بعد از خوش گذشتن در کنار شقایق و برگشتن به محیط گرم و البته امن خونه و دیدن روی همیشه باز و پر

 لبخند مادر شب تونستم سر راحت زمین بزارم و به عالم خواب سفری داشته باشم البته قبل هر خوابی

 طبق عادتم با دعا و دست بلند کردن به سوی آسمونا و از خداجونم تشکر کردن تن به خواب می دهم

 وگرنه خوابای پریشون می بینم خدایا به داشتن چنین مادری شکرت رو به جا می آرم شکر شکر شکر و

دستانم را  به سمتش بلند کردم آسمونم مثل دل من شاد بود از رقص نور ستارگانش معلومه که اون بالاها

هم جشن شورو شادی براست و اونا همه خوش و خرمند خوابم گرفت وقتی با دنیایی از آرامش می

 خوابم فردا با نشاط و انگیزه و یه عالمه شادی از این خفتگی و کسلی دست بر می دارم و یه روز پر

 ز آرامشو شروع می کنم چشمام که رو به فردا باز شد دنیا بنظرم قشنگ اومدو آسمون آبی و شفاف

 درختان با نسیمی که نوازششون می ده و به رقص در آمده اند تمام این ها باعث آرامش و آسایشم می

شن هر چند مامان نبود منم تکو تنها صبحانه رو که برام آماده شده رو می خوردم هنوز اولین لقمه از گلوم

پایین نرفته که در به صدا در اومد شقایق بود نون تازه گرفته دستشم خامه ومربا اومده تا صبحانه رو در کنا

ر من بخوره و این لبخند زیبارو که روی لباش مثل شبنم روی گل می درخشید چنان جون گرفتم که از

 خوشحالی پریدم بغلش و یه عالمه ماچش کردم و حالا اون با لحن دلنشینش می گفت معذرت می خوام

 همش اینجام ولی چیکار کنم که دوریتو نمی تونم تحمل کنم که بهت عادت کردم پس اومدم پیشت

 وارداتاق شدیم چشش که به سفره افتاد فهمید که تازه داشتم ناشتایی می خوردم وای مونا خدا صدامو

شنفته با تعجب پرسیدم برای چی این حرفو می زنی عزیزم آخه سفرتون پهنه و هنوز صبحانه نخوردی که در

 کنارت باشم پس به موقع رسیدم  خامه که مدتهاست لب نزدم حالا روبرومه و داره چشمک می زنه چقدم

 مزه داد آخه ما درامدی نداریم که هرچیزیرو بتونیم تهیه کنیم خوردن بعضی چیزها از سفرۀما پر کشیده و

رفته و اینه که ذوق کردم با شقایق گفتیمو خندیدیم ناشتایی بهمون مزه داد که وقتی به خودمون اومدیم هر

 چی سر سفره بود خورده بودیم  و مامتوجه نشدیم بعد از تمیز کردن خونه وشستن ظرفا با شقایق زبان

 خوندیم  حالا هم که وقت ناهاره مامان از قبل گفته امروز خیلی کار دارم تولد نیوشاست و کلی مهمون

دارند برای همینه که سرم شلوغه ناهار دیر می آم غذاتونو بخورید شقایق با دونستن این که اونا مهمون

 دارن ازم خواست بریم کمک مامان تا خسته نشه دلم نمی خواست که شقایق همراهم بیاد آخه نمی

 خوام دوباره اونا حرفای ناجور بزنند ولی اصرارش بلاخره باعث راضی شدنم شد از جا بلند شدم و تا هرچه

زودتردستی به کارای بالابرسونیم مامان تا مارو دید گفت اینجا چی کار می کنی گفتیم برای چی اومدیم

خیلی خوشحال شد ژله و سالادارو درست کردیم وتوی پختن غذاهای جورواجور که برای تولد نیوشا در نظر

 گرفته بود کمکش کردیم شقایق  همچین کار می کرد یاد خونشون و طرز زندگیشون که افتادم به تفاوت

 بین آدما ذهنم رو در گیر کردم که این چه دختریه واون چه دختری واقعاً عجیب دختریه با اون وضعی که داره

 این همه افتاده خاکی خانوم مهربون هرچی بگم کمه ک  یهو مامانم صدام کرد گفت راستی مونا سس

 سالاد اوندفعه خیلی خوشمزه بود همش تعریف می کردند زحمت بکش درستش کن دخترم ومنم گوش به

 فرمان اجرا کردم تا خوشحالش کنم نمی دونم چقدر طول کشید فقط اینو می دونم که هوا رو به تاریکی

رفته مهمونا کم کم داره پیداشون می شه همه کادو به دست خوش به حال نیوشا  این همه کادو می گیره

 البته برای مزاح می گم خودم از این فکر مسخره که تو ذهنم اومد خندم گرفت میز رو با کمک شقایق چیدم

 اول تنقلات برای پذیرایی چیدیم تا بعد برای شام تولد نیوشا از پله ها اومد پایین پیراهن بسیار قشنگی به

تن کرده بود پیراهن درست وحسابی موهاش وآرایشش بسیار شیک بود مثل همیشه از خود راضی چنان با

 فیسو افاده از کنارم رد شد که انگار از دماغ فیل افتاده که اینقدر نازو ادا در می آره مهمونا تقریباًهمه اومده

 بودند وپارمیدا هم با نیوشا وارد شد اونم مرتب و شیک واز همیشه هم بیشتر خودشو گرفته بود یهو یکی

 بهم سلام کرد آقاپیمان بود  ازهمیشه خوبو مهربون تر به نظر می اومد منم سلامشو بی پاسخ نذاشتم

 بهم گفت عجب میزی چیدی با سلیقه و قشنگ منم گفتم مرسی نظر لطفتونه واز کنارش رد شدم

شقایقم متوجه شده و شنید که آقا پیمان چی گفتهاونم گفت چه مرد خوبیه این آقا پیمان که با اونا

کلاًزمین تا اسمون فرق می کنه خندیدمو چیزی نگفتم شربت به دست وارد سالن شدم آهنگ های شاد

 وبزن وبرقص نیوشا پارمیدا و بقیه وسط بودن و میرقصیدند و خوش وخرم وشاد بودند پوران خانوم هم با اون

صورت آرایش کرده خیلی تو چشم بود آقاسیامک هم کت وشلوار اون وسطا راه می رفت و با مهمونا خوش

 وبش می کرد آقاپیمان خیلی نمی رقصید اون زیاد از رقصیدن خوشش نمی اومد به باباش رفته با این که

پدرش خیلی کم می اومد اینجا ولی مرد خوبیه پس به باباش رفته مهمونا همش در حال پذیزایی بودند و از

 خوردو خوراکای رنگارنگ می خوردند وکیف می کردند میز شام چیده شد و شقایق تمام این لحظه ها در

 کنارم بود یکی از مهمونا پرسید راستی پوران جون خدمتکار جدید اوردی پوران خانومم گفت نه بابا اون

دوسته اون دختر هست که داره پذیرایی می کنه و اومده اینجا کمک انگار آب یخ ریختن روم از این حرف از

 خجالت نمیدونستم تا چیکار کنم شقایق با اون خندۀ قشنگش از کنارم رد شد بدون هیچ ناراحتی ای یهو

نیگام به آقا پیمانم افتاد اون سرخ وعصبانی شده ولی هیچکاری نکرد فقط تمام میهمونی تو خودش بود

امشبم تموم شد تمام خونه تو سکوت فرو رفته بود این همه بزن وبرقص حالا دیگه ازش خبری نیست و

سکوت جاش اومده بود منو مامانو شقایق آشپز خونه رو تمیز کردیم تا کارا تموم شد نیمۀ شب شد و بیچاره

 شقایقم به خاطر من تو دردسر افتاده و اون که از خونه زندگیش معلوم بود که تو نازو نعمت غرق بوده حالا

 باید طعم تلخ تحقیرو بچشه آخه دوستی با منم اینقدر ارزش داشته که این همه بار توهین که هرلحظه

 بهش فکر می کنم رو شونه هام سنگینی می کنه ویه بغض دردناک می خواد بیاد تمامی وجودمو تسخیر

کنه اما جلوشو می گیرم تا راهش به این زودیها سراغم نیاد که تبدیل به اشک می شه و نمی خوام ضعف

نشون شقایقم با رفتار خوبش جلوی عصبانیتم رو در قبال اونا می گیره و به قول معروف کار دست خودم ندم

 ومامانمو آواره نکنم می دونم اون دلش برای مامانم می سوزه حتی بیشتر برای خود من که با اونا درگیری

 درست نکنم وای که عجب دختریه که همش فکر منو به خودش مشغول می کنه تمام تنهاییهام به فکر

شقایق و مامانم هستم که اگه اون دوتا رو نداشتم سرنوشت من الآن معلوم نبود که تو کدوم یتیم خونه

 داشتم بالا و پایین می رفتم که خدا می دونه بازم توی اون تاریکیه شب که چشم چشمو نمی دید دست

 شکرانه به خاطر داشتن چنین موهبت هایی بالا بردم اونو با تمام وجودم صداش کردم ومی دونم که اونم

 صدامو می شنوه بازم تنهایی اومد سراغم که تنها پناهگاهم رختخوابی رو یافتم که توش بهترین زمان

زندگی هر انسانی توشه یعنی استراحت کردن که اگه نبودش آرامش وآسایش از خونه ها پر می کشید و

می رفت و جاش یه اعصاب درب داغون می اومد با بودن  این آرامش هنوزم اعصابا خرابه وای به روزی که

نبود انوقت چه به حال آدمیزاد می اومد بالاخره بعد از این افکار درهم وبرهم خواب به چشام اومد که وقتی

 بلند شدم صدای اذون به گوش می رسید هوای طرب انگیز صبحگاهی به روم لبخند زد و با همت بیشتر

 بلند شدم و نماز صبحمو خوندم و کمی دراز کشیدم  در باز بود وهوای دلپذیر بیرون صورت مچاله شدۀ منو

 باز کرد و پریدم از جام تا بشورم دست وصورتم جرات نکردم به آیینه نیگا کنم چون می دونم به خاطر خواب

 زیاد پف آلوده صبحانه آماده بود خدا عمر مامانم بده که همیشه زحمت آماده کردن صبحانه با اونه اما چه

 عرض کنم صبحونه یا ظهرونه که خودمم نمی دونم چی بگم فقط اینو می دونم که خیلی گرسنه هستم

 وبدون توجه به فکرم فوری سرم رو پایین انداختم و ناشتایی رو زدم به رگ مامان بازم کارش زیاده که هنوز

 نیومده اخه دیشب خیلی مهمون داشتن و با این که کمکش کردیم ولی هنوز خیلی کار داشته توی یخچال

 نیگا کردم که چی داریم خدارو شکر تخم مرغ داشتیم و برای ناهار نیمرو می خوریم خدا وکیلی حال

 نداشتم تا ناهاری دست وپا کنم زدم بیون تا هوای تازه بیافته به جونم ودل گرفته ام باز شه اما انگار نه چون

 اونقدر آفتابش داغ بود همون تو خونه بمونم برام بهتره توی تنهایی هزار تا فکر می آد سراغم گاهی چیزای

 خوب وگاه چیزای بد که به من یاد دادن که به چیزای خوب فکر کنم تا از دنیایی که درونش دارم روز وشب

 طی می کنم کیف کنم و نهایت استفاده رو ببرم وگرنه فکرای بد آدمو گوشه گیر می کنه و با آدما فاصله

می گیرم که به قول مادرم آدم اگه تو خودش باشه همش مریض می شه وتو دلت بارون غم میشینه و

اشکات از صورتت جاری می شه درسته گریه بر هر درد بی درمان دواست اما نه هر گریه وناله ای روزا از پی

 هم می رفتن و بوی مهر با تمام گرفتگیهایش که می گن پاییز دلو غمگین می کنه وهمش ابر غم می آد

 سراغت اما برای من مثل همیشه سراسر نشاطه چون تنهاییهامو کتابام برام پر می کنند مخصوصاً الآن که

 تنهایی بیشتر ازارم میده چون شقایقم نیست رفته شمال با اینکه خیلی ازم خواست تا باهاش برم اماقبول

 نکردم چون بهانۀ مامانو داشتم و خداییشم روم نمی شد چون فکر می کردم وبال گردنشونم خلاصه شرم و

 خجالت نذاشت تا در این سفر همراهش باشم با این که با من خیلی خوش رفتارن اما روم نشد کتابامو

جلد کردم هنوز یه چند روزی تا مهر مونده اما من بوشو از آخرای مردادم احساس می کنم  مهرم اومد و

کیف به دست خودم رو تو کوچه رسوندم تا به مدرسه که چه عرض کنم دبیرستان برم در باز بود و مثل

 سالای پیش شلوغ وحیاط با موج فریاد بچه ها مثل دریا طوفانی بود و چیزی جز صدای جدی و سراسر

 خشن مدیره که همه رو به بستن صف دعوت می کرد که یهو این همهمه به خاموشی کشیده شد انگار

 که مدیره آب دستش گرفته و توی آتیش ریخته تا این آتیشای شعله ورکشیده خاموش شوند تاحدودی هم

 موفق شداز این فکرم خندم گرفت هنوز شقایق نیومده می گم یه گمشده ای دارم ای خدا منو مرگ بده

 که شقایقمو فراموش کرده بودم نمی دونم جو مدرسه بود که منو از یادش غافل کرد باورم نمی شه چرا نیو

مده گفتم شاید مثل اولین باری که دیدمش وسط سال اومده و باهاش آشنا شدم شایدم اینجوری

 بشه ولی یه دلشورگی به جونم افتاد از نبودش  دل تو دلم نبود یک به یک کلاسارو گذروندم بدون شقایقم

 بدو بدو رفتم خونه تا ناهارمو بخورم و برم خونشون وببینم که چه خبره مامان از حالتم فهمید که منقلبم تا

گفتم گفت برو دوست این جاها به درد می خوره اونم دوستی مثل شقایق از جام پریدم مانتو وروسری به

سر زدم بیرون نفهمیدم که چه جوری خودمو به در خونشون رسوندم طاهره خانوم درو برام باز کرد رنگش چه

 پریده هول شدم پرسیدم چیزی شده و برام جریانو تا ته گفت اونقدر ناراحت شدم با این که تمرین کرده بودم

 تا به اندک چیزی اشکام در نیاد ولی مگه این اندک چیز بود گریه کردم بله شقایق جونم در راه برگشت تو

جاده تصاذف کرده پدرو مادرش چیزیشون نشده اما شقایقم زخمی شده و گوشۀ بیمارستانه بدو بدو به

خونه اومدم و ماجرا رو به مادرم گفتمو به سمت بیمارستانی که شقایق بستری بود حرکت کردم مامان می

 خواست بیاد اما چون کاراش می موند گفتم نیاد بهتره شیرینی به دست از پله های بیمارستان بالا رفتم

 اولین باریه چنین جایی رو می بینم از استرس داشتم می مردم  قلبم تند تند می زد چون جای دلهره آوریه

 اما من نباید این دلهره رو راه بدم که بشه تمام وجودم وگرنه از آرزوهام فاصله می گیرم وهدفم گم می شه

 ودلم نمیخواد این حالت دیگه بیاد سراغم به اتاقی ک شقایق توش بود نزدیکتر شدم که تا منو دید از

خوشحالی داشت پر در می آورد