تارسیدن به مدرسه یه کم زمان می بره از بس پرندۀ افکارم اینورو انور پرواز می کرد و یه جا متمرکز نبود این فاصله به نظرم خیلی کوتاه اومد و زمان از کفم در رفت  باورم نمی شه جلوی در مدرسه هستم.عجب....  وارد حیاط شدم انتظار این همه جیغ ودادو نداشتم گویی شورو حال تمام فضارو پر کرده  وسروصداهاشون به اوج فلک می رسید که خودمم نزدیک بود باهاشون همنوا شم ازبس بهم انرژی دادن بایدم این چنین ذوق و شوق نشون بدیم  آخه همگی بعد از مدتها همدیگرو می دیدیم درسته دیروز روز اول مهر بود ولی خب خیلی از بچه ها  به مدرسه خودشونو نرسونده بودند امروز که اومدند با دوستاشون چاق سلامتی می کنند واین همه هیجان رو تو این فضای بسته اورده بودند زنگ صف بستن به صدا در اومد که مریم صدام کرد تا دیدمش کلی خوشحال شدم با هم تو صف پشت سر هم ایستاده بودیم و برای رفتن به کلاس آماده شدیم به فرمون مبصر وارد کلاس شدیم جای من تو ردیف دوم بود وکنار پنجره  ومریم هم جاش پیش منه تااین چشم انتظاری به پایان رسیدو دبیر ادبیات وارد کلاس شد خانوم مرادی،  نسبتأ قدش بلنده وبه نظر می اومد دبیر خوبی باشه وبعد از پرسیدن فامیلیهامون از نحوۀ درس دادنش  برامون توضیح داد که باید به درسش اهمیت بدیم وخوب یاد بگیریم اینم عین بقیه دبیرا تو درس پرسیدن از مادانش آموزان جدیه و هیچ بخششی در کار نیست انگار وارد زندانی شدیم که فقط ازمون کار می خوان و نباید آزادی داشته باشیم ولی بهتر و از ادبیات وتاریخش می گفت وبه دلم خیلی اثر کرد این ادبیات درسیست که باید روح لطیفی داشت تا شعرا ومعنیهاش تو دل جا بره واز خوندنش خسته نشی وحتی دیکتش، که باید لغاترو خوب فرا بگیری تا غلط املایی نداشته باشی واین املا وانشاء ادبیات از نظر دانش آموزان دیگه سخته وبچه ها موقع دیکته ودرس انشاء غر می زنند وهرچه زودتر لحظه شماری می کنند تا زنگ این دروس به پایان برسه وحتی نسبت به بقیۀ درسا هم همین حسو دارن کلاس به لحظات پایانی رسید و زنگ به رقص در اومد کلاسو ترک کردیم چنان بچه ها با هیجان به سمت حیاط هجوم می بردن که راستی تعبیری که از مدرسه داشتم درست بود این زندانیا با آزادی ای که بهشون دادند دارن خودشونو خالی می کنند و شورو نشاطو بیش از حد نشون  کلاس بعدی چقدر بهمون داره مزه می ده چون بچه ها در مورد همه چیز صحبت می کردند وجو صمیمانه ای تو کلاس دایر بود آخه یکی از دبیرا این ساعت وارد کلاس نشده در واقع بی دبیریم  وساعت بیکاری به کاها کیف می ده وما از این موقعیت استفاده کردیم وبا هم حرف می زدیم دوستام نسبت به سالای پیش اخلاقاشون فرق کرده  وبزرگ شده بودن این بود که رفتاراشون در برخورد با یکدیگر بهتر به نظر می اومد وباعث شده  تا از بودن در کنار همدیگر نهایت استفاده رو ببریم وبا هم دیگه دوست ورفیق باشیم  وخلاصه این که از بس با هم گفتیمو خندیدیم کیف کردیم خوبه که زنگ آخر بود که دبیر نداشتیم ووقتی زنگ خونه به صدا در اومد همه با هم دیگه گفتیم اه چرا زنگ خورد ونمی خواستیم خونه بریم کاش اینجا می موندیم زیادی خوش گذشت وبیشتر پهلوی هم بودیم اه چه حیف همگی همچین حسی داشتیم ولی رفتنی باید رفت و این جدایی برای هممون سخت بود خیلی به هم عادت کردیم درست بر عکس روزای قبل که برای رفتن به خونه آرزو می کردیم  اونقدر این زنگ آخر بهم کیف دادو از زیادی خنده دلم درد گرفته و این حس بعد از جدایی بچه ها همراهم بود که عالی بود چرا زود تمو شد و تا رسیدن به خونه تمام راه بشاش وخندان بودم بد نیست یه روزی هم معلما اختصاص بدن به این که بچه ها باهم حرف بزنند واز همه چیز بگن تا قدر در کنار هم بودنو بدونند و به جای این همه استرس که این تنشا گاهی جنگ و جدل بین برخی از بچه ها بعضی روزا پیش می آد شاید کمی کمتر شه وماها دررفع مشکلاتمون تو بعضی ساعتها رو درروی هم حرف بزنیم وبا یه بزرگتری مثل این معلمای محترم که مادر دوم ماها هستند حل کنیم ودر کنار اونا زنگ تفریح داشته باشیم تا با یه علاقۀ خاصی به درساشون گوش بدیم وخوب یاد بگیریم اگه چنین حرکتی صورت می گرفت حال می داد چون روحیۀ خوبی همه مون موقع رفتن به خونه داشتیم   امروز یه روز خاطره انگیز برای همه مون بود وقتی رسیدم مامان خونه بود وتعجب کردم آخه هیچوقت این موقع پایین نبوداز راه نرسیده و با تمامی بی طاقتی ای که به جونم افتاده بود   پرسیدم مامان مثل همیشه لبخند مهربونیش همچین نشونم می داد که دندونای ردیفش همیشه ظاهر می شه که حتی می دونم تعدادشون چند تاست از بس لبخندش هرروز نمایانه میدونست پرشم در مورد چیه سئوال نپرسیده شده رو سریع جواب داد دخترم امروزنیوشا مریض شده از مدرسه اومد خونه ومن زودتر سوپشو آماده کردم تا به تو دختر نازنینم زودتر برسم  وبا هم باشیم و در کنارت باشم مدتهاست که آرزوی در کنار تو بودن تو سرم می چرخید اما کارام اجازه نمی داد الآن بهترین فرصته پریدم بغلش و از خوشحالی ای که سرتاپامو فراگرفته بود و یه دنیا ماچش کردم و شادیمو اینجوری نشون دادم مامان دستو پاشو گم کرده از این که دخترش خوشحال و شادمان می دید و در واقع نمی دونه که داره چه کار می کنه برای این که زمان رو از دست ندم کمک مامان سفره رو انداختم پس مامان به کارای بالا سرو سامانی داده تا بیشتر در کنارم باشه و نباید وقتو تلف کنم  وای که ناهار هم به مذاقم خوش اومد چون با هم بودیم وشایددیگه چنین موقعیتی پیش نیاد همیشه موقع ناهارا من تنها بودم و الآن واقعاً همه چیز عالیه حتی این ظرفای تکراری که خیلی ازش استفاده کردیم و دلزده شدم حتی اینا هم به نظرم زیبا می اومدن و با اشتها غذامو می خوردم مامان با ذوق نیگام می کرد و خودشم با دل درست ناهارشو می خورد.خیلی درس نداشتم بهانۀ خوبیه باهاش برم پارک مامان هیچ حرفی نداشت انگار بدش نمی اومد بعد از مدتها باهم بریم گردش حتی اگه یه فضای کوچیکی مثل پارک باشه اون هرجا که دخترش رو ساد می کنه می خواد قدم بذاره پس سریع آماده شد به راه افتادیم فضای سبز جدیدی سر خیابون ما درست شده وتاب و وسایل تفریح دیگه ای برای بچه ها هم توش دیده می شه هوا دلچسب بود و گویی آسمونم موقعیت بیرون رفتن مارو فراهم کرده و با ما همکاری کرده آفتابیه و از سردی هوا کمتر اثری بود ودست در دست هم تو کوچه ها به راه افتادیم مردم هم انگار فهمیده بودن ما امروزو برای جداشدن از خونه انتخاب کردیم همشون توی کوچه ها اومدن چون همه جا شلوغ بود حتی پارک هم تو ی ازدحامی جمعیت داشت گم می شد مادرا با کودکاشون دیده می شدن اونا هم اومده بودن تا بچه هاشون بازی کنند تاب شلوغ بود ومن کمی منتظر شدم تا خالی بشه و بازی کنم ومامان  روی سکو روبروی من نشست تا بازی کردنمو تماشا کنه نوبتم شد  یه دختر کوچولو داره منو نگاه می کنه دلم نیومد بشینم روی تاب اونو از روی زمین بلندش کردم وبه جای خودم نشوندمش ومادرش خیلی تشکر کرد گفت مرسی دخترم  نوبتتو به دخترم دادی وبهش گفتم شما روی سکو بشینی من حواسم جمع وهولش میدم وخیالتون راحت باشه مراقبشم وبازم تشکر کرد و کنار مامانم نشست نمی دونه اونی که کنارشه مادرم به روی خودم نیاوردم و دختر بچه رو روی تاب هولش می دادم و اونم کیف می کرد و حتی هیچی نمی گفت بدش نمی اومد اینجا بشینه ومنم تابش بدم حالا که اون دوست داره حرفی نزدم و تابش می دادم  مامانش راحت بنشسته حالا با مامانم گرم گرفته و وقتی سر مامانم گرم شد بیشتر به تاب دادنش ادامه دادم و تمامی این لحظه ها مامانم نگاش به من بوده وبعد از تموم شدن بازیم دلش طاقت نیاورد که یه حرفی که تو دلش مونده بودو به من نگه داره برام می گه وقتی نگات می کردم خودبخود اشکم روی گونه هام جاری شد که تو چقدر مهربونو با گذشتی از داشتن دختری مثل تو افتخار می کنم و دوباره هم اشکاش جاری شد  بغضم تا نزدیکای گلوم پیداش شد ولی نذاشتم راشو باز کنه و نذاره که حرفامو بهش بزنم دستامو بهش چسبوندمو نزدیکتر شدم مامان جونم این حرفا چیه معلومه یه همچین مادری تربیتم کرده در ضمن کی از شما دلسوزتر که به خاطر من این همه دست به تلاش می زنی وبدون که من قدر این همه زحماتتونو می دونم واز شما هیچ توقع بی جایی ندارم و هیچ وقت برام کوتاهی نکردی و با این همه گذشت وفداکاری که در شما می بینم به من درس خوب بودن وانسانیت رو یاد دادی کاری که شاید کمتر مادری در حق فرزندش بکنه اونقدر حرفامون گل گرفت که ساعت به تندی گذشت و حتی زمانم کمکی بهمون نکرد تا یه جا متوقف بمونه و ما زمان بیشتری در کنار هم باشیم وقتی به عقربۀساعت که چشمم خورد متوجه شدم امانه ما خیلی با هم بودیم ولی چون زیادی خوش گذشت وحرفای شیرین بینمون ردو بدل شدوگذشت زمان به سرعت پیشمون به نظراومد وما نفهمیدیم پس نباید توقع بیخودی از وقت و زمان داشتم دیر شده وبا هم میدویدیم تا زودتر برسیم مامان به کاراش برسه وبهانه ای دستشون نده چیکار کنیم  وقتی اونا سواره اند ما پیاده پس باید گوش به فرمانشون باشیم وباهاشون کنار بیایم.....