قسمت هفدهم
نیوشا دختریه که خیلی به تیپ و موقعیت خانواده ها اهمیت می ده در واقع به زیر دست خودش اصلاً توجه نداره و همیشه خوارو کوچیک می بینه و حتی گاهی اوقاتم زیر پاهاش لهشونم می کنه مثل همین رفتارای ناهنجاری که با من داره نشون می ده نیاز نیست که همش بگم یا بهش فکر کنم در هر صورت آرتیمیس دختر خوب و مهربونیه لا اقل که با اون دو تا اخلاقش فرق داشت دلیلش اینه که در موردش خوب می گم زمانیکه داشتم میز شامو با مامانم می چیدم از این حرکتش که به من گفت چه سالاد باسلیقه ای خودت درست کردی و وقتی جواب مثبت از طرف من شنید با لحن مهربونتری که حتی از چند لحظۀ پیشم بهتر بود استفاده کردو کلی ازم تشکر کردو می گفت سلیقت حرف نداره وراشو کسیدو رفت تا پیش نیوشا اینا بشینه ومثل اونا از خود متشکر وممنون نبود که وظیفشه نیاز نیست ازش تشکر کنم یا حتی تعریف، جای خوشحالی داشت که کسی هست که قدر زحمت ما رو بدونه و مارو به حساب بیاره در این حین نیگام به پیمام افتاد اونم با یک لبخند قشنگ ازم تشکر کرد در کل تنها کسی که توی این خونه با ما برخورد خوبی داشت جزء اقای شمس پیمان بود و حالا هم که مهمونشون حالا چشمم به پارمیدا که وای چه لباس شیکی پوشیده بود خورد و با فیس و افاده از کنارم رد شدبه رفتارای اون دوتا عادت داشتم چون اون بیشتر وقتا اینجاست و همراه همیشگی نیوشاست برادرش خیلی کم اینجا می اومد مگر مواقعی که خواهرشو ببره یا به عنوان مهمون دعوت بشه بیشتر پارمیدا اینجاست حالا که سرم مشغوله درد پامو به کلی از یادم بردم خداروشکر آقا پیمانم خیلی به روم نیاورد فقط یه بار همون دفعۀ اول که تازه دیدم پرسید اونم لحظه ای که مامان ازم دور بود اون زمان جویای احوال شد ولی دیگه یه بارم نشنیدم بعد از اون همه کار اومدم بیرون تا دمی بیاسایم مثل مامانم نیستم که از قدرت بدنی بالایی برخوردار باشم برای همینه که زود خسته میشم موقع استراحت کردن به آرتیمیس فکر می کردم به نظرم دختر خوبی می اومد که حتی در چنین لحظه ای فراموشش نکردم و به یادشم وقتی از کسی محبت می بینم محال که از خاطرم بره وهمیشه اولین برخورد زمانی به دل می شینه که یه نفر رفتار درست و مناسبی داشته باشه و راست که می گن اولین برخورد خیلی مهمه و آدما توی چنین لحظه ای محک زده می شن اگه تونستی توی اون لحظه خوب نشون داده بشی آفرین بر تو که آدم کار درست هستی که آرتیمیس برای من همونه که مدتهاست توی این خونه گمش کردم محبتو می گم حالا یافتمش توی حیاط صدای بازی بچه ها می آد نیوشا با دوستاش بازی می کرد صداشون می اومد ولی من توکنج اتاق نشسته وداشتم خستگی در می کردم بدنم کوفته بود به شدت پاهام درد می کرداز اون همهکاری که انجام دادم ساعتها کمک مادرم بودم تا اونم مونده نشه حالا چنان خسته شدم که دارم از پا در می آم خیلی قوای بدنیم بالا نیست تا از پس اون همه کار بر بیام همینه که کم اوردم البته پامم آسیب دیده بود برای همینم دردشم بیشتر شده ساعت به ده رسید مامان هنوز پایین نیومده گرسنم شده دیگه نمی تونستم منتظرش بمونم و نیمرویی درست کردم وتوی اون تنهایی که داشتم باهاش دست وپنجه نرم می کردم غذامو خوردم حوصلم سر رفت وهنوزم نیومده اومدم بیرون هوا تاریک شده بود ستارگان با چشمک زدنشون دل سیاه آسمون رو روشن می کردند تا سیاهی شب خیلی به چشم نیاد این ستارگان نقش دگمه های طلایی روی رخت سیاهو بازی مر کردن که حتی خودنمایی هم می کردندو نیم نگاهی هم به اطرافم انداختم تا کمی از تنهاییهام کاسته بشه چراغها فضای تاریک حیاط رو روشن کرده بودن ودیگه به تاریکی فکر نمی کردم آخه آزاردهنده هست اونقدر لامپا اون محیط رو روشن نگه می داشتند که دیگه ظلمت دیده نمی شه دور لامپا حشرات ریزو درشت گرفته بود که اونا هم معلومه از تاریکی خوششون نمی آد که اینطوری دور حباب لامپ حلقه زدند بازم فریاد شادی شون بلند شده بیشتر صدای خندۀ نیوشا می اومد اونم مثل من یکیه وقتی کسی دوروبرش می آد همهمه توی فضا بیشتر می پیچه درسته پارمیدا همش اینجاست ولی یه دوست جدید انگیزرو قوی می کنه که از خودت بیشتر شورو هیجان نشون بدی کاری که الآن اون می کنه که یکی صدام کرد دیدم آرتیمیسه با تبسمی دلنشین جلوم ظاهر شد اونقدر محو مهربونیش شدم که متوجۀ سئوالش نشدم میای با ما بازی کنی لحظه ای غرق صورت مهربونش شدم و تازه از اون حالت در اومدم تا جوابشو بدم دهنمو هنوز باز نکردم سروکلۀ نیوشا پیدا شد آرتیمیس اینجایی با اون چکار داری اون اینجا فقط خدمتکاره ونباید با ماها بازی کنه زود بیا بریم و دستشو گرفتو از من دورش کرد که مبادا شپشای روی تنم به اونم بره و سریع با خودش برد وفریادشون بیشتر از بیش بلندتر شد اینقدر رفتار نیوشا زشت وزننده بنظرم اومد که از همیشه بیشتر ازش بدم اومد ومن بازم باید به این رفتارش عادت کنم وصبرم زیاد وگرنه ممکن بود از کوره در برم وبرای خودم ومامانم دردسر درست کنم که تمرین صبرو تحمل اینجا به دردم خورد وگرنه خرابکارای می کردم که جبران ناپذیر بود این رفتارو که ازش دیدم جای موندن توی اون فضای دل انگیز رو ازم گرفت ودوباره به اتاق کوچیکو دلگیرم پناه بردم ولی مگه می شد تو اتاق نشست آخه دلم گرفته بود و آرزو داشتم می تونستم در کنارشون بازی کنم واز تنهایی در بیام به یه همبازی خوب احتیاج داشتم تا بتونم تنهایهامو باهاش تقسیم کنم و رنگ بیکسی رو نبینم نتونستم تو اتاق بشینم این چهاردیواری قفس تنهایمو بیشتر نشونم می ده بدوام بیرون تا دیونه نشدم پام که به بیرون باز شدآقا پیمانو دیدم اونم رفتار نیوشا رو که با من داشتو دیده بود وسگرمه هایش تو همهپشت سر نیوشا دیدمش اومد پیشم با لبخندی مهربون مثل برادی که به خواهر کوچیکترش توجه می کنه و با اون لبخند می ره پیشش نزدیکم اومد رو کرد بهمو گفت تنهایی منم گفتم آره ولی عادت دارم و گفت تو خیلی دختر خوبی هستی ازت خوشم می آد خیلی بزرگتر از سنت هستی انگار که همسن وسال اونا نیستی راستی اینم چند تا کتاب خیلی وقته خریدم یادم می رفت برات بیارم حالا بهترین وقت بخون تا تنهایی رو حس نکنی دیگه چیزی نگفتشو رفت صداش کردم مرسی و لبخندی زدو دورتر شد باورم نمی شد گمان کردم تو خوابم مثل برق گرفته ها شدم سر جام میخکوب موندم مگه می شه یخم آب شد تازه چشمام به نوشته های روی کتاب برخورد کرد کتابی بود که برای هم سنو سالای من به درد می خورد برای سنین ۱۰ تا ۱۲ سالیه لحظه تو خودم رفتم حتماً چقدر پشت در اتاق وایساده تا منو ببینه و بده دستم واین کارش به دلم حسابی چسبید و دنیای تیره و تاری که برای خودم ساخته بودم درم اورد و قدم به روشنایی صبح امید گذاشتم وحتی سفری به آینده داشته باشم مبادا قولامو زیر پا بذارم وبازم از ته دلم ازش ممنون بودم که بهم توجه داشت شاید همین کارا رو رای پارمیدا هم می کنه برای همینه می دنه چه کتابایی برای این سن و سالا خوبه آخه خیلی از ماها بزرگتره پس درکش بالاست که این کتابارو خریده حالا که اینقدر به من لطف داره و حواسش به منه باید بخونم به اتاق برگشتم تا زیر لامپ اتاق بهتر بخونم عمق کتاب چنان بود که به طور کل خستگیمو فراموش کردم از اون پنجرۀ کوچیک که مثل قابی چسبیده به دیوار بود به سقف آسمون نیگاهی انداختم که چیزی توی اون تاریکی دیده نمی شد فقط کمی رقص ستارگانش دیده میشد که اونم سوی کمی داشت تا با دنیای بیرونم حین خوندن کتابم ارتباطمو حفظ کنم و هم این که چشام خسته نشه و حالا از خوندن دست کشیدم خوابم گرفته پاسی از شب گذشته و مامان نیومده به رختخواب پناه بردم منتظر مامان نشستن بی فایده است چون کارش زیاده وحالاحالاها نمی آد توی این فکرا بودم که نفهمیدم چه جوری خوابم برد صبح شده بود آفتاب به وسط اتاق رسیده بود ومن هنوز تو خواب نازنین به سر می بردم یاد روزهای سرد زمستونی افتادم که با مامان اون همه مسیر طولانی از خونه راه می افتادیم ومن یادم نمی ره خیلی وقتا سرم رو شونۀ مامانم بود وخوابم می برد وآرزوی یه خواب راحت توی رختخواب گرمونرمو داشتم که حالا اون آرزو به حقیقت پیوسته ومن وقت بیشتری برای خوابیدن داشتم واز این جهت که خیلی خدارو شکر می کنم از اون روزای سخت و سرد نجاتم داد
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر ۱۳۹۱ ساعت 17:5 توسط سیمین
|
سلام خوشومدید:);)