باباغبون دلسوزو مهربون حرفام حسابی گل انداخته بود که صدای نیوشا به گوشم خورد هی اون توپو بده تا چند لحظۀ پیش صدای تلپ تلپ آبشون می اومد حالا دارند یه بازی دیگه ای میکنند پریدم از جام تا توپو بهش بدم که از دوسه تا پله ندیدم پرت شدم پایین حسابی پام درد گرفت نیوشا پخی زد به خنده البته از نوع مسخره کردنش که حتی از لحن خشن و تندی هم استفاده کردو گفت  چقدر دست پا چلفتی ای وبدون هیچ توجهی و انگار نه انگار که به خاطر کاری که ازم خواست دچار حادثه شدم و چنان دوید و پشت سرشم نیگاه نکرد  مش قربون دوییدبالای سرم  اون از نزدیک شاهد برخوردای ناجور نیوشا بود و به زبان نیاورد ولی دروناً شاکی شد دستمو گرفت وبا لحن پدرانه و دسوزانه اش گفت دخترم چیزی شد؟آسیب دیدی؟ بلندم کرد تا از زمین جدا شم خونی کهاز ساق پام روی زمین ریخته شده رو دید یه کم ترسید فقط ترسشو قایم کرد که من نترسم و هول نکنمو سپس دویید به سمت بالا تادستمال ازشون بگیره و ساق پامو که از خون فراوونی که ازش جاری بود با دستمال تمیز کنه وچسب زخمم می خواست ازشون بگیره نذاشتم چون مامانم می فهمه وقتی حس مادرونش به کار بیفته و اینجور موارد دلشورگی هم بهش کمک می کنه که نکنه برای من اتفاقی افتاده باشه بدو از آشپزخونه دست می کشه و این خیلی به نفعش نیست شاید به خاطر این بی توجهیش مورد توبیخ قرار بگیره من این مادرو دخترو می شناسم که چه جور آدمایی هستندسریع خودم رو جمو جور کردم و از دردیکه به خودم می پیچیدم آروم شدم تا مش قربون مهربون به گلاش برسه و دست از سرم برداره گفتم چیزی نشده مهم نیست مش قربون می دونست بیشتر به خاطر مامانم می گم اجازه داد که برم وبه طرف اتاق رفتم از دست نیوشا شاکی بودم که چنین حرفی بهم زده واشک دور چشمام حلقه زد از شدت درد شدیدی داشتم و لنگ لنگان راه می رفتم و هر لحظه خونش بیشتر می شد باید یه کاری کنم  می دونمم باید بخیه بشه ولی با دستمال وبتادین به جونش افتادم وکمی که از خونش کم شد اومدم بیرون و لنگ لنگان راه می رفتم حالا که کسی اینجا نیست تا دلسوزی کنه پس به همون حالت راه می رفتم تا از داروخانۀ سر کوچه یه چیزایی که لازمه بخرم  همون موقع پیمان برادر پارمیدا رو دیدم رنگم به شدت پریدانتظار نداشتم که جلوی رام سبز بشه و یه لحظه زبونم بند رفت پیمان برادر بزرگه پارمیداست اون ده دوازده سال از پارمیدا بزرگتره ولی خیلی با خواهرش فرق داره از رنگو روم فهمید که اتفاقی برام افتاده وبدو به سمتم اومد دیدداره از ساق پام خون می آد گفت چی شده منتظر حرفم نموند سریع به درمونگاه رسوندم ازش خواستم فقط مامانم نفهمه پیمان به شدت  ناراحت شد و همین دلسوزیشو می دیدم که می گم با بقیه فرق می کنه دکتر وارد شد صحنه رو دپد گفت ای بابا این که باید بخیه بشه دخترم چی شده ؟منظوردکتر لابد این بوده که چه اتفاقی واسط افتاده من که تا الآن لالمونی گرفته بودم حالا نباید بی حرف یاشم برای همینه گفتم از پله ها افتادم دکترم از لحن مهربونتری استفاده کردو گفت دخترم نازنازم معلومه که درد شدیدی داری و چیزی نمی گی و بعد سرشو بالا برد و رو کرد به پیمان گفت عجب خواهر پر تحملی داری اینکه بزرگتر از خواهرت اینجا سروصدا می کنند نمیذارن ما کارمون به درستی انجام بدیم ولی خواهرت چیزی نمی گه پیمان با لبحندی به لب گفت از بچگی همین جوری بوده و منم تعجب کردم که پیمان چی می گه اون از کجا می دونه من تحملم زیاده اونقدر ندیدمش که بشناسه چه خصوصیت اخلاقی ای دارم ولی بازم دستش درد نکنه که ازم تعریف کرد از درمونگاه زدیم بیرون ازش تشکر کردم اون تمام راه سکوت کرده بود واشک تو چشماش جمع شده یود که چرا من با خواهرش پارمیدا یا دختر خالش فرق می کنم حتی به زبونم اورد پس معلومه از اون دوتا خیلی دل خوشی نداره چون گاهی با چشماش می دید که اونا چه رفتارای زننده ای با من دارن... چند باری خواست بپرسه که چه جوری این اتفاق افتاده ولی نپرسید می دونه ممکنه ردپایی از خواهرش یا نیوشا در این ماجرا دیده بشه برای همینه پرسو جو نکرد اونوقت حسابی دلخور می شه پس ترجیح داد سکوت کنه خوشبختانه هنوز مامان از بالا نیومده  تمام راه خدا خدا می کردم که نیومده باشه پس باید خدارو شکر کنم که دعامو پذیرفت آخه مامان نباید در این وضعیت منو می دید اونوقت چی بهش می گفتم مجال استراحت کردن نیست باید ناهار درست کنم پس اولین کاری که کردم  غذارو درست کردم تاوقتی مامان بیادش غذا آماده شده و دور همناهارمونو بخوریم وحتی به قولی که داده بودم جامۀ عمل بپوشانم وخلف وعده نکرده باشم  پامم درد می کرد ولی باید تو خودم می ریختم تا مامان از موضوع چیزی سر در نیاره جایی از ساق پام بود که روشو شلوارم رو پوشوندم که دیده نشه دکتر گفته بود باید دو روز یک بار باندش عوض بشه تا عفونت نکنه و از حالا به بعد کارم در اومده باید به ساق پام برسم سریع رفتم آشپزخونه وعدس پلو درست کردم ساعت نزدیک دو بود که مامان دیده شد وقتی  غذا درست کردنمو دید و حتی همه چیز روبه راست خیلی شاد شد ومنو بوسید با این کارش می خواست ازم تشکر کنه که از کارای روزمرش کم کردم وحالا دیگه بزرگ شدم ومی تونه روم توی کارای خونه حساب کنه  اما اون خبر نداره که سر دخترش چی اومده هرگزم نباید خبر دار بشه می دونی چقدر دیدن این صحنه ودیدن لبخند قشنگ روی لبان مادرم باری از این مشکلات که میبینم وهر روز دارم باهاش دست وپنجه نرم می کنم کم میشه وهرگز دلم نمی خواد این شادی رو ازمادرم دریغ کنم امروز ناهار حسابی مزه داد چون اون داشت با لذت می خورد واز دست پختم تعریف می کرد بهش گفتم دست پروردۀ خودتم مشت نمونۀ خرواره وقتی مادرم اینو شنید که از چه ضرب المثل به جایی استفاده کردم کلی خندید ومن ساعتها می خواستم بشینم واین تبسم دلنشین رو تماشا کنم وخسته هم نمیشم به کلی درد پامو فراموش کردم وحالا که بهش فکر می کنم که چقدر برای پاره نشدن این پایه های زندگی دست به تلاش میزنه واز جوونیش گذشته وبرای به انجام رسوندن من از هیچ کمکی دریغ نکرد واون بیشتر از یه مادرخوب و فداکار برای بزرگ کردنم  از خودش مایه گذاشت واین وظیفۀ منه که زحمتاشو بی پاسخ نذارم واونو نا امیدش نکنم ودرخت کوچک امید که تو قلبش ریشه کرده که به خاطرش برای بزرگ شدنم از هیچ کاری فرو گذار نمی کنه و نذارم که قطع شه وهروز با دقت وتلاش بیشتر سعی در شکوفایی اون درخت ریشه کرده تو قلبش کنم وهمش برای دل شاد شدنش دست به کارهایی زنم که اونو خشنود کنه وازم نا امیدنشه من همش شبانه روز دعام اینه که برای راضی شدن قلب مادرم درس بخونم وبه جاهای خوب برسم امیدوارم که بتونم خلاصه ما دو تا در کنارهم از نهایت خوش بودن استفاده می کنیم تا از این روزها بعدها به خوبی یاد کنیم واین که همدیگرو بیازاریم دوری کنیم تا هرگز از یاداوریش ملول ودل ناراحت نباشیم که یهو صدای پوران خانوم از پشت اون آیفونی که به آشپزخونۀ بالا وصله در مواقعی که مادرم از دسترشش دوره اون صداش می کنه تا مامانم گوش به فرمانش جلوش حاضر بشه واوامرش رو اجرا کنه منیر کجایی زود بیا بالا حسابی کار داریم مامانم تعجب کرد که چه کار مهمی پیش اومده که پوران خانوم صداش می کنه واز جاش بلند شد و به طرف بالا حرکت کرد وای کار مامانم دراومد امشب اونا مهمون دارند که اینقدر با عجله مامانم رو خواستند بیچاره مامانم که باید همش تو کارو تلاش باشه خدایا بهش کمک کن که از پا در نیاد وهیچ وقت منو تنها نذاره مثل پدرم که تا اومدم اونو تو زندگیم جایگاهشو بشناسم از دستش دادم  واز دست دادن هر عزیزی توی زندگی سخته چه برسه اون پدرو مادرآدم باشه که ازهمه بیشتر دردناکتره واون ناراحتی تا آخر عمر با آدمی باقی می مونه من از خدا می خوام دیگه اون غم توی خونم نیاد و منو بیشتر از این پژمرده وپریشون حال نکنه امروز مادرم روز پر کاری داره چون اونا مهمون دارند وباید غذاهای جورواجور در دست تهیه داشته باشه برای همین فکر کنم اون خیلی خسته بشه ومن توی چیدن میز ودرست کردن سالاد کمی بهش کمک کردم ودیدن چهرۀنیوشا که داشت از خوشحالی پرواز می کرد دیدنی بود  زیرا علاوه بر پارمیدا که همش اینجا بودآرتیمیس دختر دوست مامانش که دوست دوران مدرسش بوده از فرانسه برای دیدن مامانش اومده و یه دختر به اسم ارتیمیس داره که هم سن و سال پارمیدا و نیوشا و حتی من پس خوشحالی نیوشا بی دلیل نیست