وقتی اون خانوم مهربون مارو ترک کردو رفت  فکرم به سمت خیلی چیزا کشیده شد  به مامانم که زنی فداکار و با گذشت که الآن کنارم نشسته و بهش می اندیشم به کارای مامانم به زحماتی که برای پایدار موندن زندگیمون می کشه اونقدر از خودگذشته هست که هرچی بگم کمه وقتی به تمامی حسنای خوبی که داره فکر می کنم اینکه می ره بیرون کار می کنه تا از کار افتادگی پدرمو جبران کنه لااقل اون بار این مسئولیت به این مهمی رو به دوش می کشه و صداشم در نمیاد اونوقت من با چه رویی غر بزنم این درست نیست درست پدرم فردی زحمت کشی بوده اما از بد روزگار یه تصادف خونه نشینش کرد و چون از کار افتاده شده مامانم کار می کنه تا خرج زندگیمونو در بیاره و همش در حال زحمت کشیدن آره می دونم برای پدرمم سخته که زنش چرخ زندگیشو به دست بگیره  بره بیرون زحمت بکشه و اون پشت ویلچر بشینه اون چرخی که تنها همدم پدرم شده خیلی براش سخته که می دونم برای هیچ مردی اینگونه شرایط قابل تحمل نیست که تو خونه بشینه و هیچ کاری نتونه بکنه اونم مردی با موقعیت پدر من که با غیرتو با جنمه وقتی که تنها همدمش چرخ ویلچریست که هدایتشو به عهده گرفته واونو از این اتاق به اتاق کوچکتر از آن میبره و تنها راه ارتباطیش با دنیای خارج از زندگیش همینه پس واقعأ می تونه براستی  اینگونه موقعیت رو تحمل کنه  برای همین تمام محسنات پدرم سفید شده بود و چهره اش تبدیل شده بود به آدمای پیرو از کار افتاده برای منم دیدن این که پدرم اینگونه عذاب می کشه درد آوره و چون ازم کاری بر نمی آد که انجام دم فقط گریه هامودر خود فرو می برم تا اون دو گل باغچۀ زندگیم نفهمند و ناراحت نشن من تحمل دیدن غصۀ اونا رو ندارم  ولی چه میشه کرد بازی سرنوشته که اونو خونه نشین کرده وکاری از دستش بر نمی اومده که بتونه با این گونه سرنوشتش مقابله کنه برای همین مجبوربا این شرایط یه جوری کنار بیاد ودرد تو خونه نشستنو تحمل کنه. با اینکه مادرم چرخ زندگی رو به عهده گرفته تا خرج منو بابامو در بیاره و خداییش هرگزم شکایتی نمی کنه  تا خدای نکرده زجر شوهرشو نبینه ودیدن این چیزها رو هرگز تحمل نداشت  پس باید خیلی عاشق پدرم در کل زندگیش باشه که خم به ابروش نیاره و دم نزنه به اینجای ماجرا که رسیدم  برای رهایی از این افکار که فقط آزار می کشیدم نگامو دوباره به سمت خیابون بردم و آدمارو تماشامی کردم که یهو یکی لیز خورد وداشت می خورد زمین که خودشو محکم گرفت چه شانسی آورد وگرنه ممکن بود با اون لیز خوردنش خدای نکرده  پاش بشکنه یا بلایی سرش بیاد و از این که براش اتفاقی نیفتاد یه لبخند به گوشۀ لبم راه دادم  و تبسمی کردم مامانم گفت چیکار می کنی چی می بینی واونم که این صحنه رو دید به  من نگاه کرد و تبسمم رو بی پاسخ نذاشت و خودشم لبخندی زد. البته خدارو شکر کردیم که اتفانی براش نیفتاد و به این که خدا بهش رحم کردو چقدر دوسش داشته وکمکش کرد تا اتفاقی براش نیفته  خدارو شکر کردیم.وقتی برگشتم مامانمو ببینم که چقدر دیدن این تبسم توی صورتش تماشایی بود واونو بیشتر از پیش خواستنی تر ودوست داشتنی تر می کرده تا مدتها می خواستم مامانم توی این حالت باقی بمونه  تا اونم روی شادی رو ببینه  و بالخره بتونه لااقل تجربش کنه که چقدر دیدن  این لبخند روی لباش  خوشحالم می کرد وآرامش رو تو قلبم احساس می کنم  و صدای قدماشو می شنوم بالخره پرندۀ خوشی هم سر گذاشت تو وجود مامانم.باز نگامو متوجۀ بیرون کردم  و هنوز  بارش ادامه داشت باخودم می گم وقتی اینجا اینجوربالاشهر چه خبره خدا بدادمون برسه