از خواب ناز بلند شه و صبحانشو نوش جان کنه عقربه های ساعت به ده که می رسه تازه نیوشا خانوم از خواب ناز نازی بلندمی شه اون خوابی که نیاز هر کودکی توی اون سن وساله ولی من مجبورم صبح زود از خواب بلند شم حتی توی این سرمای زمستون به خاطر کارکردن مادرم که بالاجبار نه با دست خودش توی خونۀ آقای شمس کار می کنه تا با این کارکردنش بتونه خرج منو پدرمو تامین کنه تاجلوی صاحب خونه شرمنده نشیم اون آخه سربرج اجارشو می خواد برای همینه که مامانم در تکاپوست و دست به تلاش می زنه تا خرج زندگیمونو در آره.حالا باید اینجا بشینم و در انتظار فیسو افاده های اون دختر باشم همون لحظه هم پوران خانوم می رسه مادرو دختر لنگۀ همند هر دوشون دیر بلند می شن و فخرم می فروشند پوران خانوم خانوم آقای شمسه و حالا اومده تا در کنار دخترش صبحانشونو نوش جان کنند پوران خانوم خیلی ناشتایی نمی خوره ولی دخترش نه اون حتماً تا تشم می خوره با این که معلومه خیلی خوابیده بازم خمیازه می کشه م نیوشا هم زمان با مادرش رسید دوتایی خودشونو گرفته بودن و نشستن روی صندلی پوران خانوم فقط چای می خوره و چند لقمه پنیر ولی مامانم برای نیوشا شیرو عسل وسپس پنیرو آماده کره که هر کدومش اگه سرسفرۀ هرکسی باشه کافیست تا خودشو سیرکنه اما نیوشا به راحتی از کنار این خوردنیهای لذیذ می گذره اون چه میدونه معنی نداشتنو چون درکش نکرده ولی برای من که این کلمات توی زندگیم هر روز جریان داره خوب میفهمم با این که مامانم سعی می کنه تا متوجۀ نداریشون نشم اما مگه میشه متوجه نشد چون مشکلاتمونو میبینم ودرسته منم سعی می کنم تا در کمو با لا ببرم که خدای نکرده مادر عزیزم عزیزتر از جانم جلوم شرمنده نشه که بگه ندارم برای همینه چیزی نمی گم تا اون تو فشار قرار نگیره که مجبور شه برام چیزهایی تهیه کنه که به وسعش نمیرسه ونمی ذاشتم تا مامانم کم و کاستیهامو بفهمه و خودم رو همیشه حتی در چنین شرایطی راضی نشون میدادم تا خوشحالش کنم وفکر کنه من خرسندم وهیچ نیازی ندارم واوضام مساعده ولی مگه میشه مامان آدم متوجه نشه اونم مامان من که از همه چیز تو دنیا برام عزیزتره که ندونه من چی نیاز دارم یا چه چیزی کم دارم اون میدونه چون از رفتارش وطرز برخوردش حس می کردم برای همین گاهی با عروسکی که توی دستم داشتم خودمو سرگرم می کردم تا چهرۀ درد کشیدشونبینم بیچاره عروسکم اونم سرمای بیرونو تحمل کرده چون وقتی دست بهش زدم خنک بود ودلم براش سوخت اونقدر باهاش بازی کرده بودم که از حالت طبیعی خارج شده دلم نمی اومد از دستش بدم یا بندازمش دورچون مامانم با دستهای نازنینش درستش کرده بود برای همین خیلی برام عزیزه وخاطرشو می خوام همون وقت نیوشا از کنارم رد شد عروسکمو که دید پوزخندی زد دوید به طرف اتاقش دویدنشو نگاه می کردم که همه اش با نازو فخر بود تا موقعی که به اتاقش رسید از نگاهش باز موندم و دوباره با عروسکم مشغول بازی کردن بودم همون موقع نیوشا با عروسکی عجیب از تو اتاقش بیرون اومد به قول معروف می خواست به من پز بده که برو بچۀ فقیرو گدا تورو چه به اسباب بازی بهترتو که لیاقت داشتن این اسباب بازیهارو نداری چون می دونم همچین قصدی داشته سرمو پایین انداختم وبه روم نیاوردم وبا دیدن این همه فخر درد می کشیدم وناراحتیهامو تو خود فرو می بردم وخودم رو یه جوری سرگرم می کردم تارفتارزشتی رو که ازش دیدم فراموش کنم وانگار نه انگار که دیدم تازه داشتم به محیط گرم خونه عادت می کردم که باید منتظر ساعت شش بعداز ظهر بشم ودوباره این مسیرهای طولا نی رو طی کرده تا به خونه برسم واین باعث میشه از موندن توی جای گرم لذت نبرم وقتی به رفتن خونه فکر می کنم پیش خودم میگم بیچاره دل مادر خدا به دادش برسه که اون چی میکشه ولی به روش نمی آره از هر چی شانس نیاوردم از داشتن چنین مادری به خود می بالم که اینقدر صبوره وبه آینده امیدوار وقتی به چهره اش نگام می افته ومی بینم اینقدر خسته است وکلمۀ آه رو به زبون نمی آره من چگونه اظهار ناراحتی کنم واصلأ روم نمیشه که همچین حرکت زشتی رو از خودم در بیارم وصدام دربیاد دلم نمیاد که اونو اذیت وازارش کنم ورنجشو زیاد ترکنم برای همین تو خودم فرو می برم ودم نمی زنم ولی هر بار خودم رو سرزنش می کنم که چرا زودتر بزرگ نمیشم تا کمک حالش باشم واونو که کوهی از مشکلات داره کمرش رو خم می کنه دستشو بگیرم تا زیر بار این همه سختی له نشه از خدا می خوام که به من کمک کنه تا فرزند خوب وخلفی برای پدرو مادرم باشم. می دونم اونم بهم کمک می کنه اما به موقش ولی هنوز وقتش نرسیده کم کم عقربه های ساعت به شش نزدیک میشه وما باید بریم ودوباره توی این مسیرهای طولانی خودمونو به خونه برسونیم بدنم تازه به هوای داغ خونه عادت کرده بود... تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد