قسمت سیزدهم
وتا این قصه ای که از هزاران قصۀ شبیه خودش رو به جای خوبش برسونم و دست بردارم نیستم وتنها راه نجاتم از این وضعیت درس خوندنوبرای آینده تلاش کردنو می دونم وبرای ما که هیچ کسی رو تو دنیا نداریم تا دست یاری به سمتمون دراز کنه تا کمکمون کنه پس باید خوب درس بخونم وخودمو به جایی برسونم که پایان ایستگاه سختی زندگیمونه واین آرزوی قلبیمه که زودتر به مدرسه برم ودرس بخونم تا آدم موفقی شم البته اگه اون آفریدۀ همۀ این خلق بخواهد ومنو توی راهی که یافته ام کمکم کند وتنهام نذاره که می دونم اونم یاریم می کنه ودستمو می گیره چون همۀ بنده هاشو دوست داره ودست رد به سینه شون نمی ذاره وحمایتشون می کنه تا ناامیدو مایوس نشن این خدای خوبیهاست که داره به قلبم نوید این پیروزی رو می ده که بندۀ من برو جلو و از هیچی نترس که باهاتم و تنهات نمی ذارم این صدایی که در قلبمه داره هیجانو و در من زنده نگه می داره که پشیمون نشم خلاصه بعد از اون همه بریزو به پاشی که اونا داشتن و با شنیدن صدای خنده هاشون تمام اون سالن به اون بزرگی رو فرا گرفته بود ونیوشا با دوستاش توی حیاط با هم بازی می کردند گاه دوچرخه سواری گاه بازیهایی که مختص سنشون، اونقدر با وسایل جورواجور خودشونو سرگرم می کردند که برای اینجور آدما زمان به تندی می گذشت انگار عقربه های ساعت به ما کمک می کردند تا هرچه زودتر این ضیافت به پایان راه برسه زمان استراحت ما هم برسه البته من نه مامانم که صداش در نمیاد و هرچی که اونا ازش می خوان با جونو دل انجام می ده بدون این که یه حرف ناجور بزنه بلاخره این مهمونی به پایان رسیدو به رختخواب رفتیم مامان کلی خسته بود وسریع خوابش برد منم تا مدتی بیدار بودم تا خوابم برد. صبح از پس اون شب تاریک با آفتاب روشنی بخشش از راه رسیده وهمه جارو گرم کرده که وقتی چشمم به نورش خورد به زور چشامو باز کردم چون آفتاب حسابی بالا اومده بود این حالت به من دست داده وبی حالو کسل شدم نمیخواستم از جام بلند شم ولی تا به یاد مادرم افتادم سریع از جام دست کشیدم اما با جای خالیش مواجه شدم معلومه کارش زیاد بوده که جلوتر بلند شده و رختخوابشو جمع کرده بود وراهی بالا شده بود حتی ناشتایی اونارو آماده کنه بی انگیزه شدم با بی حالی دور خونه راه می رفتم هر چند حال درستی نداشتم ولی با این حال خدا عمر مامانم بده اون چای دم کرده و وسایل صبحانه رو آماده کرده چقدر جای اون اینجا در کنارم خالیه واشتهام کم شده بود چون در کنارم نبود تا لذت ببرم چی کار کنم زندگی ما هم اینجوریه چیکارش میشه کرد جز این که باید ساخت وحرفی نزد صبحانۀ ما مثل اونا مفصل نیست اما هر چی که نباشه دسترنج مامانمه واگه اون نبود چه بلایی سرم می اومد آواره بودم ولی اون که هست پشتم قرصه که اونقدم بی یارو یاورم نیستم واینه که ریشۀ امید رو تو قلبم محکم نگهش می دارم ونمی ذارم تبر نومیدی به جونش بیافته واونو از من جداش کنه پس ای ریشۀ امید تو دلم بمون و تنهام نذار وقلبم به یاد تو زنده است وبه آینده دل دوخته ام ومی دونم که مادرم هم توی این راه پشت وپناهمه واز هیچ کمکی به من دریغ نمی کنه تا توی راه موفقیت که برای خودم در نظر گرفته ام برم جلو از برخوردش حس می کنم که اونم به آینده امیدواره ودلش روشنه که اتیه در دستان ماست منم به یاری آفریدۀ یکتا همش به این چیزا فکر می کنم ودل رو به سوی فرداهای بهتری سوق می دم وقتی با خودم تو خلوت دل میشینم تمام این افکار جایی تو ذهن کوچیکم باز می کنه و حتی یه لحظه هم از ذهنم نمی تونم خارجش کنم و حتی همش فکرمو درگیرش می کنم وتصورشم برام سخته که یه روز بخوام این افکارو از ذهنم پرت کنم واین تلنگریست که باید هر چند روز خودمرو بهش مشغول کنم تا این روزا رو فراموشش نکنم واز حرکت رو به جلو باز نمونم زندگی سربالاییست و باید خودم رو توی اون نقطۀ کور اون بالا ببینم وبرای همینه که باید حسابی کوشش کنم واز حرکت دست بر ندارم و حتی اگه ازنفس زدن به هن هن بیفتم بازم می رم تا کم نیارم و باز نمونم دیگه برای امروز به این که برای بودن وماندن واز توان باز نموندن فکرمو زیادی درگیر کردم بسه زدم به فضای باز بیرون تا روحیم رو برگردونم سرجاش اونقدر نسبت به این مسایل حساسیت نشون ندم وبه قلبم فشار وارد نکنم تا این همه ضربانش بالا نره پس این بیرون اومدن به نفعمه ساعت داشت به یازده صبح نزدیک میشد که منتظر مامانمم تابیاد وناهار برای ظهرمون در دست تهیه ببینه ومنم ازش یاد بگیرم تا همش در انتظار نمونم تا بیادو برام غذا درست کنه خودم آمادش کنم وبا این کارم لااقل یه کمی از کارای روزانه اش رو کم کنم مامان کم کم پیداش شد با صدای پر از عشقش که وقتی گوشامو با صداش آشنا می شه فضای درونم پر از نشاطو سرزندگی می شه خصوصاً این که با نظر من غذا رو آماده می کنه می خواد هر چی که دوست دارم درست کنه که مبادا احساس کمبود کنم وقتی ازش خواستم عدس پلو درست کنه بدون وقفه کار کرد که نزدیک ساعت ۲ آماده شدخودمم کنارش وایسادم و موبه مو غذا رو که داشت تهیه می کرد تو ذهنم سپردم تا دفعۀ بعد خودم درست کنم امروز برای من روز خوبیه چون دارم پخت وپز غذا رو آموزش میبینم که چقدر کیف داره از این که خودم بخوام مسئولیت این چیزارو دردست بگیریم که چه عالمی داره این که احساس می کنم که بزرگ شدم ومامان می تونه رو حساب کنه و وقتی یاد لبخندای مامانم می افتم که نیگاهش معنی محبت و بیش از حد نشون می ده پرندۀ شادی تو قلبم لونه می کنه که حتی طوفان زمانم نمی تونه خرابش کنه آخه برای بدست اوردن رضایت دل مادر زحمت فراوان کشیدم
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 17:11 توسط سیمین
|
سلام خوشومدید:);)