کمتر کسی پیدا می شه که بهارو دوست نداشته باشه مگر کسانیکه در این موقع  سال دچار حساسیت بشن به هر حال اونا حق دارند که زیاد خوششون نیاد با اینکه زیباییهای بهارو می بینند نمی تونند لذت ببرند واقعأ چقدر سخته اگه کسی دچار اینحالت بشه امیدوارم خدا شفاشون بده یا قدرت تحمل بهشون بده.

به خونۀ آقای شمس هرچه نزدیکتر میشم بازم حالم دگرگون می شه دست خودم نیست هر کاری می کنم که درست شم نمی تونم سعیم می کنم بازم نتیجه نمی ده و من همچنان تو سرزمین نا آرومی پا می ذارم  حتی با اومدن سال جدید گمان می کردم بتونم خودم درست کنم و دست از این دگرگونی بردارم دیگه اون حالت بهم دست نده ولی انگار اون استرسه که منو ول نمی کنه  و تنهام نمی ذاره  همش همراهمه وحتی موقع نزدیک شدن به خونشون حودشو نشون می ده و دروناْ داغونم خدایا راه  خلاصی شدنش و نمی دونم یه راهی سرراهم بذار تا دست بردارم و بهتر شم در هر صورت درونم پر از آشوبه مامان که نمی دونه پس ظاهرم رو یه جوری نشون می دم که اون چیزی که در وجودمه خودشو نشون نده که به هیچ وجه متوجه نشه بالاخره با تمامی این فکرایی که تو سرم می چرخید به خونشون رسیدیم الآن پشت درشونیم مامان زنگ درو زمی زنه طبق روز های گذشته دررو باز کردند  وارد حیاط خونشون شدیم واقعأ دیدنی بود دهنم از این همه زیبایی که یه جا جمع شده بود باز مونده هرچی از سبزی این فضا بگم کمه گلای رنگارنگ درختان سرسبز از هر مدلش بگی اینجا پیدا می شه خوش به حالشون که با داشتن این حیاط پیر نمیشن درختا سربه فلک، چمنها سبزو قشنگ که می خواستم مدتها اونجا بشینم وکاری نداشته باشم تا از این طبیعت خدادادی حظ ببرم وگذر زمانو حس نکنم گنجیشکها با جیک جیکاشون نشونی از یه  بهاری دل انگیز رو به نمایش می ذارن تا توی خوشحالیه اونا  که با این آواز سر دادن، ما هم سهمی داشته باشیم گوشامونو بسپریم به این صداها که دلامونو شاد می کنند  به در سالن نزدیک شدیم قدمام پیش نمی رفت و انگار یکی از پشت سر گرفتم و مانع رفتنم می شه اما چاره ای نیست نمی ذارم افکار منفی مانع رفتنم بشه طبق معمول در سالن باز بود و کسی دیده نمی شه مامان بلافاصله به سمت آشپزخونه رفت تا کاراشو شروع کنه خدا کنه یه روز یه فرجی صورت بگیره تا مامانم این همه کار نکنه ولی انگار خدا نمی خواد لابد داره امتحانمون می کنه پس این قدر ننالم  اولین برنامۀ کاری مامانم آماده کردن ناشتاییست و بعد درست کردن ناهارشونه اول صبحانۀ مخصوص نیوشا رو روی میز می چینه آخه کم کم پیداش می شهمی تونم قیافشو ببینم خدا کنه لااقل با نو شدن سال اونا هم بهتر شده باشند و رفتاراشون با ما خوب، یاد نیوشا ومامانش که می افتم یه کم از درون می لرزم البته یه طوری برخورد می کنم که مامان نفهمه در اون سن کمم خیلی چیزارو درک می کنم و فکرم بسته نیست می دونم باید چه کار کنم تا مامان به چیزهایی که در درونم می گذره پی نره دیدن نیوشا   غیر قابل تحمل بود چون از خود راضیه و توجهی به ماها نداره هیچ چیز براش مهم نیست وفقط به خودش اهمیت می ده وآدمای کنارشو نمی بینه حتی مامانش پوران خانومم همین طوره فقط به فکر آرایش وپز دادنه اینقدر به خودش می رسید که پوستش مثل دخترای چهارده ساله به نظر می اومد معلومه اگه منم اون پولارو داشتم شاید همین کارارو می کردم و این همه به خودم اهمیت می دادم  نیوشا هم که همش با نازو ادا دور خونه راه می ره وبه منو امثال من فخر میفروخت چون این چیزارو ندیده که درکی نسبت به نداشتن داشته باشه همیشه تا می خواست حی و حاضر جلوش میذاشتند  واون چه می دونه انسانا یی که ندارند وسر گرسنه به زمین می ذارن چه حالتی دارن البته زندگی من هرگز اینجوری نیست چون مامانم نمی ذاشت  تا دچار این مشکل شم برای همین خیلی تلاش می کنه واز هیچ خواسته ام دریغ نمی کنه و برای همینه این همه از خودش مایه می ذاره بخاطر همین کاراشه که سعی می کنم تا  خواسته ای نداشته باشم و اذیتش نکنم نیوشا هیچ وقت این کلمۀ نداشتن براش تعریف نشده بود چون تو ناز و نعمت غرق بوده ولی من حال اون انساناروکه هر روز تو زندگی با این کلمه دستو پنجه نرم می کنند خوب درک می کنم واگه کاری از دستم بر بیاد براشون انجام می دم االبته وقتی بزرگشم و به هدفایی که دارم برسم و دستم به دهنم برسه اونوقت حتمأ دست اینگونه آدمارو می گیرم وکمکشون می کنم چون این روزارو دیدم ومی دونم چقدر سخته به امید روزی که جامعۀ ما دیگه اینگونه افراد توش نباشن وهمه دستشون به دهنشون برسه توی این افکار بودم وداشتم با خودم کلنجار می رفتم که  به حیاط رسیدم اونقدر تو افکارم بودم که وقتی خودم رو وسط حیاطشون دیدم تعجب کردم ولی با این حال با عروسکی که تودستم بود وبسته به جونم بود بازی کردم تا یه جوری وقتم پر بشه و زمان سریع تر رد بشه روی پله نشستم صدای بازی نیوشا با دختر خالش پارمیدا که اونطرف حیاط شادی می کردند رو می شنیدم  پارمیدا دختر خالۀ نیوشا اغلب اوقات به خونشون می اومد با هم دیگه بازی می کردن هر دوشون تنهان و به خاطر هینه همش در کنار همند مامان پارمیدا شرکت داره برای همینه دخترش اغلب اوقات اینجاست یه دلیل دیگۀ بودنش در اینجا همینه  اینجوری که لابلای حرفای دوتاییشون شنیدم پدر پارمیدا خیلی به سفرای خارجی می ره و همش برای اون دوتا جنسای درست و حسابی میاره خوش به حالشون لابد چقد موقع گرفتن این سوغاتیها کیف می کنند  اون دوتا خوب با هم می ساختند و هیچ وقت بینشون دعوا نمی شه  خیلی هم خوش وخرمند مخصوصاً الآن که نشون می دن خیلی شادن چون  توی این حیاط به اون بزرگی که چشم چشمو نمی دید ببین چقدر بلند بلند می خندیدند وکیف می کردند صداشون تا اینجا می اومد ومنم صداشون می شنیدم و سرم به عروسکمم گرم بود و حواسمم پیش اونا توی فضای این حیاط زمین مخصوص تنیس و بازیهای دیگه می دیدم حتی تاب و الاکلنگم دیده می شه  و تازه اون گوشۀ حیاط استخر سرپوشیده هم می دیدم  نیوشا تابستون که هواخیلی گرم می شه توسط مربی ای که در اختیار داره شنا می کنه واون مربی یادش می ده  تا مشکلی براش پیش نیاد . منم یکه و تنها بازی می کردم وعرسکم کهنه وداشت پاره پوره می شد و همچنان اون تودستم بود ورهاش نمی کردم چون خیلی دوسش داشتم وبرام عزیز بود وخاطرشو می خواستم وحاضر نیستم که اونو یه لحظه از خودم دور کنم و درحالی که تو فکر وسیلۀ بازیم بودم ولی یه چیزی دیگه هم ذهنم رو درگیرکرد  با این که بعد ازعید اومدیم واونارو دو هفته ندیده بودیم حتی به خودشون زحمت ندادن که یه سال نو هم به ما تبریک بگن شاید می ترسیدن از دکو پزشون چیزیکم بشه یا خدای نکرده کوچیک شن که چیزی نگفتن چه برسه که عیدی هم بدن نباید توی این حرفا برم وگرنه بودن در اینجا برام سخت می شه با این که مامان سال نو رو تبریک گفت حتی سرشونو بلند نکردن یا حتی حرکتی به نشانۀ فهمیدن کلامش ازخودشون نشون ندادند به خاطر این کاراشون بود که موقع دیدنشون بدنم می لرزید ولی بازم به خاطر مادرم حرکتی به نشان اینکه ناراحتم نشون ندادم واقعأ تحمل می خواست  ومن باید در خود هر روز درس صبرو بردباری رو تمرین کنم تا ملکۀ ذهنم شه که زود رنج نباشم واینقدر نسبت به رفتاراشون حساس نباشم تا خلأ تو زندگیمو نبینم و حالا بیشتر به عروسکم چسبیدم که از اون فکرای ناجور دورشم  آقای شمس هر روز صبح زود به شرکتشون سری می زنه وحسابی پول در می اره اینه که اونا به راحتی خرج می کنند وهر چی که آرزوشو دارن تهیه می کنند بدون این که فکر کنند فقط تو خوش گذرانی غرقند  وککشون هم نمی گزه یه وقت چقدر به کار بردن بعضی مثلا در مورد بعضی کاراشون بهم مزه می ده و می فهمم که کاربرد چنین ضربالمثلایی در کجاست حالا می فهمم که باید کجا استفاده کرد به این فکرم خندم گرفت و اون اخم رفت و جاش خنده که ازم دور شده بود نشست .