قسمت دوم
قسمت دوم
وقتی که به ایستگاه میرسیم صندلی ایستگاه توی انبوهی از برف گم شده وچیزی ازش دیده نمیشه تازه هنوزم برف بیشتری روشو می پوشونه تا دیگه اصلأ دیده نشه که این صحنه های دیدنی باعث شد تا با دیدۀ باز به دنیای اطرافم نیگا کنم ازسختی راه به خاطر بارش برف سنگینو چیزی نفهمم وکمتر به چشمم بیاد یهو از راه دور سروکله اتوبوس پیداش میشه وهمچنان یواش میاد چون لغزندگیه خیابون باعث شده تا راننده به آهستگی حرکت کنه وگرنه همچین تند می اومدوترمز زیرپاش قرچی میکرد که بقول بعضی مسافرین سرآورده چه خبرشه انگار می خواد ماروزیر کنه. اینگونه حرکت راننده اعتراض برخی مسافرین رو بر می انگیزه البته اونایی که اعصاب ندارند وبه قول معروف اعصابشون خط خطیه بگذرم از چنین فکری فعلاً که ما در این ایستگاه تنها وایسادیم و از مسافران دیگه ای خبری نیست که این چنین ذهنم رو درگیر کردم وقتی اتوبوس جلوی پامون ترمز می زنه و مامان بیلیطی رو که آماده کرده بود به دست راننده میده واونم درو میزنه تا ما سوارشیم فقط ما تنها توی این ایستگاه وایساده بودیم وتوی اتوبوس خالی بود وفضاش خیلی سرد به نظر می آد تا وقتی که به ایستگاههای بعدی بره وبا سوار کردن آدما کمی از جو سرد اتوبوس کم بشه البته امیدوارم اینگونه بشه الآن ساعت شش و ربع صبحه وما توی اتوبوسیم از پنجره وقتی به بیرون نگاه می کنم از شدت برف که کم نشده هیچ همچنان باشدت وریز می باره واین نوع بارش نشونۀ اینه که حالا حالاها قصد باریدن داره . از راه دور مسافرینی رو میبینم که منتظرند تا اتوبوس برسه اونارو سوار کنه وقتی کسی توی اون بامداد سواراتوبوس میشه باید جایی مشغول بکار باشه یا راش دور باشه که مجبور توی صبح به این زودی که هوا سردم هست سوار ماشین بشه وگرنه کسی برای خرید ورفتن به بازار که الآن نمی آد یا توی این برف به بیرون نمی ره گاهی با خودم می گم خوش به حال اونایی که توی خونه هاشون راحت خوابیدند وتازه کنار بخاری چه حالی می کنند یه لحظه یاد گرمای بخاری افتادم حس کردم دستام جون گرفت و از کرختی در اومد. و لبخندی که منتظر اومدنش بودم بالاخره پیداش شد اتوبوس به ایستگاه بعدی رسیددر رو زد تا آدمایی که منتظر رسدن اتوبوس بودن سوار شن و اونارو تا مسیرایی که خودشون می دونند تا کجاست و باید پیاده شن برسونه در واقع نقش جابجا کردن ما مسافران رو به عهده گرفته چشمم که به این آدما می خوره وبا دیدنشون که از سرما تا زمان رسیدن اتوبوس حرکاتی که به اندامشون می دن تا سرمای بیرون رو بهتر تحمل کنند وکمی گرمشون بشه حس فعالیت و ورزش در من زنده می شه و همونجا دستامو حرکت می دم تا بیشتر جون بگیره وای نه بعضی هم اونقدر باچهرۀ اخمو می بینیشون که انگار به زور می رن سر کارو بسختی از رختخواب گرمو نرم جداشون کردی وخوابشون میآد که با این چهرۀ عبوس می بینیشون احساس سرما بیشتر تو تنم اثر میذاره اونم برای منی که که یه دختر بچۀ پنج شش ساله اییم که باید توی خونه باشم اینم در این شرایط بد آبو هوایی چه انتظاری می ره که یه آن ازسرما به خودم پیچیدم مامانم متوجه شد گفت: چی شده عزیزم فهمید که کمی سردمه منو چسبوند به خودش تا کمی گرم شم بازم چشامو دوختم به همون آدمایی که قصد سوار شدن دارن برخیشونو که می بینم با چهره ای بشاش ولبخند به دهن می آن که باخودشون امید ونشاط رو برای اونایی که داخل اتوبوس نشسته اند کادو می آرن که چقدر این آدما بخاطر شاد کردن دل ماها صواب میکنند و لذت می برم از دیدن این چنین آدما وقتی در این صبحای سرد با مامانم می زنم بیرون به خیلی چیزا پی می برم این که به آدمای اطرافم توجه می کنم و برای خودم از اونا درس می گیرم دوست دارم چیزایی رو یاد بگیرم که برای آیندم خوب باشه و بتونم درزندگیم ازاونایی که درسای خوبی گرفتم استفاده کنم بازم از خونه نشستن و چیزی رو یاد نگرفتن بهتره چون آینده با همین چیزا ساخته می شه راستش این حرفارو اون خانومی که بهش جا دادم چون وایساده بود و لبخند قشنگی روی صورتش دیدم دلم نیومد که اون بایسته و من نشسته روی پای مامانم نشستم تا جاش بشه و اون خانو بازم با لبخند زیباش که تو صورتش موج می زد کنارمون نشست خیلی با ما دوتا گرم برخورد کرد و کلی تشکر می کرد و دستای گرمشو روی سرو صورتم می کشید و به قول معروف نازم می کرد می شنیدم اون خانوم لابلای صحبتایی که با مامانم داشت می گفت بچه ها اسیر ما مادرا شدن بخاطر کارمند بودنمون از استراحت کردن که لازمۀ سنشونه دور می شن و همراه ما از خروسخون صبح می زنند بیرون و مخصوصاً این دختر گل غر نمی زنند چون درک می کنند البته اگه بفهمند که می دونم این دختر از درک و شعور خوبی برخورداره چون هیچ وقت نمی بینم که نق بزنه آخه بشتر وقتا می بینمتون می شنام این خانوم کوچولوی ناز و لپامو با دستای مهربونش رو به دستش گرفتو می پیچوند منم چشمام به هر حرکت لبای این خانوم بود و با اون سن کممم حس می کنم گرما شنیده می شه حدسم درست بود چون مامان خیلی با آرامش داره به حرفاش گوش می ده بدون این که حتی در ذهنش بچرخه که این خانوم داره فضولی می کنه با جون و دل به حرفاش گوش می ده و کاملاً سکوت کرده وقتی حرفاش تموم شد مامانم لب باز می کنه و می گه می دونم خانوم شما درست می گید اما این دخترم چاره ای نداره باید همراهم بیاد خانوم که نمی دونم شاید بیشتر می خواست در مورد ماها بدونه اما باید ایستگاه بعدی پیاده بشه فقط رو کردو بهم اون حرفارو زد که می دونم حرفاش بوی گرما می داد و احساس گرم شدن تنم رو داشتم وقتی ازمون خداحافظی کرد و پیاده شد اونقدر از پشت پنجره نیگاش کردم تا از نظرم دور شد و ....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 13:57 توسط سیمین
|
سلام خوشومدید:);)