بیست و نهم
بینمش به زور جلوی اشکامو نگه داشتم نمی خوام شاهد از دست دادن روحیش باشم پس به
زور بغضمو پنهان کردم و صدامو صاف ، اما چنان خوش روحیه بودش که با دیدن این بگو بخندش
از شوکه بودن در اومدم و شدم مثل خودش دستای همیشه گرمشو به سمتم دراز کرد و
هنوزم دستامو ول نکرده و نمی زاره از کنارش جنب بخورم و این چنین خوشحالیشو نشونم می
ده از اولین روز مدرسه پرسید و همه رو براش با آب و تاب گفتم و با جون و دل گوش می داد
پدرو ومادرشم هر دو به ما زل زده و از این که دخترشون از دیدن من این چنین تغییر حالت داده و
از دلتنگی در اومده اونا هم با سکوت به حرفای ردوبدل شده میون ما دوتا گوش می دادند کم
کم این اتاق شلوغ شد و تقریباً کل فامیلاش اینجا جمع شدن تا به حال تو جمع فامیلی قرار
نگرفتم جزء مواردی که نیوشا اینا مهمون داشته باشند که اونجا مجبورم چنان کار کنم که لذتی
از دیدن این همه فامیل نداشته باشم ولی حالا قضیه فرق می کرد و گویی کنار اقوامی قرار
گرفتم که با من خیلی خیلی خوبن و بهم احترام می زارن و منم شدم مثل بقیه آدما که انگار
خانواده ای دارم و تو دنیا تک نیستم اونروز یه روز به یادماندنی برای من بود درسته
بهترین دوستم در بیمارستان بستری بود ولی با دیدن یه جمع دوست داشتنی که توش احساس
کمبود داشتن بهم دست نمی داد و مثل بقیه بودن می بودم یه حس جالبی برای من داشت که
بدونم هنوز آدمایی هستند که می تونند محبت لبحند و حتی عشقو تو قلبمون بکارن و از آدما
نباید فاصله گرفت چون همه که مثل هم نیستند و همین باعث شد تا بدونم که تو جامعه آدمای
خوبم پیدا می شن تمام راه بعد از دور شدن از شقایقم بدین افکار پناه برده بودم و با یه تبسم
برگشتم خونه دقیقاً با نگاههای متعجبانۀ مادرم روبرو شدم نه اون به روم آورد و نه من چیزی از
این لبخند براش گفتم و بعد از چند روزی استراحت کردن بالاخره پاش به مدرسه رسید ومنم
توی درسایی که تو کلاس نبود کمکش کردم تا عقب افتادگیهاشو جبران کنه و خوبم پیش می
رفت ما همچنان تو درسا رقیب وتو بیرون رفیق آخه خصلت ما اینجوریه! همۀ دبیرا انگار بقیه رو
ول کرده بودن و ما دو تا کانون توجهشون بودیم و حتی این دبیرا هم دارن سعی می کنند به ما
دوتا برای رسیدن به هدفامون کمکمون کنند کاری کردیم که این رقابت حتی به بقیۀ دوستانم
کشیده بشه و تقریباً یه جو درسی در مدرسه به پا شده و رقابتا تنگاتنگ شده مدیرۀ دبیرستانم
حتی در این راه خیلی بهمون یاری می رسوند تمامی هدفش اینه که ما توی کنکور نتیجه بگیریم
واسم مدرسشون خوب در بره و برای اسم و رسم مدرسه هم که شده یاریمون می کردن البته
ناگفته نماند که ما از خودمون خیلی مایه گذاشتیم تا نتیجۀ خوبی بگیریم با هر بار گرفتن کارنامه
هامون و درخشان بودن نمراتمون همچنان لبخندو روی لبان خانوادهامون وحتی مدیر ومعلمامون
نقش می بست و این نشون می ده که ازمون راضین. اونروز که باید می اومد واومد همون روزی
که من همش به خاطرش از خواب وخوراک افتاده بودم تا نتیجشو ببینم استرس همۀوجودم
روگرفته بود پاهام داشت از حرکت می ایستاد و گرپ گرپ قلبم تمام توانایهامو داره ازم می گیرد
که خودم رو روی صندلی کنکور یافتم دل به آیات قرآن که داشت از بلندگو پخش می شد سپردم
مامانم که داشت از زیر آیینه و قرآن ردم می کرد بهم یاداوری کرد که دلبندم وجود خدارو
فراموش نکن تا اونم بهم کمک کنه آخه میگن وقتی دلت شور می زنه یادش کنی کمکت می کنه
الا بذکرالله تطمین القلوب همانا دلها به یاد خدا آروم می گردد که با خوندن این آیه آرامش رفته
بهم باز گشت ودل ناارومم اروم شد و قلبم از تلاطم در اومد امیدوارم شقایقم به آرامش برسه و
خرابکاری نکنه همون موقع برای شقایقم دعا کردم تا خدا هم به اون کمک کنه و از اون همه
دلشورگی دست برداره و بتونه موفق بشه با دست بر دعا برداشتن براش روی صندلی نشستم
برگه های سئوالات روبرومه و یه آن تمام اون افکار منفیو دور ریختم و با اعتماد بنفس بالا به
سئولات پاسخ می دادم .بلاخره زمان به پایان رسیدو پام به خونه باز شد مامانمو منقلب یافتم نگو
اونم همش دلنگرانم بوده ودل تو دلش نبوده و دستش به کارای بالا که هرروزه رو دوشش
سنگینی می کرده نمی رسه تا منو ببینه که چه طور امتحانی دادم منم بهش گفتم مامان بد نبود
گفت دخترم شقایق چی گفتم با هم که صحبت می کردیم اونم بد نداده مامان از رنگ روم فهمید
که روز بسیار سختی رو گذروندم برای همین با یه شربت خنک ازم استقبال کرد یادم رفته بود
امروزم که نیوشا هم کنکور داشته مامان متوجه شد و فوراً به نگاه منتظرم پاسخ داد آره دخترم
نیوشا هم اومده ولی زیاد سرحال نبود حالا نفهمیدم ناراحتیش از بد دادنه یا یه چیزه دیگه ایه! با
این که زیاد ازش خوشم نمی اومد براش دعا کردم که خدا کنه اونم خوب داده باشه وقبول بشه
چون سرنوشتمونو رقم میزنه اخه مامانم می گه برای اونایی که بهتون بدی می کنند دعا کن
چون اثرش بر می گرده به خودت البته نمی دونم برای خودم دعا کردم یا برای اون که خودم هم
نفهمیدم بیشتر از این خودم رو درگیر نکردم که منظورم چی بوده همین که شربتو خوردم
خستگیم در رفت منتظر نتیجۀ کنکور بودم تا ببینم که چیکار کردم درسته زمان استراحته و دیگه
استرس زمان امتحان و خوندن کتابا تموم شده و آزاد و رها برای خودم ول می گردم و گاه
موهامو جلوی باد می گیرمو تا یه تابی به موهام بخوره اما هنوزم یاد جواب کنکور که می افتم
اون خوشیهارو رو به پایان می بینم و دلشورگی رو جاش! درسته احساسم خوبه می گه بهم
نترس دلنگران نباش ولی مگه می شه دست خودم نیست خدایا چی می بینم شقایق پشت دره
اومده پیش من اونم مثل من دلشوره اومده سراغش وچون دیگه تنهایی هزارتا فکرو خیال می
افته به جون آدمی حالا اومده پیشم تا از حرصو جوشاش کم بشه منم از اون بدتر بودم ولی
برای اینکه کمی از اون نگرانیامون کم شه شروع به حرف زدن و یاد بچه ها و کلاسا کردیم
اونقدر صحبتامون گل گرفته زمان از دستم در رفت و گرسنگی خودشو نشون دادبهمون می گه
بسه چقدر حرف وقته ناهاره ای دل غافل که فراموش کردم غذا درست کنم و هر دو زدیم به
خنده شقایق متوجه شد که خجالت کشیدم فوری گفت املت می خوریم البته خودم درست می
کنم پرید پیازی علم کردو گوجه ها توش و دوتا تخم مرغ تنگشو زدیم به بدن و خیلی هم بهمون
مزه داد داشتم از دستپختش می گفتم وبه باد شوخی گرفته بودمش که در باز شد و مامان
اومد تو گفت به به میبینم که خیلی خوشین خدارو شکر سلام دخترم خوب کردی اومدی دختر
منم تنهاست تنها امیدش توهستی دستت درد نکنه که به یادشیو میای پیشش به خدااینقدر
خوشحال می شم وقتی میبینمت وخداروشکر می کنم چون دختر گلی مثل تو رو سر راهه
دخترم قرار داده این دوستیتونو تا پایان عمر با هم داشته باشید که هیچی دوستیه دورۀ بچگی
نمیشه ساده بی آلایش وبه دور از هر گونه فیس وافاده که شکر خدا تو دختر گلم نداری منم
خوشحال می شم که تورو اینجا می بینم وقتی اینجا نیستی انگار یه گمشده ای دارم من که هم
سن سالت نیستم اینو می گم چه برسه دخترم که همیشه وهمه جا باهات بوده واگه تورو یه
لحظه نبینه چه حالی داره اونقدرحرفای مادرم دلنشین بود که برق شادی تو چشمای شقایق
می دیدم که چه طوری و چگونه از روی علاقه ومهر به حرفای مامانم دل بسته حتی تنفسشم
نمیشنوم که مبادابا هر نفسش کلمه ای از حرفای مادرم رو نشنوه اونم خوب به حرفای مامانم
گوش میده وجای خوشحالیم داره که اونقدر ما رو دوست داره خدایا بازم هزاران مرتبه شکرت را
به جا می اورم که اینقدر منو مورد لطف ومرحمتت قرار می دی امیدوارم بنده ای خوب
وشایسته ای باشم و همیشه و همه جاشکرت رو به جای بیارم بعد از حرفایی که توش بوی
نصیحت می دادتا میون ما دوتا همیشه این دوستی پابرجا بمونه و هیچ وقت کدورت و کینه به ما
نزدیک نشه می دونم این آرزوی قلبیه مادرمه نه اون هر دوی ما هم همینو از خدا می خواهیم تا
این دوستی مداوم باشه بین راه خراب نشه حالادیگه باید برای درست کردن شام میرفت تا غر
نشنوه منم با شقایق توی اتاق نشستیم و به ادامۀ حرفامون پرداختیم بعدش رفتیم بیرون تا
هوایی تازه کنیم توی کوچه هم سکوت برقرار بود انگار که محیط بیرون هم با سکوت تنهایی
دست به یکی کرده تا ما هم از این محیط فراری باشیم و برگردیم خونه هامون ولی ما دو تا به
راهمون ادامه می دادیم دیوار سکوت چنان محکمه که حتی صدای گامهامون تو کوچه
میپیچیدچون خالی از آدما و حتی این ماشینا می بود پارک محله که همش از برو بچه ها پر بود
خالی از کودکان پر شرو شوره نمی دونم شاید اینقدر ما تو مشغلۀ جواب کنکور غرق بودیم که
نمی دونیم شاید تعطیلیه و مردم رفتند به جایی آخه وقتی تقی به توقی می خوره و اسم
تعطیلی می آد همه می زنند بیرون شایدم امروز از اون روزاست که از شقایق پرسیدم من که
زمان از دستم در رفته امروز تعطیلیه شقایق پرسید چطور گفتم مگه متوجه نشدی چیقدر همه
جا تو سکوت فرو رفته و پارکم که همیشه شلوغ بوده ازش خبری نیست شقایق ای بابا تو هم
که همش دنبال شلوغی می گردی از بس تو تنهایی میشینی همش انتظار داری که وقتی
بیرون می ای اونجارو پر ازدحام ببینی نه بابا چون ازبس مردم پارک می آن امروزو استراحت می
کنند تا از دست این بچه هاشون کمی روی آرامشو ببینند اونا نمی دونند این دوست من عادت
نداره تا بیرون رو تو آرامش ببینه بعدشم خندیدو گفت که چی بگم از دست تو منم خندیدم من یه
چیزی گفتم تو جوش نزن گفت باشه باشه و بازم خندید البته منم همراش خندیدم تا نا آرامیه
وجودمو یه جوری پنهانش کنم بعد از راه رفتن روی صندلیه پارک نشستیم تا کمی خستگی در
کنیم دور استخر چرخیدن حسابی از نفس انداخته بودم شقایقم همینطور چون اونم نفس نفس
می زد بعد از کلی گشتو گزار به ساعت نیگاه کردم وقت رفتنه البته شقایقم کمی عجله داشت
آخه عمش اینا شام مهمونشون بودن پس بین راه از هم جدا شدیم و منم به تنهایی راه افتادم
سرم پایینو داشتم به آسفالتای چسبیده به کف خیابونو تماشا می کردم وتوی این فکرا بودم اگه
آسفالت نبود وبارون می اومد چی می شد یه لحظه تصور چنین فکری تنم لرزید یهو از فکر بچه
بازی ای که تو ذهنم نقش بسته بود خندم گرفت که چه فکرایی تو مغز من میآد یه آن ترمزی
جلوی پام زده شد خدایا کیه که با چهرۀ دوست داشتنی اقا پیمان مواجه شدم و ترسو از خودم
دور کردم با اون ماشین شاسی بلندش و عینک آفتابی بسیار شیکی هم به چشش زده جلوم
ظاهر شد از ماشینش پیاده شد گفت شما اینجا چی کار می کنی و با مزاح گفت چیزی گم کردید
که اینقدر سرتون پایینه! منم خندیدم و چیزی نگفتم فقط تو کف تیپ زدنش بودم به به عجب تیپی
زده آقا و به خودشم رسیده بوی ادکلنش تمام فضای کوچه رو پر کرده اون همیشه با من
خوش رفتاره و هنوزم کاری که اونروز به خاطر آسیبی که به ساق پام وارد شده بود و اون
اونقدر با تمامی وجودش واز ته دلش برام انجام داده بود یادم نمی ره و همیشه با یه احترام
خاصی باهاش رفتار می کنم البته هر وقت می بینمش دست خودم نیست ضربان قلبم مثل
عقربه های ساعت تند تند می زنه و دست و پامو گم می کنم اما بازم جلوی خودمو می گرفتم تا
جلوش سوتی و یا خرابکاری نکنم اون جوون بسیار خوبیه توی قیافش مهربونی از خودگذشتگی
موج می زنه من از نیگاهش اونو می فهمم و منو تا دم در رسوند خودش رفت موندم پس چرا
خونۀ خالش نرفت گفتم شاید اینجا کاری داشته تا منو دیده خواسته که برسوندم خلاصه به اتاق
پناه اوردم و تنهایی داشت دیونم می کردحوصلم سر رفت تفریحی ای هم که نداشتم امروز
خیلی حسه خوندن نداشتم و پیش مامان رفتم تا اگه کاری داشت کمکش کنم خوب شد رفتم
چون کوه کار رو سرش هوار شده منم دستی به کارای تلنبار شدش رسوندم وخوشحالش کردم
شب شده بود و اونا شامشونو خوردن مامان رفت تا میز شامشونو جمع کنه و ظرفاشونو بشوره
منم به رختخواب پناه بردم تا استراحتی داشته باشم آسمون توی دل تابستون از بودن نور
ستارگانش داره رقص و پایکوبی راه می اندازه آخه از چشمک ستارگانش لذت می بره و ذوق
می کنه که اون بالا تنها نیست لااقل این ستارگانم همدم تنهاییهاشندکه می شه گفت از ابی
بودن فاصله گرفته چشام سنگین شد وبه عالم رویا رفتم تا دیگه این همه فکرمو خسته نکنم و
دنیای خواب خودش عالمی داره و دیگه چیزی نفهمیدم حتی اومدن مامانمو متوجه نشدم من که
از نفس گرم مامانم متوجۀ حضور پاکش میشم ولی متوجه نشدم صبح زود هنوز به هشت
نرسیده بود زنگ خونه به صدا در اومد اول فکر کردم شاید خواب می بینم که نه انگار که خواب
نیست واقعاً کسی داره در مارو میزنه با چشمای خوابالوده و صورت نشسته دم در دویدم رفتم
تا ببینم کیه که این موقع صبح داره در می زنه حتماً هرکسی هست با خواب صبح مخالفه یا
اتفاقی افتاده خدا کنه فقط خیر باشه پاهام پیش نمی رفت تا درو باز کنم باورم نمیشد کسی که
با این همه سماجت در می زد شقایقه عجیب بود که این موقع صبح اینجا چیکار می کنه یه لحظه
ضزبان قلبم کم شدو نزدیک بود وایسه آخه چه خبر شده و از ترس نزدیکه غالب تهی کنم و لی
وقتی به چهرۀ شقایق نیگاه می کنم و شادی تو وجودش بالا وپایین می ره از کلامش سلامی
که خارج شد وسلامی که باهاش کلی شادی و خبرای خوب اورده بود پس نشون می ده خبرای
شادی بخشه اما چیه جون به لبب کرد که چی شده اونم این پاو اون پا می کرد لابد مونده که چه
جوری بگه تا به حال اینجوری ندیده بودمش نگرانی پشت نگرانی آزارم می داد مجبور شدم اولین
بار سرش فریاد بزنم بگو تورو خدا دیونم کردی شقایق با لحن آروم تری گفت باشه می گم اول
قول بده عکس العملی نشون ندی اونوقت می گم من که در چنین شرایطی نباید از حال خوبی
برخوردار باشم به زور قول دادم که اصلاً هر چی تو بگی باشه فقط زود بگو که دارم می میرم
یالاه بگو به خدا خواهش می کنم قلبم داره از کاسۀ دلم در می آد اونم با کمال آرامش می گفت
منم باشم به این حالت دچار میشم تو دختر چیکار کردی بهت تبریک می گم رتبۀ دوم کنکورو به
خودت اختصاص دادی بازم تبریک و پرید یه عالمه ماچم کرد منم مثل مجسمه وایساده و هیچ
عکسالعملی نشون ندادم در واقع شوکه شدم فقط شقایق خیلی کارا می کرد تا نشون بده
چقدر از این موفقیتت خوشحالم منم راست راستی گیج بودم اینو می دونم که فقط شقایقو به
حالت دوران داره تو آسمون پرواز می کنه گویی از حال نرمال خارج شدم ناگهان سرم گیج رفت
نزدیک بود کف آسفالت ولو شم شقایق گرفتم و صورتشو نزدیکم اورد چی شد تو که قول دادی
البته بهت حق می دم منم بودم دچار چنین حالتی می شدم و دستمو گرفت و روی سکوی دم
درنشوندم گفت بابا مونا خودتو جمع کن به خودت بیا و یه جیغ کوچیکی که خوشحالیه درونمو
نشون می داد به سر دادم و کمی آرومتر شدم و این بار راست راستی بهتر شدم و ناگهان سرم
رو چرخوندم سمتش پس خودت چی اون گفت منم چهارم تا شنیدم چنان از خوشحالی بالا و
پایین می پریدم که اگه شقایق جلومو نمی گرفت ممکن بود به گوش اونا برسه و اونوقت کارم
تمومه و جلوی دهنمو گرفت و کمکم کرد که بشینم و از شورو هیجان درونیم کمی کاسته شد و
به علامت سئوال نشسته در ذهنم پاسخی از جانبش بشنوم راستی شقایق چه جوری
فهمیدی؟ مگه قرار نیست جوابارو هفتۀ دیگه بدن گفتش آره می دونم ولی رتبه های برتر زودتر
اعلام می شن
سلام خوشومدید:);)