حالا دیگه کمک حالشم و میتونه کمی بیشتر استراحت داشته باشه و غصۀ دو جارو نخوره که آیا می رسم برای دخترم غذا درست کنم یا نه برای کم کردن دغدغه هاش دست به کار شدم و حرکت رو به جلومو شروع کردم و پختن و آماده سازی دونه دونه غذاهارو به عهده می گیرم که بیشتر روی ارامشو ببینه واز این که دلشو خشنود کنم بسیار مسرورم قلبم آواز خوش بودنو تو خودش پنهون کرده که فرار نکنه .آسمون رخت سیاهشو به تن کرده تا ظلمتو تاریکی همه جارو فرا بگیره و بالاخره بعد از یه روز پرکارو خسته مامان آسایش داشته باشه و دوتایی در کنار هم باشیم مامان صدای خمیازشو می شنوم اونقدر کار کرده که نای نشستن نداره رختخوابشو پهن کردم بخوابه بلکه خستگیش در بره  فردایی دل انگیزی رو شروع کنه  نمی شه گفت دل انگیز چون اونقدر کار می کنه که نفسای آخر می بینمش پس نمی شه گفت. منم کار خاصی نداشتم حالا که خوابیده پس منم لامپو خاموش کردم و دراز کشیدم  از این که اینقدر چهره اش توی خواب دیدنیه  وحتی مهربونی ور توی چشمان بسته شدشو به خوبی حس می کنم و با یه آرامش خاصی پلکام روی هم رفت و قدم به عالم خواب گذاشتم بلند شدم آفتاب به وسط راه رسیده  و اینقدر طولانی تو خواب ناز فرو رفته بودم که چشمام حورد به این آفتاب گرم ومی دونم همش به این دلیله تا نیمه های شب توی افکارم غرقم وخوابم نمی بره باید دیر وقتم بلند شم از تو پنجرۀ کوچک اتاق که رو به کوچه بود وگاهی صدای حرکت اتومبیلی رو اگه با یه حرکت تند وتیز از کوچه مون گذر می کرد میشنیدم ودنیا رو از توی اون قاب کوچک  چسبیده به دیوار می دیدم و دنیای به اون بزرگی رو ریز می دیدم اون قاب کوچک چیزی نیست به جز یه پنجره که تنها راه ارتباطیم با جهان اطرافمه طبق روزهای گذشته دوباره صبحانه مهیا بود ومن بعد از شستن دستو روم وجمع کردن رختخوابم شروع به خوردن ناشتایی کردم حسابی حال داد درسته مامانم در کنارم نبود ولی طوری با علاقه آماده می کنه که عشقو محبت مادرانشو حتی توی این ناشتایی هم درک می کنم وبوشو در کنارم احساس می کنم وگویی تنها نیستم واونم باهامه ساعت به یازده نزدیک شده که خوردن ناشتایمو تموم کردم و دارم سفررو جم می کنم  وبا شستن ظرفا کارام تموم شد از این که بیکارم حوصلم سر می ره عروسکم هیچ زیبای ای نداره از بس تو دستام بوده و از شکلو قیافه افتاده حالا بهترین وقته که برم بالا دستی برای کمک به مامانم برسونم  وقتی دیدمش که داره چه جوری زحمت می کشه و از خودشمایه می ذاره مبادا کمو کسری ای ببینند و غر بزنند این که داره این همه زحمت می کشه خجالت می کشم و عرق شرم روی پیشونیم می شینه اون نمی دیدم ولی من کاملاً از نزدیک دارم می بینمش که چه جوری کار می کنه یه سلامی جانانه گفتم اونم با یه عشق پاک که از کلامش بوی مهر می اومد پاسخم و داددخترم اینجا چه کار می کنی برو بازی کن نه مامان من بیکار بودم اومدم کمکت غذا که داریم پس اومدم پیشت مامان بازم لبخندی زدو به کاراش مشغول شدو بعد از مکثی که کرد گفت پس دحترم توی چیدن کمکم کن هنوز نیوشا ومامانش بلند نشدند وای چقدر دیر بیدار می شن لابد مثل من زود نخوابیدن   ولی باید کم کم پیداشون بشه بله نیوشا پیداش شد با چشمان خوابالود روی صندلی نشست بی این که سلامی کنه ولی با این حال مامانم با روی باز تحویلش گرفت اونقدر با چهره ای عبوسو درهم نشسته  وخودشو گرفته بود که حتی بازم به روی خوش مامانم  ترش رویه  ای وای پوران خانوم هم دست از خواب ناز کشیدهو اونم پیداش شد بدتر از دخترش اهر شد ولی هر دوشون با هم دیگه گرم و خوب رفتار می کردن فقط با ما ها خوش رفتار نبودند  بعد از کمک به مامانم وراست وریست کردن کارا زدم به حیاط تا دمی تازه کنم بوی بارون می آد هوا گرفته بود ابرسیاه تمام آسمونو در برگرفته انگار که آسمونو در اختیار گرفته ومال خودش کرده دلم به مانند آسمون تیره و تار شد وحریم دل رو ابرهای کدر احاطه کرده  وبغض اندوه در حال ترکیدن بود که اشکام جاری شد دلم برای بابام تنگ شده اون اگه زنده بود ودر کنارش سالمم بود مثل تمام باباهای روی زمین تلاش می کرد تا ما توی رفاه باشیم واینقدر در مضیقه نباشیم ولی نباید توی شایدها باشیم چون دیگه امکان نداره ورق روزگار برگرده ودنیا اونجوری که ما می خوایم باشه پدر دیگه نیست ودستش از دنیا کوتاهه پس باید خودمون دست به تلاش باشیم وشاید وای کاش رو رها کرده چون دیگه همینه وهیچ کاریش نمیشه کرد ومصلحت چنین بوده ونمی خواستم بیشتر از این توی ناراحتی غرق باشم که یهو احساس گرسنگی کردم نمی دونم چیقدر توی افکارم غرق بودم وزمان وساعت از دستم در رفته وشانس اوردم غذا از دیروز داریم وگرنه زیر قولم زده بودم این که کمک حال مامانم باشم از این بابت خدارو شکر کردم ودلم که آروم شد با این که گرسنگی امانمو بریده با این حال منتظرش موندم تا ناهارو با هم بخوریم روزها از پی هم میگذشت وما همچنان توی کارو فعالیت بودیم بوی مهر میاومد وفصل آغاز مدارس در راه است از چیک چیک بارون روی پنجرۀ کوچک اتاقم  نشون از یه پاییز غم انگیزه برگهای درختان به زردی تبدیل شده وتک تک از روی درختان ایستاده بر یک جا به پایین سرازیر شده تا فضای این شهردر این موقع از سال دیدنی تر دیده بشه امروز روز 31شهریوراست اولین روزه که در کلاس اول دبستان درس می خوانم و به قول معروف سواددار میشم تا بهتر بتونم کتاب بخونم وقتی صبحانه خوردم راهی مدرسه شدم نذاشتم مادرم باهام بیاد چون باید نیوشا رو راهی مدرسه می کرد راه مدرسم تا خونه خیلی نبود برای همین به راحتی میتونستم برم نیاز به اومدنش نبود کیفم رو برداشتم وزدم بیرون هوا نسبت به روزهای قبل کمی خنکتر شده  ولی به کاپشن احتیاج نداشت همون در حد یه بلوز گرم کافیه توی مسیرم بچه ها با پدر ومادراشون می دیدم گاهی سواره گاه پیاده امروز روزی که ماها رو با محیط مدرسه قراره آشنامون کنند تا ترسی که از مدرسه رفتن داریم رو رها کرده و پشت در بذاریم ووارد کلاس بشیم  به در مدرسه نزدیکشدم میشه گفت تنها دانش آموزی بودم که خودم اومدم وهمراهی نداشتم لااقل که خودم اینطوری دیدم چون همه با یه نفری اومدن بعضی ها با پدر بعضی با مادر بعضی با هردوشون وبرخی هم با یه بزرگتری حالا میخواد پدربزرگ یا مادربزرگ یا.... ولی من نباید این چیزا برام مهم باشه  چون خودم نخواستم وگرنه مامانم حرفی نداشت بیشتر بچه ها گریه می کردند وتحمل دوری از بزرگترهارو نداشتند وبعضی ها هم مثل من این چیزا براشون مهم نبود وارد کلاس شدیم نیمکتها بطور مرتب سر جاشون بود وکلاس حسابی تمیز بود تخته سیاه هم مرتب بود ومعلومه اون بابای پیر به این مدرسه رسیدگی کرده وهمه چیز رو پاک وتمیز کرده آخه چقدر دلم براش تنگ شده دلم می خواست هر چه زودتر ببینمش ودستاشو ببوسم که اونقدر به کلاسا رسیدگی کرده