توی این فضا چند تایی درخت دیده میشه درختانی کهن وسربه فلک کشیده که انگار می خواستند شیکم آسمونو پاره کنند و خودشونو به اوج برسونند مثل اینکه  چشم اینو ندارن که کسی رو برتر از خود ببیننددر این لحظه چشمم به بابای پیر مدرسه خوردکه چه جوری با اون کمر خمش حیاط وجارو میکنه تا برای اول مهر کم کم آمادش کنه اون بابای پیر مدرسه خیلی دوست داشتنی بود برای همین دست مامانمو ول کردم وبه سمتش دویدم ویه سلام بلند بالا بهش کردم سرش پایین بود تا آشغالا از زیر چشمش در نرن چون چشماش خیلی ضعیف بود وخوب نمی تونست ببینه ولی با این حال سرشو با لا آورد با کلام پر از مهر جوابمو داد و یه دست پر از عاطفه رو سرم کشیدو گفت تازه واردی گفتم بله اسمت چیه مونا اونم گفت چه اسم قشنگی دخترم موفق باشی اونقدر کلامش به دلم نشست که می خواستم ساعتها کنارش بشینم واون صورتش که توی چین وچروک غرق بود که هرچینش سالها زحمت وتلاش رو از پس اون نگاه مهربونش نشون می داد رو حالا حالاها ببینمش وترکش نکنم ودلم نمی اومد اگه قدمام به این مدرسه رسید جایی رو کثیف کنم تا اون پیر خسته کمی به خاطر رعایت کردن ماها استراحتی داشته باشه ازش خداحافظی کردم وبه طرف خونه حرکت کردم اون نگاهشو تا دم در بدرقۀ راهمون کرد با دیدنش تمام راه براش دعا کردم که خدا بهش توانایی بده تا بیشتر از این کمرش زیر بار این مسئولیت زیادش خم نشه وهر چه زودتر شروع سال تحصیلی رو آرزو می کردم تا دوباره ببینمش  وتمام راه تو فکرش بودم که خودم رو جلوی در خونه دیدم و مامان تارسیدش سریع رفت تا کارای بالارو یه سرو سامونی بده که حرفی نشنوه منم بعد از رفتن مامان عروسکمو برداشتم تا  بازی کنم وازتنهایی در بیام  بیشتر وقتا تنهام وخیلی از این بابت رنج میکشم اگه کسی بود که گاهی باهاش بازی کنم نیاز به این عروسک دربو داغون نداشتم با این که خیلی  دوسش دارم ولی  بازی با اون برام تکراری بودیهو در حیاط یاز شدو پسر جونی که تا به حال ندیده بودمش وارد شد بعدها فهمیدم اون پیمان برادر بزرگتر پارمیداست و چندسالی ازش بزرگتره اون تا منو دید لبخندی زد وای چه دختر کوچولوی نازنازیای اسمت چیه گفتم مونا خندید وگفت چه اسم قشنگی چه عروسکی داری اسمش چیه چیزی نگفتم چون اسمی نداشت فقط کمی هول کردم اونم دستی به سرم کشیدو رفت چقدر به دلم نشست اونقدر از دیدنش خوشحال شدو گفتم خوش به حال پارمیدا که چنین داداشی داره مهربون و به دلنشین با خودم فکر کردم لابد منم داداش داشتم حتماٌ به همین گلی بود تنهایی آدمو به چه فکرایی وا می داره عروسکمو کنار گذاشتم و  نیاز به تنوع دیگه ای داشتم برای این که از این حالت در بیام وبیشتر از این دلم نگیره توی حیاط راه می رفتم تاخودمو یه جوری سرگرم کنم تا فکرو خیالهای به درد نخور نکنم ودیدن حیاط در اون لحظه بهانۀ خوبیه رقص سبز برگای درختان وقر باد لای درختان به اوج رسیده منظرۀ این فضا رو دیدنی تر کرده بود ونگاهمو جذب دیدن این همه طبیعت زیبا که اینجا جمع شده کردم  آخه رفتن به فضای باز بیرون دیدآدمو وسیع می کنه تا بهتر از دنیای اطراف  لذت ببری منم از این روش دور نبودم وخودم رو با اینگونه افکار سرگرم می کنم تا کمی از نگرانیام کم شه وآسوده خیال شم تا مامانم پیداش شه ساعت به دوازده داشت نزد یک میشد که گرسنم شد چون صبحانه زود خورده بودم برای همین به یخچال سری زدم ودوتا تخم مرغ نیمرو کردم معلومه کارای بالا زیاد بوده که نتونسته بیاد پایین وناهار درست کنه من هنوز اونقدربه غذا پختن وارد نبودم ولی می خوام کم کم یاد بگیرم تا از کارای مادرم کمتر بشه ومنم تو کارا باهاش همکاری کرده باشم ولی امروز اونطوری آمادگی نداشتم تا غذا درست کنم اما ازش یاد می گیرم واز فردا درست می کنم تا کمک حالش باشم ونگران من نباشه ونیمروم رو خوردم و دوباره رفتم توی فضای باز ولی لی بازی کردم اما باید کمی آروم بازی کنم تا صدای اونا در نیاد و بهم غر نزنند مخصوصأ نیوشا صدای  تلپ تلپ آب می اومد معلومه نیوشا وپارمیدا داشتند توی استخر شنا می کردند وصدای فریادشون به اوج آسمون رسیده بود واین برای من که یکه وتنها بودم خیلی سخت بود به خاطر حسادتم نبود فقط این که رفتار اونا باعث شده بود تا باهاشون خودم رو مقایسه کنم واینم به خاطر بی کسی بود صدای در خونه اومد درو باز کردم گدایی دم در بود وکمک می خواست پول بهش دادم تا دل کندو از اینجا دور شد زن ژیری بود خیلی دعا می کرد حتی این صداهم به نظرم دلنشین اومدوقتی دور شدنش و دیدم که حتی بازم سر بر می گردوندو کلام دعاش تا اونجا هم می فهمیدم که داره برای من می کنه یا خودم فکر می کردم اگه دم در اونا می رفت با این همه پولداریشون حاضر نیستند یه نمه از پولشون کم بشه چون بسه به جونشونه و اون دست خالی می رفت با یه دنیا دل شکسته وتا رفتن اون گدا نگام رو برنداشتم واون که از نظرم محوشد و اومدم توودوباره به کارای تکراری پرداختم  تا مامان که ساعت چهار بیاد پایین و ناهارشو بخوره چقدر اینا امروز کار داشتند که مامان تا این حد معطل شده مامان سر ساعت ژنج ختی از بقیه روزها دیرتر پیداش شدو با خجالت تموم گفتم مامان گرسنم بود ناهارمو خوردم مامان با این همه خستگی که تو چشاش داد می زد بغلم کردبه خودش چسبوندمو با نفس گرمی که داشت گفت دخترم من باید معذرت خواهی کنم نه تو دختر نازنینم کار زیاد بود دیر شد شرمنده دخترم حالا چی خوردی نتونستم ناهار درست کنم مامان جون نیمرو و چقدم مزه داد می خوای براتون درست کنم ببینی دخترت چه دست پختی داره مامان که کلی ذوق کرده بود و برای این که بهم اعتماد بنفس بده گفت معلومه دختر کلم برو ببینم چه کار می کنی این حرفو که زد چنان از جام پریدمو هجوم به سمت آی آشپزخونۀ کوچک و نیمرورو درست کردم منم گفتم نگرانی حالا که مامان داشت برای اولین بار دستپختمو می خورد که تازه یه غذای ساده که می گن غذای مجرداست مامان با ذوق نیمرو رو می خوردو و در حالیکه بغض روی صداش تأثیر گذاشته می گفت  خیالم راحت شد تو ماشالاه بزرگ شدی خودت می تونی گلیمتو از آب بگیری دیگه جای نگرانی نیست ممنون ازت که نمیذاری من حرصو جوش بخورم  حالا دخترم به داد مادش می رسه و اشک مثل دونه های بارون صورت مثل ماهشو می شست جلوی اشکامو گرفتمو نزدیکش نشستم مامان نازنینم تورو خدا گریه نکن من بزرگ شدهم همونطوری که گفتی پس به جای گریه لبخند بزن و با این کارت تشویقم کن که در جا نزنم مامان به حرفم اهمیت دادو و اون اشکارو پاک کرد و تبسم رو بست به لباش حالا که اون خندید پس چرا من جوابشو ندم  وکلی با هم خندیدیم  مدتها بود که لبخند از توی این خونه پر کشیده بود وگم شده بود ولی نه انگار داره تبسم یه جا پایی اینجا پیدا می کنه اون نرفته ما اونقدر گرفتار بودیم که وقت خوش بودن ودر کنار هم شادبودنو نداشتیم وکمتر پیش هم بودیم وهمدیگرو درستو حسابی نمی دیدیم به خاطر کار زیاد مامان که اونم وقت سر خاروندن هم نداشت چه برسه که به من توجه کنه  البته من از این بابت هرگز گله نمی کردم  یا دلگیر نبودم می دونم مامان به خاطر فعالیتهایی که داره کمتر بهم می رسه ومن درکش می کنم وگرنه منظوری نداره ومیدونم خودشم ناراحته ولی چاره ای نداره پس چرا چیزی بگم باید برای بودن در این دنیا جنگید تا از پا در نیای . مامان یه کم زود رفت  گفت خانوم اینا مهمون دارند ومن کارم زیاده  چقدر برای واسۀ در کناره هم بودن دلتنگم ورفتن مامان برای پذیرایی مهمونهای اونا آزارم می داد وبا نگام رفتنشو بدرقه کردم ودوباره باید تو تنهایهام باقی بموندم  و برای رهایی ازدستش دستو پنجه نرم کنم که می دونم نمی تونه شکستم بده چون همیشه یه راهی هست تا از تنهایی در بیام