همینم شد آخه یهو یاد مدرسه به سراغم اومد واز اون فکر واهی در اومدم یاد اون پدر سالخوردۀ مدرسه ذهنمو مشغول کرد که برای گذران زندگیش با اون گوژپشتیش که سالها تجربه رو با خودش حمل می کنه و من انسان از اون غافلم پدری که پیره ولی با اون جاروی بلند نظافت جایی رو می کنه که آینده های این مرزو بوم توش تربیت میشن فکر نمی کنم هیچ کاری از این براش شیرینتر باشه برای همینه با عشق به کارش نیگا می کنه وحتی حاضر نیست توی این سن وسال از دستش بیافته که امیدوارم سالیان سال بمونه ومن از دیدنش همیشه مسرورو شاد میشم ودوست دارم هر چه زودتر مدارس باز شن و هرچه زودتر ببینمش و حتی با دوستان جدید آشنا شم وباهاشون دوست شم این تنها راهی بود که تونستم از این تنهایی زجر آور نجات پیدا کنم یکی از آرزوهام اینه که دوستام بچه های با حالی باشنو دوستای باحالی داشته باشم و برای رسیدن اول مهر حتی تیک تیک ثانیها رو می شمرم دیگه داشت حوصلم سر می رفت وبعد از رفتن مامانم دیگه نتونستم طاقت بیارم  حتی با این که فکرم به سمت مدرسه رفت ولی بازم دلم برای دوری مامانم تنگ شد همینه که دویدم به سمت بالا تا اگه بتونم به مامانم کمکی کرده باشم ودیگه به دنیای تنهایی فکر نکنم زدم به حیاط وسریع خیزی به سمت بالا برداشتم ولی باید مواظب حرکتو رفتارام باشم تا مزاحمتی برای اونا نباشم که یهو از حرکت ایستادم و میخواستم نرم ولی تا یاد غربتی که وجودم رو تیره و تار کرده افتادم توان حرکت به پاهام برگشتو به طرف مامان رفتم وطبق معمول همیشه داشت به کارای آشپز خونه رسیدگی می کرد و شامشونو در دست تهیه داشت جوجه کباب و ماهی پلو وباقالی پلو با گوشت و سوپ خوشمزه درست می کرد عجب بویی فضای آشپز خونه رو فرا گرفته بود که آدم هوس می کرد از اون غذاهایه کمی بخوره وکیفشو ببره اما افسوس که سهم اونا بودو وفقط مامانم باید میپخت بدون اینکه لب بزنه یا ما از اون غذاها بخوریم وقتی مامان دیدم گفت اینجا چیکار می کنی گفتم اومدم کمک اونقدر بزرگ شدم که بتونم کمی یاریت کنم می دونم چرا مامان اینجوری گفت چون فکر کرد که من بچه ام وشاید هوس این مدل غذاهارو بکنم واونم چون وضعمون مساعد نیست و نمی تونیم به خوبی بریزو بپاش کنیم برای همینه نمی خواست که من این چیزارو ببینم ولی تو دلم به مامانم گفتم نگران نباش من اصلأ این چیزا برام مهم نیست واینقدر بندۀ شیکم نیستم که نتونم جلوی هواو هوسم رو بگیرم وبهش گفتم مامان جون میتونم سالادارو درست کنم اولش کمی شک داشت که اجازه بده یا نه که با کمال تعجب که برای خودمم جالب بود اجازه داد لابد با کار امروز ناهاری که براش آماده کرده بودم می تونه رو حساب کنه پس گفت باشه دختر عزیزم کاهوهارو از تو کیسۀ داخل یخچال بردارو وخوب ریزش کن بعد به ترتیب بقیۀ موادو بهم گفت تا من آمادش کنم بعدش سسشو درست کردم وتو جاش ریختم و روی میز شام گذاشتم عجب میز شامی بود مامان هم با نهایت سلیقه روی میز می چیدکه خدا وکیلی آدم رو به هوس وا میذاشت که یه لقمه ای از اون غذاهای رنگین که چشمم خیره مونده بودو حتی خیلی کم به اندازۀ یه لقمۀ کوچیکم که شده  بخوره تا لااقل بفهمم مزۀ این گونه غذاها چه جوریه ولی نه اون سهم این آدم پولداراس نه سهم ماها بخاطرهمین به راحتی از کنارشون رد شدم وفقط بوش به مشامم خورد برام بس بود و حتی لذتمو با بو کشیدنش رو حس کردم وقتی چیدمان تموم شد و مهمونا همگی اومده بودن که از تیپاشون هر چی بگم کمه حتی تیپ پارمیدا و نیوشا هم فوقالعاده بودکه بعد از کلی تماشا کردن و دیدن این آدمای عجیب و قریب برگشتیم پایین همون خونه خودمون تا اونا نوش جان کنند و ما هم توی این فاصله غذامونو بخوریم اما چه غذایی چون مامان وقت نکرده بود تا برای خودمون چیزی درست کنه وما نونو پنیر خوردیم وهمونم بهمون خیلی مزه داد وحسابی کیف کردیم خدارم شکر کردیم اول بخاطر نعمت بزرگش سلامتی از باهم بودن وهمدیگرو داشتن که این ارزشش برام  خیلی بیشتر بود از اون همه چیزای رنگارنگ که دیده بودم وآرزوی داشتنش توی دل ادمایی بود که سر گرسنه به زمین میذاشتند وحتی دریغ از داشتن یه سرپناهی که سقف خونشون آسمون بودو جای ارمیدنشون زمین سفتو زمخت بودولی منو مامانم لا اقل توی این دنیا از این یکیش بر خوردار بودیم که یه جایی داریم که راحت سرمونو زمین بذاریم و بخوابیم واونم بخاطر رفتار خوبش وخانوم بودنش بود که اونا به ما جایی دادند وتنهااز این بابته که اینجارو تحمل می کنم وبرخورد ناهنجار اونارو می بینمو به روم نمی آرم وهمیشه خودم رو به کوچۀ علی چپ میزنم که اونارو نبینم واینجوری راحتترم وآرامشم بیشتره واگه از کسی بدم میآد ونمیتونم وجودشو تحمل کنم خودم رو به  رو به کوری می زنم  اونوقته تابو تحملت بیشتر میشه و طاقتم تموم نمی شه اینو همیشه مامانم در گوشم زمزمه می کرد تا ملکۀ ذهنم بشه تا از دلخوری نسبت به آدمای اطرافم دست بردارم و قلبی صاف داشته باشم چقدر این حرف به دلم نشسته و هر روزه با خودم کلنجار می رم مبادا حرفای مامانمو پشت گوش بندازم  وبا این مسایل پیش اومده یه جوری کنار بیام و از آدما کینه به دل نگیرم که خدارو شکر تونستم به پندای مامانم درست و حسابی گوش بدم و عمل کنم بعد از رفتن مهموناشون دویدم به سمت بالا تا کمکی به مامانم کرده باشم وتوی چیدن ظرفا وجابجایی اونا حسابی بهش کمک کردم ولی باید مراقب بود وگرنه خدای نکرده با یه حرکت ناشایست از طرفشون مواجه میشم که از این کار احساس دردو ناراحتی می کنم وباید خیلی مواظب وسایلشون بود درسته مایه دارند ولی وسایل خونشون بسته به جونشونه وبه قول معروف ندیده اند و بارها توی چیدن ظروف آشپزخونه به مامان حسابی سفارش می کرد مه چیزی نشکنه یادم نمیره یه روز بچه بودم ویه ظرفی از دستم افتاد چنان پوران خانوم رفتار زشتی انجام داد که مامان مجبور شد با این که نداشتیم براشون بخره وبیاره تا قایله ختم به خیر  شدآره زندگیه ما اینجوریه که این قصه راه درازی داره تا به انجام برسه تا منم یه روزی روی پای خودم باشم تا مامانو از این وضعیتی توش گیر افتاده نجاتش دهم .......