از این که چنین رفتار قشنگی از شقایق دیدم بیشتر از دست نیوشا که این چنین گفت حرص خوردم و توی این لحظه دلم می خواست که سرم رو به دیوار بکوبم  چرا اینقدر این دختر مغروره البته در مورد اینا که نمی شه گفت مغرور  همون صفت بی فرهنگ بودن بهتره آخه این رفتارا نازیباست و دور از ادبه ولی چه می شه گفت فقط باید شنیدو دم نزد تو افکار عمیقی فرو رفتم شقایق به دنیای عادیم برم گردوند مونا چته چرا تو فکری؟ این حرکاتش باعث می شه تا بیشتر خجالت بکشم و سرم رو بندازم پایین. لام تا کام حرفی نزدم و سئوالشو بی جواب گذاشتم نشست کنارم مثل همیشه با زبان مهربونی سخنی به زبون اورد عزیز دلم از حرف این جور آدما ناراحت نشو اینا خودشونو و تربیتشونو نشون می دن نباید که تو اینقدر عصبی بشی از کنارشون رد شو و نبینشون گمان کنم بهتر باشه اصلاً به هیچ حسابشون کن این بهترین کاره که در قبال اینا باید انجام داد و دستامو گرفت چنان جون گرفتم که اگه تو اوج پرواز می کردم هیچ خسته نمی شدم از بس قلب مهربونی پشت این چهرۀ دوست داشتنی خوابیده حرفاش چنان آروم جونم شد که می دونم منظورش از این همه سخنرانی چیه اون تمام قصدش این بود که می خواست آرومم کنه و بهم بگه به خدا بهم برنخورده اگه به خاطر من ناراحتی برام مهم نبود تمام منظورش همین بود حالا هم که با یه ترفندی راه حرفو عوض کرد تا از افکار ناجور چسبیده شده به ذهن دورم کنه: مونا راستی کتابارو درست مطالعه کن و تمامی لغاتشو به خاطر بسپار چون تو می تونی بدون رفتن به کلاس خوب پیشرفت کنی ومی دونم و کاملاً بهت اطمینان دارم از دست شقایق چه جوری بلده راه حرفو عوض کنه تا منو از ناراحتی دور کنه خلاصه بااین کاری که کرد موفق شدتا رفتار زشت نیوشارو فراموش کنم واز دفتر ذهنم بیرونش کنم آفرین به این دختر گل و حالا باید بهش نشون بدم که حرفاش برام اهمیت داشته و ........چنان از جا پریدم تا کتاب زبانو بیارم و ازش سئوال بپرسم شقایقم خوشش اومد و دنیالم راه افتاد تو اتاق نشستیم و کلی باهم دیگه زبان خوندیم ومن شدم همون مونای چند دقیقۀ قبل ساعتها کنار هم بودیم و هم مطالعه کردیم و هم بازی تا این که ساعت به ده رسید باباش اومد دنبالش دوباره تنها شدم هنوزم صدای اون دوتا از توی حیاط شنیده می شه معلومه بهشون خیلی خوش می گذره دیر وقته ولی دارن بازی می کنند مامانم نیومده دیگه داشت حوصلم سر می رفت که بازم کتاب زبانارو نیگا کردم ولی از خوندن خسته شدم بعد از کار قشنگ آقا پیمان حالا رسیده به شقایق که می خواد به من کمک کنه تا از فرصتام مثل اونا خوب استفاده کنم و نذارم این لحظه ها از دستم در برن و ازشون نهایت استفاده رو ببرم   از زیادی مطالعه کردن چشام داشت می رفت برای همینم سریع  خوابیدم  فوراً چشام روی هم رفت اولین باری بود به دور از فکرو خیالات اضافی خوابم می برد نمی دونم مامان کی اومد همیشه چشم به راهش می بودم این دفعه نمی دونم چرا بی مامان خوابیدم از خستگی زیاد نتونستم چشم به راهش بمونم در هر صورت روزها همچنان می رفتند ومن لحظه شماری باز شدن مدرسه هارو داشتم چون تکلیفم معلوم می شد وهدف مشخصی داشتم بالاخره به آرزوم رسیدم وبوی مهر تمام فضای شهرو پر کرده بود وبازارو مغازه ها توی ازدحام جمعیت داشت گم می شد تجریشم اونقدر تو موج جمعیت پر بود که به نظر نمی اومد بشه توی این شلوغیا چیزی خرید منم با شقایق و مامانش وافعا عجب مادریه می دونم همۀ مامانا همین جورین آخه مامان خودمم این چنین فداکارانه شبانه روز کار می کنه تا تو زندگیمون در نمونیم حالا هم این مادر مهربونو می بینم همش دلسوزانه دنبال ما دوتا اومده تا هر چی که لازم داریم بخریم و توی همۀ خریدامون کاملاً نظر می ده تا بهترین رو داشته باشیم حالا هم کتابای مدرسه و لوازم دیگه رو تهیه کردیم و کلاً دست پر بر می گردیم خونه  معلومه این همه شلوغی نشون از اینه که همه برای خرید مدرسه امروزو انتخاب کردن  تا به حال یه جا این همه آدم ندیدم و چشام سیاهی می رفت چند تا از بچه های مدرسه رو دیدیم که بعضیاشون زیادی تغییر کردن آخه سن رشده و فرم بینی وصورت تغییر می کنه که متوجه تغییراتشون شدم بالاخره هر چی که لازم داشتیم خریدیم وقتی خونه رسیدم از خستگی داشتم از پا در می اومدم و تمامی تنم تو اوج خستگی صداش در اومده خصوصاً پاهام مامان نیست مثل همیشه داشت کار می کرد و نمی دونم این کاراش کی تموم می شه دلم براش می سوزه ناچارم که این شرایطو بپذیرمگرسنمه سری به یخچال زدم و غذای دیشبو گرم کردم وتوی تنهایی خوردم و بدون یه لحظه استراحت کتابارو جلد کردم برای اول مهر آمادش کردم  مهر آمد دوباره همه جا پر از ماشین شده و ترافیک زیادی سر هر مدرسه می دیدی که پدر مادرا بچه هاشونو به مدرسه می اورن  اخه چیقدر این پدر مادرا به بچه هاشون توجه می کنند نمی ذارن تا خودشون رو پای خودشون باشند من که خودم میرم و مثل این بچه ها نیستم تا حالا هیچ مشکلی برام پیش نیومده تازه بهتر ه آدم مستقل تره وبهتر میتونه با مسایل کنار بیاد برای دلخوشی دادن به خودم اجازه دادم که چنین افکاری به ذهنم راه پیدا کنه  از راه دورشقایقو دیدم داره پیاده می آد اونقدر خوشحال شدم نه این که داره پیاده می آد این که دلم براش تنگ شده و دیدنش دنیای پر از شادی در وجودم خودشو نشون می ده و به سمتش دویدم وقتی بهش رسیدم از نفس افتادم شقایقم وایساد تا حالم برگرده سرجاش بعد باهام چاق سلامتی کنه حالا دوتایی پیش هم و در کنار همیم گویی از این به بعد اونم مثل من قراره با پای پیاده بیاد مدرسه اینجور که خودش می گفت و البته به دنبالم می اد تا دوتایی همراه هم به سمت مدرسه در حرکت باشیم   خوشحالیم دو چندان شددستاشو به گرمی فشردم و این جوری ازش تشکر می کردم می دونم همش به خاطر منه ای کارارو می کنه تا احساس تنهایی نکنم  درست موقعیتشو در حد من میاره تا دوستیشو بهم ثابت کنه اون همانند اسمش واقعاً گله طوری هم حرف زد که بگه مامانم نمی تونه منو بیاره من با تو می آم اما کاملاً معلومه به خاطر من این کارو می کنه بازم تو کارش موندم فقط این که زبانم بسته شد ونتونستم که چی بگم فقط با زبان بی زبانی ازش تشکر کردم و لبخند به لب وارد مدرسه شدیم  بچه ها بعضی اخمو بودن و تو چهره هاشون دیده می شد چون بعداز خستگیه تابستون ودیر بلندشدن از خواب حالا باید صبح زود به مدرسه بیان ولی برای من اینگونه نبود چون سرحال و با نشاط از خواب دست کشیده بودم و خودم رو برای رسیدن به آیندۀ بهتر هر روز نزدیکتر می دیدم و این انگیزمو قوی می کنه تا از خواب صبحگاهی به راحتی دست بکشم وراهی مدرسه بشم البته ناگفته نماند که یه کم عادتم هست از بچگی و از همون دوران سخت کودکی عادت داشتم  شقایقم مثل من با نشاط بود اونم معلومه هدفایی داره  ما دوتا تو مدرسه رقیب وخارج از مدرسه رفیق بودیم رقابت تو درس باعث نشده که تو دوستیمون تأ ثیر بذاره بدین منوال سالهای راهنمایی هم گذشت ومنو شقایق توی دوستیمون هیچ گونه لطمه ای وارد نشد وهمچنان با کارنامه های درخشان این دوران رو سپری کردیم حالا سال حساس رسید سالی که اگه خوب درس بخونی آیندتو تضمین می کنی وسال دبیرستانو باید خیلی جدی گرفت و نباید پشت گوش انداخت این نهیبی بود که من هرروز توی تنهاییام با خودم می گفتم تا فراموش نکنم برای چی دارم این همه تلاش می کنم تا خودم رو به اون بالا برسونم البته اگر خدا بخواد توی این افکار بودم که  صدای در خونه شنیده می شه می دونم شقایقه اومده تا در کنار هم باشیم تابستون هستش و ما وقت آزاد زیاد داریم تا با هم باشیم وهر بار دیدنش گل تو گلم می شکفه و از دیدنش سیر نمی شم چون جای خواهر نداشته ام رو اون برام جبران کرده این جمله رو  هر بار میگه که منو تو با هم خواهریم واین جمله بارها وبارها تکرار کرده وهر بار با شنیدنش گل تو گلم می شکفه که خداوند چنین دوست گلی رو سرراهم قرار داده و دستانم رو به نشان شکر به سمتش بلند کردم و ازش تشکر کردم باز صدای جیغ وداد نیوشا می آد داره توی استخر شنا می کنه فاصله اینجا تا استخرشون خیلی زیاده ولی اونقدر فریاد شادیشون زیاده که تا اینجا می آد با شقایق زدیم بیرون تا توی اتاق که مثل قفس کوچیک به نظر می آد نجات پیدا کنیم ونفسی تازه کنیم تا بلکه هوای تازه روحیمونو باز کنه مش قربون بازم مثل همیشه با گلاش ودرختاش حرف می زنه وتمام دلخوشیهاش همیناست وگرنه چیزی توی زندگیش نداره تا به امیدش شبو روز زشو سر کنه شقایقم باهاش کلی حرف زد خیلی از شقایق خوشش اومد بهم می گفت این دوستت خیلی خانومه شقایق  این چه خصوصیتیه که داره هر کسی که باهاش حرف می زنه فوری این قضاوتو درباره اش می کنه ومنم گفتم آقا قربون این دوستم به خدا حرف نداره و تودنیا همین یکیه و شقایق یک دورتر وایساده بود و با گلا حرف می زد متوجۀ مکالمۀ ما دوتا نشد وگرنه شاید دلخور می شد یا شایدم خوشحال با شقایق لی لی بازی کردیم بازی مورد علاقۀ هر دوی ما ست و خوبم بهش واردیم کم کم موقع ناهار رسیده چون اونا مهمون دارند پس باید خودم غذا درست می کردم شقایق گفت ناهار ظهر با من فوری یه املت مشتی درست کرد همچین مزه داد که می خواستی انگشتاتم بخوری مامانم انگار بوی غذا به مشامش خورده بود که اینقدر خودشو سریع رسونده  ولی رنگو روی مامان پریده بود پس زود اومدنش دلیلی داشته حتماً بیماره چنان از جام پریدم تا حالا اینجوری ندیده بودمش همون موقع هم شقایقم پرید به من دلداری داد گفت چیزی نشده چرا اینجوری می کنی نباید دست پاچه بشی مامان احتاج به استراحت داره فوری متکا آورد وگفت فعلاً بخوابه آخه سر مامانم درد گرفته  شقایق گفت مونا مامان منم چند وقت پیش همچین شده بود فقط اگه مسکن داری بیار بده مامانت بخوره منم مسکن اوردم و مامان فقط احتیاج به استراحت داشت سرش درد گرفته بود و کمی گلوشم میسوخت هر چی گفتم بریم دکتر گفت چیزی نیست فقط استراحت بعد خوابید هنوز از استراحت مامان نگذشته بود که صدای پوران خانوم در اومد منیر منیر کجایی حیاط و جارو کن مهمون داریم مامان خواست با اون حالش بره که من نذاشتم حیاط بزرگ بود از قدرت من خارج بود که با این سن کمم جارو کنم اما چاره ای نداشتم جارو به دست حیاط رو رفت وروب می کردم که شقایقم پرید کمکم هرچی گفتم نه ولی قبول نکرد اونم کمک کرد همون موقع در پارکینگ باز شد نیوشا و باباش از بیرون اومدند با یه لباس مرتب وفیسو افاده ای از کنارم رد شد و پوز خندی زد گفت خوبه دوستشم مثل خودش جاروکشه واز کنارمون رد شد رنگ از رخسارم پرید اگه به خودم توهین می کرد غمم نبود اما شقایقم باید به خاطر من این حقارتارو بشنوه و تحمل کنه از خجالت آب شدم تا نیگام به شقایق افتاد دیدم لبخند به دهان گفت ای بابا مونا دوباره که به غم کده پناه بردی در بیا مهم نیست  این حرفارو بشنو اما عکس العمل نشون نده بیا تمومش کنیم تا صداشون در نیومده