با اومدن مامان از بالا جریانو گفتم حسابی خوشحال شد در حین خندۀ شادی که از لباش می دیدم امکان نداشت که ساکت بشینم همراهیش کردم تا توی این سهمی که براش هدیه اوردم شریک شم حالا مامانم بیشتر از پیش از دستم راضیه و دلخوری نداره صبح از راه رسید زمزمه های باد از لابه لای برگهای زرد درختان که جابه جا میشن به گوش میرسه ویه هوای سرد که بند بند استخونامو به لرزش در می آره از اون وز وز باد سرد پاییزی احساس می شه و دلم می خواست هر چه زودتر پام به مدرسه برسه و گرم شم  چون کنار بخاری میشینم وبدنم داغ می شه ومنم آرزویی جز این نداشتم که به مدرسه نزدیک شم تا گرم شم وقتی کلاس رو میبینم که همهمه توش غوغا می کنه یا حتی بعضی ازبچه ها آروم سر جاشون نشستن ودر انتظار اومدن دبیرعربی هستند اون همهمه به این آروم نشستن  نمی خوره ولی در هر صورت منم کنار اون بچه های آروم و ساکت نشستم و چشم انتظار دبیرمون هستم تا این شلوغی رو به سکوت برسونه در چنین لحظه ایدیدن شقایق جایی بس خوشحالی داشت از چهرش مهربونی می بارید واون پوست سفیدش ودندونای ردیفش که انگار خداوند اون دندونارو دونه دونه تو دهنش کاشته وقتی کلام پر مهر و شیرین سلام از دهنش خارج شد دنیایی از مهر و عاطفه رو نشون می داد نمی دونم چرا حس خوبی بهش داشتم وهمش فکر می کنم نقش خواهر نداشته ام رو اون برام بازی می کنه ندای قلبم چنین چیزیرو بهم می گه سر جام که نشستم کنارم جای گرفت بغل دستیم نیومده بود آخه دیروزازحالتاش معلوم بود که سرما داره می خوره برای همین نیومده وبهترین موقعیت بودتا محکش بزنم وزیر ذره بینش بگیرم وخدا خدا می کردم که در موردش اشتباه نکنم واونی باشه که در موردش فکر می کردم الحق و والانصاف همون دختر مهربون بودش زنگ تفریح همش در کنارم بود ویه لحظه هم ازم دور نشد وبا بقیۀ بچه ها کلاً فرق داشت وتوی حرفاش هیچ کلمه ای دلیل بر ناز اوردن که چرا تو باید با من کار کنی وهیچ کلامی به نشانۀ اعتراض هم از دهنش خارج نشد وفقط احترام و احترام ومنم از این فرصت تنهایی استفاده کردم  قراروبهش گفتم تا باهم درسامونو  از امروز به بعد می تونیم دوتایی بخونیم  چنان خوشحال شد که شورو شعف از چهرۀ زیباش دیدنی بود آدرسو بهش دادم و قرار ساعت چهار باهاش قرار گذاشتم و آدرسو بهش دادم البته یه کم دلشوره گرفتم حالا اگه خونه زندگیمو ببینه چی یه آن تو افکار عمیقی فرو رفتم که چی می شه  پشیمون شدم کاش به خونشون می رفتم ولی حالا دیگه دیره باید قبول کنم این واقعیتو نمی شه پنهون کرد و با هیچ کس رابطه نداشته باشم اونم به خاطر موقعیتی که دارم و یه کم از اون دلشورگی و آشوب درونم خوابید و آرومتر شدم به سمت خونه در راه بودم و تمامی افکارم به اومدن شقایق درگیر بود و تو ذهنم آشوب شدهکمی به سرو وضع خونه رسیدم و همه جارو مرتب کردم مامانم نزدیکای ساعت سه اومد ناهارشو خوردو سریع رفت بازم مهمون دارن و سرش امروز شلوغه ساعت به چهار داشت نزدیک میشد و الآن دیگه باید زنگ در به صدا دراد وشقایق رو ببینم  که انتظار به سر اومد وزنگ به صدا در اومد درو که باز کردم اون پشت در بود وبا یه سلام قشنگ ویه جعبۀ شیرینی اومد خونه مون کار قشنگی کرده بود واین که در موردش فکر می کردم که توی یه خونۀ اصیلو با فرهنگ بزرگ شده درست فکر کردم ولبخند بر لبانم نقش بست و ترس از وجودم رفت و جاش یه اطمینان خاطر نشست که این دختر شاید یه دوست خوب برام باشه چیزی که توی زندگیم سایش کمرنگ بود ومن به داشتنش همیشه توی رویا هام شیرو سفر می کردم الآن جلومه بازم شک داشتم وزمان میبره تا در موردش بشه به طور قطع قضاوت کرد شایدم اونم در مورد من همین فکرو می کنه خیلی دلم می خواست که میتونستم بفهمم که تو ذهنش چی می گذره  ولی باید تو گذر زمان دید به خونمون وارد شد خیلی دلم بند بود که نگاشو از این که زندگیمو از نزدیک میبینه بخونم ولی اونقدر بشاش وهمراش مهربونی رو اورده بود که نتونستم دیدشو ببینم کنار پشتی نشست و با اون تبسمی که تو دهنش می چرخید وحجب وحیا ازش پیدا بود کنارش نشستم اونم بدون توجه به جایی که اومده بود در ضمن یه کلمه ای مثل ببخشید که مزاحمت شدم همش تو کلامش استفاده می کرد واین نشونۀ اینه که شاید احساس راحتی نمی کنه وشایدم خجالتیه هنوز در مورد رفتارش زوده که قضاوت کنم وبا هم ریاضی خوندیم وواقعاً دختر باهوشیست چون سریع می گیره و زود درسا جلو می ره فقط ریاضی وعربی مهم بود وباید براش برنامه ریزی می کردیم چون بقیشون حفظی بود وخودش باید تلاششو زیاد کنه تا به کلاس برسه  داشت کم کم بینمون اون دیوار خجالت کمرنگ می شد وجاش صمیمیت نشست وبدون اینکه من ازش بخوام  اون وقتو زمان تعیین می کرد تا با هم درس بخونیم معلومه که راضیه که خودش پیشنهاد می ده من چیزی نمی گفتم وقتی که اون می خواست تا با من جلو بره ویادش بدم دلم قرص شد که انگیزمو قوی کنم واعتماد به نفسمو بالا ببرم تا اونو به کلاس برسونمش وتمام اون روزو در کنار شقایق بودم واونم خوب درس می خوند و کمتر سعی می کرد حرف بزنه تا از این فرصتی که در کنار هم هستیم نهایت استفاده رو ببره معلومه که پشتکار داره و میخواد که خودشو به کلاس برسونه وعقب ماندگیشو جبران کنه یه حسه غریبی بهم می گه که بپرسم که چرا دیر به مدرسه آمده ولی بازم دلم نیومد شاید فکر کنه که من فضولم با این که این سؤال چند باری توی دهنم چرخید اما هر بار قورتش دادم تا از دهنم در نره  شب شد وزمان رفتن شقایق رسیده وعقربه های ساعت دارند به نه نزدیک میشن وتاپ تاپ قلبمو میشنوم که  به خاطر جدا شدنش داره به لرزش در می آد به بودنشض در اینجا عادت کردم پدر شقایق دقیق سر ساعت نه دنبالش اومد واونم خداحافظی کرد و منم که خیلی بهم خوش گذشته بود دوری از اون  سختم شد از بس رفتار قشنگی داشت دیگه حس بدی بهش نداشتم درسته ما برای بازی وتفریح در کنار هم نبودیم وبرای خوندن ویاد گرفتن پیش هم بودیم وهمش استرس داشتم که آیا راضیست یا نه ولی چون پای یه نفر دیگه  غیر از منو مامانم اینجا باز شده ویه کسی دیگه ای توی فضای این خونه نفس می کشید چیزی که همیشه آرزوشو داشتم اون حس بود که جدایی از شقایق خیلی برام غم انگیز بود ودلم می خواست حالا حالاها پیشم می موند ومنو از تنهایی رهایم می داد و گویی اقیانوس تنهایی داره خشک می شه و احساس یکه و تنها بودن بهم دست نمی ده ....