قسمت نوزدهم
منتظر مامان نشستن خیلی سخت می گذره چون هر تصمیمی که اونا براش بگیرن باید مو به مو انجام بده پس نمی تونم همش اینجا بشینم که چه وقت پیداش می شه و در انتظار نشستن بیهوده هست و وقت تلف کردن رفتم سراغ کتابام تا درسای امروز رو بخونم تا روی هم تلنبار نشه دلم طاقت نیاورد باید مامانو ببینم بعد با روحیه تر درسامو بخونم متابمو روی زمین رها کردم و دوییدم به سمت بالا هیچ کس نبود جزء مامانم که داره ناهارشونو درست می کنه گویی نیوشا دیر از مدرسه تعطیل می شه منتظرشه که اون پیداش بشه بعد بیاد پیش من می دونم مامان نمی تونه خلاف میل اونا عمل کنه به روی خودم نیاوردم که چرا کنارم نیستی اینجوری غصه هاشو دوچندان می کنم پس سکوت کردم تا اونم بتونه درست حسابی به کاراش برسه در باز شد نشون می ده که از مدرسه برگشته پس مامان دیگه وقتش آزاد می شه می تونه بیاد کنارم باشه سریع برگشتم اتاقمون و غذاشو گرم کردم اونقدر خوشحال شدم که دیدمش پریدم ویه عالمه ماچش کردم گویی سالها ست ازم دوره وتازه یافتمش این چنین دارم خوشحالی می کنم واونم همین حسو داشت و ابراز علاقشو نشون داد هردومون کلی خندیدم گفتیم که اگه یکی مارو ببینه فکر می کنه همدیگرو بعد از مدتها یافتیم وحالا که بهم رسیدیم دست و پامونو گم کردیم و نمی دونیم که چه کار کنیم و خوشحالیمونو این جوری داریم نشون می دیم بازم بلند بلند زدیم به خنده که فضای خونه رو فقط هرو کرامون پر مرد که تا به حال اینقدر نخندیده بودم دلم دردگرفت. غذای گرم شدشو روی سفره ای که پهن کردم گذاشتم تا بتونه دو لقمه ای بخوره دلم براش می سوخت که تا الآن گرسنه بوده کمی پشتشو ماساژ دادم تا خستگیشو در کنه مامان وقت بیشتری پیشم می موندخوشبختانه شامشونم گذاشته و حالا که بیشتر در کنارشم کلی بلبل زبونی کردم در مورد مدرسه ومعلمین جدیدش براش گفتم حتی از سختگیری معلما مامان که با جون و دل گوش می داد و صبر کرد تا گفته هام که توش شورو هیجان دیده می شه تموم بشه بعد حرفاشو بزنه می گفت دخترم سال به سال که عوض می شه درسا سخت تر می شه من به تو کاملاً اطمینان دارم که موفق می شی فقط درست و خوب درس بخون وکارارو بسپر به من تو فقط به آیندت لطمه نزن تا بعدها پشیمون نشی وحسرت این روزا رو نخوری چون دیگه دیره وراه جبران بسته می شه وتونباید توبن بست ندامت گیربیفتی منم توی این راه در کنارتم وهمه جوره رو مامانت حساب جدا باز کن وآرزوهای پدرت رو برآورده کن اگه می خوای ازت راضی باشم اونقدر حرفاش به دلم نشست که دلم می خواست بپرم سر کتابام واز همین حالا درسو جدی بگیرم والکی نیت نکردم همین کار رو کردم وکتابای امروز رو پیش روم گذاشتم وخوب خوندمشون تاریخ درس شیرینیست اون گذشته های مارو یاد آوری می کنه وبهمون می گه که توی ایران ومردم آنزمان چه گذشت تا ایران الآن پاینده بمونه ونامش تو تاریخ گم نشه تا مجبورنشیم برای پیدا کردن نامش دست به دامن تاریخ شیم با رفتن به گذشته ها روحیۀآدم عوض می شه ویه حس قشنگی پیدا می کنم واون کتاب رو با انگیزۀ بالایی مطالعه می کنم که این حس منجر شد تا زمانو نفهمم این که شب شد وآسمون با مهتاب شبش فقط پیداست وگاه چشمک ستارگانش یه جنب وجوشی به اون دل فرورفته تو ظلمت وتاریکی می ده مامان رفته بالا وسرم رو که از کتابام بلند کردم ظلمت وتاریکی همه جارو فراگرفته بود ومن تا مدتها به تاریکی خیره شدم و وصف زیبایی نسبت بهش تو ذهنم داشتم واونو به زبان جاری ساختم تا ترسی که آدم از تاریکی داره به پایانش برسونم وبا خودم گفتم اینقدر که در موردش می گن ترسی نداره این خودماها هستیم که بهش شاخ وبرگ می دیم وبزرگش می کنیم با چنین افکاری ترس از تاریکی رو از خودم دور کردم وبه چیزهای بهتری فکر می کردم اینکه چایی رو بذارم گرم شه تا مامان وقتی اومد نوش جان کنه کتری رو روی گاز گذاشتم روشن کردم و برگشتم سر وقت کتابام با غلبه کردن بر ترس که اگه این مارو نکنم وگرنه همش باید بالا باشم و نتونم درس بخونم و شاگرد تنبل می شم برای این که از پا در نیام امشب تونستم ترس از تاریکی رو شکست بدم تا دیگه این همه بهش بها ندم وبزرگش نکنم و اینجا بتونم تکو تنها بشینم زمان اومدن مامان به خونه دست خودش نیست پس سرم رو بیشتر گرم کردم وقتی کلام پر از مهرشو شنیدم همچین از جام بلند شدم پریدم تو بغلش احساس یه بچه ای که تازه به مادرش رسیده رو به نمایش گذاشتم مادر تعجب کرد براس توضیح دادم لبخند همیشگیش گوشۀ لبش نشست و گفت خوب کاری کردی وگرنه گندش کنی دیگه نمی تونی از خودت دور کنی وخیلی خوشحالم که به این نتیجه رسیدی که دیگه از تاریکی هراسی نداشته باش و می دونم تو دختر گلم همیشه نتیجه های خوبی رو تو زندگیت تجربه می کنی وتو هم ازدنیایی که در اون هستیمنظورم از لحظه هاش خوب استفاده می کنی کمتر کسی پیدا می شه که از اونا به خوبی استفاده کنه وتو با غلبه بر ترست یه تجربۀ قشنگ مثل تمام چیزهایی که تا به حال یاد گرفته ای به دردت می خوره دوباره یه چیز تازه فراگرفتی ممنون ازت که توی تنهاییات از بهترین روش برای خلاص از سختیها راهی رو می یابی ومن دیگه نباید نگران تو باشم چون تو خودت راه زندگیت رو پیدا می کنی و از لحظه هات نهایت استفاده رو می کنی چقدر حرف مادرم مثل دفعات قبل به دلم نشست وهمیشه یه پختگی خاصی توی حرفاش به گوش می رسه واون توی قلبم بیشتر جا باز می کنه و هیچ وقت ازمحبت مادرانه اش رو نسبت بهم کم نمی ذاره اون علاوه بر این همه زحمتی که برای بزرگ شدنم می کشه بازم باید یه جوری کمبود نبود پدر رو جبران کنه تا من احساس یتیم بودن نکنم وخدای نکرده یه عقده تو وجودم رشد نکنه تا کار براش گره بخوره ونتونه کمکم کنه واین برخورداشه که هیچ وقت نمی تونم سختی هایی که به خاطرم می کشه رو ببینم وهمیشه حسرت تو دلم هست که چرا نمی تونم یاریش کنم تا این همه زجر نکشه شبا وقتی کنارم می خوابه نگام که بهش می افته گل تو گلم میشکفه که چنین عزیزی دارم وهمون لحظه خدارو شکر می کنم که در کنارم نفس می کشه تمام شب توی اون تاریکی به مادرم وکاراش فکر می کردم که زمان از دستم در رفت ونفهمیدم که کی خوابم برد یهو با جیرینگ جیرینگ ساعت از خواب بلند شدم مامان جلوتر بیدار شده اون وسایل صبحانه رو آماده کرده وتوی سفره چیده چایم دم کرده وخودش راهی بالا شده بود تا نیوشا روبفرسته مدرسه آخه پوران خانوم اون موقع صبح بیدار نمیشه ومامانم مجبوره خودش نیوشارو راهی مدرسه کنه اینا کارای هرروزۀ اونه که یه عالمه غصه می شینه رو قلبم فقط چاره ای نیست در خودم فرو می برم تا مامان از زجری که می کشم سر در نیاره موقع رفتن به مدرسه نیوشارو دیدم که به جای سرویس مدرسه یه راننده شخصی داشت که مسئول حمل ونقلش رو به عهده داشت منم طبق معمول همیشه با پای پیاده راهی بودم چشم تو چشم نیوشا شدم اون با یه تمسخر همیشگی با رانندش از کنارم رد شد وبا نگاش می خواست منو خوردم کنه وزیر پاش لهم کنه هیچ وقت دلیل این همه حقارتشو نفهمیدم من که باهاش کاری نداشتم ولی خب بعضی دخترا چنین رفتارهایی از خودشون نشون می دن بالاخره من باید به این رفتارای زشتش عادت کنم و بی توجه از کنارش رد شدم وسعیم کردم نبینمش درسته نگام تونگاش بود ولی رفتارشو نادیده گرفتم تا روزم خراب نشه باید سختی کشید تا تجربه زیاد بشه بی خود نیست که مادرم از بابت دخترش خیالش راحته این که از محیط اطرافم سعی می کنم درس یاد بگیرم و اندوخته هاشو زیاد کنم یاد آسودگی مامان که افتادم بهتر شدم و برگشتم به عالم مدرسه و به راهم ادامه دادم و تا رسیدم به جایی که می خوام آیندمو بسازم
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر ۱۳۹۱ ساعت 11:26 توسط سیمین
|

سلام خوشومدید:);)