فصل نو داره خودشو نشون میده ودر آخرای فصل زمستون درختا بعضی هاشون با لباسی پر ازشکوفه های رنگارنگ دیده می شه و نوید اومدن بهاررو با خودشون می ارن بهار همراش جشن آمدن عید رو برای تمامی آدمیان می آره وکم کم بوش به مشام می رسه و همه جای شهر در تکاپوی آمدنش نشستن و وقتی قدماش دیده می شه همه  لباسهای نو به تن می کنند ودست همو می گیرند وبه دید و بازدیدهای سال نو میرن وتنها این موقع ساله که مردم شادند چون سال نو شده وهمه ازاین بابت خوشحالند وخسته گی های سالیانه رو با بودن این تعطیلیهابه در میکنند بعضیها به مسافرت می رن بعضیها مثل ما که جایی رو ندارند توی خونه اند و هیچ جایی که ندارن نشستن توخونه رو انتخاب کردن ما فقط یه شانس کوچیکی آوردیم اونم اینه که نیوشا اینا به مسافرت می رن ووقت استراحت مامانمه برای همینم همۀ کارهای خونه رو سعی می کنم تا اونجایی که بتونم من انجام می دم تا اون استراحتی داشته باشه حالا ما سه تا در کنارهمیم درسته لباس نو نخریدیم اما دلامون که شاده و از با هم  ودر کنار هم بودن لذت می بریم واگه کسی از کنار خونۀ ماردشه وصدای خندۀ ماروبشنوه شاید پیش خودش فکر کنه خوش به حال اینا انگار که هیچ غمو غصه ای ندارندمشکلی ندارن این چنین شادی می کنند  ولی کسی خبر نداره فقط ما این چند روز تعطیلیه که همدیگررو می بینیم وبقیۀ سال توی بدو بدو و زحمت وکاریم برای همین قدرپیش هم بودنو می دونیم واز بودن در کنار هم لذت می بریم وسعی می کنیم این چندروز خوب خوشو شاد باشیم  مامان برای تهیه ناهار به آشپزخونه میره نه آشپز خونۀ مدرن مثل اونا یی که پولشون از پارو بالا میره ومن این در کنار هم بودنو به صدتا خونه هایی که توش پر از وسایل رفاهیه که شاید از پیش هم بودن کیف نمی کنند وبه زور همدیگرو تحمل می کنند نمی دم که می دونم توی اون خونه ها از بوی مهرو محبت اثری نباشه و افرادش به زور همدیگرو تحمل می کنند ولی توی خونۀ ما از این خبرا نیست که اینو ما مدیون مامان هستیم که با انگیزه ونشاطه و مارو امیدوار می کنه تا همیشه شاد وسرحال باشیم که خدا اینگونه همسرو از پدرم نگیره و بابامم قدرشو می دونه هم همش ازش تشکر می کنه ومی خواد که ببخششدش که همسر خوبی براش نبوده ولی مامانم با اون لبخند همیشگیش که بوی عشق و صفا ومحبت می ده به پدرم می گه تو غصه نخور وتو دلت نریز تا خدای نکرده مریض نشی من تا زنده ام کمک حال شما ام وهمسر خوبی براتون اگه خدا بخواد  باقی میمونم شما فقط دعا کن که بتونم پدرم گفت مرسی از تو که به منو این دختر کمک می کنی ونمی ذاری که آب تودلمون تکون بخوره امیدوارم خدا تو این همسر گل ومهربونم رو حفظ کنه وهمیشه پاینده وپایدار باشی حرفای اونا توی خلوتگاهی که می گفتند و می شنیدم که خیلی به دلم نشست تصمیم گرفتم منم دختر وفرزند خوبی برای اونا باشم تا زحمتاشونوکه برای حفظ پایه های این زندگی انجام می دن رو پایمال نکنم وخودم رو موظف می دونم که بهشون  کمک کنم ونه باری رو دوششون باشم وامیدوارم که بتونم وبه قولم عمل کنم و زیر قولم نزنم با اومدن اون عید قشنگ درختها جوانه زدندو شاخو برگاشون لباس طبیعت رو زیبا مزین به سبز بودن می کنند و همه جا سبزی و نشاط دیده می شه  وقتی درختابا اونسوزو سرمای زمستون دست و پنجه نرم کردند حالا بلند ورسا توی خیابونها قد علم کرده انگار نه انگار توی خواب زمستونی بودن این رسایی اونهاست که فضای این شهرو قشنگ و زیباتر کرده  شاید چون سبزی طبیعت و نشاط و سرزندگی هر چیزی که در دنیا وجود داره به خاطر اوناست وحتی همین نشستن پرندگان آوازه خوان که سرود اومدن بهارو  روی شاخهاشون سر میدن باعث بشه که به خودشون ببالند اما به قول پدرم درختا که به خود نمی بالند مگه نشنیدی که می گن درخت هرچی پر شاخو برگ تره سر به زیرتره مگه مثل ما آدما هستند که اگه کاری برای کسی می کنند خودشونو بگیرندو حتی گم کنند ما باید از طبیعت درس بگیریم که هرچیزی که خدا آفریده برای درس دادن به این بشر از خود راضیست. که درس گرفتن از طبیعت خودش یه روخ لطیف می خواد که درک کنه قدممبه کوچه رسید همون کوچه ای که تا چند روز پیش فرش سفیدی توش پهن بود الآن جزء زردی خاک چیز دیگه ای دیده نمی شه و مشغول بازی شدم یهو نسیم خنک بهاری از راه رسید وصورتم رو نوازش داد ومیگن باد بهاری جوونی ونشاط رو به ما هدیه میده تماسش با صورتم به طور نا خوداگاه شورو هیجان رو در من زنده کرد وبانشاط  بیشتری به بازی کردن توی کوچه ادامه دادم با اینکه یکه و تنها ام این انگیزمو ضعیف نکرد که از بازی کردن دست بکشم حالا داره صدای مامانم می اد پس معلومه موقع خوردن غذاست بدو به سمت شیر اب که اون گوشل حیاطمون رفتم و دستامو شستم و با سرو روی تمیز کنار سفره بشینم مامانم می گه سفره حرمت داره باید ترو تمیزو مرتب دورش نشست حالا هم من به حرف مامانم اهمیت دادم و مرتب رفتم سر سفره مامان داره وسایلشو دورش می چینه منمبدو به کمکش شتافتم و حالا سه تایی دورش نشستیم  از این که سه نفری در کنار همیم قدر با هم بودنو می دونیم چون کمتر وقت می کنیم در کنار هم باشیم برای همین هیچ وقت نمی گذاریم تا خدای نکرده غمی غصه ای دامنمونو بگیره که از هم دیگه دلزده شیم بازم می گم همۀاینها به خاطر درایتای مامانمه البته پدرمم نقشش کم نیست درسته اون کمتر حرف می زنه وهمش تو خودشه ولی با اینحال مامان نمیذاره که اون تو خودش بره سریع حرفای جالب می زنه تا پدرمو از افسر دگی در بیاره به  بابام حق می دم واونو سرزنش نمی کنم چون بلاخره داره روزای سختی رو می گذرونه و من خوب درکش می کنم به پایان روزهای تعطیلیه عید نزدیک میشیم ودوباره کارو فعالیت مامانم شروع میشه وما کمتر وقت می کنیم مثل الآن در کنارهم باشیم.و بابامم کمتر می بینیمش