دستام به کار نمی رفت حرف نیوشا آتیش زد به جونم اونم به شقایق که توی خانوادۀ

 درست حسابی بزرگ و تربیت شده و از این که داره خورد می شه  چنین داغون شدم

 برای همینه افکارم درگیر شده و حال ناخوشی دارم یه آن جارو رو از دستش گرفتم و

 هر کاری کرد تا پس بگیره نمی ذاشتم اما این بار اون پیروز شد و در حین این کشو

 واکشا گفت نباید به خاطر حرفای ناشایست اونا این قدر حالت ناجور بشه آره می

 دونم به خاطر منه اما دوست ندارم دوستم با این رنج زندگی کنه که کسی متوجۀ

 مشکلاتش نشه من اینجام و تا آخرشم در کنارتم هر چی که حرفای نامربوط بشنوم

 تورو رها نمی کنم اینو تو سرت فرو کن که من! شقایق مونارو برای همیشه و همه جا

در کنارش خواهد داشت پس بی خودی سعی نکن که منو از خودت دور کنی تا با زبان

 اینو اون تحقیر نشم لحنش این بار آرومتر شد عزیز دلم بیا این کاری که شروع کردیم

 حالا نصفه ونیمه هست تمومش کنیم وگرنه به مامانت گیر می دن تو که اینو نمی

 خوای پس بیا به رفتو روبمون ادامه بدیم و شروع کرد به جمع کردن برگایی که کف

 حیاط ول شده و باد داره جابه جا شون می کنه تا بیشتر همه جا پخش نشده  بدوام

 کمکش با حرفای شقایق جون گرفتم و آروم شدم و تا پایان تمیز شدن حیاط هر دومون

 پا به پای هم جلو رفتیم تا که بالاخره تموم شد چقدر کمرشکنه هم من و هم مونا

 هردومون کمرامون صاف نمی شد در این حین صدای خندۀ شقایقم بلند شد تا به

 خودم اومدم آخ آخ تمام مانتو وروسریم از فراونی خاک به کثیفی کشیده شده هر

 دومون واقعاً دیدنی بودیم منم از خندش خندم گرفت دیگه عصبانیت داشت یادم می

 رفت از کمر درد نمی تونستیم تکون بخوریم بیچاره شقایق به خاطر ما تو دردسر افتاده

 بدون این که خم به ابرو بیاره یا حتی به رومم نمی آره با این که کمرش داغون شده

 هیچ حرفی نزد تا دوباره تو لاک خجالت فرو نرم  اون گوشۀ حیاط صورتشو شست و

 یکمم به من آب پاشید تا خستگی از تنمون در بره به طرف خونه رفتیم هنوز مامان

 خوابیده چهرم در هم شد که این چنین زار دیدمش که یه گوشه ای مظلومانه خوابیده

 و ... شقایق تا درهمیمو دید گفت مونا بهترین راه برای مامانت استراحته بذار همین

 جوری دراز بکشه نگرانش نباش یه سرماخوردگیه... راستی سوپ درست کنیم

 اینجوری بهتره نا اینو شنیدم  به سمت یخچال جهشی زدم با وسایلی که توی یخچال

 داشتیم یه سوپ ساده درست کردیم  مامان بیدار شد اون فهمیده  ما اومدیم با صدای

 گرفته شده اش صدام کرد مونا - گفتم بله  مامان می تونی بری بالا برای شامشون

باقالی پلو درست کنی از مامانم بعید بود که چنین خواسته ای داشته باشه ببین چقدر

 مریضه که قدرت از جا بلند بشه رو نداره و از من می خواد که این مسئولیتو به عهده

 بگیرم درواقع می شه گفت بهم اعتماد داره که می تونم از ژس کار بر بیام و با قاطعیت

 جوابشو دادم  بله مامان حتماْدوییدم بالا که شقایقم باهام اومد برنج خیس کردیم مرغ

 رو گذاشتیم تا بپزه شقایقم کمکم می کرد و در هنگام کارا داشت برام می گفت توی

 پختن غذا گاه به طاهره خانوم کمک می کنم اون بهم یاد داده تا غذا درست کردن یاد

 بگیرم حالا بهت کمک می کنم تانگی الکی می گه و از این حرفش خندم گرفت که

 چقدر بلده برای این که خجالت نکشم این حرفارو  بزنه و واقعا وارد بود پس الکی برای

 دلخوشیم نمی گفت و حالا هم که داریم سالاد درست می کنیم  سریع برگای کاهو

 رو شستیم و سالاد رو درست کردیم همون موقع پوران خانوم اومد با چنان غیظی

 صحبت کرد که قلبم فرو ریخت و شقایق جای من جواب داد در واقع نترسید و قشنگ

 پاسخشو داد پس منیر کجاست که تورو فرستاده شقایقم جواب داد ببخشید سرما

 خوردن مارو فرستاده تا درست کنیم گفت وا مگه بلدین آشپزی کردن بچه بازیه و

نیگاش که به قابلمه خورد ودید که  یه چیزایی درست کردیم ساکت شد یه آن به

 سمت من برگشت  دوستتم که اینجاست مگه آشپزخونه جای هر کسیه که تو با

 خودت اوردی این دفعه باید من پاسخ می دادم جای شقایق نبود و منم با قاطعیت از

 شقایق یاد گرفتم جواب دادم در حالی که دست و پاهامم می لرزیدن گفتم ببخشید

 اون امروز مهمون منه حالا اومده تا بهم کمک کنه آهان پس اونم مامانش مثل مامان تو

 آشپزه که شقایق پرید وسط حرفمونو گفت بله خانوم مامان منم آشپزه برای همینم

 بلدم و به کمک مونا اومدم موندم از حرف شقایق آخه  تو که پدرو مادرت تحصیل کرده

 اند چرا اینجوری گفتی گفت مونا ول کن مگه آشپز بودن بده که تو اینقدر ناراحت می

 شی وگفت بسه دیگه به کارمون برسیم وگرنه غذا دیر حاضر می شه و غر می زنند

 واقعاًشقایق خودشو به خاطر من پایین اورد عجب دختر عجیبیه هنوز مثل این من ادم

 ندیدم که اینقدر با گذشت و فداکار باشه صدای اف اف اومد پارمیدا و آقاپیمان و

 مامانش اومدندپس مهمون هر روزشون اینان همش به خاطر نیوشاست که پارمیدا

 پیششه منم با شقایق میز شامو چیدیم سالاد ماست و باقالی پلو رو وسط میز

 گذاشتیم و دورشم بشقابارو چیدیم خلاصه این که شقایق خوب وارده تا چه جوری

 میزو بچینه منم کلی ازش کار یاد گرفتم نیگام به آقاپیمان افتاد با اون لبخند

 همیشگیش تا منو دید تشکر کرد گفت معلومه خیلی خوشمزه است از بوش معلومه

 منم یه لبخندی زدم واز کنارش رد شدم تازه نیوشا رو دیدم از کنارمون که می گذشت

 گفت مامان منیر کجاست چرا اینا شام درست کردند مگه آشپزی توی خونۀ ما بچه

 بازیست که هرکسی از راه برسه برای ما آشپزی کنه دوباره از نیش زبونای نیوشا تا

 عمق وجودم درد گرفت اما از کنارش به راحتی رد شدم مامانش گفت آره دخترم انگار

 مامان دوستش آشپزه اون بهشون دستور پخت داده نیوشا گفت وای وای آدم نمی

 تونه بخوره ختماً بدمزهه باید از بیرون غذا بگیرم بازم بی توجه به حرفشون از کنارشون

 رد شدم خوب شد که شقایق نبود وگرنه روم سیاه می شد وبیشتر از این جلوش

 شرمنده میشدم  خدارو شکر کردم که نبودش شقایق رفته پایین تا شامو آماده کنه و

 منم به کارای بالا سرو سامانی دادم تا برم برای خوردن شام تمام راه داشتم به این

 فکر می کردم که چرا باید آدما اینگونه باشند و انسانیت کجا رفته. بودن در این جا

باعث شد تا خودمو بسازم و با آدمایی که چنین حرکات ناشایستی دارند کنار بیام و زود

 از کوره در نرم اینجور زندگی داشتن لااقل به من یاد داده تا راه ورسم ساختن رو یاد

 بگیرم و....... تا به در اتاق رسیدم از فکرایی که تو سرم تمام وجودمو پر کرده بود

 سعی کردم  ازش خارج شم تا توی رفتارم زمان بودن در کنارشون متوجه نشن که دارم

 حرص می خورم مامان کمی بهتر شده بود شقایقم سفرۀ شامو پهن کرده بود برای

 مامان سوپو کشیده  و باهم نشستیم وهمون غذا رو خوردیم پام درد گرفته  چون روی

 پا زیادی ایستاده  و غذا  درست می کردم درسته دست تنها نبودم ولی خوب روم نمی

 شد که شقایق تو زحمت اونم به خاطر ما بیافته پس پادرد شدیدی گرفتم حالا نوبت

 شستن ظرفا رسیده هر چی شقایق خواست کمک بکنه من نذاشتم خلاصه تا پاسی

 از شب بالا بودم و آشپز خونه رو جمو جور کردم هنگام اومدن به پایین دوباره صدایی

 توی اون تاریکی به گوشم رسید آقاپیمان مثل همیشه آقا و گل بود بهم گفت عجب

 دست پختی دارید خیلی خوشمزه و عالی منتظرت بودم تا ازت تشکر کنم آخ که چیقدر

 این پسر با اونا فرق می کنه و این انگیزمو بالا برد تا در کنار درسام به مامانم در پختو پز

 کمکی برسونم رفتنشو در این  تاریکی با قد بلندی وچهرۀ مردونهاش از پشت سر می

 دیمش از خوشحالی توی آسمونا سیر می کردم چون اون دل غمگینمو شاد و وجودمو

 به آرامش رسوند تا به خونه رسیدم پدر شقایق اومده بود دنبالش بیچاره شقایق مثلاً

اومده بود تا حوصلش سرنره این همه کار انجام داد با یه بدنی پر از خستگی راهی

 خونه شد ولی اونقدر خانوم بود که همش معذرت خواهی می کرد که مزاحمتون شدم

ولی من حسابی شرمنده می شدم که این حرفارو می زد و بعد از رفتنش  رختخوابمو

 پهن کردم و اونقدر بدنم خسته بود که خوابم نمی برد و بی خوابی زده بود به سرم

همش داشتم فکر می کردم امروز که به خاطر مریضی مادرم خودم کار می کردم چه

 حسه خوبی دارم با این که اینقدر بهم فشار اومده که خوابمو ازم ربوده تازه می فهمم

 که بزرگ شدم می تونم کمک حالش باشم حالاچقدربرای مادرم سخته ودم نمی زنه

 واقعاً عجب مادری دارم که با این همه کار زیادش هیچی نمی گه آهشو تو درونش فرو

 می بره تا من غصه نخورم از چنین فکری درونم پر از غمو غصه شد حتی فکر شقایقم

 آزارم می داد که اومده اینجا خونۀ دوستش ولی چه دوستی دوستی که براش دردسره

 و به جای اینکه باری از رو دوشش برداره سنگینش بیشتر می کنه خدایا چیکار کنم چه

 حکمتی تو کارته چرا باید توی این سن وسال که همه شادابند من تو غصه غرق شم

 اما خدایا ناشکری نمی کنم که تو قهرت بگیره و دو نعمت گلی که پیشم فرستادی ازم

 دور کنی هر دم که می آم به ناراحتیهام نیگا کنم یاداونا که می افتم تمام دردام به

فراموشی میرن و جاش یه قلب پر از مهربونی می شینه که قلب به درد اومده ام التیام

 می یابه روزها همچنان به سرعت می رن وثبت نام برای دبیرستان هر لحظه داره از راه

 می رسه بازم خدایا چی میشه از استرس حال چندانی نداشتم، بچه ها برای رفتن به

 دانشگاه توی دبیرستانهای خوب نام نویسی می کنند مثلاً بعضی دبیرستانهایی که

 غیر انتفاعین برای بهترقبول شدن در کنکور اونوقت من در یه مدرسۀ معمولی برای این

 که نزدیک خونم باشه دارم اقدام می کنم پس باید تلاشمو دو چندان کنم تا در نمونم و

 از توانایی خودم برای رسیدن به آرزوهام که به امید رسیدن بهشون این همه سختی کشیدم

 استفاده کنم موقع ثبت نام رسیده مدرسه ای که توش می خوام برم شاید دبیرستان

 زیاد خوبی نباشه معمولیه اما چاره ای ندارم صبح شده جیک جیک پرندگان صبحگاهی

 آهنگ دلنواختی راه انداخته اند که باشنیدن صداشون خودمو دیگه تنها نمی بینم و با

 این آوازا درون منم یه شوری هیجانی پیدا شده که قدمام برای رسیدن به ثبت نام

 مدرسه تندتر، مامان زودتر بلند شده رفته بالا تا ناهارشونو بذاره چون معلوم نیست تا

کی کارمون طول بکشه همینه که سریع بلند شده با خوردن صبحانه که برام حاضر

کرده  زدم بیرون تا از این هوای طرب انگیز صبحگاهی بیشتر استفاده کنم  مامان پیداش

 شد از در خونه زدیم بیرون با قدم تو کوچه گذاشتن کمی پاهام از حرکت و توان رو به

ضعفی می ذاشت ونفسم به شماره اما با این حال مانعی بر سر راهم نتونستن

بشن دیدن تابلوی مدرسه وباز بودن در حیاط نشون می ده که نام نویسی امروزه وارد

 مدرسه شدیم مرد نسبتاًمسنی داشت به حیاطو درختاش رسیدگی می کرد اون با

بابای پیر مدرسۀ قبلیم فرق داشت هم جونتر وهم سرحال تر اما هرچی باشه هر

 دوشون دارای احتراماً چون مدرسه رو آب وجارو می کنند وبه حیاط وگلاشو درختاش

توجه می کنند برای همینه که درختان پابرجا وسرحالند و همچنان برافراشته اند دفتر

 مدرسه غلغله بود وپدرا ومادرا اومده بودند چند تا از دوستامم دیدم خیلی تغییر نکردن

اونا مونده بودند چرا من اینجام بهم می گفتند ما که گفتیم شاید تو دبیرستان بهتری

 بری پس چرا اینجایی اونا نمی دونند منم از توانایی مالی خوبی برخوردار نیستم تا

جایی بهتر برم اینارو بهشون نگفتم ولی تو فکرم که گذشت ولی با این حال بهشون

 گفتم مدرسه با مدرسه هیچ فرقی نداره آدم باید خودش درسخون باشه دبیرستان که

 نمی تونه برای ما کاری بکنه تا اینو گفتم باورم نمی شد شقایقو دیدم تعجب کردم که

 اینجا دیدمش درسته گفتم مدرسه فرقی نمی کنه اما برای اون که می تونه و وضع

 مادیشون عالیه  اینجا شایدمناسب نباشه و با دو چشم بهت زدن نیگاش می کردم

 شقایق تا منو دید به طرفم دوید منم همینطور اونقدر دوتایی از دیدن همدیگه خوشحال

 شدیم که باور نکردنیه بعد از تمام این ابراز احساسات گفتش مونا اومدم که با تو توی

 یک دبیرستان باشیم هرچی از شقایق بگم کمه بدلیل اینکه شاید به آیندش لطمه

 بزنه اما برای با من بودن وتنهام نذاشتن حاضره چنین ریسکی بکنه بهم می گه

 دبیرستان که نمی تونه به ما کمک کنه ما خودمون باید خوب تلاش وکوشش کنیم تا

به جایی برسیم و....... از خوشحالی حال پرنده رو داشتم