قسمت هجدهم
که خداکنه هیچ وقت اون روزا تکرار نشه یا هیچ وقت برنگرده زندگی برای من همش سیر تکراریشو طی می کنه این که چشامو باز کنم مامان نباشه و بلند شم به کارای روزمرگی بپردازم انگیزه برای بلند شدن پیدا نمی کردم همچین کسل بودم و حال درستی نداشتم یاد آرتیمیس افتادم و چنان از جا پریدم و کارامو انجام دادم تا یه بار دیگه چشام به صورت نازش برخورد کنه جون بگیرم انگیزم با این فکرم دو برابر شد و حین صبحانه خوردن با خودم می گفتم مگه هنوز یه نفر خوبم توی این خونه پیدا میشه همش دورو برم پر بود از آدمای از خود راضیو مغرور، و به جای لبخند مهربونی یه مشت اخم نامهربونی و بدخلقی می دیدم از خونه اومدم بیرونو با بهانه ای که به مامان کمک کنم تا بلکه اونو ببینمش اتفاقاً به آرزوم رسیدم همون طوری که ازش انتظار داشتم جلوم ظاهر شد با تبسمی شیرین که دلم رو پرواز داد به سرزمین مهرو دوستی که اون نشونم داد وگرنه خیلی وقت بود که این جاده رو گم کرده بودم اما اون با مهرش بهم نشون داد سلام مونا جونم صبحت بخیر وای داره به من می گه کمی هول شدم دهنم نمی چرخید که جوابشو بدم اولش تپق زدم ولی بعدش اعتماد از دست رفتم جمو جورش کردمو با تمامی عشقم بهش جواب دادم آرتیمیس که که مهربونی از سروروش می بارید دستمو به گرمی فشردو و زود رفت می دونست اگه نیوشا ببینه بازم خوردم می کنه اون نمی خواست شاهد خورد شدنم باشه پس سریع ترکم کردو رفت تا مدتها میخکوب ایستاده بودم و دور شدنشو نیگاه می کردم و قدم به عالم ناباوری گذاشته بودم صدای مامان و شنیدم دخترم تو اینجا چه کار می کنی تازه فهمیدم که چند دقیقه هست که اینجام و تکونم نخوردم مامان اومد و از اون عالم درم اورد مامان فهمیده بود که چیزی پیش اومده که دخترش تو خودش رفته پرسید جوابشو نمی تونستم سربالا بدم من دختر بی ادبی نیستم که چنین رفتاری داشته باشم پس درست جوابشو دادم به خاطر آرتیمسه چقدر مامان دختر ماهیه اعتراف می کنم تا به حال مثل اون دختری ندیدم این چنین نجیبو مهربون مامان علتو که دونست گفت دخترم آدمای اصیل این چنینند آرتیمیسم نشون می ده تو خانواده ای تربیت شده که اصالت توش حرف اول می زنه حالا بریم دخترم من صبحانه نخوردم دارم از پا در می آم بریم و دستمو گرفت و از اونجا دورم کرد می دونه تا چند لحظۀ دیگه بچه ها برای بازی کردن سروصداهاشون بلند می شه و چونمن تک بودم نمی خواست ببینم تا غصه نخورم آره تمام هدف مامانم از دورکردنم این بود منم غر نزدم به دنبالش رفتم ولی همچنان پرندۀ افکارم به دنبال آرتیمیس می گشت دلم گرفت وقتی شنیدم که اونا دارن می رن و غم عالم به دلم نشست تا این حد بهش وابسه شدم که دوریش غیر قابل تحمل شد.آرتیمیس ومامانش بعد ازاین چندروزی بالاخره ترکمون کردندنو رفتند تا به اقوام دیگرشون سری بزنند و بعد پروازی به کشور فرانسه جیی که وطن اصلیشونه داشته باشند دوریش برام سخت بود ولی چاره ای نداشتم پذیرفتم یه روز آدما می آن و می رن نباید وابستگی بهشون پیدا کرد که نتونی دوریشونو تحمل کنی با این تلنگر تحملوم بالا بردم دست خودم نبود از بس دختر گل وخانومی بود که به دلم تا این حد نشسته بود که اشکامو بدرقۀ راهش کردم تا درد وریش آزارم نده اولین باری بود که رفتن کسی اینقدر برام سخت می بود ومنو آزار می داد ودوریش غیر قابل تحمل بود محیطی که من توش قرار داشتم خیلی از محبت خبری نبود درسته مامانم کنارم بود ولی اونم به خاطر مشغلۀ زیادی که داشت کمتر می دیدمش سعی می کردش که کمبود دوریشو یه جوری با محبت کردن به من جبران کنه ولی من حس می کردم که محبتش رو نمیتونه اونطوری که باید باشه نشون بده درکش می کنم چون همش خسته است ونمیشه بیشتر از این ازش توقع داشته باشم اون به خاطر من این سختیهارو تحمل می کنه پس بهتره سکوت کنم مامان چندروزیست که زحمتش زیاد بوده برای همینه احتیاج داشت تا خستگی در کنه ولی نمی شد چون غذا درست کردن برای اونا کار همیشگی بود واون نمی تونست برای خودش باشه منم مثل همیشه وتوی روزهای تکراری که از پی هم می اومدند عمرمی گذروندم لحظه های تکراری دمار از روزگار آدمی در می آره وکسل می کنه دنیای من اینجوریه دیگه امروز روز ثبت نام من در کلاس اول راهنماییست خوشبختانه توی همون مدرسۀپارسالی هستم وبه راحتی منو پذیرفتن وبعد از ثبت نامم در مدرسه همون بابای پیرو دیدم که جارو به دست زمین مدرسه رو تمیز می کرد مثل همیشه پاک وتمیز بود معلومه چون این بابای پیر با دقت ونظم بیشتری به این محیط رسیدگی می کرد وسواس خاصی برای پاکیزه کردن مدرسه داشت بهش سلامی کردم واونم با همون کلام همیشگیش پاسخم رو داد چقدر دلم براش تنگ شده بود برای این مهربونیش ونگاه قشنگش که به تک تک ما بچه ها داشت واونارو مثل نوه هاش دوست داشت ازش خداحافظی کردم ودست دردست مادر به طرف خونه حرکت کردیم وثانیه شمار می کردم تا هرچه زودتر مدرسه باز شه واز این تنهایی در بیام شاید توی این مقطع دوست جدیدی پیدا کنم فصل تابستان داشت به انتهاییراه می رسید از اون شادابی درختان خبری نبود وبرگاشون سنگ فرشای خیابون رو به زردی کشانده بودند وکارگران شهرداری لباس نارنجی پوشیده اند تا به این فضای شهر در این موقع سال یه جونی بدن تا از کسلی در بیاد پرندگان کم کم دنبال جایی باید بگردند تا تنشون گرم بمونه چون اونا با پرای نازکی که دارند تحمل سرمارو ندارندو دنبال سرپناه دیگه ای هستند مورچه ها هم دیگه به لونه هاشون پناه بردن تا از ذخیره های سالیانشون استفاده کنند ومنم کم کم باید فکر لباس گرم باشم تا سرما نخورم وقتی بوی مدرسه به مشام میرسه برای خیلیها زمان دل گرفتنه اما برای من زمان زدن ورقصیدن چون از بلاتکلیفی در می آم وبه هدفام خودم رو نزدیکتر می بینم دیدن دوستان ومعلمین جدید آرزومه خداروشکروقتش رسیده با صدای زنگ ساعت از خواب دست کشیدم وبعد از شستن دست وصورت وبا خوردن یه لقمه نونو پنیر راهی مدرسه شدم کیف به دست از مادر خداحافظی کرده ومثل سالهای گذشته تک وتنها راهی مدرسه شدم هوای صبحگاهی تمیز به نظر می رسید واز آلودگی هوا کمتر اثری بود ومن همچنان به راه رفتن ادامه دادم نزدیک شدم وبچه ها رو میدیم که هر کدومشون با یه نفر از اعضای خانوادشون می اومدند واگه کسی منو میشناخت به من سلام می کرد ومنم بی پاسخش نمی ذاشتم ویا گاهی جلوتر باهاشون احوالپرسی می کردم وبیشتر همکلاسیهامو دیدم که همشون تو این مدر سه مونده بودندو جای دگه نرفتند فقط تعداد کمی به جاهای دیگه رفتند مریم رو دیدم اون نسبت به بقیه دختر خوبی بود و وقتی منو دید خیلی ابراز احساسات کرد وحسابی تحویلم گرفت خوشبختانه با هم توی یه کلاس افتادیم و جای خوشحالی داشت با هم دیگه وارد کلاس شدیم مقطع جدید همراش دلشورگی واسترس می آره درسته سعی کردم دچارش نشم ولی خب نمی شه چون طبیعیه وکاریش نمی شه کرد وامیدوارم به مرور زمان درست شه اولین دبیر در سال جدید تحصیلی وارد کلاس شد وخودش رو خانوم مدنی معرفی کرد اون دبیر تاریخمون بود واز نحوۀتدریسش با ما صحبت کرد و پشت اون عینکش ماهارو نگاه می کرد و معدل سال پیشمون پرسید وما اول با معرفی کردن خودمون معدلامون هم لابلای صحبتامون می گفتیم دوستام معدلاشون بد نبود ولی تنها بیست کلاس ظاهرأ تا اینجا من بودم ومعلممون در ضمن تاکید داشت که باید خوب درس بخونید این پایه با دبستان فرق می کنه وشماها باید تلاشتونو بیشتر کنید من به نمرات داخل کلاس خیلی اهمیت می دم وهر چی بگیرید با نمرۀ پایان ترم جمع میشه وتو کارنامتون منظور میشه بعدأ چیزی نگیدا من از حالا با شما حجتمو تموم کردم وبستگی به خوندناتون داره که چقدر حرف منو جدی گرفتید با کسی شوخی ندارم عجب دبیر جدی ایه وبه نظرم کارش درسته چون اگه سختگیری نکنه بچه ها درس نمی خونند پس از این طریق می خواد که ماها درسشو جدی بگیریم اولین دبیر که خطو نشون کشید وباید دید معلم بعدی چه خوابی برامون دیده چهرۀ دوستام بعد از اتمام هر درسی در ساعات زنگ تفریح دیدنیست همشون یه دلشورگی عجیبی تو صورتاشون موج می زنه واز اون شورو حال اولیه دیگه اثری نبود و باید این پایه تحصیلی رو جدی گرفت چون دبیرستان خوب رفتن در گرو خوب درس خوندن در این مقطع تحصیلیست وتمام سفتگیریهای معلمین به نفع ماست واین جای خوشحالی داره که جدیت توی درس رو باید پشت گوش ننداخت امروزم تموم شد زنگ خونه به صدا در اومد بعد از اون همه خطونشون معلما به خونه رسیدم تمام راه داشتم به این فکر می کردم که خدا کنه تو خوندن کم نیارم وزیر قولم نزنم باید روح پدرم رو نیازارم که چه بچۀ بیخودی دارم وباید برای حفظ انگیزم به حرفای مایوس کننده فکر نکنم ومثل همیشه مصمم وبا اراده باشم تا به خونه رسیدم مطابق هرروز مادر به محیط اتاق رسیدگی کرده بود وبندبندشو اونطوری که باعث شادیم می شه تمیز کرده بود ویه غذای خوشمزه درست کرده بود زرشک پلو با مرغ بود من ازش زیاد توقع ندارم چون اونقدر کارای بالا زیاده وخسته میشه که نمیخوام زیاد به خودش فشار وارد کنه درسته با این کارش منو خوشحال کرده ازش انتظاری ندارم که به خاطر من تو عذاب وسختی باشه ولی حالا که برام غذا درست کرده دستشم درد نکنه واقعاً گرسنگی عجیبی به جونم افتاده دستهای شسته نشسته فقط غذارو کشیدمو خوردم چون عاشق این غذام مامان می دونه درست دست گذاشته رو علاقه هام و برام آماده می کنه کاشک کنارم بود دونه دونه انگشتاشو ماچ می کردم تولی افسوس بالاست واینجا نیست تا برای این همه زحمتی که کشیده تشکر کنم عجب خوشمزه بود گرسنمم بود وخیلی بهم مزه داد و تند تند می خوردم مثل کسی که انگار دنبالش کردند
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ ساعت 15:42 توسط سیمین
|

سلام خوشومدید:);)