آفتاب داره به غروب غم انگیز سلام می کنه و جاشو می ده به قرمزی و می شه گفت واقعاْ دلگیره صدای غم بیشتر در درونم به آواز در می آد و بیشتر احساس پریشونی می کنم از رنگ قرمزخورشید هراسانم می گه بهم باید برگردم خونه و از دوست عزیزم جدا شم ما با هم یه روز خاطره انگیزی رو  گذروندیم چقدم عالی بود و همراهم همیشه و همه جا این روز دل انگیز تو یادم زنده می مونه و هیچ وقت فراموشش نمی کنم اون لحظۀ سخت رسیدبا شقایق خداحافظی کردم با یه عالمه ناراحتی برگشتم نه این که خوش نگذشت عالی بود فقط جدایی سخته و به سمت خونه می دویدم  کوچه ها رنگ شب گرفته و تاریکی همه جارو فرا گرفته و این که می دوام تا زودتر به خونه برسم به خاطر تاریکی هواست وقتی وارد حیاط شدم گوشم با صدای بازی و خنده های اون دوتا خوب آشنا ست( پارمیدا و نیوشا )دارند توی حیاط دوچرخه سواری می کنند و و صدای فریاداشون از خوش گذرونی های زیادی به اوج اسمونم می ره اونقدم خودشونو گرفتن تا این حد که وقتی سلامم کردم جوابمو ندادند می دونستم که منو نمی بینندو جوابمو نمی دن ولی با این رفتاراشون کاری ندارم فعلاْ زندگی ما دست اوناست نباید نقطه ضعف دستشون بدم پس مجبورم از کنار این رفتاراشون بگذرم  سریع لباسامو عوض کردم  هنوز زمان باقیست تا بتونم غذا هم درست کنم دست به کار شدم و شامو آماده کردم تا وقتی مامان از کارای بالا خلاص شد بیاد پایین در کنار هم غذامونو بخوریم درسته چیز ساده ای درست کردم در همون حدی که از دستانم بر می اومد درست کردم ساعت نشون می ده که تا اومدن مامان وقت زیادی مونده پس به سمت بالا حرکت کردم تا کمکی به مامانمم کرده باشم هنوز صدای شادی اون دوتا داره می آد دارند حسابی بازی می کنند دنیای اونا با من فرق داره تو خوش گذرونی غرقند اما ما برای دو تا لقمه نون باید هنوز بدوییم و دست به کارو فعالیت بزنیم و از نیروی بدنی استفاده کنیم البته این به خاطر خودم نمی گم به خاطر عزیزترین موجود عالم که همون مامانمه می گم این همه داره زحمت می کشه دریغ از یه روز خوش و آرامش دار بازم از کنارشون رد شدم به مامان رسیدم اونقدر کار براش تراشیده بودن که وقت سر خواروندنم نداشت چشای همیشه مهربونش رو بهم انداخت و گویی دنیارو بهش دادند با لحن همیشه گرمش و می شه حتی  آثار خستگی رو از همون کلامشم شنید فقط برای این که من نبینم پرسید دخترم خوش گذشت به خدا به زور جلوی اشکامو گرفتم مبادا غم بشینه روی صورت مثل ماهش و اون بغض لعنتی رو سر جاش نشوندمو گفتم آره مامان جونم و سرم رو انداختم پایین تا چهرۀ دردمندشو نبینم آخه طاقت ندارم کارشو ول کرد اومد سمتم دستای گرمشو روی صورت یخ کرده ام گذاشتو حتی گرمای دستاش خونو تو رگام به جریان انداخت دخترم چیزی شده سرتو بالا بگیر اما من همچنان غمگین بودم  مامان صورتشو به سمتم اوردو بوسیدم دخترم چرا ناراحتی آخه مامان شما.... می دونست چی می خوام بگم .........قرار شد عزیز دلم دیگه نگی این وظیفۀ یه مادره پس تو باید درس بخونی و هم به موقع گردشبری تا حوصلت سر نره اگه می خوای ازت راضی باشم باید به حرفم توجه کنی و دیگه هم غصه رو از خودت دور کن مگه نمی بینی طاقت نمی آرم و اشک دور چشماش حلقه زد حالا نوبت منه که آرومش کنم باشه مامان جونم غلط کردم که شمارو رنجوندم تورو خدا ...........این دفعه مامان گفت باشه به شرطی آروم می شم که لبخندو برگردونی به لبات اینو که گفت نتونستم خلاف گفتش عمل کنم و تبسم زدم حالا که آروم شدنم رو دیدو فوری  صداشو صاف کردوگفت بدو سالاد درست کن که صداشون باهاش یک صدا گفتم در می آدحالا و هردو زدیم به خنده آباریکلا دختر گلم همیشه بخند تا دنیا به روت لبخند بزنه دیگه نبینم الکی غصه بخوری بدو که دیر شد دخترم.  بهتر شدم و از اون حالت غمدار بودن دست برداشتمو شدم  همون دختری که مامانم انتظارشو داشت سرزنده و شاداب و حین کارکردن همۀ ماجرای امروزو که با شقایق بیرون رفته بودم تعریف کردم و با ذوقم گوش می داد وقتی با هر تعریف کردنم چهرۀ همیشه خندونشو می دیدم از خدا می خوام همیشه این تبسم رو لباش بمونه و همراهش باشه وقتی سالادو آماده کردم تو یخچال گذاشتم تا یه کاری دیگه ای انجام بدم می دونم  وقتی داره غذای مفصلی درست می کنه اونا مهمون دارند گویی خانوادۀ پارمیدان  میز شامو چیدم و تقریباً کاری که می تونستم انجام دادم برگشتم به سمت پایین تا غذارو گرم کنم توی تاریکی دم در اتاق صدای  آشنای آقاپیمان به گوشم خورد اولش ترسیدم چی شده ؟ اون اینجا چه کار می کنه بایدم بترسم قلبم به تلاطم در بیاد آقا پیمان یه آن خجالت کشید که منوترسونده با شناختی که ازش دارم می دونم از کاری که کرده عذرخواهی می کنه و خودمو آماده کردم برای این لحنش  معذرت خواهی کرد بعدش گفت منتظرتون بودم تا بیاین و چند تا کتاب براتون آوردم به دامنۀ اطاعاتتون اضافه بشه یه لحظه موندم هم خیلی با احترام حرف می زنه هم این که برام کتاب خریده چشمامو به سمتش دوختم اونم انگار از نیگاه متعجبانه ام فهمید که چی می خوام بگم و محکم و با لبخند گفت آخه دختر درسخونی هستی و هم این که از تنهایی در بیای لااقل کتابای غیر درسی بخونیدهمش همین بود حالا که اینجوری دیدمش با خودم می گم چه جالب چقدر این اقا پیمان به فکر منه موندم با این اخلاقش و قیافش چرا تا الآن زن نگرفته؟ این علامت سئوالیه که همش ذهن منو مشغول می کنه اون تنها فردیه که خیلی به من احترام می ذاره با این که خیلی از من بزرگتره باید من احترام بذارم ولی همش اونه که برام ارزش قائله و هیچ وقت دلم رو نلرزونده فوری تشکری کردم و کتابو ازش گرفتم اونقدر کارش قشنگ بود چون اولین نفریه توی این خونه که به من چنین محبتی می کنه و باید با احترام باهاش رفتار کنم حسابی ازش تشکر کردم اونم گفت قابل نداره و توی اون تاریکی گمش کردم دل تو دلم نبود که ببینم چه کتابیه هنوزم تو فکر کار خوبش بودم قبل از اینکه برم سروقت کتاب غذارو گرم کردم کتابو باز کردم سری کتابهایی در مورد علم برای نوجوانان بود عجب کتابیه وقتی صفحشو جلوی چشام دیدم اونقدر جذبش شدم که نفهمیدم ووقت و زمان از دستم خارج شد تا به خودم اومدم نزدیک بود غذام بسوزه به موقع از عالم کتاب دست کشیدم وگرنه ممکن بود مامانم دلخور شه که چرا حواسم نبوده خداجون ممنونم به موقع خبرم کردی مامان پیداش شد پس سفره رو سریع پهن کردم تا غذامونو بخوریم بعد برم به ادامه خوندن کتاب ساعتها سرم تو کتاب بودو من تو دنیاش غرق شدم خودم متوجه نشدم مامان بهم گفتش دخترم خداروشکر سرت رو داری گرم می کنی و من کمی آرامش پیدا می کنم آخه وقتی وارد شدم تو اونقدر غرق مطالعه کردنی متوجه ام نشدی و جای خوشحالی داشت که اینقدر دخترم حوصلش سر نمیره و سرگرمی جدیدی داره چیزی نگفتم که این کتابو کی بهم داده شاید ناراحت شه که چرااز دست اونا چیزی گرفتم بدش می آد که کسی به من چیزی بده مخصوصاً از طرف اینا مامان فکر کرد که شقایق این کتابارو داده برای همین زیاد کنجکاوی نکرد امشبم مثل شبهای پیش اومد ودیگه وقت خواب رسیده اما چون من سرگرمی جدیدی داشتم رفتم توی حیاط تا زیر نور چراغ مطالعه کنم هوا خوب بود وفضای حیاط این موقع شب دیدنی بود لامپا روشن درسته زیاد نور توی حیاط پخش نبود اما همون سوی کم واقعاً دیدنی بود صدای جیرجیرک ها فضای اینجارو خواستنی تر کرده  دیگه احساس تنهایی نمی کردم چون ااین صداها هم بامن بیدارن گاهی هم صدای باد شاخو برگارو تکون می داد و آهنگش تمام دنیای منو پر کرده بود و آرامشو به من برگردوند کتاب به دست توی این فضا جا خوش کردم بازم نفهمیدم که ساعت به دو رسیده بود ومن همچنان بیدار بودم از سوزشی که به چشمام افتاد وقت خوابمو یاداوری می کرد به سمت رختخواب خیزی بر داشتم و به دنیای خواب ورویاهایش قدم گذاردم وبا یه دنیا آرزو به خواب رفتم صبح شده ساعت به ده داشت نزدیک می شد که از خواب ناز دست کشیدم صبحانه رو خوردم وبعد از جمو جور کردن دوباره به سراغ کتاب رفتم تازه سرم گرم خوندن بود که صدای در اومدآخ جون شقایقمه از خوشحالی جیغی زدم هر دومون خوشحالیمونو اینجوری نشون می دیم اونم تنهاست و حوصلش توی خونه سر میره اومده بود پیش من تا با هم باشیم دیدنش در چنین شرایطی که یه عالمه براش حرف دارم باعث خوشحالی بیشترم شد حالا هم مامان نیست و مادوتا تنهاییم بهترین وقت تا براش بگم جریان کتاب رو که گفتم شقایقهمیشه یه لبخند قشنگی رو لباش دیده می شه گفت چقدر کارخوبی کرده تا تورو از تنهایی در بیاره عجب پسر دلسوزیه راست می گه شقایق چقدر این پسر دلسوزه تا به حال به این خصوصیت اخلاقیش فکر نکرده بودم گفتۀ شقایق بردم به دنیای آقا پیمان که چقدر خوبه من تا به حال مثل اون ندیدم حالا شقای مشتاق شد تا کتابارو ببینه از اون عالم در اومدم  بهش گفتم مامانم نمی دونه وگرنه ناراحت می شه یعنی این که مراقب باشه جلوی مامانم چیزی نگه حالا شقایق بدتر از من چشاش که به این کتاب خورد مشغول خوندن شد این جدیدترین کتابه و شقایق نداشته بعد از اون همه خوندن احتیاج به آزادی داشتیم برای همینه کلی گپ زدیم از مدرسه گفتیم یاد رویا کردیم که چقدر بامزهه یاد معلما چه دورانیه مدرسه واقعاً قدرشو نمی دونیم حالا که ازش دوریم تازه می فهمیم اگه اون دوران نباشه تمام عمرمون به تباهی می ره و ما نمی فهمیم چقدر تابستون حوصلمون سر می ره از بیکاری اگه برنامه ای نداشته باشیم حوصلمون سر میره البته شقایق کلاس زبان می ره برنامه ای برای خودش داره یه دفعه شقایق گفت مونا می خوای از این به بعد کتابای زبانمو بیارم تو هم بخونی و زبانت رو بیشتر از این قوی کنی منم اونقدر خوشحال شدم که تو پوست خودم نمی گنجیدم فوری گفتم آره  یهو از جا پرید گفت الآن میام گفتم کجا؟چرا یه آن بلند شدی اتفاقی افتاده؟ دم در بودش برگشت سمتم نه عزیزم بر می گردم یه طوری گفت حس کردم می خواد یه کاری بکنه نکنه می خواد کتابای زبانشو بیاره یه آن از سرجام بلند شدم تا جلوشو بگیرم  اما دیر شده اون رفته چند دقیقه بعد با یه بغل کتاب پیشم اومد بازم خجالت اومد سر وقتم و  با لحن شرمندگی چرا شقایقم با این عجله اوردی نمی خواستم بهت زحمت بدم شقایق دستای مهربونشو به سمتم دراز کرد تو بهترین دوستمی هر کاری برات بکنم کمه من یادم نرفته وقتی از سال تحصیلی خیلی گذشته بود و تو چه جوری به کلاس رسوندیم حالا وظیفۀ منه تا جبران کنم این که کاری نیست رفتار و خرفای شقایق باعث شد تا تو لاک خجالت کشیدن بیشتر فرو برم و یرم رو انداختم زیز دستاشو گذاشت زیر چونمو سرمو بلند کرد گفت حالا بسه پس حجالت مجالتو بزار کنار و یه ماچی خوابوند کنار لپم و گفت بدو یه چایی بریز که تشنمه حالا بخند باشه مونای عزیزم رفتم آشپزخونه چای ریختم و دوتایی نشستیم و این نوشیدنی گرمو خوردیم اما این بار شقایق گیر داده بود که بخندم تا بیشتر پیشم بمونه لبخندی زدم ولی با هزاران عرق شرم راستی مونا بریم پیش مامانت حرفش یه پتکی شد روی سرم حالم دگرگون شد رنگش پرید چی شد مگه حرف بدی زدم بغضی که بیشتر وقتا سر راه گلوم می شینه دوباره پیداش شد نتونستم یه کلمه حرف بزنم اما شقایق نتونست تحمل کنه اصرار داشت که چه چیزی اینجوری ناراحتم کرد عجب کار بیخودی انجام دادم اون بیچاره رو ترسوندم صدامو صاف کردم گفتم نه نه چیزی نشده از این که تو اینقدر خوبی شرمندم می کنی شقایق لپامو گرفت از دست تو و دشتمو گرفت بدو بریم کمک مامانت مامان از دیدن شقایق همون حسی رو بهش دست می ده زمانی که منو می بینه بوسیدش و از دیدنش کلی خوشحال شد بی معطلی آستین بالا زد و سالادارو آماده کرد انگار واقعاً این کارهه حالا که شقایق پیش مامانم رفتم پایین تا غذارو گرم کنم سه تایی بعد از کلی کار کردن غذامونو خوردیم اماینقدر این ناهار مزه داد چون به جز مادوتا کس دیگه ای مهمون سفرۀ ما بود که وجودش تمام آرامشه و بودنش تو خونۀ ما آرزوییست که من همش دلم می خواست نفس اونم توی این خونه در جریان باشه  با شقایق زدیم بیرون تا توی حیاط صفایی بکنیم بعد از این که مامان رفت ما هم به فضای باز بیرون قدم گذاردیم تا حسابی کیف کنیم نیوشا هم داشت توی حیاط با دختر خالش بازی می کرد تا چشمش به ما افتاد و گفت خودش کم بود یکی دیگه هم باهاشه داشتم از خجالت آب میشدم که چنین حرفی و ازش شنیدم اونقدر شقایق بزرگواره که تا شنید فقط یه لبخندی زد و چیزی دیگه نگفت