بیست و یکم
ابرهای سیاه سرتاسر آسمون رو گرفته بود وصدای بارون به گوش می رسید کش کش برگهای زرد زیر پام با گرفتگی آسمون یه حال وهوای خاصی تو وجودم به نمایش گذاشته بودن وبه سمت آرزوهام هولم می دادن که مبادا فراموششون کنم و همیشه و همه جا یادشون کنم که هدفام از دستم در نرن صندوقچۀ آرزوهام وسیعه و گویی خیلی افکاری دارم که همشون آرزوهام هستن که باید بهشون برسم که رسیدن به تک تکشون نباید یه خواب یا یه رویا باشه باید به حقیقت تبدیل بشه که امیدوارم همینم بشه این حیاطو رد برگهای زرد پاییزی عجب چیزیه که خیلی بهم حس زیبایی میده و تمامی آرزوهی قشنگی که دل بهشون خوش کرده بودم انگار دارن خودشونو نشون می دن این که فقط برای رسیدن به تک تکشون باید یه چیزو فراموش نکنم و همون چیزی که بارها با خودم و توی تنهایهام مکرر می گفتم این که حسابی درس بخونم .... هوای پاییزی به نظر اکثر آدما دلگیره ولی برای من چنین مفهومی نداره و به این فصل سال یه نگاه خاصی دارم وذهنم رو برای فرداهای بهتر درگیر می کنم واز تنهایی ای که ازش زجر می کشم در می آم وبه خوندن ویاد گرفتن بیشتر خودم رو سرگرم می کنم ویه جای خالی نمیذارم تا افکار پوچ تو وجودم جولان دهن و مرا از هدفام دور کننددرس خوندن یه تفریح وهمون طوری که همه ازبودن در کنار اسبابازیهاشون ویا از رفتن به یه جای گردشی کیف می کنند وخستگی از تن به درمی کنند دید من نسبت به کتابام ودرسام چنین وهرگز دوست ندارم اون روزی بیاد که این افکار خوب که رفیق تنهاییهام هستندازم جداشن اونوقت روز پایان راهه ومن توبن بست راه زندگیم گیرافتادم راه فرای برام نمونده وافسرده ملول میشم که خدا اونروز رو برام پیش نیاره... امروز که نزدیکای رو به پایانه برای من یه روز به یادماندنیه کنار مامان بودن و گردش توی کوچه هایی که پوشیده از برگهای خشک شدۀ درختانه و ذوق ناشی از دین این طبیعت عحیب که هر لحظش واقعاً دیدنیه مامان از بالا هنوز نیومده و منم نشستم کف اتاقو یه نیگام به کتابام یه نیگام به ساعت که کی می آد اونقدر چشم انتظاری کشیدم که خوابم برد با صدای مامان که بیدارم می کرد لااقل شامم رو بخورم بعد بگیرم بخوابم وقتی این آواز خوش به گوشم خورد مثل کسی که هوش از سرش می پره و به دنبال اون آهنگ می ره من از خواب دست کشیدمو بی اینکه نقی بزنم بلند شدم لبخندی که مهربونی رو به نهایتش می رسونه از تو صورت مثل ماهش دیدیده شدو جون گرفتم و خواب آلوده بودن از سرم پرید و سفره رو انداخت و شامم رو همچین می خوردم چند باری غذا پرید تو گلوم و به سرفه کردن افتادم حلا دوتایی در کنار هم نشستیم و غذامونو می خوردیم بعد از تموم شدن کارامون خوابیدیم آفتاب صبحگاهی چقدر زیباست خصوصاً گرماش که توی تابستونا زجر آوره اما این فصل سال دلچسبه توی این سرمای صبح زود اگه رنگ آفتاب دیده بشه دنبالش می گردی تا تن سردتو گرم کنه پس منم به دنبالش می گردم تا بلکه سردی تنم به گرمای آفتاب تبدیل بشه به مدرسه رسیدم و همچنان قدم در قدم آفتاب بودم کمی از روزاهای دیگه دیرتر رسیدم زنگ صف بستن به صدا در اومده جای همیشگیم وایسادم هرچی چشمام رو چرخوندم اثری از مریم نیافتم دلم گرفت به کلاس که وارد شدم پرسو جو کردم از یکی از بچه ها که همسایشونه گفت مریم از این مدرسه رفته اونقدر غصه نشست به دلم آخه دوستمو از دست دادم جای دیگه رفته می گفت ولی من باور نداشتم انگار حقیقت رو همیشه می گفت خلاصه کلی دلم براش تنگ شده دبیر ریاضی خانوم جورابچی وارد شد همراهش یه دختر نسبتاً خوش قیافه وارد شد به ما معرفیش کرد شقایق اونم با صورت مظلومانه ای که داشت به هممون سلام کرد پس از امروز یه شاگرد جدید وارد این کلاس می شه خانوم جورابچی پشت اون عینک چسبیده به بینیش صدام کرد یه لحظه قلبم به هیجان افتاد که چی شده این دبیر خشک و جدی نامم رو می بره ارتش وحشت به سمتم حمله ور شدن که سرجام همچنان خشکیدم یهو سارا با دستاش تکونم داد مونا با شما هستند تازه به خودم اومدم و گفتم بله خانوم... مونا جون از امروز شقایقو به تو می سپارم هماهنگش کن با کلاس ببینم که چه کار می کنی این ارتش وحشت قرار نیست که ترکم کنند برن بازم ترس و وحشت سراسر وجودمو از آن خودشون کردن که دست و پاهام در حال لرزیدنند شقایقم یه لبخندی تحویلم داد و تو چهرش حتی یه حرکت ناخوشایند ندیدم و با همون تبسم کنارم نشست پس قراره جای مریم بشینه یه لحظه به یاد مریم افتادم بغض تا نزدیکیهای گلوم رسید ولی به خاطر بودن تو کلاس از پیدا شدن قطره اشکام جلوگیری کردم که ظاهر نشن خیلی جالب نیست شقایق اونقدر رفتارش زیباست که نتونستم رفتار ناشایست باهاش داشته باشم که چرا جای بهترین دوستم نشسته درسته باهاش خیلی در ارتباط نبودم چون من نه تلفنی دارم و نه جایی که بتونم بهش آدرس بدم فقط توی مدرسه با هم دیگه دوست بودیم و همدیگرو همین جا می دیدیم حالا که نیست جای خالیش بیشتر به چشم می آد از امروز کارم در اومده باید به شقایق کمک کنم تا به کلاس خودشو برسونه خیلی جالبه تمامی دبیرا همینو ازم خواستند لابد وقتی توی دفتر دور هم می شینند می پرسن که کدوم شاگرد از همه زرنگ تره که اینجوری از من خواستند به شقایق یاری برسونم کسلو خسته بودم خدایا چه جوری؟ من که شرایطم طوری نیست که بتونم دعوتش کنم خونه اونجا با هم دیگه درس بخونیم یا حتی خودم برم خونشون من دختر پررویی نیستم که خونۀ کسی برم و حتی شاید مامانم مخالفت کنه بر سر دوراهی موندم و برای همینه تمام زنگ تفریح یه گوشه ای نشستم و حوصلۀ هیچ کاری نداشتم و از ذوقم کم شده یه آن صدای مهربونانه ای شنیدم برگشتم به سمت صدا شقایق بود نشست کنارم پس معلم جدیدم شما هستی؟ چقدر راحت ارتباط برقرار کرد موندم که چه جوری جوابشو بدم توی رفتارش کمال ادب دیده می شه آب دهنمو قورت دادم و صدامو صاف کردم و بعدش سرمو انداختم پایین گفتم آره می بینی!!! اونم لبخند زیبایی همونی که صبح جلوی بچه ها داشت گفت اشکالی نداره اگه ازت بخوام کی بهم کمک می کنی دهنم خشکید چشام سرجاشون خبی حرکت موندن چه سئوال سختی ازم پرسید جواب دادن بهش خیلی سختم بود ولی باید یه چیزی بگم گفتم بهت می گم یا تو بیا خونۀ ما یا من می آم خونۀ شما اینو که شنید انگار یکی تمام دنیارو دودستی تقدیمش کرده این همه شاد شد و برق شادی توی چشاش دودو می کرد گفت باشه پس منتظرتون هستم تا به من بگید و بلند شدو رفت نفس راحتی کشیدم تا لااقل آرامش ازم رخت بر نکنه که خیلی بهش احتیاج دارم خوب که بهش می اندیشم چه دختر مهربونو خوش قلبیه هیچ اعتراضی نکرد که معلما چرا حوالش دادند به سمت من چون این رفتارو ازش ندیدم خیلی خیلی خوشم اومد پس ممکنه جای مریمو برام پر کنه. زنگای بعدی یک به یک نواخته شد و کلاسا هم به پایان راه رسید زمان رفتن به خونه رسیده از مدرسه تا خونه تمام راه چهرۀ دوست داشتنی شقایق جلوی چشمام بودکه به نظر می آد که باید دختر گلی باشه از خودراضیو لوسو ننر نیست چون از این جور دخترا واقعاْ بدم می اد و همۀ افکارم به سمتش می چرخید یهو یه ماشین کنارم ترمز کرد خودش بود با مامانشه چه مامان شیکو مهربونی داره با لحن گرمی که داشت ازم خواست برسونم ولی نپذیرفتم روم نمی شد همین پیاده برم بهتره و اونا هم رفتند معلومه رفتارش به مامانش رفته آخه برخورداش شبیه مادرشه به خونه که رسیدم بوی غذای لذیذ تمام خونه رو گرفته بود و مامان با دستپخت خوبی که داره بایدم چنین بویی توی فضای خونه بپیچه واز همه مهمتر اینه که اونم در اون لحظه پیشم بود چرا که نیوشا هنوز مریضه و خوب نشده و بازم خوردن ناهار بهم مزه داد چون با هم بودیم مدتها بود که ازهم دور شده بودیم وبیماری نیوشا بهترین بهانه ای هست که در کنار هم باشیم ومن همۀ کارارو انجام دادم تا مامان کمی خستگی در کنه و آرامش داشته باشه واز مدرسه واز شاگرد جدید براش تعریف می کردم و مامانم با تمامی وجودش گوش می داد حتی وسط حرفمم نمی اومد که مبادا کلمه ای از ذهنم بپره ویادم بره از این که معلما به من اطمینان دارن تا به شقایق توی یادگیری درسا کمکش کنم دلم محکم شد واطمینان رفته بهم باز گشت که اونقدم تنبل نیستم واونا منو قبول دارن و انگیزم برای یادگیری بیشتر دوچندان شد ویاد شقایق یه لحظه از ذهنم خارج نشد وتو فکرش بودم ودر موردش با مامانم مشورت کردم ومامان گفت هرچی خودت صلاح می دونی دخترم من مانعی نمی بینم پس مامانمم داره بهم اعتماد به نفس می ده توی تصمیم گیری متزلزل نباشم و بتونم خودم انتخاب کنم سکوتی کردم بعدش کام بسته شده رو به حرکت در اوردمو اگه بهش بگم بیاد اینجا چی ومامان گفت نمی دونم به آقای شمس بگو تا چیزی بهمون نگه الآن تنها لحظه ای بود که آرزو می کردم آقا ی شمسو زودتر ببینم چه جالب حتی مامانم مخالفت نکرد که خونشون نرم پس هم می تونم یهش بگم بیاد اینجا البته با اجازۀ اونا هم خودم برم خونشون مامان از موقعی که شنیده شنگول تر از همیشه هست و هر بار نیگام به چشمهای زیباش برخورد می کنه شادی می باره چون دخترش اونقدر درسخون هست که معلما روش حساب می کنند می دونم که در چنین افکاریه یه بار خواست به زبون بیاره اما بغضه نذاشت ماشین آقای شمس وارد پارکینگ شد دل تو دلم نبود نمیدونستم که چه جوری بگم اگه نه بگه چیکار کنم چاره ای ندارم خونشون می رم خدا کنه که قبول کنه اخم نکنه وجواب سر بالا بهم نده چقدر این لحظه دیدنش سختم بود قلبم داشت می اومد تو دهنم و استزس چند باری نزدیک بود جلوی حرکتو بگیره که نذاشتم و با کمال اعتماد رفتم جلوبالاخره بعد از این پاهو اون پا بهش سلام کردم اونم با تعجب پاسخم رو داد بایدم تعجب می کرد چون هیچ وقت منو تو پارکینگ نمی دیده چی شده که یه دفعه جلوش ظاهر شدم وگفت چیه حرفتو بزن خسته ام می خوام برم سرم رو انداختم زیر و درخواستمو گفتم و ازتون می خوام که اجازه بدی گفتش افرین خوبه درست اینقدرعالیه که باید به کسی آموزش بدی باشه هیچ اشکالی نداره چون شاگرد زرنگی هستی حرفی ندارم ولی سرو صدا نکنی میتونی به دوستت بگی بیاد اینجا اونقدر خوشحال شدم که نمی تونستم که چه حرکتی از خودم نشون بدم فقط گفتم مرسی واونم چیزی نگفتو رفت اون فاصلۀ از پارکینگ تا اتاق که به نظر طولانی می اومد فاصلش تا خونه کم شد همش به خاطر این بود که تو ابرا راه می رفتم وباورم نمیشد که کلام آره رو ازش شنیدم انرژی گرفتم چقدر آقای شمس مرد خوبیه که اجازه داد
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 14:16 توسط سیمین
|
سلام خوشومدید:);)