بعد از اون همه خوش و بش و دور هم بودن با اومدن سیزده بدر درونم مثل یه تیکه آتیش که جایی می افته و ممکن آتش سوزی به را بیفته درون منم مثل آتشفشان به جوش در اومده چون به پایان این روزا نزدیک شدیم و چقدر این روزا مثل برق و باد تموم شد چه حیف. پس اون روزی که نمی خواستم از راه برسه قدمش بالاخره نزدیک شدو سیزده به در از راه رسید وهمۀ مردم به کوه ودشت و دمن میرن تا در کنار هم جشن شورو شوق و شادی بگیرندو با این کاراشون همراه دل طبیعت که از شوق اومدن بهار چنین سرسبزو سرزنده شده خب آدما هم می رن تا با جشن طبیعت همراه شن و شادی رو به خونه هاشون ببرن وچون پدرم نمیتونه بیرون بره برای همین منو مامانم به پارک نزدیک خونه می ریم  تاروز سیزدهم فروردین رو دوتایی بدون پدر در این شادی مردم سهیم شیم و این روزو به پایانش برسونیم  ومن در حال بازی کردن بودم و گاهی هم روی تاب مینشستم و خودم تاب بازی می کردم ومامان روی سکو نشته و تماشام می کنه هر بار که چشم به صورت مهربونش می خوره وقتی تبسمو می بینم همچنان به بازیم ادامه می دم مامان چیزی نمی گه چون می دونه کمتر فرصت می کنه تا منو به اینجور جاها ببره حالا که چنین فرصتی به دستش اومده با خیالی راحت نشسته تا من به راحتی بازی کنم و حرص نخورم اون واقعاً درکم می کنه و تمام حواسش به اینه که منو شاد ببینه و هیچ برای رفتن عجله به خرج نمی ده تا وقتی که خودم خسته شم و ازش بخوام که بریم خونه تا اون موقع صبر می کنه و صداش در نیمده حالا که اون آسوده نشسته منم حسابی بازی می کنم گاهی که نیگاش می کنم می بینم  برای اینکه حوصلش سر نره با خانومای کنارش حرف می زنه چون روابط عمومیش قویه وبه همین دلیل به راحتی با دیگران ارتباط برقرار می کنه و قتی می دونم حوصلش سر نمی ره به بازی کردن بیشترادامه میدم تا موقع ناهار خوردن که به خونه بریم وغذارو که امروز زحمت آماده کردنش گردن پدرمه راست راستی خسته شدم مامنم بلند شد که از پارک بزنیم بیرون وقتی رسیدیم پدر داره وسایل ناهارو آماده می کنه که تا مارو دید اول ابخند مهربونانهای تحویلمون داد و بعد می پرسید خوش گذشت من با آبو تاب برا می گفتم آره پدر عالی بود مامان با سر حرفامو تأیید می کرد بابام که شادیمونو دید بیشتر ذوق از خودش نشون می داد  ناهارمونو به موقع آماده کرده سفره رو من پهن کردم و ظرفاشو سرش چیدم مامان و بابامو نذاشتم که کاری کنند خودم همه چیزو چیدم چقدر خوشمزه بود معنی مثل انگشت خوردن به خاطر خوشمزگی غذا تازه الآن فهمیدم عالی بود نمی شد هیچ ایرادی گرفت حتی مامانمم از دسپخت پدرم تعریف می کرد و همگی کلی با هم خندیدیم زیرا سربه سر پدرم گذاشتم با این کارم می خواستم بهش بگم که خیلی دوسش دارم با اینکه از کار افتاده است واین کار باعث نشده که نقشش توی خونۀ ما کمرنگ بشه  واون همیشه توقلب ما جا داره وهرگز بی احترامش نمی کنم.تا روزی اعتماد به نفسشو از دست نده که اونوقت هرگز خودمرو نمی بخشم.روز بعد از سیزده به در دوباره ما راهی خیابون شدیم چون کارای مامان شروع شده  سپیدۀصبح از پشت مهتاب شب نمایان شده ب وصدای آواز پرندگان با نسیم خنک صبحگاهی فضایی دل انگیز به این شهر خاموش داده بود دیگه از اون سردییه قبل از عید خبری نبود مورچه ها سرازخاک در آورده بودند ودرحال جنبو جوشو تلاشند  تا آذوقه جمع آوری کنند وجشن آمدن بهارو با این کارشون تکمیل کنند بوی بهار با اومدن بارانش کاملتر میشه هوا گرفته بودمعلومه از پشت اون ابر سیاه بارانی در راهه تا وقتی اشک باران از آسمون جاری بشه تا زمین رو سیراب بکنه ما توی اتوبوس بودیم شانس اوردیم وگرنه خیس می شدیم زمانی که رسیدیم از شدت باران کم شده بود ولی اونقدر توی خیابونا آب جاری بود که از شدت بیشتری معلومه این قسمت شهر برخورداربوده معابر توی فراونی آب داشتند پنهان میشدند که کارگران شهرداری هرجا که تلنباری از آب بود باز می کردند تا  آبها فروکش کنه وچهرۀشهر زشت به نظر نیاد دم اونا گرم که برای رفاه حال شهروندان تلاش میکنند دست مریزاد. پس جشن آمدن بهاربا نمایش سبزی درختان باریدن باران ورشد پیچکهای گلدان توی باغچه دیده میشه که این از لطف خداست که این هدیۀ سبز رو به ما داده تا زیبایی طبیعت رو برای ما به نمایش بذاره که از اون لذت ببریم وکدورت ها رو از دلمون بیرون کنیم وهمیشه به همنوع خود اگه کمکی از دستمون بر می آد انجام دهیم وبنده های شایسته ای براش باشیم که چقدر خداوند از داشتن چنین بندگانی خوشحال میشه وبا گره برداشتن از کارشون کارخیر اونارو با این عملش جبران می کنه