بیست و سوم
خوابم نمی برد تمام وقت بیداربودم به شقایق فکر می کردم حالا که خونه زندگیمو از نزدیک دیده چه فکری در موردم می کنه درسته حس خوبی بهش داشتم اما نمی دونم آیا اونم همچین حسی نسبت به من داره یا نه خیلی دلشوره داشتم نمی تونستم یه لحظه چشامو ببندم همش پشیمون بودم کاش می رفتم خونشون اون اینجا نمی اومد خدایا این چه کاری بود که من کردم و سرزنشم هیچ فایده ای نداره چیزی که نباید اتفاق می افتاد حالا افتاده پس این همه ناراحتی چه دردی رو دوا می کنه از این دنده اون دنده شدنم مامانم متوجه شد با حالت خواب آلودگی ای که داشت دخترم چرا نمی خوابی؟ گفته اش یه جوری بود که نمی تونستم حقیقت رو بگم اما مادره نمی شه حرفی که رو دلم سنگینی می کنه رو ازش پنهون کنم وقتی علتو دونست بلند شد و روی رختخوابش نشستو دستای گرمشو به سمتم دراز کرد و بغلم کرد دختر عزیزم نازنازم، اینا که غصه نداره کسی که بخواد در مورد ظاهر آدما قضاوت کنه به درد دوستی نمی خوره پس با خیالی راحت بخواب و هیچ وقت خودتو برای این چیزا آزار نده اگه چنین قضاوتی داشت بذارش کنار همینو بس و یه لحظه از آغوشش فاصله گرفتم و صورت ماهشو غرق بوسه کردم و بعد سرم رو روی پاهاش گذاشتو با اون یکی دستش به پشتم می زد تا بخوابم و گاه یه زمزمۀ لالایی رو با صدای قشنگش برام می خوندو بیشتر از این نذاشت تا اسیر غمو غصه بشم به موقع به دادم رسید و نفهمیدم چه جوری خوابم برد انگار به وجود گرمش نیاز داشتم تا احساس آرامش کنم و بهتر بتونم بخوابم آخه فردا دیر بلند بشم از مدرسه رفتن باز می مونم هنوز چشام گرم خواب بود که زنگ بیدار باش به صدا در اومد. صبح شده نیگام رو به سمت جای خواب مامانم چرخوندم اه چه حیف که رفته همیشه زودتر از من بلند می شه مسئولیت هاش از صبح زود شروع می شه تا آخر شب واقعاً مامانم چه جونی داره. از خونه اومدم بیرون صبح دل انگیز پاییزی چقدر زیباست. و با این که با حرفای مامانم باید از دلشورگیم کم می شه اما نشد تا نبینمش آروم نمی شم تمام راه فکرم مشغول بود بلاخره از دور در سفید و بزرگ مدرسمونو دیدم یک به یک بچه ها داشتند قدم به حیاطش می ذاشتند تا رسیدم اولش نفس آرامش بخشی کشیدم بعد که حالم اومد سرجاش وارد حیاط شدم چقدر شلوغه سرو صدا تا چند تا چهار راه اونطرفترم می رفت این جیغو دادا مگه می شه صداش به جایی نرسه یا گوش کسی رو نیازاره صدایی آشنا قلب نا ارومم رو آروم کرد اون کسی نبود جزء شقایق با همون رفتارای دیروزی جلوم ظاهر شد و حتی گرم تر چنان تحویلم گرفت که خداییش کمی هول کردم و دست و پامو گم کردم دستاشو به نشان دوستی بیشتربه سمتم دراز کردو و کلی ازم تشکر کرد به خاطر زحمتایی که دیروز داده بود من چی فکر می کردم اون چی می گفت یعنی اصلاً زندگیمو از نزدیک دیده بود براش اهمیت نداشته فقط همش به فکر درس خوندن و رفاقت با من بوده دستامو به گرمی فشرد و بازم لبخندی رو زد که تا عمق وجودم از شادی به رقص در اومده به سویم نشانه رفت خدایا باورم می شه نکنه دارم خواب می بینم شاید هنوز صبح نشده همۀ اینا رویاست نه گویی واقعیت و شقایقم روبروم وایساده زبونم نمی چرخید تا جوابشو بدم و نبایدم تو سکوت مطلق فرو برم وگرنه چه فکری در موردم می کنه پس زبون الکن شدمو باز کردم و پاسخشو به گرمی دادم خوشش اومد دستامو ول نکرد تا لحظۀ ورود به کلاس همچنان دست در دست هم بودیم حالا دیگه با من جور شده و هر کاری که ازش می خواستم با جونو دل انجام میداد تازه برای امروزم اجازه گرفت که بیاد خونۀ ما برای ادامۀ درساش وای پس راضیه که خودش برنامه ریزی می کنه و با روی باز استقبال کردم وقتی چهرشو می دیدم رو پای خودم بند نبودم از این که این چنین مسرورو شادمان می دیدمش دل تو دلم نبود که این زنگا به انتها برسه و برم خونه منتظر شقایق جونم باشم این همه در انتظارش نشستن به پایان رسید چون الآن پیشمه و دوتایی با هم دیگه در حال درس خوندیم چقدم خوش گذشت و این تنهایی های غم انگیزو دلگیر بالاخره به نیمۀ راه رسید و یه دوست دلخواه پیدا کردم همون دوستی که سالها به دنبالش بودم اون با کمال رضایت در کنارم می نشست و دونه دونه حرفامو به خاطر می سپرد در واقع شده بود شاگرد و من معلم خونش وقتی زمان رفتنش می رسه یه عالمه دلم می گیره آخ که چه بد شد دوباره تنها شدم راست راستی دارم بهش عادت می کنم انگار به نفسش توی این اتاق تنگو تاریک احتیاج دارم چقدر کسی پیشم نباشه این چار دیواری قفس تنهاییهامو به رخم می کشه که این دو روز اینجور نبود و منم برای خودم دوستی رو دارم که بیاد پیشم حالا که اون رفت یه کم ناراحتم شب با تمامیه غم انگیزیش اومدو آسمونش توی نورستارگانش که غرق شده واقعاً دیدنیه وآسمون به اون بزرگی توی قاب کوچیک پنجره خیلی به نظر پهن نمی اومد انگار یه ابر کوچیکه از دلشورگی ای که داشتم دیدگانم بسته نمیشد همش تو فکرش بودم این که چقدر خواستنیه و مگه می شه یه نفراینجوری پیدا بشه اینقدر گل و خانوم اعتراف می کنم توی این شش و هفت سال که از دوران مدرسه رفتنم می گذره تا به حال چنین دوستی نداشتم چشام سنگین شد و می گه بهم بگیر بخواب بسه این قدر بهش فکر می کنی ولی تا صبح خوابای شیرین می دیدم که با یه تبسم ملیحی چشام به آفتاب روشنی بخش برخورد کرد و از جای گرمم دست کشیدمو سریع آماده شده تا هر چه زودتر ببینمش بین راه دوباره باماشینشون که جلوی پام ترمزی زد روبرو شدم خودش بود چشام از خوشحالی برق شادی رو نشون می داد شقایق از صندلی جلو خودشو به عقب رسوند تا پیشم باشه مامانش تا مدرسه رسوند بوقی زد وبه نشون خداحافظی و رفت وارد حیاط مدرسه شدیم طبق معمول تو موج همهمۀ بچه ها داشت بالا و پایین میرفت انگار دریا طوفانی شده وخداروشکر هنوز زنگ به صدا در نیومده وگرنه همهمه با وجود صف وایستادن بر یک جا خاموش میشد و گویی که مدرسه خالی از سکنه است درست اون احساسی که من نسبت به محیط مدرسه داشتم شقایقم داشت چون که اون به زبان اورد و گفتش اما من تو وجودم پنهانش کردم وچیزی نگفتم و این نشون می ده که منو اونم مثل هم فکر می کنیم وتبسم پنهان گوشۀ لبم نشست طوری که متوجه نشد وارد کلاس شدیم مثل روزای پیش همهمه ای تو کلاس بر پا بود رویا یکی از بچه های کلاس دختر شوخ طبعیه همش در حال هرهر وکر کر راه انداختنه وخداییش دختر بامزه ایه منم خیلی دوسش دارم همون لحظه شقایقم داشت از رویا و رفتار جالبش تعریف می کرد واون کلاسو به دست گرفته بود و چنین بلوایی به پا شده دبیر ادبیات با اون همه جذبه ای که داشت وارد کلاس شد چقدر جالب که بچه ها سریع آروم شدن و دیگه هیچ غوغایی شنیده نمی شدخانوم رضایی از ما خواست که هرکسی از حافظ شعری بلده بخونه لابد می خواست بدونه که آیا توی خونه ها هم مثل زمان خودشون حافظ توی خو نه ها یادش وحرفش وجود داره اون بی خبر از بچه ها خواست تا یه شعری از حافظ حتی یه بیتم که شده بخونند یه دفعه یاد شعری افتادم که مامانم گاهی توی زمزمه های تنهاییش می خونه یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبۀ احزان شود روزی گلستان غم مخور تا این شعربه ذهنم رسید درنگ نکردم و فراً با صدایی رسا خوندم خوندم خانوم رضایی گفت آفرین دخترم تو همیشه توی خوندن شعر اولین نفری و توی جواب دادن سریع عمل می کنی البته بقیه بچه ها هم خوندند و جو کلاس کمی توی شعرو شاعری رفت وهمه خواستند به نوعی خودشونو به معلم نشون بدن بعد از یه نیم ساعتی بالاخره جو توی درس جدید رفت واونم یه غزلی بود از یه شاعر نام آشنا بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند می گن سر در سازمان ملل این شعرو نوشته تا همه به نوعی به همنوع خود کمک کنند فرقی نمی کنه که اون شاه باشه یا گدا سیاه باشه یا سفید همه توی این جهان باید به فکر همنوع خود باشیم ودست رد به سینۀ هیچ کس نزنیم یا اونو کوچیکش نکنیم که تو خودش له بشه درست اون لحظه شقایق اومد جلوی چشمام با اینکه شرایط منو دید و کاملاً خونه زندگیمو از نزدیک دید ولی با این حال توی رفتارش یا کردارش جوری بود که برای من غیر قابل باور بود که چقدر می تونه یه انسان انسان باشه واینقدر فهمیده باشه وقت زنگ تفریح که میشه وقتی من خورو خوراکیه ساده می آرم اونم مثل من رفتار می کنه وسادگی توی حرکاتش دیده میشه که نمی خواد خود نمایی کنه یا خودشو بالا ببره و خدای نکرده به من یا کسی که پایینتر از خودشه پز بده آخه کاملاً از طرز رفتارش معلومه که توی خانوادۀ درستو حسابی بزرگ شده اونقدر توی افکارم غرق بودم که اولین بار است که تو جو کلاس نبودم وتوی دنیای خودم غرق بودم که یهو خودکار از دست شقایق روی زمین افتاد و من که توی ذهنم داشتم دستو پا می زدم خارجم کرد وبه زمان عادی برگشتم وزنگ تفریح به صدا در اومد وهیاهو دوباره تو کلاس به اوج رسید انگار بچه ها می خواستند از چنگ خانم رضایی فرار کنند در حالی که به نظر من یکی از بهترین درسا ادبیات می باشه ولی خوب هر کسی با اون یکی فرق می کنه یکی یه درس دیگه ای دوست داره یکی درس دیگری و به حال من هیچ فرقی ندارن درس درسه شقایقصدام کرد و بازم از اون افکار پیچیده دست برداشتم به دنبالش رفتم توی حیاط کمی هوا خوردیم از هوای آفتابی دیگه خبری نبود آسمون داشت رخت قرمز به تن می کرد و دونه دونه های برف روی صورتم نشست آخه هوا تو زمان برفی قرمز میشه معلو مه تو چنین هوای سردی که استخونا از سرما می لرزه برف فراوانی در راهه صدای فریاد دوستام بلند شده بود اونا هم با دیدن ای برف از کلاسا زده بودند بیرون تا دمی تازه کنند و شورو هیجان از خودشون نشون بدن تا اومدیم لذت ببریم زنگ به صدا در اومد و همگی یک پارچه گفتم وای حتی منم گفتم رفتیم کلاس در حالیکه هممون ناراحت بودیم سر جاهامون تا دبیر بعدی وارد کلاس بشه دبیر جغرافیا امروز روز کنفرانس لیلاست تا در مورد کشوری که انتخاب کرده صحبت کنه وبرای ما توضیح بده تا به اطلاعات ما بیافزایه لیلا کمی دست پاچه شده از طرز حرف زدنش معلومه ولی زود باید خودشو پیدا کنه تا سوتی نده و مورد تمسخر بچه ها تو زمان بیکاریشون قرار نگیره اونم تقصیر رویاست که بچه هارو دست میندازه هفتۀ دیگه نوبت منه تا در مورد کشور آلمان صحبت کنم درسته این کنفرانس خارج از کتابهای درسی ماست اما برای اطلاعاتمون بد نیست تا سری به کشورهای دیگه بزنیم ودر موردشون بدونیم خدا به دادم برسه تا خرابکاری نکنم زنگ خونه به صدا در اومد شقایق گفت مونا من تا یه جایی باهات می آم مامانم وقت نمی کنه بیاد دنبالم حدود یک ماه است که از دوستیه منو شقایق می گذره و شقایق کاملاً خودشو به کلاس رسوند حتی از بعضی بچه ها که از اول تو جریان درسا بودن جلوتره و جای شکرش باقیست که زحمات منو بی پاسخ نذاشته بدین منوال روز ها از پی هم اومدندو رفتند و بالاخره سال تحصیلی به پایان راه خودش رسیده و زمان گرفتن کارنامه هاست به همراه مامان وارد مدرسه شدم بعضی بچه ها خندان بودن معلومه کارنامۀ درخشانی داشتن بعضی ها هم اونقدر سگرمه هاشون تو هم بود که فاصلۀ دو ابرو تا بینیشون کم شده بود وچین و چروک توی صورتاشون موج می زد وای که ضربان قلب منم بالا زده که رویارو دیدم اونم خندان بود اومد پیشم گفت خوش به حال تو معلومه بیستا تو کارنامت جولان میدن خندیدم وچیز خاصی نگفتم چون همش منتظر شقایق بودم تا با هم کارناممون رو بگیریم که شقایق رو با مامانش دیدم چه مامان مرتب وترو تمیزی داره حسابی شیک پوش اما بدون حتی یه آرایشی با کمال سادگی بود نه مثل بعضی مادرا که اینجارو با سالن مد اشتباه گرفتند و توی آرایش صورتاشون می چکید ولی مامان شقایق هم مثل خودش خوش خنده و مهربون بود هم به من وهم به مامانم دست داد دستی پر از مهربونی وعشق خلاصه نمراتمون رضایت مادرامونو جلب کرده هردوشون با یه صورت پر از لبخند که دندوناشون معلوم شده پیداشون شد و حسابی بهمون تبریک گفتن و معلومه مدیر مدرسه ومعلمامون ازمون راضی بودن که لبخند مهربونی تو لباشون موج می زد اونقدر ما دوتا خوشحال شدیم که نمی دونستیم چیکار کنیم تابستون گرم از راه رسیده تعطیلی سه ماه استراحت از راه رسید برای دانش آموزانی که ماهایی پر از استرس رو تجربه کرده اند تا به امید این آسایش به آرامش برسند وخستگیه چندین ماه درس خوندن رو از تنشون به در کنند درست مثل من که بعد از گرفتن کارنامه ام با یه حسی که توش امید ونشاطه راهیه خونه شدم و کتابهای درس سال قبلمو جمع کردم تا جا برای کتابهای جدید باز شه و با شقایق قرار گذاشتیم که بیرون بریم واز فضای قشنگ این شهر استفاده کنیم واونروز به یاد ماندنی اومد با اجازۀ مامانم بیرون رفتم تا با شقایق روزم رو سپری کنم واقعاً تنهایی وبی کس بودن دل آدم میگیره وباید با بهانه ای بزنی بیرون تا دل گرفته ات بازشه پارک محله جاییست که با دوستت بشینی و صحبت کنی شقایقم همانند من تنهاست آخه پدر و مادرش هردو استاد دانشگاهند وخیلی کم با اوناست واین برای من که تنهام وبرای اونم خیلی خوبه تا با هم باشیم ودوستان خوبی برای هم باشیم از بوفۀپارک بستنی خریدیم ونشستیم روی صندلی و مشغول خوردن بستنی وگرم صحبت با هم دیگه شقایق می گفت نمی دونم چه حکمتیه که خدا منو تو رو سر راه هم قرار داده از شقایق شنیدن این جمله خیلی برام جالب بود چون من همش توی این فکر بودم ولی انگار اونم مثل من فکر می کرده صدای باز ی کودکانی که همراه ماماناشون بودند به گوش می رسید یهو یکی از این ها که قیافۀ نسبتاً جالبی داشت چشمهای روشن وپوست سفید درست عین بچه خارجیها بود نگاهمو به سویش جلب کرد آخه داشت می دویید خورد زمین بدون این که گریه کنه داره از جاش بلند می شد منم پریدم تا بهش کمک کنم اونم با صدای ظریفش گفت خودم خودم یعنی خودم بلند میشم مامانش بالای سرم اومد وگفت آره دخترم پسر من خودش بلند می شه اون دیگه مرد شده ازبچه پرسیدم اسمت چیه با صدای قشنگش گفت ایلیا ماشالاه عجب بچه ای بود شیرینو تو دلبرو با اون سن کمش خوب حرف می زد کلی با شقایق از دست این بچه خندیدیم خلاصه امروزم یه روز فراموش نشدنی بود و تو دفتر ذهنم اونو بایگانی کردم تا خاطرش هیچ وقت از ذهنم خارج نشه
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ ساعت 11:15 توسط سیمین
|
سلام خوشومدید:);)