قسمت چهارم
اونقدر افکارمو درگیر نگه داشتم تا طولانی بودن راه رو احساس نکردم.و از این همه مسیر طولانی حوصلم سر نرفت چون خیلی چیزا باعث شد تا این مسیر طولانی به چشمم نیاد ساعت به نه داشت نزد یک می شد و ما آخرین اتوبوسو پیاده شدیم اینقدرازاین ماشین به اون ماشین شدم تا خستگی روی تنم نشست و یه جا یی می خواستم تا استراحتی داشته باشم اما حیف که اینا یه خوابی یه رویایی بیش نیست . وقتی به این قسمت محله می رسم تازه تفاوت بین بالا شهر وپایین شهررو احساس می کنم که با این سبک خونه هاشون ونوع ماشیناشون باعث میشه تضادها بیشتربه چشمم بیاد. تا نسبت به اختلاف این نقطۀ شهر با اون نقطۀ شهر بیشتر بیاندیشم ودیدمو باز کنم.
وقتی به این نقطه که میرسم ضربان قلبم بشدت بالا می ره وتاپ تاپش اینقدر بلند شده که می دونستم به خاطر چیه چون به خونۀ اقای شمس نزدیک میشم برای همین شدت ضربانشو احساس می کنم چیزی نمیگم تا مامانم رنج نکشه شاید حرفی نزنه ولی تو دلش که می ریزه وغصه می خوره چرا باعث بشم که اون ناراحت باشه پس با این موضوع باید یه جوری کنار بیام چاره ای ندارم ظرفیتم رو بالا می برم واین کارو کردم زنگ درو زدیم واونا با دیدن ما از پشت آیفون تصویری دیگه نیازنیست که بگن کیه ودرو میزنند و ما وارد حیاط شدیم چه حیاطی با اینکه پوشیده از برفه و سرتاسر حیاط انگار فرش سفید پهن شده تا زانوهات توش فرو میره اما با این حال دیدنی بود و خیلی حال می داد دونه دونه های برف روی شا خه های در ختان سنگینی می کرد.درختان شانس آوردند که توی خواب زمستانی به سر می برن وگرنه باید چه رنجی رو تحمل می کردند خدا هم می دونه که چکار کنه تا از رنجش اونا کم کنه وارد خونه شدیم ودر باز بود هوای گرم خونه اونقدر به دلم نشست که دلم می خواست ساعتها کنار بخاری البته توی این خونه ها که از بخاری استفاده نمیکنند کنار شومینه بشینم اونو توبغلم بگیرم تا سرمای رفته به تنم خارج بشه گرما جاشو بگیره وای که دلم می خواست خونۀ خودمون بود و همین کارو می کردم ژامو دراز و کنار شومینه لم می دادم مامانم بلافاصله هنوز از را نرسیده توی آشپز خونه مشغول بکار شد ظرفای شبشونو می شوره وبه محیط اشپز خونه رسیدگی می کرد واون کارشو با تمیزکردن وجمو جورکردن شروع می کنه مامان وارده که چه کار کنه همه کارش روی حسابو کتاب واقعأ که تحملش بالاست با این همه بالا پایین شدنا بازم فوری کارشو شروع می کنه وخستگی رو احساس نمی کنه که عجب بنیه ای داره شاید هم بدنش خسته است ولی به روش نمی آره واقعأ با داشتن چنین مادری انصاف نق زدن که دور از انصاف اگه چنین رفتاری از من سر بزنه برای همین کنارش می شینم وساعتها نگاش می کنم و سیرم نمی شم از بس تماشاییه گاهی اگه کاری از دستام بر می اومد کمکش می کردم تا باری بتونم از روی شونش بردارم هوای بیرون خیلی زمستونیه وگرنه بازی می کردم تا مزاحم کارای اون نباشم. ولی خوب چه می شه کرد باید پیشش باشم مادرم داشت وسایل صبحانه رو آماده می کرد تا نیوشا که دختر آ قای شمس که خیلی هم لوسو از خود راضیست وبه هیچی به جز خودش اهمیت نمی ده تا ایشون دست از تختخوابش بکشه و
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 19:12 توسط سیمین
|
سلام خوشومدید:);)