشیمون شم تا این حد دلش می خواست و
الکی نگفته و واقعاً از ته دلش خواسته پس منم شادمانیمو از این که دارم می رم به همگی نشون دادم
مامانو تا دم در خونه رسوندیم. وای چه خونه ای حتی از خونۀ نیوشا به اون از خودراضی ای که خیال می
کنه هیچ کس بهتر از اونا روی زمین وجود نداره فقط اونا هستند که پول دارند و چشماشو به روی بقیۀ آدما
بسته چون چشم نداره بهتر از خودشونو ببینه ولی نه، بیا ببین از شما پولدارترم پیدا می شه فقط کمی
چشماتو باز کن و به دوروبرت نیگاه کن همچین از دست نیوشا عصبانیم حتی برای خوش بودن و لحظه ای
آرامش داشتن بازم یادش می کنم و البته بهم ریخته هم می شم وقتی بهش می اندیشم حالا باید از این
افکار که همیشه و همه جا همراهمه و گاهی باعث آزارم می شن دست
بکشم و نیم نگاهی به همه جا داشته باشم و خاطرش برام همیشه باقی بمونه دستی به گلا که کف
حیاطو پوشونده کشیدم گلای مخملی که گویی اینجا رو با یه عالمه پارچۀ مخمل پوشیده شده وفرشی از
مخملای رنگین پهن شده و صحنه ای دیدنی و باورنکردنیه درختم تکو توک لابلای این گلا دیده می شه که
حتی همینا هم که من هرروزه
می بینم در چنین جایی که جزء صفا نمی بینی بازم دیدنیه و انگار تابه حال ندیدم پس همینه نام شقایق
براش انتخاب کردن چون واقعا همانند این گلا صفا داره و مثل گل می مونه. وارد خونه شدیم از هرچی
وسایل بگی در این خونه دیده می شه مبلا فرشای ابریشم که چشمام گرد شد باورم نمی شه یه همچین
جایی اومده باشم پس چرا شقایق جلوی اونا یه رفتاری می کنه که زندگی بهتر از اونا نداره عجب دختریه
تا این حد افتاده و خاکی از پله ها بالارفتم اتاقش بالاست آخه خونشون دوبلکسه درست مثل نیوشا اینا
اتاقی که واردش شدم چنان خوش رنگو جذابه که احساس آرامش داشتن و دنیا رو بی غم داشتن بهم
دست می داد حتی شقایق چنان با من که از سطح مادی بدی برخوردارم برخورد داره که با بقیه که
مثل خودشون از شأن و مقام بالاتری برخوردارن همون رفتارو با من داره هرچند دیدن زندگیش از نزدیک تا
این حد تحت تأثیرم قرار داده که مجبورم با اونامقایسش کنم و تو لاک خجالت فرو روم بیشتر به خاطر
رفتارای زشت نیوشا و مامانش که نسبت بهش داشتن
خجالت کشیدم طوری که اشک دورچشمانم حلقه زد البته خیلی مراقب بودم شقایقسر در نیاره و کمی
این قسمتش برام سخت اومد ولی با این حال تونستم چون چیزی نپریسید آخه در چنین مواردی که افکارم
درگیره یه سری مسائل می شه ازم می پرسه تا ببینه چیه که باعث آزار دادن دوستش می شه ولی الآن
که حرفی نزد. شقایق همه کار می کرد تا بهم خوش بگذره یه چند
تایی کتابم بهم هدیه داد تا در مواقع بیکاری نیگاهی بهشون بندازم حقیقتاً کتابای مورد علاقمه با این که
هنوز مباحث داخلشو نخوندم ولی اسم کتاب رو دیدم یه حس خوبی بهم دست دادیاد اون کتابایی افتادم که یه زمونی آقا پیمان بهم داده و چقدم خونده بودم که حتی خط به خطشم بلدم حالا شقایق این لطفو بهم داشته و ... طاهره خانوم همون
خانومی که به شقایق کمی آشپزی یاد می ده و در واقع همکار مادرمم هست یعنی هر دو شغلاشون یکیه الآن پشت دره در که باز شد وارد شد چنان با عزت و احترام
باهاش رفتار می کرد که یاد برخوردای اونا با ما افتادم از دیدن این صحنه کلی دلم گرفت ولی جلوی شقایق
بازم بروز ندادم تا یه روز که اومدم پیشش براش بدخاطره بشه پس توداربازی در اوردم و حرفی نزدم طاهره خانوم
سینی شربتارو روی میز گذاشت و رفت دوباره ما دوتا تنها شدیم و شقایق با جون و دل هر کاری می کرد
تا به من خوش بگذره انواع وسایلی که مناسب این سن باشه برام می اورد تا حسابی سرگرم باشم و
حوصلم سر نره گاهی هم بهم کامپیوتر یاد می داد تا دستانم با این تکنولوژی آشنا بشه و کارکردن باهاشو
یاد بگیرم خیلی خوب بهم یاد می داد ومنم علاقه نشون می دادم این بهترین فرصته چشام خسته شد و
حالا وقت استراحت کردنه و خاموشش کرد امروز در حقیقت یه روز به یاد ماندنیه هم این که با شقایق
قراره در یک دبیرستان باشیم هم این که الآن مهمون خونشم چقدم خوش می گذره دور از محیط خونه
گمان می کردم کمی برام سخت باشه ولی اومدن به اینجا بدک نیست تا بدونم بودن در یه محیط دیگه
سخت نمی باشد البته اگه مثل شقایق اینا باشند بعد از چندین ساعت تنهایی مینو خانومم پیشمون اومد
و رفتارایی داره که مامانم با من داره و خیلی مهربون و دوست داشتنیه و با دخترش دوست و خیلی جوره
طاهره خانوم برای ناهار صدامون کرد میزو خیلی شیک چیده و غذای مورد علاقمو می دیدم روی میز گذاشته شده چشام گرد شد می دونم این
کار شقایقه به طاهره خانوم گفته تا این غذارو درست کنه هنوز تو کار شقایق موندم که نمی دونم چی بگم
دهنم بسته شده تا به حال این همه خوبی ندیده بودم راست راستی نکنه دارم احساس کمبود می کنم
حالا دوباره باید بگذرم برگردم به حالو هوای این خونه پدر شقایق مثل همیشه خوش برخورد ظاهر شد و
حتی جلو پام بلند شد در حدی که از خجالت آب شدم و تقریباْ هول. ولی خب باید مراقب رفتارم
باشم در هرصورت بعد از کلی بودن در خونشون رفتنی باید رفت و از شقایقم جدا شدم البته تا دم در
رسوندنم بعد از دور رفتنشونو می دیدم چنان شرمنده شدم از بس هوامو داشت و کاری کرد که تو دفتر
ذهنم تا ابد زنده بمونه محاله پاکش کنم. مامان چنان از دیدنم شادمان شده که وصفش نمی شه کرد
تا مدتی در آغوشش پناهم داد و چنان اشک شوق می ریخت که انگار مدتهاست سفر رفتم و ازم دور بوده و حالا داره بعد
از مدتها می بیندم راست راستی دلش تنگ شده همچین به خونه رسیده و بند بندشو تمیز کرده که وقتی
اومدم کار نداشته باشم محبت مادرونشو حتی در نبودم از رسیدگی کردن به این خونه داره نشونم می ده
و اینه که اشک به چشام نزدیک شد و قطره قطرش صورتمو نوازش می داد و از حال طبیعی بودن در اومدم
آخه مامانم واقعا نشون می ده دوری من براش سخته و به من وابسته شده ناگفته نماند هر دومون نسبت
به هم دیگه اینجوری هستیم خلاصه کلی با هم دیگه حرف زدیم و کاملاً به حرفام توجه داشت و یه
جاهایی که لازم می بود ابراز احساست می کرد و هیجان و شوقو در وجودش می دیدم وحس می کردم.و
دلم می خواست تا صبح یه بند براش بگم برای چنی مامانی که به حرفای دخترش توجه داره ولی خب
زمان خواب رسیده.....
بیست و ششم
دستام به کار نمی رفت حرف نیوشا آتیش زد به جونم اونم به شقایق که توی خانوادۀ
درست حسابی بزرگ و تربیت شده و از این که داره خورد می شه چنین داغون شدم
برای همینه افکارم درگیر شده و حال ناخوشی دارم یه آن جارو رو از دستش گرفتم و
هر کاری کرد تا پس بگیره نمی ذاشتم اما این بار اون پیروز شد و در حین این کشو
واکشا گفت نباید به خاطر حرفای ناشایست اونا این قدر حالت ناجور بشه آره می
دونم به خاطر منه اما دوست ندارم دوستم با این رنج زندگی کنه که کسی متوجۀ
مشکلاتش نشه من اینجام و تا آخرشم در کنارتم هر چی که حرفای نامربوط بشنوم
تورو رها نمی کنم اینو تو سرت فرو کن که من! شقایق مونارو برای همیشه و همه جا
در کنارش خواهد داشت پس بی خودی سعی نکن که منو از خودت دور کنی تا با زبان
اینو اون تحقیر نشم لحنش این بار آرومتر شد عزیز دلم بیا این کاری که شروع کردیم
حالا نصفه ونیمه هست تمومش کنیم وگرنه به مامانت گیر می دن تو که اینو نمی
خوای پس بیا به رفتو روبمون ادامه بدیم و شروع کرد به جمع کردن برگایی که کف
حیاط ول شده و باد داره جابه جا شون می کنه تا بیشتر همه جا پخش نشده بدوام
کمکش با حرفای شقایق جون گرفتم و آروم شدم و تا پایان تمیز شدن حیاط هر دومون
پا به پای هم جلو رفتیم تا که بالاخره تموم شد چقدر کمرشکنه هم من و هم مونا
هردومون کمرامون صاف نمی شد در این حین صدای خندۀ شقایقم بلند شد تا به
خودم اومدم آخ آخ تمام مانتو وروسریم از فراونی خاک به کثیفی کشیده شده هر
دومون واقعاً دیدنی بودیم منم از خندش خندم گرفت دیگه عصبانیت داشت یادم می
رفت از کمر درد نمی تونستیم تکون بخوریم بیچاره شقایق به خاطر ما تو دردسر افتاده
بدون این که خم به ابرو بیاره یا حتی به رومم نمی آره با این که کمرش داغون شده
هیچ حرفی نزد تا دوباره تو لاک خجالت فرو نرم اون گوشۀ حیاط صورتشو شست و
یکمم به من آب پاشید تا خستگی از تنمون در بره به طرف خونه رفتیم هنوز مامان
خوابیده چهرم در هم شد که این چنین زار دیدمش که یه گوشه ای مظلومانه خوابیده
و ... شقایق تا درهمیمو دید گفت مونا بهترین راه برای مامانت استراحته بذار همین
جوری دراز بکشه نگرانش نباش یه سرماخوردگیه... راستی سوپ درست کنیم
اینجوری بهتره نا اینو شنیدم به سمت یخچال جهشی زدم با وسایلی که توی یخچال
داشتیم یه سوپ ساده درست کردیم مامان بیدار شد اون فهمیده ما اومدیم با صدای
گرفته شده اش صدام کرد مونا - گفتم بله مامان می تونی بری بالا برای شامشون
باقالی پلو درست کنی از مامانم بعید بود که چنین خواسته ای داشته باشه ببین چقدر
مریضه که قدرت از جا بلند بشه رو نداره و از من می خواد که این مسئولیتو به عهده
بگیرم درواقع می شه گفت بهم اعتماد داره که می تونم از ژس کار بر بیام و با قاطعیت
جوابشو دادم بله مامان حتماْدوییدم بالا که شقایقم باهام اومد برنج خیس کردیم مرغ
رو گذاشتیم تا بپزه شقایقم کمکم می کرد و در هنگام کارا داشت برام می گفت توی
پختن غذا گاه به طاهره خانوم کمک می کنم اون بهم یاد داده تا غذا درست کردن یاد
بگیرم حالا بهت کمک می کنم تانگی الکی می گه و از این حرفش خندم گرفت که
چقدر بلده برای این که خجالت نکشم این حرفارو بزنه و واقعا وارد بود پس الکی برای
دلخوشیم نمی گفت و حالا هم که داریم سالاد درست می کنیم سریع برگای کاهو
رو شستیم و سالاد رو درست کردیم همون موقع پوران خانوم اومد با چنان غیظی
صحبت کرد که قلبم فرو ریخت و شقایق جای من جواب داد در واقع نترسید و قشنگ
پاسخشو داد پس منیر کجاست که تورو فرستاده شقایقم جواب داد ببخشید سرما
خوردن مارو فرستاده تا درست کنیم گفت وا مگه بلدین آشپزی کردن بچه بازیه و
نیگاش که به قابلمه خورد ودید که یه چیزایی درست کردیم ساکت شد یه آن به
سمت من برگشت دوستتم که اینجاست مگه آشپزخونه جای هر کسیه که تو با
خودت اوردی این دفعه باید من پاسخ می دادم جای شقایق نبود و منم با قاطعیت از
شقایق یاد گرفتم جواب دادم در حالی که دست و پاهامم می لرزیدن گفتم ببخشید
اون امروز مهمون منه حالا اومده تا بهم کمک کنه آهان پس اونم مامانش مثل مامان تو
آشپزه که شقایق پرید وسط حرفمونو گفت بله خانوم مامان منم آشپزه برای همینم
بلدم و به کمک مونا اومدم موندم از حرف شقایق آخه تو که پدرو مادرت تحصیل کرده
اند چرا اینجوری گفتی گفت مونا ول کن مگه آشپز بودن بده که تو اینقدر ناراحت می
شی وگفت بسه دیگه به کارمون برسیم وگرنه غذا دیر حاضر می شه و غر می زنند
واقعاًشقایق خودشو به خاطر من پایین اورد عجب دختر عجیبیه هنوز مثل این من ادم
ندیدم که اینقدر با گذشت و فداکار باشه صدای اف اف اومد پارمیدا و آقاپیمان و
مامانش اومدندپس مهمون هر روزشون اینان همش به خاطر نیوشاست که پارمیدا
پیششه منم با شقایق میز شامو چیدیم سالاد ماست و باقالی پلو رو وسط میز
گذاشتیم و دورشم بشقابارو چیدیم خلاصه این که شقایق خوب وارده تا چه جوری
میزو بچینه منم کلی ازش کار یاد گرفتم نیگام به آقاپیمان افتاد با اون لبخند
همیشگیش تا منو دید تشکر کرد گفت معلومه خیلی خوشمزه است از بوش معلومه
منم یه لبخندی زدم واز کنارش رد شدم تازه نیوشا رو دیدم از کنارمون که می گذشت
گفت مامان منیر کجاست چرا اینا شام درست کردند مگه آشپزی توی خونۀ ما بچه
بازیست که هرکسی از راه برسه برای ما آشپزی کنه دوباره از نیش زبونای نیوشا تا
عمق وجودم درد گرفت اما از کنارش به راحتی رد شدم مامانش گفت آره دخترم انگار
مامان دوستش آشپزه اون بهشون دستور پخت داده نیوشا گفت وای وای آدم نمی
تونه بخوره ختماً بدمزهه باید از بیرون غذا بگیرم بازم بی توجه به حرفشون از کنارشون
رد شدم خوب شد که شقایق نبود وگرنه روم سیاه می شد وبیشتر از این جلوش
شرمنده میشدم خدارو شکر کردم که نبودش شقایق رفته پایین تا شامو آماده کنه و
منم به کارای بالا سرو سامانی دادم تا برم برای خوردن شام تمام راه داشتم به این
فکر می کردم که چرا باید آدما اینگونه باشند و انسانیت کجا رفته. بودن در این جا
باعث شد تا خودمو بسازم و با آدمایی که چنین حرکات ناشایستی دارند کنار بیام و زود
از کوره در نرم اینجور زندگی داشتن لااقل به من یاد داده تا راه ورسم ساختن رو یاد
بگیرم و....... تا به در اتاق رسیدم از فکرایی که تو سرم تمام وجودمو پر کرده بود
سعی کردم ازش خارج شم تا توی رفتارم زمان بودن در کنارشون متوجه نشن که دارم
حرص می خورم مامان کمی بهتر شده بود شقایقم سفرۀ شامو پهن کرده بود برای
مامان سوپو کشیده و باهم نشستیم وهمون غذا رو خوردیم پام درد گرفته چون روی
پا زیادی ایستاده و غذا درست می کردم درسته دست تنها نبودم ولی خوب روم نمی
شد که شقایق تو زحمت اونم به خاطر ما بیافته پس پادرد شدیدی گرفتم حالا نوبت
شستن ظرفا رسیده هر چی شقایق خواست کمک بکنه من نذاشتم خلاصه تا پاسی
از شب بالا بودم و آشپز خونه رو جمو جور کردم هنگام اومدن به پایین دوباره صدایی
توی اون تاریکی به گوشم رسید آقاپیمان مثل همیشه آقا و گل بود بهم گفت عجب
دست پختی دارید خیلی خوشمزه و عالی منتظرت بودم تا ازت تشکر کنم آخ که چیقدر
این پسر با اونا فرق می کنه و این انگیزمو بالا برد تا در کنار درسام به مامانم در پختو پز
کمکی برسونم رفتنشو در این تاریکی با قد بلندی وچهرۀ مردونهاش از پشت سر می
دیمش از خوشحالی توی آسمونا سیر می کردم چون اون دل غمگینمو شاد و وجودمو
به آرامش رسوند تا به خونه رسیدم پدر شقایق اومده بود دنبالش بیچاره شقایق مثلاً
اومده بود تا حوصلش سرنره این همه کار انجام داد با یه بدنی پر از خستگی راهی
خونه شد ولی اونقدر خانوم بود که همش معذرت خواهی می کرد که مزاحمتون شدم
ولی من حسابی شرمنده می شدم که این حرفارو می زد و بعد از رفتنش رختخوابمو
پهن کردم و اونقدر بدنم خسته بود که خوابم نمی برد و بی خوابی زده بود به سرم
همش داشتم فکر می کردم امروز که به خاطر مریضی مادرم خودم کار می کردم چه
حسه خوبی دارم با این که اینقدر بهم فشار اومده که خوابمو ازم ربوده تازه می فهمم
که بزرگ شدم می تونم کمک حالش باشم حالاچقدربرای مادرم سخته ودم نمی زنه
واقعاً عجب مادری دارم که با این همه کار زیادش هیچی نمی گه آهشو تو درونش فرو
می بره تا من غصه نخورم از چنین فکری درونم پر از غمو غصه شد حتی فکر شقایقم
آزارم می داد که اومده اینجا خونۀ دوستش ولی چه دوستی دوستی که براش دردسره
و به جای اینکه باری از رو دوشش برداره سنگینش بیشتر می کنه خدایا چیکار کنم چه
حکمتی تو کارته چرا باید توی این سن وسال که همه شادابند من تو غصه غرق شم
اما خدایا ناشکری نمی کنم که تو قهرت بگیره و دو نعمت گلی که پیشم فرستادی ازم
دور کنی هر دم که می آم به ناراحتیهام نیگا کنم یاداونا که می افتم تمام دردام به
فراموشی میرن و جاش یه قلب پر از مهربونی می شینه که قلب به درد اومده ام التیام
می یابه روزها همچنان به سرعت می رن وثبت نام برای دبیرستان هر لحظه داره از راه
می رسه بازم خدایا چی میشه از استرس حال چندانی نداشتم، بچه ها برای رفتن به
دانشگاه توی دبیرستانهای خوب نام نویسی می کنند مثلاً بعضی دبیرستانهایی که
غیر انتفاعین برای بهترقبول شدن در کنکور اونوقت من در یه مدرسۀ معمولی برای این
که نزدیک خونم باشه دارم اقدام می کنم پس باید تلاشمو دو چندان کنم تا در نمونم و
از توانایی خودم برای رسیدن به آرزوهام که به امید رسیدن بهشون این همه سختی کشیدم
استفاده کنم موقع ثبت نام رسیده مدرسه ای که توش می خوام برم شاید دبیرستان
زیاد خوبی نباشه معمولیه اما چاره ای ندارم صبح شده جیک جیک پرندگان صبحگاهی
آهنگ دلنواختی راه انداخته اند که باشنیدن صداشون خودمو دیگه تنها نمی بینم و با
این آوازا درون منم یه شوری هیجانی پیدا شده که قدمام برای رسیدن به ثبت نام
مدرسه تندتر، مامان زودتر بلند شده رفته بالا تا ناهارشونو بذاره چون معلوم نیست تا
کی کارمون طول بکشه همینه که سریع بلند شده با خوردن صبحانه که برام حاضر
کرده زدم بیرون تا از این هوای طرب انگیز صبحگاهی بیشتر استفاده کنم مامان پیداش
شد از در خونه زدیم بیرون با قدم تو کوچه گذاشتن کمی پاهام از حرکت و توان رو به
ضعفی می ذاشت ونفسم به شماره اما با این حال مانعی بر سر راهم نتونستن
بشن دیدن تابلوی مدرسه وباز بودن در حیاط نشون می ده که نام نویسی امروزه وارد
مدرسه شدیم مرد نسبتاًمسنی داشت به حیاطو درختاش رسیدگی می کرد اون با
بابای پیر مدرسۀ قبلیم فرق داشت هم جونتر وهم سرحال تر اما هرچی باشه هر
دوشون دارای احتراماً چون مدرسه رو آب وجارو می کنند وبه حیاط وگلاشو درختاش
توجه می کنند برای همینه که درختان پابرجا وسرحالند و همچنان برافراشته اند دفتر
مدرسه غلغله بود وپدرا ومادرا اومده بودند چند تا از دوستامم دیدم خیلی تغییر نکردن
اونا مونده بودند چرا من اینجام بهم می گفتند ما که گفتیم شاید تو دبیرستان بهتری
بری پس چرا اینجایی اونا نمی دونند منم از توانایی مالی خوبی برخوردار نیستم تا
جایی بهتر برم اینارو بهشون نگفتم ولی تو فکرم که گذشت ولی با این حال بهشون
گفتم مدرسه با مدرسه هیچ فرقی نداره آدم باید خودش درسخون باشه دبیرستان که
نمی تونه برای ما کاری بکنه تا اینو گفتم باورم نمی شد شقایقو دیدم تعجب کردم که
اینجا دیدمش درسته گفتم مدرسه فرقی نمی کنه اما برای اون که می تونه و وضع
مادیشون عالیه اینجا شایدمناسب نباشه و با دو چشم بهت زدن نیگاش می کردم
شقایق تا منو دید به طرفم دوید منم همینطور اونقدر دوتایی از دیدن همدیگه خوشحال
شدیم که باور نکردنیه بعد از تمام این ابراز احساسات گفتش مونا اومدم که با تو توی
یک دبیرستان باشیم هرچی از شقایق بگم کمه بدلیل اینکه شاید به آیندش لطمه
بزنه اما برای با من بودن وتنهام نذاشتن حاضره چنین ریسکی بکنه بهم می گه
دبیرستان که نمی تونه به ما کمک کنه ما خودمون باید خوب تلاش وکوشش کنیم تا
به جایی برسیم و....... از خوشحالی حال پرنده رو داشتم
بیست و پنجم
از این که چنین رفتار قشنگی از شقایق دیدم بیشتر از دست نیوشا که این چنین گفت حرص خوردم و توی این لحظه دلم می خواست که سرم رو به دیوار بکوبم چرا اینقدر این دختر مغروره البته در مورد اینا که نمی شه گفت مغرور همون صفت بی فرهنگ بودن بهتره آخه این رفتارا نازیباست و دور از ادبه ولی چه می شه گفت فقط باید شنیدو دم نزد تو افکار عمیقی فرو رفتم شقایق به دنیای عادیم برم گردوند مونا چته چرا تو فکری؟ این حرکاتش باعث می شه تا بیشتر خجالت بکشم و سرم رو بندازم پایین. لام تا کام حرفی نزدم و سئوالشو بی جواب گذاشتم نشست کنارم مثل همیشه با زبان مهربونی سخنی به زبون اورد عزیز دلم از حرف این جور آدما ناراحت نشو اینا خودشونو و تربیتشونو نشون می دن نباید که تو اینقدر عصبی بشی از کنارشون رد شو و نبینشون گمان کنم بهتر باشه اصلاً به هیچ حسابشون کن این بهترین کاره که در قبال اینا باید انجام داد و دستامو گرفت چنان جون گرفتم که اگه تو اوج پرواز می کردم هیچ خسته نمی شدم از بس قلب مهربونی پشت این چهرۀ دوست داشتنی خوابیده حرفاش چنان آروم جونم شد که می دونم منظورش از این همه سخنرانی چیه اون تمام قصدش این بود که می خواست آرومم کنه و بهم بگه به خدا بهم برنخورده اگه به خاطر من ناراحتی برام مهم نبود تمام منظورش همین بود حالا هم که با یه ترفندی راه حرفو عوض کرد تا از افکار ناجور چسبیده شده به ذهن دورم کنه: مونا راستی کتابارو درست مطالعه کن و تمامی لغاتشو به خاطر بسپار چون تو می تونی بدون رفتن به کلاس خوب پیشرفت کنی ومی دونم و کاملاً بهت اطمینان دارم از دست شقایق چه جوری بلده راه حرفو عوض کنه تا منو از ناراحتی دور کنه خلاصه بااین کاری که کرد موفق شدتا رفتار زشت نیوشارو فراموش کنم واز دفتر ذهنم بیرونش کنم آفرین به این دختر گل و حالا باید بهش نشون بدم که حرفاش برام اهمیت داشته و ........چنان از جا پریدم تا کتاب زبانو بیارم و ازش سئوال بپرسم شقایقم خوشش اومد و دنیالم راه افتاد تو اتاق نشستیم و کلی باهم دیگه زبان خوندیم ومن شدم همون مونای چند دقیقۀ قبل ساعتها کنار هم بودیم و هم مطالعه کردیم و هم بازی تا این که ساعت به ده رسید باباش اومد دنبالش دوباره تنها شدم هنوزم صدای اون دوتا از توی حیاط شنیده می شه معلومه بهشون خیلی خوش می گذره دیر وقته ولی دارن بازی می کنند مامانم نیومده دیگه داشت حوصلم سر می رفت که بازم کتاب زبانارو نیگا کردم ولی از خوندن خسته شدم بعد از کار قشنگ آقا پیمان حالا رسیده به شقایق که می خواد به من کمک کنه تا از فرصتام مثل اونا خوب استفاده کنم و نذارم این لحظه ها از دستم در برن و ازشون نهایت استفاده رو ببرم از زیادی مطالعه کردن چشام داشت می رفت برای همینم سریع خوابیدم فوراً چشام روی هم رفت اولین باری بود به دور از فکرو خیالات اضافی خوابم می برد نمی دونم مامان کی اومد همیشه چشم به راهش می بودم این دفعه نمی دونم چرا بی مامان خوابیدم از خستگی زیاد نتونستم چشم به راهش بمونم در هر صورت روزها همچنان می رفتند ومن لحظه شماری باز شدن مدرسه هارو داشتم چون تکلیفم معلوم می شد وهدف مشخصی داشتم بالاخره به آرزوم رسیدم وبوی مهر تمام فضای شهرو پر کرده بود وبازارو مغازه ها توی ازدحام جمعیت داشت گم می شد تجریشم اونقدر تو موج جمعیت پر بود که به نظر نمی اومد بشه توی این شلوغیا چیزی خرید منم با شقایق و مامانش وافعا عجب مادریه می دونم همۀ مامانا همین جورین آخه مامان خودمم این چنین فداکارانه شبانه روز کار می کنه تا تو زندگیمون در نمونیم حالا هم این مادر مهربونو می بینم همش دلسوزانه دنبال ما دوتا اومده تا هر چی که لازم داریم بخریم و توی همۀ خریدامون کاملاً نظر می ده تا بهترین رو داشته باشیم حالا هم کتابای مدرسه و لوازم دیگه رو تهیه کردیم و کلاً دست پر بر می گردیم خونه معلومه این همه شلوغی نشون از اینه که همه برای خرید مدرسه امروزو انتخاب کردن تا به حال یه جا این همه آدم ندیدم و چشام سیاهی می رفت چند تا از بچه های مدرسه رو دیدیم که بعضیاشون زیادی تغییر کردن آخه سن رشده و فرم بینی وصورت تغییر می کنه که متوجه تغییراتشون شدم بالاخره هر چی که لازم داشتیم خریدیم وقتی خونه رسیدم از خستگی داشتم از پا در می اومدم و تمامی تنم تو اوج خستگی صداش در اومده خصوصاً پاهام مامان نیست مثل همیشه داشت کار می کرد و نمی دونم این کاراش کی تموم می شه دلم براش می سوزه ناچارم که این شرایطو بپذیرمگرسنمه سری به یخچال زدم و غذای دیشبو گرم کردم وتوی تنهایی خوردم و بدون یه لحظه استراحت کتابارو جلد کردم برای اول مهر آمادش کردم مهر آمد دوباره همه جا پر از ماشین شده و ترافیک زیادی سر هر مدرسه می دیدی که پدر مادرا بچه هاشونو به مدرسه می اورن اخه چیقدر این پدر مادرا به بچه هاشون توجه می کنند نمی ذارن تا خودشون رو پای خودشون باشند من که خودم میرم و مثل این بچه ها نیستم تا حالا هیچ مشکلی برام پیش نیومده تازه بهتر ه آدم مستقل تره وبهتر میتونه با مسایل کنار بیاد برای دلخوشی دادن به خودم اجازه دادم که چنین افکاری به ذهنم راه پیدا کنه از راه دورشقایقو دیدم داره پیاده می آد اونقدر خوشحال شدم نه این که داره پیاده می آد این که دلم براش تنگ شده و دیدنش دنیای پر از شادی در وجودم خودشو نشون می ده و به سمتش دویدم وقتی بهش رسیدم از نفس افتادم شقایقم وایساد تا حالم برگرده سرجاش بعد باهام چاق سلامتی کنه حالا دوتایی پیش هم و در کنار همیم گویی از این به بعد اونم مثل من قراره با پای پیاده بیاد مدرسه اینجور که خودش می گفت و البته به دنبالم می اد تا دوتایی همراه هم به سمت مدرسه در حرکت باشیم خوشحالیم دو چندان شددستاشو به گرمی فشردم و این جوری ازش تشکر می کردم می دونم همش به خاطر منه ای کارارو می کنه تا احساس تنهایی نکنم درست موقعیتشو در حد من میاره تا دوستیشو بهم ثابت کنه اون همانند اسمش واقعاً گله طوری هم حرف زد که بگه مامانم نمی تونه منو بیاره من با تو می آم اما کاملاً معلومه به خاطر من این کارو می کنه بازم تو کارش موندم فقط این که زبانم بسته شد ونتونستم که چی بگم فقط با زبان بی زبانی ازش تشکر کردم و لبخند به لب وارد مدرسه شدیم بچه ها بعضی اخمو بودن و تو چهره هاشون دیده می شد چون بعداز خستگیه تابستون ودیر بلندشدن از خواب حالا باید صبح زود به مدرسه بیان ولی برای من اینگونه نبود چون سرحال و با نشاط از خواب دست کشیده بودم و خودم رو برای رسیدن به آیندۀ بهتر هر روز نزدیکتر می دیدم و این انگیزمو قوی می کنه تا از خواب صبحگاهی به راحتی دست بکشم وراهی مدرسه بشم البته ناگفته نماند که یه کم عادتم هست از بچگی و از همون دوران سخت کودکی عادت داشتم شقایقم مثل من با نشاط بود اونم معلومه هدفایی داره ما دوتا تو مدرسه رقیب وخارج از مدرسه رفیق بودیم رقابت تو درس باعث نشده که تو دوستیمون تأ ثیر بذاره بدین منوال سالهای راهنمایی هم گذشت ومنو شقایق توی دوستیمون هیچ گونه لطمه ای وارد نشد وهمچنان با کارنامه های درخشان این دوران رو سپری کردیم حالا سال حساس رسید سالی که اگه خوب درس بخونی آیندتو تضمین می کنی وسال دبیرستانو باید خیلی جدی گرفت و نباید پشت گوش انداخت این نهیبی بود که من هرروز توی تنهاییام با خودم می گفتم تا فراموش نکنم برای چی دارم این همه تلاش می کنم تا خودم رو به اون بالا برسونم البته اگر خدا بخواد توی این افکار بودم که صدای در خونه شنیده می شه می دونم شقایقه اومده تا در کنار هم باشیم تابستون هستش و ما وقت آزاد زیاد داریم تا با هم باشیم وهر بار دیدنش گل تو گلم می شکفه و از دیدنش سیر نمی شم چون جای خواهر نداشته ام رو اون برام جبران کرده این جمله رو هر بار میگه که منو تو با هم خواهریم واین جمله بارها وبارها تکرار کرده وهر بار با شنیدنش گل تو گلم می شکفه که خداوند چنین دوست گلی رو سرراهم قرار داده و دستانم رو به نشان شکر به سمتش بلند کردم و ازش تشکر کردم باز صدای جیغ وداد نیوشا می آد داره توی استخر شنا می کنه فاصله اینجا تا استخرشون خیلی زیاده ولی اونقدر فریاد شادیشون زیاده که تا اینجا می آد با شقایق زدیم بیرون تا توی اتاق که مثل قفس کوچیک به نظر می آد نجات پیدا کنیم ونفسی تازه کنیم تا بلکه هوای تازه روحیمونو باز کنه مش قربون بازم مثل همیشه با گلاش ودرختاش حرف می زنه وتمام دلخوشیهاش همیناست وگرنه چیزی توی زندگیش نداره تا به امیدش شبو روز زشو سر کنه شقایقم باهاش کلی حرف زد خیلی از شقایق خوشش اومد بهم می گفت این دوستت خیلی خانومه شقایق این چه خصوصیتیه که داره هر کسی که باهاش حرف می زنه فوری این قضاوتو درباره اش می کنه ومنم گفتم آقا قربون این دوستم به خدا حرف نداره و تودنیا همین یکیه و شقایق یک دورتر وایساده بود و با گلا حرف می زد متوجۀ مکالمۀ ما دوتا نشد وگرنه شاید دلخور می شد یا شایدم خوشحال با شقایق لی لی بازی کردیم بازی مورد علاقۀ هر دوی ما ست و خوبم بهش واردیم کم کم موقع ناهار رسیده چون اونا مهمون دارند پس باید خودم غذا درست می کردم شقایق گفت ناهار ظهر با من فوری یه املت مشتی درست کرد همچین مزه داد که می خواستی انگشتاتم بخوری مامانم انگار بوی غذا به مشامش خورده بود که اینقدر خودشو سریع رسونده ولی رنگو روی مامان پریده بود پس زود اومدنش دلیلی داشته حتماً بیماره چنان از جام پریدم تا حالا اینجوری ندیده بودمش همون موقع هم شقایقم پرید به من دلداری داد گفت چیزی نشده چرا اینجوری می کنی نباید دست پاچه بشی مامان احتاج به استراحت داره فوری متکا آورد وگفت فعلاً بخوابه آخه سر مامانم درد گرفته شقایق گفت مونا مامان منم چند وقت پیش همچین شده بود فقط اگه مسکن داری بیار بده مامانت بخوره منم مسکن اوردم و مامان فقط احتیاج به استراحت داشت سرش درد گرفته بود و کمی گلوشم میسوخت هر چی گفتم بریم دکتر گفت چیزی نیست فقط استراحت بعد خوابید هنوز از استراحت مامان نگذشته بود که صدای پوران خانوم در اومد منیر منیر کجایی حیاط و جارو کن مهمون داریم مامان خواست با اون حالش بره که من نذاشتم حیاط بزرگ بود از قدرت من خارج بود که با این سن کمم جارو کنم اما چاره ای نداشتم جارو به دست حیاط رو رفت وروب می کردم که شقایقم پرید کمکم هرچی گفتم نه ولی قبول نکرد اونم کمک کرد همون موقع در پارکینگ باز شد نیوشا و باباش از بیرون اومدند با یه لباس مرتب وفیسو افاده ای از کنارم رد شد و پوز خندی زد گفت خوبه دوستشم مثل خودش جاروکشه واز کنارمون رد شد رنگ از رخسارم پرید اگه به خودم توهین می کرد غمم نبود اما شقایقم باید به خاطر من این حقارتارو بشنوه و تحمل کنه از خجالت آب شدم تا نیگام به شقایق افتاد دیدم لبخند به دهان گفت ای بابا مونا دوباره که به غم کده پناه بردی در بیا مهم نیست این حرفارو بشنو اما عکس العمل نشون نده بیا تمومش کنیم تا صداشون در نیومده
بیست و چهارم
آفتاب داره به غروب غم انگیز سلام می کنه و جاشو می ده به قرمزی و می شه گفت واقعاْ دلگیره صدای غم بیشتر در درونم به آواز در می آد و بیشتر احساس پریشونی می کنم از رنگ قرمزخورشید هراسانم می گه بهم باید برگردم خونه و از دوست عزیزم جدا شم ما با هم یه روز خاطره انگیزی رو گذروندیم چقدم عالی بود و همراهم همیشه و همه جا این روز دل انگیز تو یادم زنده می مونه و هیچ وقت فراموشش نمی کنم اون لحظۀ سخت رسیدبا شقایق خداحافظی کردم با یه عالمه ناراحتی برگشتم نه این که خوش نگذشت عالی بود فقط جدایی سخته و به سمت خونه می دویدم کوچه ها رنگ شب گرفته و تاریکی همه جارو فرا گرفته و این که می دوام تا زودتر به خونه برسم به خاطر تاریکی هواست وقتی وارد حیاط شدم گوشم با صدای بازی و خنده های اون دوتا خوب آشنا ست( پارمیدا و نیوشا )دارند توی حیاط دوچرخه سواری می کنند و و صدای فریاداشون از خوش گذرونی های زیادی به اوج اسمونم می ره اونقدم خودشونو گرفتن تا این حد که وقتی سلامم کردم جوابمو ندادند می دونستم که منو نمی بینندو جوابمو نمی دن ولی با این رفتاراشون کاری ندارم فعلاْ زندگی ما دست اوناست نباید نقطه ضعف دستشون بدم پس مجبورم از کنار این رفتاراشون بگذرم سریع لباسامو عوض کردم هنوز زمان باقیست تا بتونم غذا هم درست کنم دست به کار شدم و شامو آماده کردم تا وقتی مامان از کارای بالا خلاص شد بیاد پایین در کنار هم غذامونو بخوریم درسته چیز ساده ای درست کردم در همون حدی که از دستانم بر می اومد درست کردم ساعت نشون می ده که تا اومدن مامان وقت زیادی مونده پس به سمت بالا حرکت کردم تا کمکی به مامانمم کرده باشم هنوز صدای شادی اون دوتا داره می آد دارند حسابی بازی می کنند دنیای اونا با من فرق داره تو خوش گذرونی غرقند اما ما برای دو تا لقمه نون باید هنوز بدوییم و دست به کارو فعالیت بزنیم و از نیروی بدنی استفاده کنیم البته این به خاطر خودم نمی گم به خاطر عزیزترین موجود عالم که همون مامانمه می گم این همه داره زحمت می کشه دریغ از یه روز خوش و آرامش دار بازم از کنارشون رد شدم به مامان رسیدم اونقدر کار براش تراشیده بودن که وقت سر خواروندنم نداشت چشای همیشه مهربونش رو بهم انداخت و گویی دنیارو بهش دادند با لحن همیشه گرمش و می شه حتی آثار خستگی رو از همون کلامشم شنید فقط برای این که من نبینم پرسید دخترم خوش گذشت به خدا به زور جلوی اشکامو گرفتم مبادا غم بشینه روی صورت مثل ماهش و اون بغض لعنتی رو سر جاش نشوندمو گفتم آره مامان جونم و سرم رو انداختم پایین تا چهرۀ دردمندشو نبینم آخه طاقت ندارم کارشو ول کرد اومد سمتم دستای گرمشو روی صورت یخ کرده ام گذاشتو حتی گرمای دستاش خونو تو رگام به جریان انداخت دخترم چیزی شده سرتو بالا بگیر اما من همچنان غمگین بودم مامان صورتشو به سمتم اوردو بوسیدم دخترم چرا ناراحتی آخه مامان شما.... می دونست چی می خوام بگم .........قرار شد عزیز دلم دیگه نگی این وظیفۀ یه مادره پس تو باید درس بخونی و هم به موقع گردشبری تا حوصلت سر نره اگه می خوای ازت راضی باشم باید به حرفم توجه کنی و دیگه هم غصه رو از خودت دور کن مگه نمی بینی طاقت نمی آرم و اشک دور چشماش حلقه زد حالا نوبت منه که آرومش کنم باشه مامان جونم غلط کردم که شمارو رنجوندم تورو خدا ...........این دفعه مامان گفت باشه به شرطی آروم می شم که لبخندو برگردونی به لبات اینو که گفت نتونستم خلاف گفتش عمل کنم و تبسم زدم حالا که آروم شدنم رو دیدو فوری صداشو صاف کردوگفت بدو سالاد درست کن که صداشون باهاش یک صدا گفتم در می آدحالا و هردو زدیم به خنده آباریکلا دختر گلم همیشه بخند تا دنیا به روت لبخند بزنه دیگه نبینم الکی غصه بخوری بدو که دیر شد دخترم. بهتر شدم و از اون حالت غمدار بودن دست برداشتمو شدم همون دختری که مامانم انتظارشو داشت سرزنده و شاداب و حین کارکردن همۀ ماجرای امروزو که با شقایق بیرون رفته بودم تعریف کردم و با ذوقم گوش می داد وقتی با هر تعریف کردنم چهرۀ همیشه خندونشو می دیدم از خدا می خوام همیشه این تبسم رو لباش بمونه و همراهش باشه وقتی سالادو آماده کردم تو یخچال گذاشتم تا یه کاری دیگه ای انجام بدم می دونم وقتی داره غذای مفصلی درست می کنه اونا مهمون دارند گویی خانوادۀ پارمیدان میز شامو چیدم و تقریباً کاری که می تونستم انجام دادم برگشتم به سمت پایین تا غذارو گرم کنم توی تاریکی دم در اتاق صدای آشنای آقاپیمان به گوشم خورد اولش ترسیدم چی شده ؟ اون اینجا چه کار می کنه بایدم بترسم قلبم به تلاطم در بیاد آقا پیمان یه آن خجالت کشید که منوترسونده با شناختی که ازش دارم می دونم از کاری که کرده عذرخواهی می کنه و خودمو آماده کردم برای این لحنش معذرت خواهی کرد بعدش گفت منتظرتون بودم تا بیاین و چند تا کتاب براتون آوردم به دامنۀ اطاعاتتون اضافه بشه یه لحظه موندم هم خیلی با احترام حرف می زنه هم این که برام کتاب خریده چشمامو به سمتش دوختم اونم انگار از نیگاه متعجبانه ام فهمید که چی می خوام بگم و محکم و با لبخند گفت آخه دختر درسخونی هستی و هم این که از تنهایی در بیای لااقل کتابای غیر درسی بخونیدهمش همین بود حالا که اینجوری دیدمش با خودم می گم چه جالب چقدر این اقا پیمان به فکر منه موندم با این اخلاقش و قیافش چرا تا الآن زن نگرفته؟ این علامت سئوالیه که همش ذهن منو مشغول می کنه اون تنها فردیه که خیلی به من احترام می ذاره با این که خیلی از من بزرگتره باید من احترام بذارم ولی همش اونه که برام ارزش قائله و هیچ وقت دلم رو نلرزونده فوری تشکری کردم و کتابو ازش گرفتم اونقدر کارش قشنگ بود چون اولین نفریه توی این خونه که به من چنین محبتی می کنه و باید با احترام باهاش رفتار کنم حسابی ازش تشکر کردم اونم گفت قابل نداره و توی اون تاریکی گمش کردم دل تو دلم نبود که ببینم چه کتابیه هنوزم تو فکر کار خوبش بودم قبل از اینکه برم سروقت کتاب غذارو گرم کردم کتابو باز کردم سری کتابهایی در مورد علم برای نوجوانان بود عجب کتابیه وقتی صفحشو جلوی چشام دیدم اونقدر جذبش شدم که نفهمیدم ووقت و زمان از دستم خارج شد تا به خودم اومدم نزدیک بود غذام بسوزه به موقع از عالم کتاب دست کشیدم وگرنه ممکن بود مامانم دلخور شه که چرا حواسم نبوده خداجون ممنونم به موقع خبرم کردی مامان پیداش شد پس سفره رو سریع پهن کردم تا غذامونو بخوریم بعد برم به ادامه خوندن کتاب ساعتها سرم تو کتاب بودو من تو دنیاش غرق شدم خودم متوجه نشدم مامان بهم گفتش دخترم خداروشکر سرت رو داری گرم می کنی و من کمی آرامش پیدا می کنم آخه وقتی وارد شدم تو اونقدر غرق مطالعه کردنی متوجه ام نشدی و جای خوشحالی داشت که اینقدر دخترم حوصلش سر نمیره و سرگرمی جدیدی داره چیزی نگفتم که این کتابو کی بهم داده شاید ناراحت شه که چرااز دست اونا چیزی گرفتم بدش می آد که کسی به من چیزی بده مخصوصاً از طرف اینا مامان فکر کرد که شقایق این کتابارو داده برای همین زیاد کنجکاوی نکرد امشبم مثل شبهای پیش اومد ودیگه وقت خواب رسیده اما چون من سرگرمی جدیدی داشتم رفتم توی حیاط تا زیر نور چراغ مطالعه کنم هوا خوب بود وفضای حیاط این موقع شب دیدنی بود لامپا روشن درسته زیاد نور توی حیاط پخش نبود اما همون سوی کم واقعاً دیدنی بود صدای جیرجیرک ها فضای اینجارو خواستنی تر کرده دیگه احساس تنهایی نمی کردم چون ااین صداها هم بامن بیدارن گاهی هم صدای باد شاخو برگارو تکون می داد و آهنگش تمام دنیای منو پر کرده بود و آرامشو به من برگردوند کتاب به دست توی این فضا جا خوش کردم بازم نفهمیدم که ساعت به دو رسیده بود ومن همچنان بیدار بودم از سوزشی که به چشمام افتاد وقت خوابمو یاداوری می کرد به سمت رختخواب خیزی بر داشتم و به دنیای خواب ورویاهایش قدم گذاردم وبا یه دنیا آرزو به خواب رفتم صبح شده ساعت به ده داشت نزدیک می شد که از خواب ناز دست کشیدم صبحانه رو خوردم وبعد از جمو جور کردن دوباره به سراغ کتاب رفتم تازه سرم گرم خوندن بود که صدای در اومدآخ جون شقایقمه از خوشحالی جیغی زدم هر دومون خوشحالیمونو اینجوری نشون می دیم اونم تنهاست و حوصلش توی خونه سر میره اومده بود پیش من تا با هم باشیم دیدنش در چنین شرایطی که یه عالمه براش حرف دارم باعث خوشحالی بیشترم شد حالا هم مامان نیست و مادوتا تنهاییم بهترین وقت تا براش بگم جریان کتاب رو که گفتم شقایقهمیشه یه لبخند قشنگی رو لباش دیده می شه گفت چقدر کارخوبی کرده تا تورو از تنهایی در بیاره عجب پسر دلسوزیه راست می گه شقایق چقدر این پسر دلسوزه تا به حال به این خصوصیت اخلاقیش فکر نکرده بودم گفتۀ شقایق بردم به دنیای آقا پیمان که چقدر خوبه من تا به حال مثل اون ندیدم حالا شقای مشتاق شد تا کتابارو ببینه از اون عالم در اومدم بهش گفتم مامانم نمی دونه وگرنه ناراحت می شه یعنی این که مراقب باشه جلوی مامانم چیزی نگه حالا شقایق بدتر از من چشاش که به این کتاب خورد مشغول خوندن شد این جدیدترین کتابه و شقایق نداشته بعد از اون همه خوندن احتیاج به آزادی داشتیم برای همینه کلی گپ زدیم از مدرسه گفتیم یاد رویا کردیم که چقدر بامزهه یاد معلما چه دورانیه مدرسه واقعاً قدرشو نمی دونیم حالا که ازش دوریم تازه می فهمیم اگه اون دوران نباشه تمام عمرمون به تباهی می ره و ما نمی فهمیم چقدر تابستون حوصلمون سر می ره از بیکاری اگه برنامه ای نداشته باشیم حوصلمون سر میره البته شقایق کلاس زبان می ره برنامه ای برای خودش داره یه دفعه شقایق گفت مونا می خوای از این به بعد کتابای زبانمو بیارم تو هم بخونی و زبانت رو بیشتر از این قوی کنی منم اونقدر خوشحال شدم که تو پوست خودم نمی گنجیدم فوری گفتم آره یهو از جا پرید گفت الآن میام گفتم کجا؟چرا یه آن بلند شدی اتفاقی افتاده؟ دم در بودش برگشت سمتم نه عزیزم بر می گردم یه طوری گفت حس کردم می خواد یه کاری بکنه نکنه می خواد کتابای زبانشو بیاره یه آن از سرجام بلند شدم تا جلوشو بگیرم اما دیر شده اون رفته چند دقیقه بعد با یه بغل کتاب پیشم اومد بازم خجالت اومد سر وقتم و با لحن شرمندگی چرا شقایقم با این عجله اوردی نمی خواستم بهت زحمت بدم شقایق دستای مهربونشو به سمتم دراز کرد تو بهترین دوستمی هر کاری برات بکنم کمه من یادم نرفته وقتی از سال تحصیلی خیلی گذشته بود و تو چه جوری به کلاس رسوندیم حالا وظیفۀ منه تا جبران کنم این که کاری نیست رفتار و خرفای شقایق باعث شد تا تو لاک خجالت کشیدن بیشتر فرو برم و یرم رو انداختم زیز دستاشو گذاشت زیر چونمو سرمو بلند کرد گفت حالا بسه پس حجالت مجالتو بزار کنار و یه ماچی خوابوند کنار لپم و گفت بدو یه چایی بریز که تشنمه حالا بخند باشه مونای عزیزم رفتم آشپزخونه چای ریختم و دوتایی نشستیم و این نوشیدنی گرمو خوردیم اما این بار شقایق گیر داده بود که بخندم تا بیشتر پیشم بمونه لبخندی زدم ولی با هزاران عرق شرم راستی مونا بریم پیش مامانت حرفش یه پتکی شد روی سرم حالم دگرگون شد رنگش پرید چی شد مگه حرف بدی زدم بغضی که بیشتر وقتا سر راه گلوم می شینه دوباره پیداش شد نتونستم یه کلمه حرف بزنم اما شقایق نتونست تحمل کنه اصرار داشت که چه چیزی اینجوری ناراحتم کرد عجب کار بیخودی انجام دادم اون بیچاره رو ترسوندم صدامو صاف کردم گفتم نه نه چیزی نشده از این که تو اینقدر خوبی شرمندم می کنی شقایق لپامو گرفت از دست تو و دشتمو گرفت بدو بریم کمک مامانت مامان از دیدن شقایق همون حسی رو بهش دست می ده زمانی که منو می بینه بوسیدش و از دیدنش کلی خوشحال شد بی معطلی آستین بالا زد و سالادارو آماده کرد انگار واقعاً این کارهه حالا که شقایق پیش مامانم رفتم پایین تا غذارو گرم کنم سه تایی بعد از کلی کار کردن غذامونو خوردیم اماینقدر این ناهار مزه داد چون به جز مادوتا کس دیگه ای مهمون سفرۀ ما بود که وجودش تمام آرامشه و بودنش تو خونۀ ما آرزوییست که من همش دلم می خواست نفس اونم توی این خونه در جریان باشه با شقایق زدیم بیرون تا توی حیاط صفایی بکنیم بعد از این که مامان رفت ما هم به فضای باز بیرون قدم گذاردیم تا حسابی کیف کنیم نیوشا هم داشت توی حیاط با دختر خالش بازی می کرد تا چشمش به ما افتاد و گفت خودش کم بود یکی دیگه هم باهاشه داشتم از خجالت آب میشدم که چنین حرفی و ازش شنیدم اونقدر شقایق بزرگواره که تا شنید فقط یه لبخندی زد و چیزی دیگه نگفت
بیست و سوم
بیست و دوم
با اومدن مامان از بالا جریانو گفتم حسابی خوشحال شد در حین خندۀ شادی که از لباش می دیدم امکان نداشت که ساکت بشینم همراهیش کردم تا توی این سهمی که براش هدیه اوردم شریک شم حالا مامانم بیشتر از پیش از دستم راضیه و دلخوری نداره صبح از راه رسید زمزمه های باد از لابه لای برگهای زرد درختان که جابه جا میشن به گوش میرسه ویه هوای سرد که بند بند استخونامو به لرزش در می آره از اون وز وز باد سرد پاییزی احساس می شه و دلم می خواست هر چه زودتر پام به مدرسه برسه و گرم شم چون کنار بخاری میشینم وبدنم داغ می شه ومنم آرزویی جز این نداشتم که به مدرسه نزدیک شم تا گرم شم وقتی کلاس رو میبینم که همهمه توش غوغا می کنه یا حتی بعضی ازبچه ها آروم سر جاشون نشستن ودر انتظار اومدن دبیرعربی هستند اون همهمه به این آروم نشستن نمی خوره ولی در هر صورت منم کنار اون بچه های آروم و ساکت نشستم و چشم انتظار دبیرمون هستم تا این شلوغی رو به سکوت برسونه در چنین لحظه ایدیدن شقایق جایی بس خوشحالی داشت از چهرش مهربونی می بارید واون پوست سفیدش ودندونای ردیفش که انگار خداوند اون دندونارو دونه دونه تو دهنش کاشته وقتی کلام پر مهر و شیرین سلام از دهنش خارج شد دنیایی از مهر و عاطفه رو نشون می داد نمی دونم چرا حس خوبی بهش داشتم وهمش فکر می کنم نقش خواهر نداشته ام رو اون برام بازی می کنه ندای قلبم چنین چیزیرو بهم می گه سر جام که نشستم کنارم جای گرفت بغل دستیم نیومده بود آخه دیروزازحالتاش معلوم بود که سرما داره می خوره برای همین نیومده وبهترین موقعیت بودتا محکش بزنم وزیر ذره بینش بگیرم وخدا خدا می کردم که در موردش اشتباه نکنم واونی باشه که در موردش فکر می کردم الحق و والانصاف همون دختر مهربون بودش زنگ تفریح همش در کنارم بود ویه لحظه هم ازم دور نشد وبا بقیۀ بچه ها کلاً فرق داشت وتوی حرفاش هیچ کلمه ای دلیل بر ناز اوردن که چرا تو باید با من کار کنی وهیچ کلامی به نشانۀ اعتراض هم از دهنش خارج نشد وفقط احترام و احترام ومنم از این فرصت تنهایی استفاده کردم قراروبهش گفتم تا باهم درسامونو از امروز به بعد می تونیم دوتایی بخونیم چنان خوشحال شد که شورو شعف از چهرۀ زیباش دیدنی بود آدرسو بهش دادم و قرار ساعت چهار باهاش قرار گذاشتم و آدرسو بهش دادم البته یه کم دلشوره گرفتم حالا اگه خونه زندگیمو ببینه چی یه آن تو افکار عمیقی فرو رفتم که چی می شه پشیمون شدم کاش به خونشون می رفتم ولی حالا دیگه دیره باید قبول کنم این واقعیتو نمی شه پنهون کرد و با هیچ کس رابطه نداشته باشم اونم به خاطر موقعیتی که دارم و یه کم از اون دلشورگی و آشوب درونم خوابید و آرومتر شدم به سمت خونه در راه بودم و تمامی افکارم به اومدن شقایق درگیر بود و تو ذهنم آشوب شدهکمی به سرو وضع خونه رسیدم و همه جارو مرتب کردم مامانم نزدیکای ساعت سه اومد ناهارشو خوردو سریع رفت بازم مهمون دارن و سرش امروز شلوغه ساعت به چهار داشت نزدیک میشد و الآن دیگه باید زنگ در به صدا دراد وشقایق رو ببینم که انتظار به سر اومد وزنگ به صدا در اومد درو که باز کردم اون پشت در بود وبا یه سلام قشنگ ویه جعبۀ شیرینی اومد خونه مون کار قشنگی کرده بود واین که در موردش فکر می کردم که توی یه خونۀ اصیلو با فرهنگ بزرگ شده درست فکر کردم ولبخند بر لبانم نقش بست و ترس از وجودم رفت و جاش یه اطمینان خاطر نشست که این دختر شاید یه دوست خوب برام باشه چیزی که توی زندگیم سایش کمرنگ بود ومن به داشتنش همیشه توی رویا هام شیرو سفر می کردم الآن جلومه بازم شک داشتم وزمان میبره تا در موردش بشه به طور قطع قضاوت کرد شایدم اونم در مورد من همین فکرو می کنه خیلی دلم می خواست که میتونستم بفهمم که تو ذهنش چی می گذره ولی باید تو گذر زمان دید به خونمون وارد شد خیلی دلم بند بود که نگاشو از این که زندگیمو از نزدیک میبینه بخونم ولی اونقدر بشاش وهمراش مهربونی رو اورده بود که نتونستم دیدشو ببینم کنار پشتی نشست و با اون تبسمی که تو دهنش می چرخید وحجب وحیا ازش پیدا بود کنارش نشستم اونم بدون توجه به جایی که اومده بود در ضمن یه کلمه ای مثل ببخشید که مزاحمت شدم همش تو کلامش استفاده می کرد واین نشونۀ اینه که شاید احساس راحتی نمی کنه وشایدم خجالتیه هنوز در مورد رفتارش زوده که قضاوت کنم وبا هم ریاضی خوندیم وواقعاً دختر باهوشیست چون سریع می گیره و زود درسا جلو می ره فقط ریاضی وعربی مهم بود وباید براش برنامه ریزی می کردیم چون بقیشون حفظی بود وخودش باید تلاششو زیاد کنه تا به کلاس برسه داشت کم کم بینمون اون دیوار خجالت کمرنگ می شد وجاش صمیمیت نشست وبدون اینکه من ازش بخوام اون وقتو زمان تعیین می کرد تا با هم درس بخونیم معلومه که راضیه که خودش پیشنهاد می ده من چیزی نمی گفتم وقتی که اون می خواست تا با من جلو بره ویادش بدم دلم قرص شد که انگیزمو قوی کنم واعتماد به نفسمو بالا ببرم تا اونو به کلاس برسونمش وتمام اون روزو در کنار شقایق بودم واونم خوب درس می خوند و کمتر سعی می کرد حرف بزنه تا از این فرصتی که در کنار هم هستیم نهایت استفاده رو ببره معلومه که پشتکار داره و میخواد که خودشو به کلاس برسونه وعقب ماندگیشو جبران کنه یه حسه غریبی بهم می گه که بپرسم که چرا دیر به مدرسه آمده ولی بازم دلم نیومد شاید فکر کنه که من فضولم با این که این سؤال چند باری توی دهنم چرخید اما هر بار قورتش دادم تا از دهنم در نره شب شد وزمان رفتن شقایق رسیده وعقربه های ساعت دارند به نه نزدیک میشن وتاپ تاپ قلبمو میشنوم که به خاطر جدا شدنش داره به لرزش در می آد به بودنشض در اینجا عادت کردم پدر شقایق دقیق سر ساعت نه دنبالش اومد واونم خداحافظی کرد و منم که خیلی بهم خوش گذشته بود دوری از اون سختم شد از بس رفتار قشنگی داشت دیگه حس بدی بهش نداشتم درسته ما برای بازی وتفریح در کنار هم نبودیم وبرای خوندن ویاد گرفتن پیش هم بودیم وهمش استرس داشتم که آیا راضیست یا نه ولی چون پای یه نفر دیگه غیر از منو مامانم اینجا باز شده ویه کسی دیگه ای توی فضای این خونه نفس می کشید چیزی که همیشه آرزوشو داشتم اون حس بود که جدایی از شقایق خیلی برام غم انگیز بود ودلم می خواست حالا حالاها پیشم می موند ومنو از تنهایی رهایم می داد و گویی اقیانوس تنهایی داره خشک می شه و احساس یکه و تنها بودن بهم دست نمی ده ....
بیست و یکم
ابرهای سیاه سرتاسر آسمون رو گرفته بود وصدای بارون به گوش می رسید کش کش برگهای زرد زیر پام با گرفتگی آسمون یه حال وهوای خاصی تو وجودم به نمایش گذاشته بودن وبه سمت آرزوهام هولم می دادن که مبادا فراموششون کنم و همیشه و همه جا یادشون کنم که هدفام از دستم در نرن صندوقچۀ آرزوهام وسیعه و گویی خیلی افکاری دارم که همشون آرزوهام هستن که باید بهشون برسم که رسیدن به تک تکشون نباید یه خواب یا یه رویا باشه باید به حقیقت تبدیل بشه که امیدوارم همینم بشه این حیاطو رد برگهای زرد پاییزی عجب چیزیه که خیلی بهم حس زیبایی میده و تمامی آرزوهی قشنگی که دل بهشون خوش کرده بودم انگار دارن خودشونو نشون می دن این که فقط برای رسیدن به تک تکشون باید یه چیزو فراموش نکنم و همون چیزی که بارها با خودم و توی تنهایهام مکرر می گفتم این که حسابی درس بخونم .... هوای پاییزی به نظر اکثر آدما دلگیره ولی برای من چنین مفهومی نداره و به این فصل سال یه نگاه خاصی دارم وذهنم رو برای فرداهای بهتر درگیر می کنم واز تنهایی ای که ازش زجر می کشم در می آم وبه خوندن ویاد گرفتن بیشتر خودم رو سرگرم می کنم ویه جای خالی نمیذارم تا افکار پوچ تو وجودم جولان دهن و مرا از هدفام دور کننددرس خوندن یه تفریح وهمون طوری که همه ازبودن در کنار اسبابازیهاشون ویا از رفتن به یه جای گردشی کیف می کنند وخستگی از تن به درمی کنند دید من نسبت به کتابام ودرسام چنین وهرگز دوست ندارم اون روزی بیاد که این افکار خوب که رفیق تنهاییهام هستندازم جداشن اونوقت روز پایان راهه ومن توبن بست راه زندگیم گیرافتادم راه فرای برام نمونده وافسرده ملول میشم که خدا اونروز رو برام پیش نیاره... امروز که نزدیکای رو به پایانه برای من یه روز به یادماندنیه کنار مامان بودن و گردش توی کوچه هایی که پوشیده از برگهای خشک شدۀ درختانه و ذوق ناشی از دین این طبیعت عحیب که هر لحظش واقعاً دیدنیه مامان از بالا هنوز نیومده و منم نشستم کف اتاقو یه نیگام به کتابام یه نیگام به ساعت که کی می آد اونقدر چشم انتظاری کشیدم که خوابم برد با صدای مامان که بیدارم می کرد لااقل شامم رو بخورم بعد بگیرم بخوابم وقتی این آواز خوش به گوشم خورد مثل کسی که هوش از سرش می پره و به دنبال اون آهنگ می ره من از خواب دست کشیدمو بی اینکه نقی بزنم بلند شدم لبخندی که مهربونی رو به نهایتش می رسونه از تو صورت مثل ماهش دیدیده شدو جون گرفتم و خواب آلوده بودن از سرم پرید و سفره رو انداخت و شامم رو همچین می خوردم چند باری غذا پرید تو گلوم و به سرفه کردن افتادم حلا دوتایی در کنار هم نشستیم و غذامونو می خوردیم بعد از تموم شدن کارامون خوابیدیم آفتاب صبحگاهی چقدر زیباست خصوصاً گرماش که توی تابستونا زجر آوره اما این فصل سال دلچسبه توی این سرمای صبح زود اگه رنگ آفتاب دیده بشه دنبالش می گردی تا تن سردتو گرم کنه پس منم به دنبالش می گردم تا بلکه سردی تنم به گرمای آفتاب تبدیل بشه به مدرسه رسیدم و همچنان قدم در قدم آفتاب بودم کمی از روزاهای دیگه دیرتر رسیدم زنگ صف بستن به صدا در اومده جای همیشگیم وایسادم هرچی چشمام رو چرخوندم اثری از مریم نیافتم دلم گرفت به کلاس که وارد شدم پرسو جو کردم از یکی از بچه ها که همسایشونه گفت مریم از این مدرسه رفته اونقدر غصه نشست به دلم آخه دوستمو از دست دادم جای دیگه رفته می گفت ولی من باور نداشتم انگار حقیقت رو همیشه می گفت خلاصه کلی دلم براش تنگ شده دبیر ریاضی خانوم جورابچی وارد شد همراهش یه دختر نسبتاً خوش قیافه وارد شد به ما معرفیش کرد شقایق اونم با صورت مظلومانه ای که داشت به هممون سلام کرد پس از امروز یه شاگرد جدید وارد این کلاس می شه خانوم جورابچی پشت اون عینک چسبیده به بینیش صدام کرد یه لحظه قلبم به هیجان افتاد که چی شده این دبیر خشک و جدی نامم رو می بره ارتش وحشت به سمتم حمله ور شدن که سرجام همچنان خشکیدم یهو سارا با دستاش تکونم داد مونا با شما هستند تازه به خودم اومدم و گفتم بله خانوم... مونا جون از امروز شقایقو به تو می سپارم هماهنگش کن با کلاس ببینم که چه کار می کنی این ارتش وحشت قرار نیست که ترکم کنند برن بازم ترس و وحشت سراسر وجودمو از آن خودشون کردن که دست و پاهام در حال لرزیدنند شقایقم یه لبخندی تحویلم داد و تو چهرش حتی یه حرکت ناخوشایند ندیدم و با همون تبسم کنارم نشست پس قراره جای مریم بشینه یه لحظه به یاد مریم افتادم بغض تا نزدیکیهای گلوم رسید ولی به خاطر بودن تو کلاس از پیدا شدن قطره اشکام جلوگیری کردم که ظاهر نشن خیلی جالب نیست شقایق اونقدر رفتارش زیباست که نتونستم رفتار ناشایست باهاش داشته باشم که چرا جای بهترین دوستم نشسته درسته باهاش خیلی در ارتباط نبودم چون من نه تلفنی دارم و نه جایی که بتونم بهش آدرس بدم فقط توی مدرسه با هم دیگه دوست بودیم و همدیگرو همین جا می دیدیم حالا که نیست جای خالیش بیشتر به چشم می آد از امروز کارم در اومده باید به شقایق کمک کنم تا به کلاس خودشو برسونه خیلی جالبه تمامی دبیرا همینو ازم خواستند لابد وقتی توی دفتر دور هم می شینند می پرسن که کدوم شاگرد از همه زرنگ تره که اینجوری از من خواستند به شقایق یاری برسونم کسلو خسته بودم خدایا چه جوری؟ من که شرایطم طوری نیست که بتونم دعوتش کنم خونه اونجا با هم دیگه درس بخونیم یا حتی خودم برم خونشون من دختر پررویی نیستم که خونۀ کسی برم و حتی شاید مامانم مخالفت کنه بر سر دوراهی موندم و برای همینه تمام زنگ تفریح یه گوشه ای نشستم و حوصلۀ هیچ کاری نداشتم و از ذوقم کم شده یه آن صدای مهربونانه ای شنیدم برگشتم به سمت صدا شقایق بود نشست کنارم پس معلم جدیدم شما هستی؟ چقدر راحت ارتباط برقرار کرد موندم که چه جوری جوابشو بدم توی رفتارش کمال ادب دیده می شه آب دهنمو قورت دادم و صدامو صاف کردم و بعدش سرمو انداختم پایین گفتم آره می بینی!!! اونم لبخند زیبایی همونی که صبح جلوی بچه ها داشت گفت اشکالی نداره اگه ازت بخوام کی بهم کمک می کنی دهنم خشکید چشام سرجاشون خبی حرکت موندن چه سئوال سختی ازم پرسید جواب دادن بهش خیلی سختم بود ولی باید یه چیزی بگم گفتم بهت می گم یا تو بیا خونۀ ما یا من می آم خونۀ شما اینو که شنید انگار یکی تمام دنیارو دودستی تقدیمش کرده این همه شاد شد و برق شادی توی چشاش دودو می کرد گفت باشه پس منتظرتون هستم تا به من بگید و بلند شدو رفت نفس راحتی کشیدم تا لااقل آرامش ازم رخت بر نکنه که خیلی بهش احتیاج دارم خوب که بهش می اندیشم چه دختر مهربونو خوش قلبیه هیچ اعتراضی نکرد که معلما چرا حوالش دادند به سمت من چون این رفتارو ازش ندیدم خیلی خیلی خوشم اومد پس ممکنه جای مریمو برام پر کنه. زنگای بعدی یک به یک نواخته شد و کلاسا هم به پایان راه رسید زمان رفتن به خونه رسیده از مدرسه تا خونه تمام راه چهرۀ دوست داشتنی شقایق جلوی چشمام بودکه به نظر می آد که باید دختر گلی باشه از خودراضیو لوسو ننر نیست چون از این جور دخترا واقعاْ بدم می اد و همۀ افکارم به سمتش می چرخید یهو یه ماشین کنارم ترمز کرد خودش بود با مامانشه چه مامان شیکو مهربونی داره با لحن گرمی که داشت ازم خواست برسونم ولی نپذیرفتم روم نمی شد همین پیاده برم بهتره و اونا هم رفتند معلومه رفتارش به مامانش رفته آخه برخورداش شبیه مادرشه به خونه که رسیدم بوی غذای لذیذ تمام خونه رو گرفته بود و مامان با دستپخت خوبی که داره بایدم چنین بویی توی فضای خونه بپیچه واز همه مهمتر اینه که اونم در اون لحظه پیشم بود چرا که نیوشا هنوز مریضه و خوب نشده و بازم خوردن ناهار بهم مزه داد چون با هم بودیم مدتها بود که ازهم دور شده بودیم وبیماری نیوشا بهترین بهانه ای هست که در کنار هم باشیم ومن همۀ کارارو انجام دادم تا مامان کمی خستگی در کنه و آرامش داشته باشه واز مدرسه واز شاگرد جدید براش تعریف می کردم و مامانم با تمامی وجودش گوش می داد حتی وسط حرفمم نمی اومد که مبادا کلمه ای از ذهنم بپره ویادم بره از این که معلما به من اطمینان دارن تا به شقایق توی یادگیری درسا کمکش کنم دلم محکم شد واطمینان رفته بهم باز گشت که اونقدم تنبل نیستم واونا منو قبول دارن و انگیزم برای یادگیری بیشتر دوچندان شد ویاد شقایق یه لحظه از ذهنم خارج نشد وتو فکرش بودم ودر موردش با مامانم مشورت کردم ومامان گفت هرچی خودت صلاح می دونی دخترم من مانعی نمی بینم پس مامانمم داره بهم اعتماد به نفس می ده توی تصمیم گیری متزلزل نباشم و بتونم خودم انتخاب کنم سکوتی کردم بعدش کام بسته شده رو به حرکت در اوردمو اگه بهش بگم بیاد اینجا چی ومامان گفت نمی دونم به آقای شمس بگو تا چیزی بهمون نگه الآن تنها لحظه ای بود که آرزو می کردم آقا ی شمسو زودتر ببینم چه جالب حتی مامانم مخالفت نکرد که خونشون نرم پس هم می تونم یهش بگم بیاد اینجا البته با اجازۀ اونا هم خودم برم خونشون مامان از موقعی که شنیده شنگول تر از همیشه هست و هر بار نیگام به چشمهای زیباش برخورد می کنه شادی می باره چون دخترش اونقدر درسخون هست که معلما روش حساب می کنند می دونم که در چنین افکاریه یه بار خواست به زبون بیاره اما بغضه نذاشت ماشین آقای شمس وارد پارکینگ شد دل تو دلم نبود نمیدونستم که چه جوری بگم اگه نه بگه چیکار کنم چاره ای ندارم خونشون می رم خدا کنه که قبول کنه اخم نکنه وجواب سر بالا بهم نده چقدر این لحظه دیدنش سختم بود قلبم داشت می اومد تو دهنم و استزس چند باری نزدیک بود جلوی حرکتو بگیره که نذاشتم و با کمال اعتماد رفتم جلوبالاخره بعد از این پاهو اون پا بهش سلام کردم اونم با تعجب پاسخم رو داد بایدم تعجب می کرد چون هیچ وقت منو تو پارکینگ نمی دیده چی شده که یه دفعه جلوش ظاهر شدم وگفت چیه حرفتو بزن خسته ام می خوام برم سرم رو انداختم زیر و درخواستمو گفتم و ازتون می خوام که اجازه بدی گفتش افرین خوبه درست اینقدرعالیه که باید به کسی آموزش بدی باشه هیچ اشکالی نداره چون شاگرد زرنگی هستی حرفی ندارم ولی سرو صدا نکنی میتونی به دوستت بگی بیاد اینجا اونقدر خوشحال شدم که نمی تونستم که چه حرکتی از خودم نشون بدم فقط گفتم مرسی واونم چیزی نگفتو رفت اون فاصلۀ از پارکینگ تا اتاق که به نظر طولانی می اومد فاصلش تا خونه کم شد همش به خاطر این بود که تو ابرا راه می رفتم وباورم نمیشد که کلام آره رو ازش شنیدم انرژی گرفتم چقدر آقای شمس مرد خوبیه که اجازه داد
قسمت بیستم
قسمت نوزدهم
قسمت هجدهم
قسمت هفدهم
قسمت شانزدهم
قسمت پانزدهم
قسمت چهاردهم
قسمت سیزدهم
قسمت دوازدهم
قسمت یازدهم
قسمت دهم
قسمت نهم
کمتر کسی پیدا می شه که بهارو دوست نداشته باشه مگر کسانیکه در این موقع سال دچار حساسیت بشن به هر حال اونا حق دارند که زیاد خوششون نیاد با اینکه زیباییهای بهارو می بینند نمی تونند لذت ببرند واقعأ چقدر سخته اگه کسی دچار اینحالت بشه امیدوارم خدا شفاشون بده یا قدرت تحمل بهشون بده.
به خونۀ آقای شمس هرچه نزدیکتر میشم بازم حالم دگرگون می شه دست خودم نیست هر کاری می کنم که درست شم نمی تونم سعیم می کنم بازم نتیجه نمی ده و من همچنان تو سرزمین نا آرومی پا می ذارم حتی با اومدن سال جدید گمان می کردم بتونم خودم درست کنم و دست از این دگرگونی بردارم دیگه اون حالت بهم دست نده ولی انگار اون استرسه که منو ول نمی کنه و تنهام نمی ذاره همش همراهمه وحتی موقع نزدیک شدن به خونشون حودشو نشون می ده و دروناْ داغونم خدایا راه خلاصی شدنش و نمی دونم یه راهی سرراهم بذار تا دست بردارم و بهتر شم در هر صورت درونم پر از آشوبه مامان که نمی دونه پس ظاهرم رو یه جوری نشون می دم که اون چیزی که در وجودمه خودشو نشون نده که به هیچ وجه متوجه نشه بالاخره با تمامی این فکرایی که تو سرم می چرخید به خونشون رسیدیم الآن پشت درشونیم مامان زنگ درو زمی زنه طبق روز های گذشته دررو باز کردند وارد حیاط خونشون شدیم واقعأ دیدنی بود دهنم از این همه زیبایی که یه جا جمع شده بود باز مونده هرچی از سبزی این فضا بگم کمه گلای رنگارنگ درختان سرسبز از هر مدلش بگی اینجا پیدا می شه خوش به حالشون که با داشتن این حیاط پیر نمیشن درختا سربه فلک، چمنها سبزو قشنگ که می خواستم مدتها اونجا بشینم وکاری نداشته باشم تا از این طبیعت خدادادی حظ ببرم وگذر زمانو حس نکنم گنجیشکها با جیک جیکاشون نشونی از یه بهاری دل انگیز رو به نمایش می ذارن تا توی خوشحالیه اونا که با این آواز سر دادن، ما هم سهمی داشته باشیم گوشامونو بسپریم به این صداها که دلامونو شاد می کنند به در سالن نزدیک شدیم قدمام پیش نمی رفت و انگار یکی از پشت سر گرفتم و مانع رفتنم می شه اما چاره ای نیست نمی ذارم افکار منفی مانع رفتنم بشه طبق معمول در سالن باز بود و کسی دیده نمی شه مامان بلافاصله به سمت آشپزخونه رفت تا کاراشو شروع کنه خدا کنه یه روز یه فرجی صورت بگیره تا مامانم این همه کار نکنه ولی انگار خدا نمی خواد لابد داره امتحانمون می کنه پس این قدر ننالم اولین برنامۀ کاری مامانم آماده کردن ناشتاییست و بعد درست کردن ناهارشونه اول صبحانۀ مخصوص نیوشا رو روی میز می چینه آخه کم کم پیداش می شهمی تونم قیافشو ببینم خدا کنه لااقل با نو شدن سال اونا هم بهتر شده باشند و رفتاراشون با ما خوب، یاد نیوشا ومامانش که می افتم یه کم از درون می لرزم البته یه طوری برخورد می کنم که مامان نفهمه در اون سن کمم خیلی چیزارو درک می کنم و فکرم بسته نیست می دونم باید چه کار کنم تا مامان به چیزهایی که در درونم می گذره پی نره دیدن نیوشا غیر قابل تحمل بود چون از خود راضیه و توجهی به ماها نداره هیچ چیز براش مهم نیست وفقط به خودش اهمیت می ده وآدمای کنارشو نمی بینه حتی مامانش پوران خانومم همین طوره فقط به فکر آرایش وپز دادنه اینقدر به خودش می رسید که پوستش مثل دخترای چهارده ساله به نظر می اومد معلومه اگه منم اون پولارو داشتم شاید همین کارارو می کردم و این همه به خودم اهمیت می دادم نیوشا هم که همش با نازو ادا دور خونه راه می ره وبه منو امثال من فخر میفروخت چون این چیزارو ندیده که درکی نسبت به نداشتن داشته باشه همیشه تا می خواست حی و حاضر جلوش میذاشتند واون چه می دونه انسانا یی که ندارند وسر گرسنه به زمین می ذارن چه حالتی دارن البته زندگی من هرگز اینجوری نیست چون مامانم نمی ذاشت تا دچار این مشکل شم برای همین خیلی تلاش می کنه واز هیچ خواسته ام دریغ نمی کنه و برای همینه این همه از خودش مایه می ذاره بخاطر همین کاراشه که سعی می کنم تا خواسته ای نداشته باشم و اذیتش نکنم نیوشا هیچ وقت این کلمۀ نداشتن براش تعریف نشده بود چون تو ناز و نعمت غرق بوده ولی من حال اون انساناروکه هر روز تو زندگی با این کلمه دستو پنجه نرم می کنند خوب درک می کنم واگه کاری از دستم بر بیاد براشون انجام می دم االبته وقتی بزرگشم و به هدفایی که دارم برسم و دستم به دهنم برسه اونوقت حتمأ دست اینگونه آدمارو می گیرم وکمکشون می کنم چون این روزارو دیدم ومی دونم چقدر سخته به امید روزی که جامعۀ ما دیگه اینگونه افراد توش نباشن وهمه دستشون به دهنشون برسه توی این افکار بودم وداشتم با خودم کلنجار می رفتم که به حیاط رسیدم اونقدر تو افکارم بودم که وقتی خودم رو وسط حیاطشون دیدم تعجب کردم ولی با این حال با عروسکی که تودستم بود وبسته به جونم بود بازی کردم تا یه جوری وقتم پر بشه و زمان سریع تر رد بشه روی پله نشستم صدای بازی نیوشا با دختر خالش پارمیدا که اونطرف حیاط شادی می کردند رو می شنیدم پارمیدا دختر خالۀ نیوشا اغلب اوقات به خونشون می اومد با هم دیگه بازی می کردن هر دوشون تنهان و به خاطر هینه همش در کنار همند مامان پارمیدا شرکت داره برای همینه دخترش اغلب اوقات اینجاست یه دلیل دیگۀ بودنش در اینجا همینه اینجوری که لابلای حرفای دوتاییشون شنیدم پدر پارمیدا خیلی به سفرای خارجی می ره و همش برای اون دوتا جنسای درست و حسابی میاره خوش به حالشون لابد چقد موقع گرفتن این سوغاتیها کیف می کنند اون دوتا خوب با هم می ساختند و هیچ وقت بینشون دعوا نمی شه خیلی هم خوش وخرمند مخصوصاً الآن که نشون می دن خیلی شادن چون توی این حیاط به اون بزرگی که چشم چشمو نمی دید ببین چقدر بلند بلند می خندیدند وکیف می کردند صداشون تا اینجا می اومد ومنم صداشون می شنیدم و سرم به عروسکمم گرم بود و حواسمم پیش اونا توی فضای این حیاط زمین مخصوص تنیس و بازیهای دیگه می دیدم حتی تاب و الاکلنگم دیده می شه و تازه اون گوشۀ حیاط استخر سرپوشیده هم می دیدم نیوشا تابستون که هواخیلی گرم می شه توسط مربی ای که در اختیار داره شنا می کنه واون مربی یادش می ده تا مشکلی براش پیش نیاد . منم یکه و تنها بازی می کردم وعرسکم کهنه وداشت پاره پوره می شد و همچنان اون تودستم بود ورهاش نمی کردم چون خیلی دوسش داشتم وبرام عزیز بود وخاطرشو می خواستم وحاضر نیستم که اونو یه لحظه از خودم دور کنم و درحالی که تو فکر وسیلۀ بازیم بودم ولی یه چیزی دیگه هم ذهنم رو درگیرکرد با این که بعد ازعید اومدیم واونارو دو هفته ندیده بودیم حتی به خودشون زحمت ندادن که یه سال نو هم به ما تبریک بگن شاید می ترسیدن از دکو پزشون چیزیکم بشه یا خدای نکرده کوچیک شن که چیزی نگفتن چه برسه که عیدی هم بدن نباید توی این حرفا برم وگرنه بودن در اینجا برام سخت می شه با این که مامان سال نو رو تبریک گفت حتی سرشونو بلند نکردن یا حتی حرکتی به نشانۀ فهمیدن کلامش ازخودشون نشون ندادند به خاطر این کاراشون بود که موقع دیدنشون بدنم می لرزید ولی بازم به خاطر مادرم حرکتی به نشان اینکه ناراحتم نشون ندادم واقعأ تحمل می خواست ومن باید در خود هر روز درس صبرو بردباری رو تمرین کنم تا ملکۀ ذهنم شه که زود رنج نباشم واینقدر نسبت به رفتاراشون حساس نباشم تا خلأ تو زندگیمو نبینم و حالا بیشتر به عروسکم چسبیدم که از اون فکرای ناجور دورشم آقای شمس هر روز صبح زود به شرکتشون سری می زنه وحسابی پول در می اره اینه که اونا به راحتی خرج می کنند وهر چی که آرزوشو دارن تهیه می کنند بدون این که فکر کنند فقط تو خوش گذرانی غرقند وککشون هم نمی گزه یه وقت چقدر به کار بردن بعضی مثلا در مورد بعضی کاراشون بهم مزه می ده و می فهمم که کاربرد چنین ضربالمثلایی در کجاست حالا می فهمم که باید کجا استفاده کرد به این فکرم خندم گرفت و اون اخم رفت و جاش خنده که ازم دور شده بود نشست .قسمت هشتم
قسمت هفتم
قسمت ششم
قسمت پنجم
قسمت چهارم
اونقدر افکارمو درگیر نگه داشتم تا طولانی بودن راه رو احساس نکردم.و از این همه مسیر طولانی حوصلم سر نرفت چون خیلی چیزا باعث شد تا این مسیر طولانی به چشمم نیاد ساعت به نه داشت نزد یک می شد و ما آخرین اتوبوسو پیاده شدیم اینقدرازاین ماشین به اون ماشین شدم تا خستگی روی تنم نشست و یه جا یی می خواستم تا استراحتی داشته باشم اما حیف که اینا یه خوابی یه رویایی بیش نیست . وقتی به این قسمت محله می رسم تازه تفاوت بین بالا شهر وپایین شهررو احساس می کنم که با این سبک خونه هاشون ونوع ماشیناشون باعث میشه تضادها بیشتربه چشمم بیاد. تا نسبت به اختلاف این نقطۀ شهر با اون نقطۀ شهر بیشتر بیاندیشم ودیدمو باز کنم.
وقتی به این نقطه که میرسم ضربان قلبم بشدت بالا می ره وتاپ تاپش اینقدر بلند شده که می دونستم به خاطر چیه چون به خونۀ اقای شمس نزدیک میشم برای همین شدت ضربانشو احساس می کنم چیزی نمیگم تا مامانم رنج نکشه شاید حرفی نزنه ولی تو دلش که می ریزه وغصه می خوره چرا باعث بشم که اون ناراحت باشه پس با این موضوع باید یه جوری کنار بیام چاره ای ندارم ظرفیتم رو بالا می برم واین کارو کردم زنگ درو زدیم واونا با دیدن ما از پشت آیفون تصویری دیگه نیازنیست که بگن کیه ودرو میزنند و ما وارد حیاط شدیم چه حیاطی با اینکه پوشیده از برفه و سرتاسر حیاط انگار فرش سفید پهن شده تا زانوهات توش فرو میره اما با این حال دیدنی بود و خیلی حال می داد دونه دونه های برف روی شا خه های در ختان سنگینی می کرد.درختان شانس آوردند که توی خواب زمستانی به سر می برن وگرنه باید چه رنجی رو تحمل می کردند خدا هم می دونه که چکار کنه تا از رنجش اونا کم کنه وارد خونه شدیم ودر باز بود هوای گرم خونه اونقدر به دلم نشست که دلم می خواست ساعتها کنار بخاری البته توی این خونه ها که از بخاری استفاده نمیکنند کنار شومینه بشینم اونو توبغلم بگیرم تا سرمای رفته به تنم خارج بشه گرما جاشو بگیره وای که دلم می خواست خونۀ خودمون بود و همین کارو می کردم ژامو دراز و کنار شومینه لم می دادم مامانم بلافاصله هنوز از را نرسیده توی آشپز خونه مشغول بکار شد ظرفای شبشونو می شوره وبه محیط اشپز خونه رسیدگی می کرد واون کارشو با تمیزکردن وجمو جورکردن شروع می کنه مامان وارده که چه کار کنه همه کارش روی حسابو کتاب واقعأ که تحملش بالاست با این همه بالا پایین شدنا بازم فوری کارشو شروع می کنه وخستگی رو احساس نمی کنه که عجب بنیه ای داره شاید هم بدنش خسته است ولی به روش نمی آره واقعأ با داشتن چنین مادری انصاف نق زدن که دور از انصاف اگه چنین رفتاری از من سر بزنه برای همین کنارش می شینم وساعتها نگاش می کنم و سیرم نمی شم از بس تماشاییه گاهی اگه کاری از دستام بر می اومد کمکش می کردم تا باری بتونم از روی شونش بردارم هوای بیرون خیلی زمستونیه وگرنه بازی می کردم تا مزاحم کارای اون نباشم. ولی خوب چه می شه کرد باید پیشش باشم مادرم داشت وسایل صبحانه رو آماده می کرد تا نیوشا که دختر آ قای شمس که خیلی هم لوسو از خود راضیست وبه هیچی به جز خودش اهمیت نمی ده تا ایشون دست از تختخوابش بکشه و



سلام خوشومدید:);)