خدایا ازت ممنونم که از هر نعمتی به دور بودم نعمت یه دوست خوب که بهم دادی از ته دل تورو شکر می

 گویم که فراموشم نکردی و توی این دنیا رهام نکردی! دوستی که بی منت با من یه راهی رو هم قدم می

 شه که معلوم نیست بتونه به اون موفقیتهای لازمه برسه یا در اون بن بست واپسین لحظات می مونه تا

مدتی نگرانش بودم ولی وقتی تبسم رو در لباش دیدم کمی از اون دلهرگی دست برداشتم و آرومتر

 شدم. مدیرۀ مدرسه خانوم عباسی تا کارنامه هامونو دید گفت پس با دو تا دختر درسخون مواجه ام

 امیدوارم که تا پایان هم همینقدر زرنگ و درسخون باشید و ذوقی کرد از دیدن ما دوتا ولی خب بیش از این

 چیزی نگفت شاید می خواست ما دوتا پررو نشیم ....بعد از طی کردن مراحل نام نویسی از مدرسه زدیم

 بیرون آفتاب همه جارو داغ کرده تابستون با تمامی گرمایی که داشت دیگه به آخراش کم کم داره نزدیک

 می شه درست از رنگ قهوه ایه بعضی از برگهای درختان این احساس بهم دست داده ولی با این حال الآن خیلی گرم و سوزنده !

شقایق منو از عالمی که نشون می ده بازم در درونم سفر می کنم خارجم کرد و یهو  بی هوا چنین سخنی

 که انتظار نداشتم شنیدم البته نه حرف نامربوطی بزنه این که ازم این چنین درخواستی داشته اینه که

 یهو موندم مونا: یادت باشه تو هیچ وقت خونۀ ما نیومدی حواست باشه! برای همینه که می گم موندم آخه

 نمی دونم چی بهش بگم مامان تا شنید فوری جای من که دنبال جوابی می گشتم بهش پاسخ داد دخترم

 هر وقت شما بخواین مونا می آد پیشت گمان کنم هیچ حرفی نداشته باشه تازه از خداشم هست

 مگه نه مامان و روشو کرد سمتم چرا دخترم هیچ حرفی نمی زنی بگو باشه! منم که حرفی ندارم زبونم

بالاخره بعد از کمی مکث کردن به حرف در اومدم و گفتۀ مامانمو تأیید کردم :باشه شقایق هروقت بخوای

 می آم فوری با یه لبخند که نشون می ده چقدر خوشحاله گفت باشه پس امروز! تا اومدم یه حرفی بزنم د

 نشد تو گفتی هروقت من بگم منم امروزو می گم  مامانم آیی واییمو که دید رو کرد بهمو گفت آره مونا  

من کاری ندارم می تونی همراه شقایق جون بری ومنم راست راستی از خدام بود بی رودروایسی قبول

 کردم هرچند اولش کمی شک داشتم ولی الآن خیلی خیلی خوشحالم از این که برنامم جور و می

 رم شقایق چنان خوشحال شده که بالا و پایین می پرید آخ جون مونا داره می آد مامان شقایق مینو خانوم

 که تا الآن با مامانم حسابی گرم سخن بود فوراً لبخندی زد از اینکه می دید دخترش تا این حد شاد شده و

 حالا هر دومون از خوشحالی فریاد می زدیم که ماشین رو هوا بود شقایقم دستامو گرفت و نمی ذاشت تا

 این دستا ازش جدا بشن گویی من دارم در می رم یا مبادا پشیمون شم تا این حد دلش می خواست و

 الکی نگفته و واقعاً از ته دلش خواسته پس منم شادمانیمو از این که دارم می رم به همگی نشون دادم

 مامانو تا دم در خونه رسوندیم. وای چه خونه ای حتی از خونۀ نیوشا به اون از خودراضی ای که خیال می

 کنه هیچ کس بهتر از اونا روی زمین وجود نداره فقط اونا هستند که پول دارند و چشماشو به روی بقیۀ آدما

 بسته چون چشم نداره بهتر از خودشونو ببینه ولی نه، بیا ببین از شما پولدارترم پیدا می شه فقط کمی

 چشماتو باز کن و به دوروبرت نیگاه کن همچین از دست نیوشا عصبانیم حتی برای خوش بودن و لحظه ای

 آرامش داشتن بازم یادش می کنم و البته بهم ریخته هم می شم وقتی بهش می اندیشم حالا باید از این

 افکار که همیشه و همه جا همراهمه و گاهی باعث آزارم می شن دست

 بکشم و نیم نگاهی به همه جا داشته باشم و خاطرش برام همیشه باقی بمونه دستی به گلا که کف

 حیاطو پوشونده کشیدم گلای مخملی که گویی اینجا رو با یه عالمه پارچۀ مخمل پوشیده شده وفرشی از

 مخملای رنگین پهن شده و صحنه ای دیدنی و باورنکردنیه درختم تکو توک لابلای این گلا دیده می شه که

 حتی همینا هم که من هرروزه

 می بینم در چنین جایی که جزء صفا نمی بینی بازم دیدنیه و انگار تابه حال ندیدم پس همینه نام شقایق

 براش انتخاب کردن چون واقعا همانند این گلا صفا داره و مثل گل می مونه.  وارد خونه شدیم از هرچی

 وسایل بگی در این خونه دیده می شه مبلا فرشای ابریشم که چشمام گرد شد باورم نمی شه یه همچین

 جایی اومده باشم پس چرا شقایق جلوی اونا یه رفتاری می کنه که زندگی بهتر از اونا نداره عجب دختریه

 تا این حد افتاده و خاکی از پله ها بالارفتم اتاقش بالاست آخه خونشون دوبلکسه درست مثل نیوشا اینا

 اتاقی که واردش شدم چنان خوش رنگو جذابه که احساس آرامش داشتن و دنیا رو بی غم داشتن بهم

 دست می داد حتی شقایق چنان با من که از سطح مادی بدی برخوردارم  برخورد داره که با بقیه که

 مثل خودشون از شأن و مقام بالاتری برخوردارن همون رفتارو با من داره هرچند دیدن زندگیش از نزدیک تا

 این حد تحت تأثیرم قرار داده که مجبورم با اونامقایسش کنم  و تو لاک خجالت فرو روم بیشتر به خاطر

 رفتارای زشت نیوشا و مامانش که نسبت بهش داشتن

 خجالت کشیدم طوری که اشک دورچشمانم حلقه زد البته خیلی مراقب بودم شقایقسر در نیاره و کمی

 این قسمتش برام سخت اومد ولی با این حال تونستم چون چیزی نپریسید آخه در چنین مواردی که افکارم

 درگیره یه سری مسائل می شه ازم می پرسه تا ببینه چیه که باعث آزار دادن دوستش می شه ولی الآن

 که حرفی نزد. شقایق همه کار می کرد تا بهم خوش بگذره یه چند

 تایی کتابم بهم هدیه داد تا در مواقع بیکاری نیگاهی بهشون بندازم حقیقتاً کتابای مورد علاقمه با این که

 هنوز مباحث داخلشو نخوندم ولی اسم کتاب رو دیدم یه حس خوبی بهم دست دادیاد اون کتابایی افتادم که یه زمونی آقا پیمان بهم داده و چقدم خونده بودم که حتی خط به خطشم بلدم حالا شقایق این لطفو بهم داشته و ... طاهره خانوم همون

 خانومی که به شقایق کمی آشپزی یاد می ده و در واقع همکار مادرمم هست یعنی هر دو شغلاشون یکیه  الآن پشت دره در که باز شد وارد شد چنان با عزت و احترام

 باهاش رفتار می کرد که یاد برخوردای اونا با ما افتادم از دیدن این صحنه کلی دلم گرفت ولی جلوی شقایق

 بازم بروز ندادم تا یه روز که اومدم پیشش براش بدخاطره بشه پس توداربازی در اوردم و حرفی نزدم طاهره خانوم

 سینی شربتارو روی میز گذاشت و رفت دوباره ما دوتا تنها شدیم و شقایق با جون و دل هر کاری می کرد

 تا به من خوش بگذره انواع وسایلی که مناسب این سن باشه برام می اورد تا حسابی سرگرم باشم و

 حوصلم سر نره گاهی هم بهم کامپیوتر یاد می داد تا دستانم با این تکنولوژی آشنا بشه و کارکردن باهاشو

 یاد بگیرم خیلی خوب بهم یاد می داد ومنم علاقه نشون می دادم این بهترین فرصته چشام خسته شد و

 حالا وقت استراحت کردنه و خاموشش کرد  امروز در حقیقت یه روز به یاد ماندنیه هم این که با شقایق

 قراره در یک دبیرستان باشیم هم این که الآن مهمون خونشم چقدم خوش می گذره دور از محیط خونه

 گمان می کردم کمی برام سخت باشه ولی اومدن به اینجا بدک نیست تا بدونم بودن در یه محیط دیگه

 سخت نمی باشد البته اگه مثل شقایق اینا باشند بعد از چندین ساعت تنهایی مینو خانومم پیشمون اومد

 و رفتارایی داره که مامانم با من داره و خیلی مهربون و دوست داشتنیه و با دخترش دوست و خیلی جوره

 طاهره خانوم برای ناهار صدامون کرد میزو خیلی شیک چیده و غذای مورد علاقمو می دیدم روی میز گذاشته شده چشام گرد شد می دونم این

 کار شقایقه به طاهره خانوم گفته تا این غذارو درست کنه هنوز تو کار شقایق موندم که نمی دونم چی بگم

 دهنم بسته شده تا به حال این همه خوبی ندیده بودم راست راستی نکنه دارم احساس کمبود می کنم

 حالا دوباره باید بگذرم برگردم به حالو هوای این خونه پدر شقایق مثل همیشه خوش برخورد ظاهر شد و

 حتی جلو پام بلند شد در حدی که از خجالت آب شدم و تقریباْ هول. ولی خب باید مراقب رفتارم

 باشم در هرصورت بعد از کلی بودن در خونشون رفتنی باید رفت و از شقایقم جدا شدم البته تا دم در

 رسوندنم بعد از دور رفتنشونو می دیدم چنان شرمنده شدم از بس هوامو داشت و کاری کرد که تو دفتر

 ذهنم تا ابد زنده بمونه محاله پاکش کنم. مامان چنان از دیدنم شادمان شده که وصفش نمی شه کرد

 تا مدتی در آغوشش پناهم داد و چنان اشک شوق می ریخت که انگار مدتهاست سفر رفتم و ازم دور بوده و حالا داره بعد

 از مدتها می بیندم راست راستی دلش تنگ شده همچین به خونه رسیده و بند بندشو تمیز کرده که وقتی

 اومدم کار نداشته باشم محبت مادرونشو حتی در نبودم  از رسیدگی کردن به این خونه داره نشونم می ده

 و اینه که اشک به چشام نزدیک شد و قطره قطرش صورتمو نوازش می داد و از حال طبیعی بودن در اومدم

 آخه مامانم واقعا نشون می ده دوری من براش سخته و به من وابسته شده ناگفته نماند هر دومون نسبت

 به هم دیگه اینجوری هستیم خلاصه کلی با هم دیگه حرف زدیم و کاملاً به حرفام توجه داشت و یه

 جاهایی که لازم می بود ابراز احساست می کرد و هیجان و شوقو در وجودش می دیدم وحس می کردم.و

 دلم می خواست تا صبح یه بند براش بگم برای چنی مامانی که به حرفای دخترش توجه داره ولی خب

 زمان خواب رسیده.....