البته من حسادت نمی کنم ولی بالاخره بیکاری این چیزارو داره اگه پدر منم ناتوان نبود حتماًاونم این کارو می کرد تا زجر نکشم اما حیف که اونو باید تو خوابو رویا دید رفاه آسایش رو می گم بازم خدایا ناشکری نمی کنم فقط دردو دلیست که با تودارم خدایا چون  دلم گرفته است اینارو به زبان می آرم خدایا منو ببخش که این چنین می گم  خدارو شکر ساعت به شش نزدیک شد وگرنه من یه دقیقه هم نمی تونستم اونجا بمونم دیدنشون برام خیلی حرصمو در می آره فقط به دلیل اینکه مارو نمی بینن ویه تبریک خشکو خالی هم از دهنشون خارج نکردنداز دستشون دلخورم توکوچه رفتن واون مسیرای طولانی رو طی کردن شرف داشت به دیدن اون چهره های از خودراضی که فقط خودشونو قبول داشتن انگار که از دماغ فیل افتادن که اینقدر از خود راضیند چه جوری دلشون می آد که با آدمای زیردستشون اینجوری رفتار کنند که این همه مالو ثروت داشتن به چه درد می خوره که دل کسی رو بشکونند من جایی شنیدم که دل شکستن هنر نمی باشدکه دل به دست اوردن هنر میباشد مگه اینا اینو نشنیده اند حتمأ شنیدن ولی دل شنوا نداشتن اونقدر ازرفتارشون با مامان ناراحت بودم که تمام راه اخم کرده بودم وتو خودم بودم که مامان از اونجایی که زن فهمیده وباهوشیه متوجۀ ناراحتیم شد با این که احساس می کردم شاید اون متوجه نشه ولی انگار که من اشتباه کردم  بهم گفت مونا جان اگه آ دمی بهت بدی کرد سعی کن ببخشیش یا براش دعا کنی چون اثر اون دعا بر می گرده به خودت هیچ وقت برای این آدما بدی نخواه چون دامنتو می گیره بهترین راه همون دعا کردن واز خدا هدایت کردن اونا رو حتی اگه بهت بدی کردند بخواه اونوقت ببین چقدر دنیا برات شیرین تره قلبت زلالو صاف می شه وهمیشه یه آرامش خاصی داری ونمی خوای اون ازت دور بشه پس بذار آرامش بیاد تو قلبت دختر عزیزو گلم  راست گفت مامان واقعأ بخشش آیینۀ دلو صاف می کنه وتو بهتر می تونی آدمارو تو قلبت جای بدی واز بودن در کنار اونا لذت ببری می گن نصیحت مادرانه از عسلم شیرینتره وبه دل بیشتر می شینه پس این روششه که تو زندگی پیش گرفته وبا کوچکترین حرفی از کوره در نمی ره یا از پادر نمی آد بابا دم مادرم گرم که چنین زن بزرگواریه. به خونه رسیدیم بعد از خستگی توراه استراحتی کردم تا صبح بیادو منو مامانم دوباره برای رفتن به خونشون آماده شیم تا اینکه یه روز اون اتفاقه که نباید می افتاد افتاد منو مامانم عزادار شدیم وپرچم سیاه آسمون خونمونو تیره و کدر کرد ومن درماتم ازدست دادن پدر بودم پدری که مرد بود درسته ناتوان شده بود هرچی بود سایش تو خونه لازم بود فریاد مامانم بلند بود حق داشت شوهرش بود اگه دوسش نداشت اگه به زندگی در کنارش علاقه نداشت چرا این همه زحمت می کشید اون مردش بود وپایه های زندگیش بود حالا دیگه نیستش تا در کنار ما نفس بکشه این مصیبت برای ما  خیلی گرون تموم شد هر چی باشه دست تقدیره نمی شه کاریش کرد ما باید با این مصیبت یه جوری کنار بیام این حرفارو می زدم برای دلخوشی خودم وآرامش دل مادرم ولی ودرواقع خیلی مشکل بعد از چهل روز غمو ماتم مامان چادر به سر بطرف خونۀ آقای شمس در حرکت شد تا تسویۀ حساب کنه ومنم همراش رفتم  که  قبول نکردند که ما از پیششون بریم چون خانومش به هیچ کس اطمینان نداره که توی خونش رفتو آمدی داشته باشه در ضمن شما آشپز خوبی هم هستید می تونی بیاین اینجا ته حیاط اتاق نگهبانیه چون کسی اونجا زندگی نمی کنه شما اونجا باشید وتوی خونۀ مابرای همیشه بمونید آقای سیامک خان مرد بسیار خوبی بود وکلأ با زنو بچش زمین تا آسمون فرق داشت درسته می گن هر چی خورده شیشش از دست این خانوماست وگرنه آقایون دنیاشون با ما خانوما فرق می کنه البته این گونه رفتارها شامل همۀ خانوما نمیشه و مامان از پیشنهادش تعجب کرد ولی چون چاره ای نداشت ویه زن تنها وبی کس با یه دختر صلاح نیست که از این خونه به اون خونه برای اجاره نشینی بریم بهترین راه همینه که بپذیره وبه خونۀ اونا بریم برام دیدن اون دختر فیس وافاده ای سخت بود حالا چه جوری هرروز ریختشو تحمل کنم ولی تحمل اون بهتره تا از این خونه به اون خونه شیم خلاصه ما اساسامونو به اون اتاقی که گفتند جابجا کردیم البته وسیلۀ خاصی که نداشتیم همون خورده وسایل جزیی رو همراهمون بردیم خونه هم خیلی بزرگ نبود در حدی که ما واگه کمی مهمون داشته باشیم در حد سه چهار نفر ی که جا داشته باشه کافی بود ویه آشپز خونۀ کوچیک که فقط دونفر به زور از کنارهم ردبشن جا داشت برای ما همین حدم بس بود چون چیزی نداشتیم  وبدین ترتیب ما اونجا تو منزل جدیدمون وارد شدیم ومامان دیگه باید شبانه روز در خدمت اونا بود برای کارای آشپزی اما کارای داخل خونه رو دو خانوم ویه آقا در هفته دو بار که می اومدند اونجا انجام می دادند مگه در یه مواقع خاصی که اگه پوران خانوم می خواستند مامانم باید انجام می داد امروز اساس کشی ما تموم شد وکار چیدن به پایان رسید ودیگه ما نباید این راههای به این طولانی ای و هر روز بریم وبیام واز این جهت کارمون راحت تر شد و من باید هرروز با خود رفتار گذشت وفداکاری رو تمرین می کردم تا درمقابل توهین اونا از کوره در نرم از خدا هم می خوام که بهم کمک کنه تا دختر پرتوانی باشم امید وارم که بتونم. مامان تا چیدن خونۀ جدیدمونو تموم کردسریع به طرف اشپزخونشون رفت تا انجام وظیفه کنه وخوش خدمتی کرده باشه تا بهانه ای دستشون نده مامان به طور جدی از امروز کارش شروع شد ومنم کارای خونۀ خودمونو انجام می دادم البته تا اونجایی که از دستان کوچیکم بربیاد انجامش میدم  من از امروزکه پنجم شهریوره شش سالم تموم میشه وبه کلاس اول در روز اول مهر میرم ومامان داره همرام می آد که    دردبستان نزدیک خونه ثبت نامم کنه خودمم برای این همراش رفتم تا با محیط مدرسه آشنا شم و ترس به دلم راه ندم مدرسه نسبتأ قدیمی بود ولی حیاط بزرگو دلبازی داشت.....